کربلای سه: دار و دلدار
چکیده :از دهم ماه رمضان سال 59 هجری که نامه هجده هزار تن از کوفیان به امام رسید تا روزی که خبر شهادت مسلم و هانی را دریافت روزگار شگفتی بر او گذشت؛ از سخن برادرش محمد بن حنفیه که گفت «إنّ أهلَ الکوفةِ مَن قد عرفت غدرهم بأبیک و أخیک...» تو سُست پیمانی و خیانت کوفیان را در حق پدر و برادرت می شناسی... تا صدای «زهیر بن قین» که جان، امانتی است که به وفای تو فدا می کنیم... تا صدای رهگذری که می گفت کوفیان دل را به تو سپرده اند و شمشیر را به یزید... صدا در صدا پیچید تا سرانجام نامه ای به «قیس بن مسهر سعداوی» داد تا به میزبانان کوفی برساند و تصمیم آخر را بگیرد....
کلمه- محمد جواد اکبرین: اذان صبح روز سوم محرم، کاروان حسین بن علی، نخستین نمازش را در کربلا می خواند و دور دست ها، غبار سمّ ستورانی پیدا بود که به فرماندهی “عمر سعد” به کربلا نزدیک می شدند.
از دهم ماه رمضان سال 59 هجری که نامه هجده هزار تن از کوفیان به امام رسید تا روزی که خبر شهادت مسلم و هانی را دریافت روزگار شگفتی بر او گذشت؛ از سخن برادرش محمد بن حنفیه که گفت «إنّ أهلَ الکوفةِ مَن قد عرفت غدرهم بأبیک و أخیک…» تو سُست پیمانی و خیانت کوفیان را در حق پدر و برادرت می شناسی… تا صدای «زهیر بن قین» که جان، امانتی است که به وفای تو فدا می کنیم… تا صدای رهگذری که می گفت کوفیان دل را به تو سپرده اند و شمشیر را به یزید… صدا در صدا پیچید تا سرانجام نامه ای به «قیس بن مسهر سعداوی» داد تا به میزبانان کوفی برساند و تصمیم آخر را بگیرد.
قیس را در دروازه کوفه بازداشت کردند اما او نامه حسین را از بین بُرد تا نامی از نامهای درون آن، به دست ابن زیاد نیفتد؛ وقتی خبر شهادت قیس به امام رسید دیگر برای تصمیم دیر شده و تقدیر فرا رسیده بود.
مهتاب ذی الحجه به هلال و امام هم به عراق رسید و نماز را در « ذوحسَمَ » خواند تا به مدینه بازگردد؛ آورده اند که “حرّ بن یزید ریاحی”، فرستاده ابن زیاد، چاره از امام گرفت و نه راه مدینه بر او باز گذاشت و نه راه کوفه… امام چهره برافروخت و گفت:
«مادرت به عزایت بنشیند! از ما چه میخواهی؟» حرّ پاسخ داد که:«غیر از تو، هر کس از تبار عرب بود و چنین میگفت، من نیز مادرش را به عزایش می طلبیدم، ولی چکنم که از مادر تو جز به نیکی نمی توان نام برد» و افزود: «باید تو را نزد ابن زیاد ببرم و شنید: «نخواهم آمد». حر سخن آخر را گفت: «دست از تو برنخواهم داشت؛ دستور جنگ ندارم اما مأمورم از تو جدا نشوم تا با من به کوفه بیایی… اکنون اما به راهی غیر از کوفه و مدینه برو تا در این باره نامهای به “عبیدالله بن زیاد” بنویسم. شاید خدا راهی پیش آرد که سلامت دین من در آن باشد و درباره ی تو مرتکب گناهی نشوم»
چاره ای نداشت؛ اصحاب را خواند که «نمی بینید آنچه كه بر ما میرود را! روزگار دیگری شده و از گلستان زندگی، جز خار و شوره زار، بي آب و بی گياه نمانده! وقتی حقیقت را حرمت نمی دارند و تباهی را مهار نمی کنند اهل ایمان به مرگ راضی اند و آن را جز شیرین کامی و نیکبختی نمی بینند و زندگی با ستمکاران را جز رنج نمی دانند».
حرّ ریاحی، سایه به سایه، راه را بر کاروان بست تا به جایی رسیدند که امام ایستاد و پرسید: «مَا اسْمُ هذِهِ الارْضِ؟ فَقيلَ: كَرْبَلاءَ. فَقالَ: اللّهُمَّ إِنّي اعُوذُ بِكَ مِنَ الْكَرْبِ وَالْبَلاءِ». نام اين زمين چيست ؟ گفتند: كربلا! و شنیدند: خداوندا! به تو پناه مي برم از کَرب و بلاء… پياده شويد؛ همین جا بار می اندازیم تن های مان را… و جان های مان را نیز…
اما و هزار اما که حرّ ریاحی راه را بر کسی بست که پیش تر دل بر او بسته بود! صدای رهگذر را یادت هست که می گفت کوفیان دل را به تو سپرده اند و شمشیر را به یزید… فرصت روزگار، همیشه فراخ نیست! اگر دل و تیغ را یکدله نکنی گیرم آواره میان این دو بمانی خوشبختی؛ اما همیشه بخت با تو یار نیست! گاه تیغ سرگردانت، دلدار را بر سر دار می برد و نوبت به دلت نمی رسد!
حرّ ریاحی که به تهدید، می گفت «دست از تو بر نخواهم داشت»، دست از او برنداشت اما جای حاکم و محکوم عوض شد؛ حرّ، تیغش را به دلش سپرد و کربلایی شد.














احسنت.کلام زیبا وقلم روان.جزا کم الله خیرا انشاءالله.
چه تیتر های قشنگی. چه مطالب با احساسی. متفاوت از مرثیه های دیگر. حرّ، تیغش را به دلش سپرد و کربلایی شد. انشالله که حرهای جنبش سبز را هم ببینیم یکی پس از دیگری
احسنت
دوباره همان دین و ایمون سیاسی گرفتارمون میکنه. بغیر از مسلمون، دیگران هم در ایران آباد شریکند!! بس کنید این اختلاف را
فرصت زندگی ،زمانی که به دست چنین نامردمانی از انسان گرفته میشود و آنرا چنین ناخواسته محتوم به مرگ میرسانند ،اسباب جاودانگی در لعن و نفرین بر خود و آل خود را برمیگزینند و آنان که به تکلیف در چنین گریزگاهی
دست به تیغ میبرند همیشه زنده اند