سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » رنجنامه فرزندان موسوی و رهنورد: این درد را کجا فریاد بزنیم...
» این است پاسخ هشت سال نشسته خوابیدن پدر در سالهای جنگ

رنجنامه فرزندان موسوی و رهنورد: این درد را کجا فریاد بزنیم

چکیده :جواب هشت سال نشسته خوابیدن پدر در سالهای جنگ، مبارزه درسالهای جوانی و میانسالی و دلسوزی در پیری این است؟ چه بی رحم است و فراموشکار این روزگار! که این تنها قسمت پدر و مادر ما نیست که سهم مادران و پدران دردمند بسیاری است که پاسخ حق جویی خود را چنین ناجوانمردانه دریافته اند. و گلوله ها و تازیانه ها بیش از درد ما راوی این داستان تثار...


فرزندان میرحسین موسوی و زهرا رهنورد، از رهبران جنبش اعتراضی سبز، در نامه ای شرح درد و رنجی را که در این دو هفته بی خبری از پدر و مادر بر آنها رفته، روایت کرده اند. آنها در نامه خود توضیح داده اند که آخرین تماس با پدر و مارشان مربوط به غروب 25 بهمن ماه بوده است و از آن روز بارها و بارها به کوچه اختر که خانه پدری شان در آن واقع است رفته اند و جویای سلامت پدر و مادر خود شده اند اما جز توهین، پرخاشگری، فحاشی و یا بی اعتنایی ندیده اند.

سه دختر موسوی و رهنورد در رنجنامه ی خود نوشته اند که وقتی از ماموران مستقر در اطراف کوچه اختر پرسیده اند که پدر و مادرمان کجا هستند، به آنها گفته اند که به شما چه ربطی دارد؟ و وقتی می پرسند براساس کدامین حکم قانونی پدر و مادر را در حصر کرده اید باز هم پاسخ شنیده اند که به شما چه مربوط؟

آنها در نامه خود نوشته اند که به تازگی حتی پشت در بزرگ و سیاه فلزی که ابتدای کوچه اختر نصب شده، یک در بزرگ آهنین نیز نصب کرده اند و اکنون معبر ورودی خانه میرحسین با دو بزرگ فلزی محافظت می شود.همچنین توضیح داده اند که به نظر می رسد که چراغهای خانه پدری شان خاموش است.

فرزندان میرحسین و رهنورد با تاکید بر اینکه هیچ اطلاعی از شرایط زندگی، غذا و سلامت پدر و مادرشان دردست نیست و اکنون هیچ راهی برای ورود به کوچه اختر و خانه پدری ندارند، نوشته اند:

«روزی خیابان پاستور. کوچه اختر برای ما خانه اولمان بود. پر از سادگی و صفا و مهربانی و احترام ! 1100 متر نبود! قصر هم نبود! یک خانه دوست داشتنی قدیمی با گلها و درختهایی که پدری شاعر و نقاش کاشته بود با عطر پرده کعبه که از لای قرآن جانماز پدر می آمد و خانه ای آکنده از مهر و شور و جنبش مادر . امروز خیابان پاستور، کوچه اختر را با دیوار فلزی حصر کرده اند. حصاری غیر قانونی که هیچ از پشت آن اطلاع نداریم.»

دختران موسوی و رهنورد در بخش دیگری از نامه ی خود چند ین سوال طرح کرده اند:«آنها چه کرده اند؟ جز طلبیدن حق؟جوابش فحاشی و بی احترامی است؟ جواب هشت سال نشسته خوابیدن پدر در سالهای جنگ، مبارزه درسالهای جوانی و میانسالی و پیری دلسوزی این است؟ چه بی رحم است و فراموشکار این روزگار! که این تنها قسمت پدر و مادر ما نیست که سهم مادران و پدران دردمند بسیاری است که پاسخ حق جویی خود را چنین ناجوانمردانه دریافته اند. و گلوله ها و تازیانه ها بیش از درد ما راوی این داستان تاثر برانگیزند.

به گزارش کلمه، متن کامل این نامه  به شرح زیر است:

به نام حق

آخرین بار که دیدیم شان دو هفته پیش بود، دور هم بودیم نه اینکه دلشاد که همهمه حزن و درد آسیب خوردگان این سالها جایی برای شادی ما باقی نگذاشته بود امامهر مادری و پدری انقدر نزدیکمان بود که باور نمی کردیم که تنها سه روز بعد از ما دریغ شود این همه لطف.

