رنجنامه فرزندان موسوی و رهنورد: این درد را کجا فریاد بزنیم
چکیده :جواب هشت سال نشسته خوابیدن پدر در سالهای جنگ، مبارزه درسالهای جوانی و میانسالی و دلسوزی در پیری این است؟ چه بی رحم است و فراموشکار این روزگار! که این تنها قسمت پدر و مادر ما نیست که سهم مادران و پدران دردمند بسیاری است که پاسخ حق جویی خود را چنین ناجوانمردانه دریافته اند. و گلوله ها و تازیانه ها بیش از درد ما راوی این داستان تثار...
فرزندان میرحسین موسوی و زهرا رهنورد، از رهبران جنبش اعتراضی سبز، در نامه ای شرح درد و رنجی را که در این دو هفته بی خبری از پدر و مادر بر آنها رفته، روایت کرده اند. آنها در نامه خود توضیح داده اند که آخرین تماس با پدر و مارشان مربوط به غروب 25 بهمن ماه بوده است و از آن روز بارها و بارها به کوچه اختر که خانه پدری شان در آن واقع است رفته اند و جویای سلامت پدر و مادر خود شده اند اما جز توهین، پرخاشگری، فحاشی و یا بی اعتنایی ندیده اند.
سه دختر موسوی و رهنورد در رنجنامه ی خود نوشته اند که وقتی از ماموران مستقر در اطراف کوچه اختر پرسیده اند که پدر و مادرمان کجا هستند، به آنها گفته اند که به شما چه ربطی دارد؟ و وقتی می پرسند براساس کدامین حکم قانونی پدر و مادر را در حصر کرده اید باز هم پاسخ شنیده اند که به شما چه مربوط؟
آنها در نامه خود نوشته اند که به تازگی حتی پشت در بزرگ و سیاه فلزی که ابتدای کوچه اختر نصب شده، یک در بزرگ آهنین نیز نصب کرده اند و اکنون معبر ورودی خانه میرحسین با دو بزرگ فلزی محافظت می شود.همچنین توضیح داده اند که به نظر می رسد که چراغهای خانه پدری شان خاموش است.
فرزندان میرحسین و رهنورد با تاکید بر اینکه هیچ اطلاعی از شرایط زندگی، غذا و سلامت پدر و مادرشان دردست نیست و اکنون هیچ راهی برای ورود به کوچه اختر و خانه پدری ندارند، نوشته اند:
«روزی خیابان پاستور. کوچه اختر برای ما خانه اولمان بود. پر از سادگی و صفا و مهربانی و احترام ! 1100 متر نبود! قصر هم نبود! یک خانه دوست داشتنی قدیمی با گلها و درختهایی که پدری شاعر و نقاش کاشته بود با عطر پرده کعبه که از لای قرآن جانماز پدر می آمد و خانه ای آکنده از مهر و شور و جنبش مادر . امروز خیابان پاستور، کوچه اختر را با دیوار فلزی حصر کرده اند. حصاری غیر قانونی که هیچ از پشت آن اطلاع نداریم.»
دختران موسوی و رهنورد در بخش دیگری از نامه ی خود چند ین سوال طرح کرده اند:«آنها چه کرده اند؟ جز طلبیدن حق؟جوابش فحاشی و بی احترامی است؟ جواب هشت سال نشسته خوابیدن پدر در سالهای جنگ، مبارزه درسالهای جوانی و میانسالی و پیری دلسوزی این است؟ چه بی رحم است و فراموشکار این روزگار! که این تنها قسمت پدر و مادر ما نیست که سهم مادران و پدران دردمند بسیاری است که پاسخ حق جویی خود را چنین ناجوانمردانه دریافته اند. و گلوله ها و تازیانه ها بیش از درد ما راوی این داستان تاثر برانگیزند.
به گزارش کلمه، متن کامل این نامه به شرح زیر است:
به نام حق
آخرین بار که دیدیم شان دو هفته پیش بود، دور هم بودیم نه اینکه دلشاد که همهمه حزن و درد آسیب خوردگان این سالها جایی برای شادی ما باقی نگذاشته بود امامهر مادری و پدری انقدر نزدیکمان بود که باور نمی کردیم که تنها سه روز بعد از ما دریغ شود این همه لطف.
