» فخرالسادات محتشمی پور
بتن ریزی داعش وطنی و یک خاطره ازسال ٨٨
هرچند هنوز امانت هایی نزد آنان داریم که در حبس و انفرادی و حصرند اما همه می دانند که ایجاد کوچکترین مخاطره ای برای آنان چه هزینه گزافی برای اقتدارگرایان و به ویژه دستگاه های امنیتی و قضائی و برای نظام و رهبری دارد و امیدواریم هرچه زودتر عقلانیت بر تصمیم گیران حاکم شود و به رهایی عزیزانمان بیانجامد
دیدار یار
نحوه رفتار شورای عالی امنیت ملی در زمان آقای جلیلی و تیم جبهه پایداری و صدا و سیما را باید با امروز مقایسه کنیم که مراسم علیه تیم مذاکره کننده به صورت زنده از صدا و سیما پخش می شود. آن زمان حتی آقای روحانی را که نماینده رهبری در شورای امنیت ملی بود در تلویزیون راه ندادند چون منتقد بود!
فخرالسادات محتشمی پور: نباید زنانی که تضییع کننده حقوق زنان اند به مجلس راه یابند
طبق بررسیها و مطالعاتی که پژوهشگران در زمانی که مدیرکل امور زنان وزارت کشور بودم، انجام دادند، 70 درصد زنان ایرانی مشارکت عام سیاسی دارند و پای صندوق های رای می روند و در نشست های سیاسی و عمومی حضور دارند، ولی زمانی که قرار باشد فعالیت سیاسی خاص از جمله کاندیداتوری برای نمایندگی مجلس یا شورای شهر داشته باشند یا در احزاب فعال شوند و کنشگر سیاسی باشند
دلتنگی های عاشورایی
این روزها بیش از همیشه نگران دین محمدیم و پیام حسین با دیدن آن چماق ها که به دست مدعیان اقامه دین محمدی و مکتب فاطمی و سیره علوی و مشی حسینی و مرام زینبی بر فرق بندگان خدا فرود می آید تا به جبر روانه بهشتش کند. و کاش چماق جایش را به اسید نمی داد تا بی سیرتان زنان دیار مسلمانی را بی صورت کنند!
فخرالسادات محتشمی پور: تا ستم در عالم هست، درد در کنج دلهای ما آشیان دارد
آن چه بیش از هجران، ما را دل آزرده کرد حکم های فصل به فصل و آن به آن دستگاه قضا و عدالت خانه بود در حق پدر و مادر و فرزندانشان! این که تو نتوانی پای به وطن عزیزت بگذاری و چشمانت به جمال پدر حتی از پشت شیشه های دو جداره کابین و گوشت به شنیدن صدایش حتی از طریق سیم ها منور و نوازش شود، دل دشمنان سخت دل ما را شاد کرده و می کند. و ممنوع الملاقات کردن او برای پدر و مادر، روح آلوده شان را نوازش می دهد! این خود نشان از مسخ شدگی انسان نماهایی دارد که برای به زانو درآوردن یک پدر، خانواده اش را شکنجه می دهند. افسوس که این بدسگالی ها عاقبت دامان آن ها را می گیرد و افسوس که انگار قرار نیست تنبهی حاصل شود.
دلنوشته فخرالسادات محتشمی پور برای همسرش: این شهر بی تو حصاری است تنگ و کشنده
شده ام سنگ صبور همسرانی که زندگی مشترک برایشان انگار قصه ای دور است که باید برای یادآوری آن دم به دم عکس های یادگاری را به مقابل چشم بیاورند و نامه های قدیمی را بخوانند و خاطرات مشترک را مرور کنند و … شده ام سنگ صبور دختران خودم که مدت هاست فقط با زبان اشاره و به کنایه تمناهای دخترانه خویش را از من در غیاب پدرشان ابراز می دارند و من سر پایین می افکنم تا مجبور به پاسخ گویی نباشم
قصه یک ملاقات جبرانی
همسرجان همیشه دانستن را حق مردم می داند. این ماه هم که ماه صدق و عدل است. ما هم که همه مدعی و بعضی ها هم که مدعی تر. اجرای قانون را هم یک مطالبه جدی می داند. اصلا برای همین حاکمیت قانون است که زندان را به جان خریده است و همه کینه ورزی های قبل و پس از آن را توسط دشمنان بددل سیاه کردارش!
همراه با رمضان همراه با تو!
