سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

کربلای 10: نیزه و نرگس

چکیده :ساربان به غلط می پنداشت که کاروان را به جشن فتح می برد اما آن سرها و چشمهای بیدار بر نیزه نه به پابوس که به کابوس شاهِ شام می رفتند. از آن پس، سالِ این قوم با شب یازدهم محرم نو می شد و تنها کسانی این وحشت را به سلامت می گذراندند که با «سلام» به انسان، پیمانی ابدی می بستند....


آنان که بنا بود به فتح خونِ حسین بن علی، فخر بفروشند و دینار بگیرند نام های شان را در تاریخ ثبت کرده اند؛ سَنان بن انَس، شَبثِ بن ربعی، حَرملة بن کاهل… و دیگر چه فرقی می کند نام های شان چیست و یا چه کسی کدامین نیزه و چندمین تیر و تیغ را روانه کرده است…

سوار بر ذوالجناح در حلقه محاصره، از دور می دید که سوارانِ مشعل به دست، به خیمه های او هجوم می برند؛ فریاد زد:

«یا شیعةَ آلِ أبی سفیان! إن لم یکُن لکُم دین و کنتم لا تَخافون النار فکونو احرارا فی دنیاکم هذه»

اگر دین ندارید و از عذابِ آخرت نمی ترسید، پس در دنیای خود آزاده باشید» و نفرمود “لاأقل آزاده باشید”! این ترجمه ی مشهور، بوی کوفه می دهد! آزادگی، “لااقل” نیست! هم شأن و همپایه ی ایمان است و آدمی با این دو گوهر است که جهان و روانش را آباد می‌کند… حسین آنها را خواند که «با من جنگ دارید نه با آنان که در پناه پرده های خیام اند؛ دین اگر ندارید آزاده باشید و بر آنها هجوم نبرید» شمر، دعوت حسین را اجابت کرد و حمله به خیمه ها و سوزاندن آنها به تأخیر افتاد تا سوار از اسب فرو افتد.

حالا نوبت “حرملة بن کاهل” بود که سِحر تیر و کمانش را که پیش تر بر گلوی “علیِ کوچکِ پدر” آزموده بود اینک بر سینه ی ستبر پدر بیازماید. از لحظه ای که یال های ذوالجناح به خون نشست تا وقتی سوار بر زمین افتاد دقیقه ها چنان گذشتند که انگار پنجاه سال طول کشید وگرنه چرا زینب از خیمه بیرون آمد و به مویه ندا داد “الیومَ ماتَ جدّی رسولُ الله”! و راست می گفت! طلوع غار حرا، در کربلا غروب می کرد و حقیقتِ پیامِ پیامبر، نفس های آخر را می کشید…

آن سوار که به صد وعده و تهدید و تطمیع، حسرت یک دیدار را بر دل خلیفه مسلمانان گذاشت و جز “نه” نگفت، به دیدار سلطانی می رفت که جز او سزاوار “آری” نبود.

نیزه از تن بیرون می کشید و نرگس وحشی چشمهایش نُدبه می خواند:

رضا بقَضائک، تسلیما لامرک، لا معبودَ سِواک…

خشنود به تقدیری‌ ام که تو می خواهی و فرمانبردار فرمانی که تو می دهی و جز تو را نمی پرستم…

 

می خواند و می خوابید انگار:

اَدعوك محتاجا واَبكي مكروبا و اَستعين بك ضعيفا و اتوكل عليك… اللهم احكُم بيننا وبين قومنا

نیازت دارم و دردمندانه می گریم و در ناتوانی از تو کمک می خواهم و بر تو تکیه می کنم… تو میان ما و قوم ما داوری کن…

آری اینان قوم “عاد و ثمود” نبودند؛ «قوم ما» بودند و اینک همان قوم هجوم آورده اند تا… بگذارم و بگذرم.

همین بس که شمر را دیدند فاتحانه برمی خیزد و “خولی بن یزید اصبحی” را که سر را به طمع تاج، به تاراج می برد و آن یکی را که بر فتح انگشت و انگشتری حسین شادی می کند و دیگری را که جامه جنگی اش را… و زنی را که وقتی می رسد از سوار فرو افتاده، جز تنی عریان و ناشناس نمی یابد:

أ أنت أخی؟! وابنُ أمّی؟ نه! باورم نمی شود… تو برادر منی؟

صدای لرزان زینب در هیاهوی سنگین هلهله ها گم شد تا روزی که کاروان اسیران را از کربلا به کوفه و شام می بردند… «قوم ما» به تماشا آمده و از آنچه دیده و شنیده بودند اشک شرم می ریختند اما ناگهان لرزیدند از خطبه ی محکم حنجره ای که به جای یکایک نای های بر نیزه، نینوا می خواند؛ زینت پدر و امانتدار برادر:

وَيلَكم يا اهلَ كوفه! خَسرتِ الصّفقَه…

«آااای! مردم کوفه! این تجارت را باختید…

بر ما می گریید؟! جز تملّق و تباهی و تکبر و کینه هم مگر در شما هست؟

آری بگریید که آنچه کردید و حرمتی که شکستید و خونی که بر زمین ریختید خنده از لبان شما تا همیشه ربوده است…

عذابی در راه است! عجله نکنید که خداوند در کمین نشسته است»

… کاروان رفت و صدای زینب در کوفه ماند!

کاروان را از کوفه می بردند تا به شام برسانند و فتح الفتوحِ کوفیان را به ولیّ امر مسلمین هدیه کنند.

اما سرها و نیزه ها، بلند قامت تر از ساربان و کاروان، چشمهای سرخ شان را به افقی سبز دوخته بودند… «ما بقیتُ و بقی اللیلُ والنّهار».

زینب راست می گفت؛ عجله نباید کرد که عذابی در راه بود به درازای تاریخ؛ تا نه ساربان خشنود باشد و نه کاروان ناامید.

ساربان به غلط می پنداشت که کاروان را به جشن فتح می برد اما آن سرها و چشمهای بیدار بر نیزه نه به پابوس که به کابوس شاهِ شام می رفتند.

از آن پس، سالِ این قوم با شب یازدهم محرم نو می شد و تنها کسانی این وحشت را به سلامت می گذراندند که با «سلام» به انسان، پیمانی ابدی می بستند.

السّلام علی الحسین

و علی علیّ بن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین

کربلای یک: سکّه ی سکوت

کربلای دو: حنابندانِ هانی!

کربلای سه: دار و دلدار

کربلای چهار: نای و نی

کربلای پنج: ناز عشق و نماز عقل

کربلای ۶: بار دیگر پیامبر!

کربلای ۷: کیمیاى کلمه

کربلای ۸:  زمزمه ى زمزم

کربلاى ٩: تنِ آب و طنّازى مهتاب


یک پاسخ به “کربلای 10: نیزه و نرگس”

  1. محمد گفت:

    دوست عزیزی که این متن زیبا را نوشته ای ، امیدوارم که پاداشت را از ابا عبدالله در یافت کنی ، بسیار لذت بردم و برایت دعا کردم.
    یا حق