غروب 25 بهمن آخرین بار صدای مادر را شنیدیم، از پشت تلفن . یک خودروی ون کوچه اختر را بسته بود. فکر کردیم موقتی است شاید…فکر کردیم مگر می شود 13 روز پشت دری ایستاد و به انتظارصدایی و اشاره ای که مادر و پدر هنوز هستند، زنده هستند، سالم هستند و دری و درهایی که هیچ وقت گشوده نشوند و چراغ های خانه ای که روشن نشوند دیگر.
یک هفته پیش به سراغشان رفتیم. خودروی ون به شکلی پارک شده بود که از کنارش یک کاغذ هم رد نمی شد. مردانی که از خودرو پیاده شدند، نقاب داشتند. آدامس می جویدند و در جواب سوال ما که براساس کدام حکم فرزندانی را ازدیدن پدر و مادرشان محروم می کنید، پرخاش کردند: «به شما چه مربوط که حکم کجاست؟از کجاست؟از طرف کیست؟پرسیدیم در خودروی ون چند نفر هستید؟باز هم پرخاش که به شما چه مربوط؟ پرسیدیم شیشه های خودروی تان چرا سیاه است؟گفتند به شما چه مربوط؟»
واقعا به ما چه مربوط بود که پدر و مادرمان کجا هستند؟! به فاصله تنها 72 ساعت، آنقدر غریبه شده بودیم!
تکیه زدیم به ماشین. غروب هم رسید.مردان نقاب دارمی پاییدند ما را.توی صورتمان زل می زدند و می کاویدند و جوابی هم نمی دادند. تاریکی شب که رسید چراغی روشن نشد. خانه همچنان تاریک و تاریک تر می شد.هیچ نشانی از زندگی هم نبود. نه صدایی…نه حتی کیسه زباله ای کنار در.
محافظان را هم مرخص کرده بودند. بازگشتیم. چند مرد هم دنبالمان. از بن بست اختر تا فروردین، سر پاستور پشت سر ما می آمدند. با فاصله ای آنقدر اندک که لابد صدای مان را بشنوند.
فردا شب بازگشتیم.این بار از سر کوچه ی خورشید، کوچه ی کناری هم راه مان ندادند. در جواب سوال های معمول که هر فرزند نگرانی حق پرسیدن دارد یا سکوت کردند یا پرخاش.
باران می بارید و روشنایی خیابان پاستور فقط برق های دستگاه جوشکاری بود. همان که دری به سیاهی این روزهایمان را سر کوچه اختر جوش می داد. از پیاده روی مقابل که رفتیم ببینیم چه می گذرد، دو مرد مانع شدند. توهین کردند. گفتند یک سال شما تاختید و حال نوبت ماست. بازهم مردان نقاب داشتند.علاوه بر خودروی ون، دری بزرگ و آهنی. بدتر از میله های زندان سر کوچه جوش می دادند.
می گفتند: حقشان است و ما نمی خواستیم بحث سیاسی کنیم. ما تنها فرزندانی نگران بودیم. گفتند این یک سال هم اگر کشتیم، خوب کردیم که کشتیم. ما کشتیم ، چون آنها را که کشتیم، آدم نبودند. صورت ندا و سهراب و محسن روح الامینی مقابل چشمانمان آمد. و باز صورت و صورت به خون غلتیده یاران دیگر وعلی و خانواده اش.
ناله های مادرانه در گوشمان می پیچید. و صبر دردمندانه عمه بر پیکر علی و مادران بر مزارها. این چه کسی بود که می گفت آدم نبودند، آنها را که کشتیم! گفت : «الله اکبر گفتن هایتان هم دروغ است.»گفت و گفت و گفت. اسلحه نشانمان دادند و باز هم راندند ما را.
در جواب اصرار ما برای خواستن دلیلی، گفتند «زنگ می زنیم نیروی انتظامی بیاید و همه شما را ببرد. »در آن خیابان بلند، گویی درختان بی برگ فریاد می زدند به کدامین گناه؟ فریاد می زدند که دختران آب و آتش را پدر و مادری از جنس کوه و سرو و گلهای یاس سالهاست که از ترس رهانده اند.