ماه رمضان رسید و ما پنداشتیم که به تو رسیدیم اما به زودی از این توهم بیرون خواهیم آمد آن گاه که زکات فطر پرداخته سرخوش از سرفرازی در امتحان الهی لب بر اطعمه و اشربه می گشاییم و انبان ز نان پر می کنیم آن سان که جای برای یاد دوست تنگ می شود و … و تو از فردای عید باز همان عبد صالح و عارف زاهدی که دنیای کوچک ما را از آسمان دنیای فراخت خرد می بینی و آدم هایش را کوچک می بینی و مشکلات را چون ذره ای در برابر عظمت معبود متعال.
پدر مادر ما باز هم متهمیم!
به فرموده همسرجان یک سال دیگر لابد در انفرادی خواهد بود اما هیچ مقام امنیتی و قضایی جرأت نمی کند به من بگوید که همسر آزاده دربندم به فرموده کدام «آقا» یا «آقازاده» نزدیک چهار سال است که در انفرادی و حصر در زندان و از حقوقش محروم است؟ خدابخشی سرش را زیر می اندازد که به چشمان من نگاه نکند و دادستان در برج عاجش نشسته و فرمان می برد و داد کسی را می ستاند که مزدش می دهد.
شب آرزوها
صبح نزدیک است و لیلة الرغائب در جستجوی خیمه ای سپید است تا سیاهی شب را به آن تحویل دهد. فردا آرزوها رنگ رنگ و قشنگ در سرزمینی فرود خواهند آمد که رنگ درد و رنج هم در آن سبز می شود سبز!
عیدی خانواده های زندانیان سیاسی
فردای کودتای 88، روز زن با باتوم ها و زنجیرها و شلاق هایتان خونین شد درست فردای آن روز نحس! و حالا که سال ها آمد و رفت و آب صبرمان بر آتش کین شما ریخت به امید سبزی و سلامت اما باز هم دل های سیاهتان راه عداوت و دشمنی را برایتان می گشاید و پس از این 5 سال هنوز شیطان است که دشنه و باتوم به دستتان می دهد. محکم تر بکوب مزدور! این سرها سودایی است، سخت می شکند!
استفتاء فخرالسادات محتشمی پور از آیت الله خامنه ای
فخرالسادات محتشمی پور، همسر سیدمصطفی تاجزاده در استفتائی از آیت الله خامنه ای درباره ی حقوق زندانیان سیاسی و محرمیت های اعمال شده درباره ی همسر خود نوشته است: محروم نمودن کلیه اعضای خانواده و بستگان درجه یک زندانی سیاسی (جز همسرش) از دیدار او و منقطع کردن کامل او از خانواده و اجتماع به لحاظ شرعی چه حکمی دارد؟
هتاکان و خشونت طلبان در سپاه
حالا که از طرف سپاه پاسخ گویی وجود ندارد لااقل مردم در جریان قرار بگیرند که چگونه با روح و روان زنان و مردانی که سرشان به زندگیشان و امور روزمره شان گرم است، بازی می شود تا همه بدانند چیزی عوض نشده و در برهمان پاشنه می گردد که می گردید و باور کنند که اگر تغییری در کار باشد نه در جهت بهبود و اصلاح بلکه بعکس در جهت افساد است وگرنه بازداشت و بازجویی های شب عید کسی که مثلا به ما کمک کرده تا ماشینی را تهیه کنیم یا احضار و ایذاء و بازجویی های آزارنده کسانی که با ما سلام و علیکی دارند دخلی به امنیت ملی که ندارد هیچ، بی بروبرگرد مخل احساس امنیت در شهروندان است.
سومين نامه همسر تاجزاده به همسر رهبری: شما به جای نهادهای بین المللی حرف دل مادران شهدا و خانواده زندانیان سیاسی را بشنوید
فخرالسادات محتشمی پور در سومین نامه ی خود به همسر آیت الله خامنه ای با شرحی از حضورش در زمان تحویل سال در کنار زندان اوین از وی خواسته است که به جای مقامات بین المللی شنوای حرف دل مادران شهدا و خانواده های آسیب دیدگان و خانواده های زندانیان سیاسی باشید.
بهار در اوین
بهار را که نمی شود حبس کرد می شود؟ راهش را می کشد و از هر روزنی عبور می کند و بهاری می کند حتی هوای زندان را و بنفشه ها در حیاط اوین هم یاد زندانی و زندان بان می آورند قدرت خالق رنگ ها را و عجز بندگانی که خیال می کنند قادرند و متعال!
