سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » این جا نمازخانه سالن ملاقات زندان اوین است...

این جا نمازخانه سالن ملاقات زندان اوین است

چکیده :این جا نمازخانه سالن ملاقات! کمی بزرگ تر از عبادت گاه تو در بند دو الف با پرده ای که نمازگزاران زن و مرد را از هم جدا کند و جانمازهای نامرتب و مهرهای شکسته و سیاه شده از عرق جبین نمازگزاران مأمور معذور با چند پتوی مچاله شده نارنجی با پرزهای بلند و مقداری روزنامه ولو بر روی فرش های جاروب نشده و مقابل درب ورودی چند جفت دمپایی پلاستیکی از همان ها که تو اگر پشت هر سلولی می دیدی می فهمیدی که در آن اتاق میهمانی هست که خودش هم نمی داند اتاقش را برای چند روز رزرو کرده اند! ...


فخرالسادات محتشمی پور:

می گویند چند روزی پیش ما میهمانید و لباس زندان را می دهند که بپوشی و لباس هایت را، کفشت را و ساعت و انگشتری و همه اشیاء همراهت را می ریزند داخل یک کیسه نایلون تا بعد از میهمانی برگردانند به تو. بعد راهنمایی ات می کنند به سمت سلول یا همان اتاق خصوصی هتلی که در آن مهمان هستی و درب آهنین آن را پشت سرت محکم می بندند و کلید را در قفل می چرخانند. و تو ناگاه آوار تنهایی را بر وجودت حس می کنی و چشم ها را می بندی تا با دوباره بازشدنش از کابوسی که در آن هستی برهی ولی حقیقت همان است که مقابل توست! مقابل تو یک درب آهنی قفل شده هست و دوتا پنجره کوچک در بالای دیوارها نزدیک سقف و یک لامپ آویزان از سقف و کاشی هایی که تا همان نزدیکی سقف دیوارها را پوشانده که نشود رویش چیزی نوشت و ردّی برجای گذاشت و نامی و نشانی! مقابل تو یک مهر کثیف هم در کنج اتاق هست و یک قرآن که به شعر ترجمان شده و دیگر هیچ!

می گویند چند روزی پیش ما میهمانید و تو وقتی وسایل زندان را تحویل می گیری سراغ مفاتیح و وسایل نماز را هم می گیری تا به اراده خودت شکنجه گاه انفرادی را به عبادت گاه تبدیل کنی. و این گونه است که سلول شماره … بند دوالف با یک قرآن که به شعر ترجمان شده و یک مفاتیح و یک سجاده و دستمالی که حکم جانماز دارد و چادر نماز گل گلی و لباس تمیز نماز، می شود عبادت گاه تو و حجره ای برای چلّه نشینی ات! تسبیح را اما تو خود باید بسازی از هر آن چه در اختیارت هست و دانه های آن را باید محدود کنی به عدد سی و سه که شمارش آن ممکن باشد. و زمان را با هر اذان گاه بشماری صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشاء و به نماز بایستی به سوی قبله ای که برای همه مسلمانان عالم یک سو و یک جهت است فارغ از مقام گاهشان و منصبشان و درجه و مرتبه شان. وقت نماز که باشد کسی حق ندارد مزاحم تو شود لااقل در بند دوالف و شاید هم برای تو این گونه است که وقت نماز مراقب باید منتظر بماند تا تو سلام دهی و افسرنگهبان باید منتظر بماند تا سلام دهی و بازجو که به قول خودش خلاف کرده که به استراحت گاه زنان آمده باید سلام نماز تو را انتظار بکشد و بازپرس که روز تعطیل آمده سرکار که کار تو را که نه کار بازجو را راه بیاندازد، حتی او هم باید انتظار بکشد. و چه خوب است که این انتظار لعنتی تنها ارزانی تو نباشد و دیگران هم مزه آن را بچشند در جایی که زندانش می خوانند یا همان هتل پنج ستاره!

می گویند چند روزی پیش ما میهمانید و تو وقتی به نماز می ایستی خاطرت جمع است که این نمازخانه لااقل تا زمانی که این جایی متعلق به خود توست و تنها هم نشین تو در این مقام گاه معنوی خود خداست و دلت خوش می شود که صاحب خانه خداست و تو میهمانی و یا این که صاحب خانه تویی که خدای را به میهمانی به عبادت گاهت دعوت کرده ای و گیج می شوی که میهمان کیست و میزبان کیست و چه کسی باید از چه کسی پذیرایی کند؟ حمد را می خوانی در کسوت میزبان و توحید را می خوانی در لباس میهمان و بالعکس!

گاه نماز که باشد تو فرمان می دهی و بازجو باید فرمان ببرد! زیرا مالک یوم الدین تنها خداست و مالک نفس آدمی و مالک جهان. کسی که تنها او را می پرستیم و تنها از او استعانت می جوییم بی خیال بازجو که برگه های بازجویی به دست انتظار می کشد که وقت نماز تمام شود و تو سلام بدهی و او ادامه بدهد و تو …

هر سال سه روز را به اعتکاف می روی کجایش مهم نیست. هرجایی که بشود مشابه سازی کرد سلول انفرادی را، تنهایی را، روزه داری را، عبادتی در عزلت و عزلتی تؤامان با عبادت. هر جا که بشود آن جانماز آشنا را بگسترانی و آن تسبیح آشنا را در دست بگیری و همان خدای آشنا را سلام گویی و نبی او را و عباد صالحش را و همه مومنان را حتی اگر به مسجد و حسینیه راهت ندهند. حتی اگر همه درب ها به رویت بسته باشد، او همیشه دری را خواهد گشود. یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح…

این جا نمازخانه سالن ملاقات! کمی بزرگ تر از عبادت گاه تو در بند دو الف با پرده ای که نمازگزاران زن و مرد را از هم جدا کند و جانمازهای نامرتب و مهرهای شکسته و سیاه شده از عرق جبین نمازگزاران مأمور معذور با چند پتوی مچاله شده نارنجی با پرزهای بلند و مقداری روزنامه ولو بر روی فرش های جاروب نشده و مقابل درب ورودی چند جفت دمپایی پلاستیکی از همان ها که تو اگر پشت هر سلولی می دیدی می فهمیدی که در آن اتاق میهمانی هست که خودش هم نمی داند اتاقش را برای چند روز رزرو کرده اند!

وقتی که جانمازت را در کنج نمازخانه پهن می کنی دلت ناگهان هوای آن مفاتیح آشنا را می کند و آن قرآن با ترجمان شعر که وقتی عینکت را پس از چند روز دریافت کردی تازه توانستی بخوانی و از آن بهره ببری. و دلت برای یادداشت های قرآنی که در روزهای آخر انفرادی در کنار برداشت هایت از نهج البلاغه داشتی و نگذاشتند بیرون بیاوری تنگ می شود و دلت برای همه آن چهل و پنج روز که در عبادت گاهت تو بودی و تنهایی بود و خدا بود، تنگ می شود و ناگهان اشک ها چشمانت را نمناک می کنند و تو دلت می خواهد کسی بیاید و درب آهنی نمازخانه را به رویت قفل کندو اما افسوس افسوس که سلول شماره … دوالف را نمی توان در هیچ کجا حتی در صفحات روزنامه ها بازسازی کرد!


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.