بچه ها بی تابی می کردند.کودک دو ساله می خواست به عادت معهود فاصله کوتاه کوچه خورشید و اختر را بدود و اسم پدربزرگش را صدا کند و آن لبخند دردمند و بیگناه و آن دستهای گرم و مهربان در آغوشش بگیرد . بهانه می گرفت.آن دیگری ،هفت ساله، گوشه ای کز کرده بود و ابراز دلتنگی می کرد و می گریست. دوربین هایشان مدام از این صحنه ها عکس می گرفت .تا حتی کودکانمان نیز بسان دشمنی در دفترشان برای تهدید و روز مبادا گنجانده شوند!
بازهم چراغی توی خانه روشن نبود.هیچ نشانی که دلگرم مان کند که پدر و مادرمان هنوز توی خانه هستند، اگرچه محصور و به ناحق … و صحبت از حق چه این روزها دشوار است!
به مامورانی که مانع ورود ما شده بودند گفتیم که می خواهیم تا سر کوچه برویم . گفتند می خواهید کوچه را ببینید که چه؟ اصلا کوچه چه مفهومی دارد ؟ گفتیم کوچه ی اختر یعنی خانه ی پدر و مادر.خانه ی ما . کوچه یعنی ردپای خسته مادری که به اندازه تمام جهان درد داشت . پدری که دلش برای فرزندان ایران می تپید . برای ما یعنی تمام لحظات امنیت.یعنی بهشت. یعنی بوی خدا، یعنی عطر یاس های کنار جانماز پدر، یعنی درد مشترک.
آن شب به تلخی و سنگینی گذشت…
آن لحظه نفرین هم نکردیم .به ما گفت بودند نفرین نکنید که این جهان آه کشیدیم. خدا ناظربود. ناظر این ظلم و بی منطقی. ناظر تپیدن دل های مضطرب ما، بی تابی بچه های کوچمکان توی سرمای شبانگاهی زمستان.
دو شب ما که دستمان از همه جا کوتاه بود و نمی دانستیم دادمان را از کدام بی داد گری بخواهیم نیمه شب عازم خیابان پاستور شدیم.
دری غول پیکر و سیاه سر کوچه گذاشته بودند. با یک محفظه کوچک که آن هم بسته بود و در از بیرون قفل شده بود . از گوشه در می دیدم . سه ماشن توی کوچه پارک شده است بعد از در زدن های طولانی مردی با نقاب از پشت در گفت چه می خواهید؟
چه می خواستیم جز خبری، نشانی، از بودن پدر و مادر در خانه، از سلامت آنها. از اینکه غذایی می رسد به آنها؟ اگر می رسد سالم است اصلا؟ ما بودیم و تجربه تلخ سالها حوادث نگران کننده.
جوابمان را ندادند. بازهم تهدید کردند که می گوییم پلیس بیاید ببرندتان، توهین، قضاوت و سکوت:
پدر و مادر خودتان هم بود، همین داستان بود؟آنها چه کرده اند؟ جز طلبیدن حق؟جوابش فحاشی و بی احترامی است؟ جواب هشت سال نشسته خوابیدن پدر در سالهای جنگ، مبارزه درسالهای جوانی و میانسالی و دلسوزی در پیری این است؟ چه بی رحم است و فراموشکار این روزگار! که این تنها قسمت پدر و مادر ما نیست که سهم مادران و پدران دردمند بسیاری است که پاسخ حق جویی خود را چنین ناجوانمردانه دریافته اند. و گلوله ها و تازیانه ها بیش از درد ما راوی این داستان تاثر برانگیزند.
باری دیگر باز برای سراغ گرفتن و خبری هرچند کوچک از سلامتی پدر و مادرمان به پاستور رفتیم. این بار حتی منفذ باریک میان دو لنگه در فلزی را هم با ورقه ای آهنین پوشانده بودند. اصلا از سر خیابان هم راهمان نمی دادند.گفتند دستور این است که خانواده موسوی حق ندارند وارد پاستور شوند! آی ی ی حق! تو چه واژه مظلومی هستی! مظلومتر از خانوادهای داغدار شهیدان و دل نگران اسیران!