زمان گم شده
انگار همه چیز در خواب اتفاق می افتد. داخل اتوموبیل قرمزرنگ مهسا در ترافیک سنگین خیابان طالقانی گیر کرده ایم درست شب تولد میرحسین عزیز و داریم دو به دو با هم گفتگو می کنیم. من و شهین و مهسا و دوست همسرش. ناگهان چهره آشنای مردی را می بینم با لبخندی مرموز. اشاره می کند که پایین بیایید. این چهره های آشنا را زیاد دیده ایم اما انگار آشنایی او به شب هجوم وحشیانه به خانه مان برای ربودن تو برمی گردد!
بانوی سبز محصور
نکند دخترها ما را از قافله فراموشکاران به حساب آورند؟! نکند رمز بقای ما «ما همه با هم هستیم» در هیاهوی این روز عاشقی و شیدایی گم شود؟! گیریم دستمان بسته باشد صدایمان که هنوز از حلقوم بیرون می آید و طراوت و نشاطی که خداوندگار در لحظه به آن می بخشد تا به یادگارهای همیشه عزیز «کوکب» و «زهرا» و «نرگس» سلامی بهمنی نثار کنی با دعای خالی شدن دل ها از کین و دعای سلامت برای پدر و مادر عزیزشان در همین روز ولنتاین که عاشقانه ها در حصر و بند و حبس معنای واقعی خود را می یابند.
ققنوس ماییم
به چشم برهم زدنی سی و سه ساله می شود پیوند زناشویی ما که در هر فصل از این زندگی زیبا، پیمانی تجدید شد و حالا من در آستان سی و سه سالگی زندگی مشترکمان برای رسیدن به تو لازم نیست دست به قلم ببرم و نامه ای بنویسم که مخاطبش رهبری باشد. بلکه برای پرونده سازی توسط سپاه و کشاندنم به دادگاه و محکومیتم همین نوشتار عاشقانه کافی است.
باز هم نه مرخصی نه ملاقات حضوری
مسئول سالن ملاقات حضوری می گوید: اگر دست من بود … من می گویم: می دانم. و می گویم نه مرخصی نه ملاقات حضوری نه ملاقات کابینی برای بستگان درجه یک مثل همه زندانی ها. می گوید: می دانم و سر را به زیر می اندازد. می پرسم نکند همه امروز ملاقات حضوری داشته اند که هیچ کس بالا نیامده. همان طور که سرش زیر است می گوید: بله. به مناسبت عید.
نامه محتشمی پور به مریم شفیع پور: بازجو چگونه توانست بر روی تو دست بلند کند؟
فخرالسادات محتشمی پور در نامه ای خطاب به مریم شفیع پور با اشاره به بازجویی های وی و فشارهایی که بر وی وارد شده، نوشته است: عرق شرم بر جبین می نشیند از کردار قبیح بازجوی دیوسیرتت که نامش بهاری است و خودش شیطانی! چگونه دست کثیفش بر تن نازک تو دخترک 21 ساله بلند شده است یا آن پای لندهورش بر پهلو و کمر نازک تو اصابت کرده از غضب همکاری نکردنت با او و هم پالکی هایش؟! شرم باد بر او بر تکفیری های خشونت طلبی که راه دعا را گم کرده اند و به ترکستان می روند.
آیا مراجع از ستمها بی خبرند یا «تقیه» که مختص زمان حاکم جائر است موضوعیت پیدا کرده؟
آیا مراجع عالیقدر و علمای اعلام از اِعمال این حجم از ستم به نام و ادعای مسلمانی بی اطلاع و غافلند یا اصل «تقیه» که مختص زمان ائمه جائر است در زمانه ما موضوعیت پیدا کرده است و امت اسلامی از آن بی خبرند!
روز اول آذر
یادت باشد که من بی تو راه را گم می کنم. یادت باشد که این جا در خانه کوچکمان گلدان شمعدانی پشت پنجره دارد یخ می کند و منتظر توست تا آن را باغبانی کنی و قلب من و دخترها دیگر برای تپیدن های مدام خسته شده. این جا در خانه کوچک ما عکس های تو در قاب های کوچک و بزرگ به ما لبخند می زند اما پاسخش را گذاشته ایم برای وقتی که خودت بیایی شاید در روز میلادت شاید فردا
اول محرم
دیروزِ ما چون تعزیه ای سراسر مرثیه، بر جبین ظالمین زمان نقش بست تا دانه دانه عرق شرم را برآن بنشاند. و این شب سیاه که دیر می پاید و رفتنش آمدن صبح را نوید می دهد، برای من چه تحمل ناپذیر شده است…
آقا ستار
مادر می گوید: من همه را دوست دارم. همه آن ها که آسیب دیدند. همه خانواده های شهدا. همه زندانی های سیاسی و خانواده هایشان که به ما لطف دارند. چقدر دلم می خواست به دیدنشان بروم. ستار می گفت: خودم کولت می کنم و همه جا می برمت. همه جای ایران. آقاستار راست گفته. خودش مادر را به کول گرفته و آورده و نشانده در دل تک تک ما.
