بانوی سبز محصور
چکیده :نکند دخترها ما را از قافله فراموشکاران به حساب آورند؟! نکند رمز بقای ما «ما همه با هم هستیم» در هیاهوی این روز عاشقی و شیدایی گم شود؟! گیریم دستمان بسته باشد صدایمان که هنوز از حلقوم بیرون می آید و طراوت و نشاطی که خداوندگار در لحظه به آن می بخشد تا به یادگارهای همیشه عزیز «کوکب» و «زهرا» و «نرگس» سلامی بهمنی نثار کنی با دعای خالی شدن دل ها از کین و دعای سلامت برای پدر و مادر عزیزشان در همین روز ولنتاین که عاشقانه ها در حصر و بند و حبس معنای واقعی خود را می یابند....
کلمه- فخرالسادات محتشمی پور:
دیروز جمعه، می توانست برای من و تنهایی ام مثل همه جمعه های خالی از یار دلگیر باشد.
جمعه ها به خصوص عصرهایش آدم دلش فرار می خواهد. فرار از موقعیت یک سان و تکراری، فرار از خانه، فرار از آدم ها، فرار از خود. و زندان و جمعه هایش برای خود عالمی است! در جمعه های زندان هم می شود از خود فرار کرد و به دوردست ها رفت به جایی که دنائت و شقاوت آدم ها این بنده های مفلوک و مسکین که کوچکی شان را در بزرگی ستم هایشان استتار می کنند، رنگ ببازد.
دیروز جمعه بود و 25 بهمن بود و من دست بر قضا یک روز شلوغ و سخت کاری را داشتم از صبح علی الطلوع تا پایان شب و یک روز تلخ را داشتم که شاهد فلاکت آدم کوتوله های بی مغزی بودم که برای بستن دست آدمی که خدا دستش را باز کرده تا هرچه می خواهد در این جهان بکند و خوب جولان دهد تا سره از ناسره شناخته شود با ابزار تکنولوژی کلنجار می رفتند! خواستم برای «بانوی سبز محصور» بنویسم تا نشان دهم هنوز غیرت خواهرانه ما زنده است و وجدان مان بیدار، سرعت لاک پشتی اینترنت مانع آمد. اما پرنده خیال از ماورای دست تنگی ها و موانع بیرونی و اشتغالات یک روز سخت طاقت فرسا پرواز کنان تا کوی دوست رفت و رفت و رفت و بر بام خانه ای نشست که رنگ ها در آن میهمانی خوبان را تصویر می کنند با قلموهایی که میان زوجی مقاوم و جاودانه یاد و مکتب و مرام دست به دست می شوند. قلموها به رنگ های زرد و سبز و بنفش و سرخ و سپید آغشته می شوند و طرح هایی نو می آفرینند و هر وعده ملاقات چشم های مضطرب بچه ها شاهد خلقی جدیدند در زندانی که زندان بانش هنوز نقاب از رخ نیفکنده و بیچاره وار خود را پشت پرده های نو به نو رسانه میلی پنهان می کند.
دیروز جمعه بود و 25 بهمن بود و سه نام مانا دائما در فکر و خیال من جولان داشت: رهنورد، موسوی و کروبی! و چهره بیمارگون همسرجان که آن به آن می آمد و گذر می کرد در پرده خیال وهم آلود من! جمعه ای که انتظار در آن موج نزند انگار جمعه نیست و من شهد شیرین و تلخندهای انتظار را تؤامان مانند دیگر جمعه هایم مزمزه می کردم و عطش نوشتن را با خنکای دلنشین «یاد» فرومی نشاندم.
دیروز جمعه بود و 25 بهمن بود و جشن ولنتاین! ناگاه دلهره ای به جانم افتاد در شامگاه این روز خاص!
نکند دخترها ما را از قافله فراموشکاران به حساب آورند؟! نکند رمز بقای ما «ما همه با هم هستیم» در هیاهوی این روز عاشقی و شیدایی گم شود؟!
گیریم دستمان بسته باشد صدایمان که هنوز از حلقوم بیرون می آید و طراوت و نشاطی که خداوندگار در لحظه به آن می بخشد تا به یادگارهای همیشه عزیز «کوکب» و «زهرا» و «نرگس» سلامی بهمنی نثار کنی با دعای خالی شدن دل ها از کین و دعای سلامت برای پدر و مادر عزیزشان در همین روز ولنتاین که عاشقانه ها در حصر و بند و حبس معنای واقعی خود را می یابند.
دیروز جمعه بود و 25 بهمن بود و روز عشاق بود! و من از عشق و وفا مدد گرفتم تا دلتنگی های غروب و شامگاه جمعه را به دست باد پرسوز زمستانی بسپارم که آن را به دیروز پیوند زند و من امروزم را با نشاط و شور عاشقی آغاز کنم.
یاران در حصر و بندمان به سلامت باشند