بالاخره با اصرار تا سر کوچه رفتیم و از باریکه نیم سانتی که باز بود با زحمت توی کوچه را نگاه کردیم.پشت این در سیاه فلزی یک در بزرگ آهنین دیگر هم نصب کرده بودند! موازی همان یکی که قبل تر بود . این همه ترس و پنهان کاری برای چیست؟! این همه در آهنی و حفاظ و قفل برای چیست؟ این مردان نقاب پوش بدون حکم به دستور چه کسی پدر و مادری را در پس درهای آهنین پنهان کرده اند؟ آفتاب زندگی ما را ؟ مگر نه اینکه آفتاب طلوع می کند نوازشگر و مهربان تا صبح دل انگیز ظهور؟
آیا ماموران امنیتی با هویت ناشناس در دفتر کوچک کار پدرم سکنی کرده اند؟ دفترش را غصب کرده اند؟ خانه اش را غصب کرده اند؟ نوه ها و فرزندان و دامادها را محروم کرده اند از دیداری و گرفتن خبری.
بدون حکم قضایی، بدون احترام. بدون شفافیت. که مارا صد البته نیازی به احترام کسی که پدر و مادرمان را در حصر کرده است نیست. کسی که مایل است مخوف و پر از پنهان کاری باشد. حصری که در آن حتی حقوق یک شهروند متهم عادی که سلامتش تایید می شود و سلامت غذا و دارویش نیز مشخص است، در آن رعایت نشده است. شجاعت این را ندارند که بگویند از کدام مافوق دستور می گیرند؟ شجاعت این را ندارند که نقاب هایشان را بردارند و با فرزندان این دومحصور روبرو شوند.
روزی خیابان پاستور. کوچه اختر برای ما خانه اولمان بود. پر از سادگی و صفا و مهربانی و احترام ! 1100 متر نبود! قصر هم نبود! یک خانه دوست داشتنی قدیمی با گلها و درختهایی که پدری شاعر و نقاش کاشته بود با عطر پرده کعبه که از لای قرآن جانماز پدر می آمد و خانه ای آکنده از مهر و شور و جنبش مادر . امروز خیابان پاستور، کوچه اختر را با دیوار فلزی حصر کرده اند. حصاری غیر قانونی که هیچ از پشت آن اطلاع نداریم.
می دانیم پدر و مادرمان در هیچ محکمه صالحی محاکمه نشده اند. می دانیم پدر و مادرمان اصلا جرمی مرتکب نشده اند. می دانیم وقتی دو در بزرگ فلزی سر خانه نصب کرده اند، معنای خوبی ندارد.می دانیم وقتی چراغی روشن نمی شود مفهوم خوبی ندارد.
دو هفته می گذرد از ندیدن شان. هیچ چیز نشنیدیم جز فحاشی و توهین و نگاههای سرد و یخی. نمی دانیم این درد را کجا فریاد بزنیم.
تنها می دانیم که خداوند یاور مظلومان است
می دانیم که نور زخورشید جو بو که برآید
دختران رهنورد و موسوی
پنج شنبه پنج اسفندماه 1389














در عجبم از مردمی که خود در زیر شلاق ظلم و استبداد زندگی میکنند و بر حسینی میگریند که آزاد زیست. دکتر شریعتی
نگرانیم … نگرانیم … خیلی هم نگرانیم … پشت این درهای آهنی چه می گذرد ؟ میرمان در چه وضعیست ؟ ما چرا نشسته ایم ؟
10 و 11 و 17 و 24 اسفند … روز ماست … روز سبز است … روز مبارزه با استکبار و دیکتاتور است …
خدا بااین مملکت بوده و هستو خواهد بود
نگاهی به تاریخ کنید
خدایا به اهی که می کشیم…. به اشکی که میریزیم….به اهه فرزندان اون دو بزرگوار….
میدونم صدامونو داری میشنوی…
تعز من تشاء و تذل من تشاء….