این جا نمازخانه سالن ملاقات زندان اوین است
این جا نمازخانه سالن ملاقات! کمی بزرگ تر از عبادت گاه تو در بند دو الف با پرده ای که نمازگزاران زن و مرد را از هم جدا کند و جانمازهای نامرتب و مهرهای شکسته و سیاه شده از عرق جبین نمازگزاران مأمور معذور با چند پتوی مچاله شده نارنجی با پرزهای بلند و مقداری روزنامه ولو بر روی فرش های جاروب نشده و مقابل درب ورودی چند جفت دمپایی پلاستیکی از همان ها که تو اگر پشت هر سلولی می دیدی می فهمیدی که در آن اتاق میهمانی هست که خودش هم نمی داند اتاقش را برای چند روز رزرو کرده اند!
صفای حرم
بامداد روز عید قربان می رسیم به مقصد و فی الفور راهی حرم می شویم. توفیق همراهی با مادر سهراب را ندارم اما وقتی از حرم بیرون می آییم او را می بینم. می گوید یکی دست مرا گرفت و گفت دنبالم بیا این جا خلوت است! من رفتم و برای همه تان دعا کردم برای همه! و من دارم به خلوت کده ای فکر می کنم که مادران سهراب ها را به آن راه می دهند و بزم عاشقانه ای که فقط مخصوص آنان است و غبطه می خورم و فوری خودم را ملامت می کنم که «هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند!»
35 ماه روزه داری سیدمصطفی تاج زاده
می دانم که می دانی در شورای شهری که با خون دل اولین انتخابات آن را برگزار کردی و با رشادت و مردانگی مانع از به محاق رفتن این اصل معطل مانده از قانون اساسی شدی، چه می گذرد. اما این را هم می دانم که اگر بیرون بودی و در کنارم بودی، در کنار همه حرص و جوش هایی که از غلط کاری های دوستان و ناراستی برخی تازه به دوران رسیده ها می خوردیم به من اطمینان می دادی که : عزیزم! مرد و زن ندارد برای ایفای نقش در جامعه مدنی و اتخاذ مشی و رفتار مدنی همه ما هنوز نوباوه ایم و به تمرین بسیار نیاز داریم!
گل سنگ؛ گزارشی از یک ملاقات کابینی
تصاویر روی میز و گلدان های پشت پنجره و کودکان سرخوشی که در راه روهای سالن ملاقات می دوند و گاهی به زور گوشی تلفن را از دست مادر می کشند و با شیرین زبانی از پدر دلربایی می کنند و همه این اشک ها و لبخندها جلوه هایی از زندگی هستند که در یک روز ملاقات می توان نظاره گر آن بود اما همسرجان که از راه می رسد من همه زندگی را در وجود او متبلور می بینم و فریاد می کشم: آقا شهاب پرده را بالا ببر. همسرجان آمد!
نامه همسر تاجزاده به صادق لاریجانی: دستگاه های امنیتی همسرم را به گروگان گرفته اند
” به نظر می رسد حضرات بنای ایجاد مخاطرات جدی برای جان عزیز او را دارند و در این زمینه مصرّ هستند که با بی اعتنایی محض او را به فراموشخانه ای افکنده اند که هیچ کس حق دیدن او و گفتگوی با وی را ندارد. و ملاقات های کوتاه کابینی هفتگی ما تنها راه ارتباط عزیزمان با دنیای خارج است.”
سقفهای شیشهای فروریختهاند؟!
نگاه بیمارگونه به دو مقوله «زن بودن» و «جوان بودن» فارغ از آثار سوئی که در تبعیضهای جنسیتی و تبعیضهای اعمالشده بر گروه سنی جوان خاصه در سالهای اخیر به بار آورده است، نهتنها به بیاعتمادی میان زنان و جوانان و بهویژه دختران جوان دامن زده بلکه آنان را بعضا دچار بحران هویت کرده که مصداق بارز تبدیل فرصت به تهدید بر اثر بیتدبیری مسئولان و دستاندرکاران فرهنگی، اجتماعی و سیاسی است.