کربلای دو: حنابندانِ هانی!
چکیده :اگر خواستی بدانی مرگ چیست؟ در میانه بازار کوفه به هانی و مسلم نگاه کن...
کلمه- محمدجواد اکبرین: حنا، زینتِ سرخِ گیسوان و محاسن عرب است و اینجا مسجد کوفه! همان جا که سالهایی نه چندان دور، “علی بن ابی طالب” خبر داده بود که روزی در همین محراب، حنا می بندد! همان مسجدی که امامش تا دریافت که “زیاد ابن ابیه” جانشین فرماندار بصره، خزانه بیت المال را به خوشآمد و بدآمدِ احوال خویش خرج می کند؛ نامه ای به او نوشت که: «به خداوند سوگند اگر از غنائم و بيت المال مسلمين، چيزى كم يا زياد به خيانت برداشته اى، چنان بر تو سخت بگيرم كه بىنوا و حقير و ضعيف شوى» و اینک “عبیدالله” فرزند همان “زیاد بن ابیه”، فرماندار کوفه شده؛ بر منبر همان مسجد نشسته و هشدار می دهد که أیها الناس! من آمده ام تا شما را از مخالفت با سلطان بیم دهم و مطيعان را به وعده احسانِ سلطان، امیدوار کنم…
کمی آن سو تر از همین مسجد، خانه ی “هانی بن عروة” بزرگی از اشراف و اعیان عرب است که نه در دارالإماره به محضر فرماندار جدید رسیده و نه در مسجد، مستمع خطبه امیر بوده است. پیش تر خبر داده بودند که هانی بیمار است و از این روی به خدمت امیر نرسیده اما دیری نپایید که آشکار شد هانی، سفیر حسین را پناه داده و بر عهد خود در میزبانی او استوار است و از قضا، از اندک کسانی است که در کوفه، بیمار نبوده و نیست!
او را نزد ابن زیاد آوردند و چون کار به سخنان خشمگین میان حاکم و محکوم کشید و البته سخن از گردن و شمشیر رفت، “مسلم بن عمرو” از معتمدان حکومت و حاضران در دارالحکومة، از حاکم کوفه خواست «او را به من واگذار تا با او سخن بگويم» . ابن زياد رضایت داد و به خلوتی رفتند تا هانی بشنود: «اي هاني! تو را به خدا سوگند خود را به كشتن نده و بلا در عشيره ی خويش نينداز… مسلم بن عقيل را به ابن زياد بسپار که کسی بر تو عیبی نمی گیرد زیرا او را به سلطان سپرده ای!»
تو گویی باور همین بود که «الحقّ لمن غلب» و اصل با سلطه و غلبه است و هر که زورش بیش، حق اش بیشتر است و چنین است که اگر مسلم را به سلطان بسپارند عیبی نیست!
هاني در جواب گفت که «من چنان خوار و عار نیستم که پناهنده و ميهمان خود و فرستاده فرزند رسول خدا را به دست چنين ظالمي بدهم! حال که بازوي من صحيح و سالم و خويشاوندان من بسيارند اما به خدا كه اگر تنها هم بمانم و هيچ ياوري نداشته باشم مسلم بن عقيل را به دست او نخواهم داد…» صدا میان شان بلند شد تا به ابن زیاد رسید و حاکم چنان خشمگین شد که تیغ کشید و صورت هانی را خراشید و دستور داد او را به جرم تمرّد، مجازات کنند.
آورده اند که چون هانی را به میدان می بردند تا او را گردن بزنند، بازار کوفه، باز و تجارت، جاری بود.
مسجد نیز رونق داشت و مردمان به جماعت و فُرادا نماز می کردند و هانی با صورتی حنایی رنگ به مسجدی می نگریست که سحرگاهی نه چندان دور، حنابندانِ مراد و امامش بود.
خبر اعدام مسلم و هانی به ولی امر مسلمین در کاخ شام رسید و یزید ضمن تجلیل از استواری ابن زیاد نوشت که حاکم کوفه مجازست هر مخالفی را حتی به «گمان مخالفت» مجازات کند (والحبس علی الظنون و الأوهام!)
بعدها “فرزدق” شاعر نامدار شیعه بر حنای صورت هانی و قامتِ مسلم در میانه همهمه تاجران چنین سرود:
فَإِنْ كُنْت لا تَدْرينَ مَا الْمَوْتُ فَانْظُري
إِلی هاني فِي السُّوقِ وَابْنِ عَقيلِ
اگر خواستی بدانی مرگ چیست؟ در میانه بازار کوفه به هانی و مسلم نگاه کن!
إِلی بَطَلٍ قَدْ هَشَّمَ السَّيْفُ وَجْهَهُ
وَآخَرُ يُهْوي مِنْ طَمارٍ قَتيلِ
یکی پهلوانی که تیغ صورت اش را خراشیده و دیگری قامتی که از بالای بام به زیرش افکندند…
==============














بسیار زیبا و اثر بخش
آیا هانی به غلط گمان میبرد که تنها نیست و خویشانی دارد؟یا که در شناخت آنان دچار توهم بود؟
برگزیدن راهی که هانی آنرا “انتخاب” نمود ،تکلیفی بر مشاهدین
می آورد؟
اگر تکلیفی بود ،آن چیست؟وچرا؟
هانی نه زن که مردی در پشت چهره زنی است ومن در این زمانه مردانی بی صفت که چهره اشان هم نشان یزیدی دارد در کوی وبرزن هانیان را گردن میزنندرابه شماره لشگر یزیدیان میبینم