وعده ی ما 11 اسفند انقلابی سبز
Zolm paydar nist…
خواهران بزرگوارم،
پدر شما، مهندس میرحسین عزیز ما، نور چشم ماست با همه صداقت، پاکی، استقامت و ایمانش
همه ما را برادران و خواهران خود بدانید و وعده ما تلاش و صبر و استقامت تا آزادی هر چه سریع تر این عزیزان
و پیروزی مردم بر تمامیت خواهان است.
کف روی آب رفتنی است…. و صبح دور نیت
یوسف سال ها به نا حق در زندان بود، اما در نهایت به آزادی در کمال انصاف رسید.
یادمان باشد که موسوی و کروبی چیزی دارند که حکومت آرزو داشت برای آنها باشد و آن یک ملت است که پشت آنها ایستاده.
این حرکات بیش از پیش نشان از ضعف و ترس حاکمیت دارد.
به امید خدا پیروزی نزدیک است و ان الله مع الصابرین.
موسوی و کروبی ماندلای ایرانی
خدایا تو خود حقی و حقیقت.لطفی برمن و همه فرزندان سبز موسوی و رهنورد فرما
موسوی و کروبی چیزی دارند که حاکمیت دلش می خواست برای آنها باشد و آن یک ملت است که پشت آنها ایستاده از همه جای ایران کرد و ترک و سیستانی و تهرانی و شمالی و شیرازی و اصفهانی و خلاصه ملتی به وسعت کل ایران و این دلیل ترس و ذلت حاکمان است.
به امید خدا پیروزی نزدیک است و ان الله مع الصابرین.
دیکتاتورها سرنگون هستند چه در ایران چه لیبی چه بحرین چه یمن و …
موسوی و کروبی ماندلای ایرانی
دوست عزیز آقای افشار
احساسات پاک شما را نسبت به این مرد بزرگ می ستایم و خود نیز عشقی عمیق نسبت به این سید مظلوم و شیخ شجاع دارم چون زمانی که شجاعت، درستی و راستگویی و… بسیار نادر است همه ی این فضایل را در آنها دیدیم اما دریغ و صد دریغ که در مورد مردممان چیز دیگری فکر می کردم و انتظار دیگری داشتم. یکی از دوستان با دلی پر از درد می گفت که چند روز پیش در مدرسه ای در قزوین طوماری آورده بودند تا همه امضا کنند برای در خواست اعدام میر حسین. این دوست می گفت که من برای فرار از امضا کردن به دستشویی رفتم ولی در کمال نا باوری همه امضا کردند. این کار افراد مدرسه اگر از ترس هم باشد توجیه پذیر نیست. روحیه ام را از دست دادم از دست این مردم.
یک ملت پشت موسوی و کروبی هستند.
به امید خدا صبح ظفر نزدیک است.
ماندلای ایرانی موسوی و کروبی
تو را به خدا بس کنید شعار را . دارم از غصه دق می کنم. در حال جمع آوری طومار برای اعدام میر مظلوم و شیخ شجاعمان هستند. کاری کنیم. خدا نابودشان کند ای ضحاکان خونخوار را .
فرزندم، خانه نشيني حضرت علي (ع) بارديگر درفرزندش ميرحسين ظهورکرد و اميدوارم اينبار واقعا اهل کوفه ازخواب بيدارشده و نوشدارو پس ازمرگ سهراب (چون توابين)نباشيم.
باید خواسته راهپیمایی آزادی آنها باشد
راهپیمایی بدون مطالبه چه سود
سایت کلمه شما باید بیشتر اطلاع رسانی کنی
راهپیمایی بعدی کی ؟
بنام خدا
حکومت با کفر می ماند ولی با ظلم نه ….
واقعا منقلب کننده بود نمی شه احساسم را بیان کنم باید از نو نوشت تاریخ ایران را !
khoda ba saberan ast!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اندکی صبر سحر نزدیک است.
هیچ ظلمی بی جواب نمیمونه.
