كربلاى ٩: تنِ آب و طنّازى مهتاب
چکیده :حالا عباس بر كرانه ى آبِ فرات نشسته و فرشتگان بر كرانه ى مهتابِ بني هاشم، تا راز آفرينش انسان را به تماشا بنشينند و از اعتراض خود توبه كنند! ...
ستاره ها يكايك، به مستوري و مستي رفته اند و نوبت به قمر “بني هاشم” رسيده است…
هنوز اما كسي از لشگر عمر سعد نميداند كه از ياران حسين چند تن مانده اند زيرا پرچم، هنوز با باد مي رقصد و خيمه هنوز با غرور ايستاده است.
عباس ١٤ ساله بود كه علي بن ابي طالب در محراب شهري در آنسوي فرات، به شمشير جاهليّت عربِ مسلمان، به شهادت رسيد و اينك ميراث شجاعت و كرامت پدر را در چلّه عمر، به پاي برادر مي ريزد.
حالا عباس بر كرانه ى آبِ فرات نشسته و فرشتگان بر كرانه ى مهتابِ بني هاشم، تا راز آفرينش انسان را به تماشا بنشينند و از اعتراض خود توبه كنند!
ورد العبّاس شریعة الفرات وقلبه یتلظّی من العطش، اغترف بیده غرفة من الماء لیشرب، فتذکّر عطش الحسين فرمی الماء من یده ولم یشرب حتّی استشهد…
عباس، مالامال از تشنگي، به فرات رسيد و دستش را پر از آب كرد تا لب و جانِ خشكش به گواراييِ اين شراب بي منّتِ خداوند، آرام بگيرد.
ناگهان به ياد تشنگي حسين افتاد و دستها را رها كرد و آب را به فرات باز گرداند.
با لبهاي خشك، مشك هاي خشك را پرآب كرد و برخاست و تاخت به سوي خيمه ها؛
نبايد به خيمه مي رسيد.
پس تير و شمشير و نيزه بود كه مي باريد.
دست هايش زودتر از خودش سيراب شدند…
تيرگي تيرها كه فرو نشست ديدند حسين ، ستون خيمه را برداشته و پرچم را به زمين سپرده و خود به بدرقه برادر رفته…
هلهله ها برخاست و دانستند كه حسين، تنها شده است…
رسيد و خواند كه «الانَ انكسرَ ظهري…» و سرانجام حسين، شكسته بود… خواست برادر را تا خيمه ى فرو افتاده اش بكشاند… در آخرين رمق هاي برادر، شنيد كه: مرا همين جا بگذار! من به كودكان وعده داده ام كه با آب بازميگردم؛ نگاه آخرم را شرمسار آنان مخواه…
نكته پردازان شيعه آورده اند كه سه امام، بر دستهاي قمر بني هاشم بوسه زده اند:
نخست، علي بن ابي طالب، كه چون عباس به دنيا آمد دست هايش را مي بوسيد و ذكر مي خواند و اشك مي ريخت!
دوم، حسين بن علي، كه وقتي دستهايش را رها و جدا افتاده از پيكر يافت آنها را از زمين برداشت و بوييد و بوسيد.
و سوم، سجاّد، روز سيزدهم محرم كه پيكر عمو را به خاك مي سپرد با بوسه ى دست هايش سخن ها گفت…
مهتاب بني هاشم اگر بي آب بميرد جام هاي بهشت را ارزاني اش مي كنند و دست هاي قمر بني هاشم اگر بال شوند پرنده ى آسمانِ بهشت اش مي خواهند اما و هزار اما؛ تنِ آب اگر بي طنّازىِ مهتاب بماند و آسمانِ زمين بي قمر، سياهي شب هاي تيره را كدامين قمرِ منير، چاره مي كند؟
صداي حسين مي رسد كه دعاي وداع ميخواند انگار… اللهم متعالي المكان، عظيم الجبروت… و زمين انگار براي آخرين گردش دور خورشيد آماده مي شود.













