سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

کربلای چهار: نای و نی

چکیده :آزاده که باشی تردید نمی کنی در نه گفتن به کسی که از تو جز همین آزادگی ات را نمی ستاند که اگر تردید کنی آزادی تنت را به قیمت بردگیِ جانت ارزانی می کنند و جُون می خواست آزاده بماند چه در جامه ی بندگی ابوذر و چه در قامت آزادی در کنار حسین!...


کلمه- محمدجواد اکبرین: میان ما و زندگی، سوء تفاهمی عمیق حکم می راند! ما هنوز تردید داریم که نمی توان بر ماندگاری داشته های زندگی دل بست؛ آفتاب ظهر است و حسین دچار این سوءتفاهم نیست! شمشیر صیقل می دهد و می خواند: «یا دهر اف لک من خلیل…» و از روزگار و دوستی های ناپایدارش ترانه می خواند و دلش را به خدا می سپارد.

تردید که نباشد آزادگی و کرامتت را به «زندگی متعارف» نمی فروشی؛ دیگر چه فرقی می کند «قاسم بن الحسن» نوجوان و جوانِ طائفه ی بنی هاشم باشی یا «حبیب بن مظاهر»، پیرمرد طائفه ی کِندی، یا «جون بن حوی» بَرده ی بی طائفه… سیاه باشی یا سفید، از اشراف عرب باشی یا از فرودستان حجاز و عراق… «جُون»، برده ی سیاه چرده ی ابوذر بود که با او تا ربذه رفته بود و در صحرای تبعید کنارش بود؛ ابوذر آزادش کرد و اینک، محرم سال شصتم هجری، آزاد و مختار، به حسین پیوسته بود

آزاده که باشی تردید نمی کنی در نه گفتن به کسی که از تو جز همین آزادگی ات را نمی ستاند که اگر تردید کنی آزادی تنت را به قیمت بردگیِ جانت ارزانی می کنند و جُون می خواست آزاده بماند چه در جامه ی بندگی ابوذر و چه در قامت آزادی در کنار حسین!

تردید که نباشد چه فرقی می کند که از پیکر تو چه بماند؟ بر تابوت نگارین عربی تشییع ات کنند یا بر نیزه های بلند، شهر به شهر، رسوایی عاشقانه ات را جار بزنند، یا در نیزارهای «امّ الرّصاص»، پیکرت را از آب و نمک، پس بگیرند…

تردید که نباشد دشمن تو هم در مبارزه تردید نخواهد کرد که دشمنی خودکامگان و جبّاران هم لیاقت می خواهد و جز سزاوار آزادگان نیست.

آورده اند که چون آب بر اهل خیمه های حسین بن علی بستند بی تابی کودک شش ماهه او، تاب از همه ربود. امام او را در آغوش گرفت و در مقابل لشگر عمر سعد ایستاد و از آنها خواست که اگر باور ندارند که تشنگی طفل، حقیقت است نه بهانه، او را با خود ببرند و سیراب کنند و برگردانند. کاروان می پنداشت که «علیِ» جانِ کوچکِ اهل بیت پیامبرست و حتی در منطق دشمن هم گناهی ندارد؛ پس بر او رحمت می آورند و سیرابش می کنند.

لحظاتی بعد، خونی گرم از انگشتان سرد حسین جاری شد؛ تیر “حرملة بن کاهل اسدی”، سه شاخه داشت و نای نازک کودک را نشانه رفت… تو گویی در هر شاخه اش تدبیری بود.

شاخه نخست، دل پدر را نشانه رفته بود که بشکند و توان ایستادن از او بستاند.

شاخه دوم، چشم کاروان را نشانه رفته بود تا بداند و دریابد که در منطق «ولایت أموی»، نام بزرگ پیامبر از «جانِ کوچکِ» اهل بیت او بیشتر به کار می آید؛ همان بهتر که نیزه ها افراشته تر از مناره ها باشد تا بر نامش اذان بگویند و با نانش بر رونق ولایت أموی بیفزایند. کاروان اگر این را دریابد در همراهی بیهوده اش با حسین تردید می کند.

شاخه سوم اما جانِ مادر را نشانه رفته بود… حسین برای «نه گفتن» به حاکم جائر و تاوان آن، سربلندتر از آن بود که شرمنده کسی باشد اما نه گفتن به حاکم جائر، آسان تر از خبر دادن به مادر منتظر است؛ نیست؟!

این تنها جایی بود که کاروان، امامش را شرمنده و مستأصل دید!

پاره ای از راویان گفته اند که حسین نگذاشت قطره ای از خون کودک بر زمین بریزد و پاره ای دیگر بر درستی روایت شک دارند من اما می پندارم برای حسین بن علی، انسان و زمین و زمان یکی بود! زمین حُرمت داشت و زمان امانت بود و هستی حرمی برای طواف انسان دورِ پرده دار… پس نه عجب اگر در این درنده خویی از حُرمتِ زمین هم شرم داشت…

———————————-

کربلای یک: سکّه ی سکوت

کربلای دو: حنابندانِ هانی!

کربلای سه: دار و دلدار

 


2 پاسخ به “کربلای چهار: نای و نی”

  1. عزادار حسین گفت:

    این معرکه بود… عجب تشبیهاتی

  2. reza گفت:

    در هر زمان و مکانی هستند کسانی که از سر یقین و تردید در عقاید و باورهای خویش ، زنده ماندن “حقیقت” را بیمه میکنند