نزن باران زمین جای قشنگی نیست
واقعا آدم زبونش بند میاد
فقط می تونیم بگیم خدا صبرتون بنده
همین
المک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم
گیریم درخت را بریدهاند با ریشه در خاک چه می کنند. ما سبز پوشان سبز اندیش هستیم تا پیروزی
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حايل کجادانند حال ماسبکبالان ساحل ها
صبر صبر صبر
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
آقای امیر ارجمند دیگر خجالت بکش از مردمی که میایند ولی ما دیگر اگر اعتصاب سراسری همراه با تظاهرات شبانه روزی تا آزادی نباشد نمی آئیم
شما هم فکر کنم از خامنه ای پول میگیری اگر نه میتونی اعتراض با اعتصاب سراسری صادر کنید شبانه روزی
خدایا بساط ظالم رو برچین
سلام.
در این مطلب، پیامی داشتم که منتشر نشده. آیا به دست شما نمیرسد؟
هر ایرانی، یک رسانه سبز.
خواهران من شاكر باشيد و صبور شكر كه سيد ما از همكاري با دستگاه ظلم باز ماند وچون جدش زندان را بر آزادي ننگين ترجيح داد
چه مي گويم؟ همه ي ما زنداني اميال ديكتاتور بزرگ هستيم.
میر حسین دوست دارم
اسم من داوود
بچه های گردان عاشورا منو می شناسن
درسته که یک چشمم رو گذاشتم تو جبهه.درسته که نفسم در نمیاد از اون همه شیمیایی.اما بچه های خط شکن آماده اند.10 اسفند روز عملیاته.منطقه: همه تهران .خط اول پاستور ، خط دوم قیطریه ، خط سوم اوین.
رمز عملیات
یا حسین ، یا مهدی ، یا زهرا ، یا فاطمه
برادرا، صبح دهم زیارت عاشورا و غسل شهادت فراموش نشه.بیاد بیت المقدس، بیاد خیبر ، بیاد خرمشهر
رهسپاریم تا شهادت
یعنی اینا از کی دستور کی گیرن؟؟؟؟؟؟؟ اصلا معلوم نیستااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!
من 60سال سن دارم . تمام روزهای راهپیمایی تا پاسی ازشب درخیابان بودم .از25بهمن 10روزگذشته است .چرا هیچ کس کاری نمی کند .جبهه مشارکت مجاهدین انقلاب حزب اعتمادملی خاتمی …..همه سکوت؟؟؟ من آماده جانفشانیم. تا11اسفند خیلی دیر میشود .یک کاری باید کرد.زمان راازدست ندهیم.
یا حسین میر حسین
به زودی دوباره خیابان ها را سبز خواهیم کرد
تا آخر خط با میر حسین هستیم
به نام خداوند در هم کوبنده ستمگران
دیکتاتور جان همه شورشهای از پیش اعلام شده محکوم به شکست است ولی میدانم که میدانی که در غافلگیری (خودجوش) نابود خواهی شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
مگر ميشود جلوي خورشيد ديوار کشيد
عكس نيروهاي سركوب گر در سايت نمايش داده شود . چه از نيروي انتظامي باشد چه از سپاه و يا بسيج و لباس شخصي تا توسط افراد و همسايگان شناسايي شوند
آدرس منزل رادان رو اعلام كنيد .
خدایا تو خود شاهد باش اللهم عجل لولیک الفرج
خواهرانم فریاد دادخواهی سر دهید که باد فریادتان را به گوش همه خواهند رساند … روزی خواهد رسید که آفتاب بر سرزمینمان بتابد …
دردی جانکاه سینه ام را میفشرد با شما خواهیم ماند.
به نام خداوند در هم کوبنده ستمگران
.
از امت همیشه در صحنه تقاضا دارم با انقلاب ترافیکی فرزندان انقلابی خویش را در روزهای قیام یاری رسانند.
.
هر خودرو شخصی = یک گره کور ترافیکی
عزیزان باید فکری کرد .مطمئنم خدا یار مظلومان است ولی نمی شود دست روی دست گذاشت .امام حسین هم خودش قیام کرد.تنها به امیدخدا نبود.بیایید ازهمین سه شنبه هرکس ازهرجا میتواند درساعتی معین به خیابان بیاید.هر خیابانی که باشد اگر حوزه اعتراض وسیع شود سرکوبگران هم گیج می شوند.آنها نمی توانند درهمه جای شهرهاحضورداشته باشند.باآرزوی سلامتی میرحسین عزیزوبانویش وکروبی وهمسرش وباآرزوی پیروزی هرچه زودتر جوانان دلاور میهن جانم فدای ایران وایران دوستان.
محمد
۱۳۸۹/۱۲/۰۶ ۱۲:۴۷ ق.ظ | پاسخ
ننگ بر تو و اربابانت شماها اصلا نمی فهمید خدا چیه رضای خدا چیه؟بیدار شو داری از ظالمین حمایت می کنی.نکند جیره خواری. ببینم بیکاری امدی اینجا اخبار را می خوانی و پیام هم تازه می گذاری؟حکومت ظلم شما کارش تمومه .نفس های اخرشه.
آزادشان نكنند به خيابان ها مي ريزيم. چه مي خواهند بكنند؟ بدتر از رفيق عزيزشان قذافي كه بر سرمان نمي آورند. خواهر عزيزم حالا سرنوشت پدرو مادرت با سرنوشت ميهن عزيزمان گره خورده با سرنوشت آزادي همه ما فرزندان ايران زمين. پس نگران نباش چرا كه هيچ يك ما از سرنوئشت خود و ميهن و پدر و مادر تو به سادگي نمي گذرد. چو ايران مباشد تن من مباد…
سازمانها، احزاب و دوستان فعال جنبش سبز! مشاورین گرامی آقایان موسوی و کروبی! هموطنان! فعالین و سازمانهای مدافع حقوق بشر، خانم شیرین عبادی! ما را چه میشود؟!! آیا متوجه نیستیم که موسوی، کروبی و رهنورد، این رهبران عزیز و بزرگ جنبش سبز ما در چنگال خفاشان خون آشام و گرگهای درنده رژیم ولایت فقیه اسیرند و هر لحظه خطرات بسیار بزرگ و وحشتناکی آنها را تهدید میکند؟! چرا تعلل و مسامحه میکنیم ؟؟! هرچه سریعتر باید با تمام توان در داخل و خارج کشور به نجات آنها بشتابیم و حرکت موثری بکنیم!! از نهادهای حقوق بشری، دولت مردان و شخصیتهای بین المللی هم باید مجدانه و مصرانه بخواهیم که به شرایط بسیار حساس و وضعیت خطیری که این انسانهای والا و ارزشمند در آن گرفتار شده اند توجه ویژه و جدی داشته باشند و برای نجات آنها از هر طریقی که میتوانند به ما کمک کنند!! خواهش میکنم دقت کنید! هر لحظه غفلت ما میتواند منجر به لطمات و عواقب بسیار وخیمی برای این عزیزان و جنبش سبز ما بشود!!!
چرا پیام های منو درج نمیکنید؟؟؟؟؟؟؟
آخه خواهران و برادران من اگه ذره ای غیرت و استقامت دارین جلوی این نامردا رو بگیرین…میر حسین ما رو زندانی کردن!
نشستن تا به کی؟؟؟؟؟؟؟؟برخیزید ای راست قامتان…
akhar ta be key zolm, ta be key sarkoobi?
bas nist ke namardane bar sare ghodrat neshasteid?
be khoda soghand, faghat emrooz nist, fardayi ham hast.
Maghar yazid , o yazidiyan ra nadidid? maghar aghebate zaleman ra nadideid?
Aghaye khameneii, shoma ke valliye faghih hastid, in zolmha ra nemibinid?
Dighar bas ast
مرگ بر ضد ولايت فقيه
من بچه پایین شهرم، 10 اسفند میام تا آخرین قطره خونم مبارزه می کنم ببینم کدوم بسیجی جرات داره بیاد جلو… میرحسین آزاد نشه خونه نمی رم به مولا…
خدا ریشه هرچه ظالم هست رو از روی زمین برداره همیشه اینجوری نمیمونه من یه زن خانه دارم با دوتا بچه واقعا نمیدونم چه کنم ؟اما میگم جرات نمیکنن یک مو از سرشان کم کنن والا گورشان رابادست خودشان کنده اندمیترسن میترسن میترسن به خدا از ترسشان است خدا با شماست دلهای مردم با شماست
dardnake kheyli dardnake
ama ye manie khub dare ke in zalema KHEYLI TARSIDANNNNNNNNNN