غروب 25 بهمن آخرین بار صدای مادر را شنیدیم، از پشت تلفن . یک خودروی ون کوچه اختر را بسته بود. فکر کردیم موقتی است شاید…فکر کردیم مگر می شود 13 روز پشت دری ایستاد و به انتظارصدایی و اشاره ای که مادر و پدر هنوز هستند، زنده هستند، سالم هستند و دری و درهایی که هیچ وقت گشوده نشوند و چراغ های خانه ای که روشن نشوند دیگر.

یک هفته پیش به سراغشان رفتیم. خودروی ون به شکلی پارک شده بود که از کنارش یک کاغذ هم رد نمی شد. مردانی که از خودرو پیاده شدند، نقاب داشتند. آدامس می جویدند و در جواب سوال ما که براساس کدام حکم فرزندانی را ازدیدن پدر و مادرشان محروم می کنید، پرخاش کردند: «به شما چه مربوط که حکم کجاست؟از کجاست؟از طرف کیست؟پرسیدیم در خودروی ون چند نفر هستید؟باز هم پرخاش که به شما چه مربوط؟ پرسیدیم شیشه های خودروی تان چرا سیاه است؟گفتند به شما چه مربوط؟»

واقعا به ما چه مربوط بود که پدر و مادرمان کجا هستند؟! به فاصله تنها 72 ساعت، آنقدر غریبه شده بودیم!

تکیه زدیم به ماشین. غروب هم رسید.مردان نقاب دارمی پاییدند ما را.توی صورتمان زل می زدند و می کاویدند و جوابی هم نمی دادند. تاریکی شب که رسید چراغی روشن نشد. خانه همچنان تاریک و تاریک تر می شد.هیچ نشانی از زندگی هم نبود. نه صدایی…نه حتی کیسه زباله ای کنار در.

محافظان را هم مرخص کرده بودند. بازگشتیم. چند مرد هم دنبالمان. از بن بست اختر تا فروردین، سر پاستور پشت سر ما می آمدند. با فاصله ای آنقدر اندک که لابد صدای مان را بشنوند.

فردا شب بازگشتیم.این بار از سر کوچه ی خورشید، کوچه ی کناری هم راه مان ندادند. در جواب سوال های معمول که هر فرزند نگرانی حق پرسیدن دارد یا سکوت کردند یا پرخاش.

باران می بارید و روشنایی خیابان پاستور فقط برق های دستگاه جوشکاری بود. همان که دری به سیاهی این روزهایمان را سر کوچه اختر جوش می داد. از پیاده روی مقابل که رفتیم ببینیم چه می گذرد، دو مرد مانع شدند. توهین کردند. گفتند یک سال شما تاختید و حال نوبت ماست. بازهم مردان نقاب داشتند.علاوه بر خودروی ون، دری بزرگ و آهنی. بدتر از میله های زندان سر کوچه جوش می دادند.
می گفتند: حقشان است و ما نمی خواستیم بحث سیاسی کنیم. ما تنها فرزندانی نگران بودیم. گفتند این یک سال هم اگر کشتیم، خوب کردیم که کشتیم. ما کشتیم ، چون آنها را که کشتیم، آدم نبودند. صورت ندا و سهراب و محسن روح الامینی مقابل چشمانمان آمد. و باز صورت و صورت به خون غلتیده یاران دیگر وعلی و خانواده اش.

ناله های مادرانه در گوشمان می پیچید. و صبر دردمندانه عمه بر پیکر علی و مادران بر مزارها. این چه کسی بود که می گفت آدم نبودند، آنها را که کشتیم! گفت : «الله اکبر گفتن هایتان هم دروغ است.»گفت و گفت و گفت. اسلحه نشانمان دادند و باز هم راندند ما را.

در جواب اصرار ما برای خواستن دلیلی، گفتند «زنگ می زنیم نیروی انتظامی بیاید و همه شما را ببرد. »در آن خیابان بلند، گویی درختان بی برگ فریاد می زدند به کدامین گناه؟ فریاد می زدند که دختران آب و آتش را پدر و مادری از جنس کوه و سرو و گلهای یاس سالهاست که از ترس رهانده اند.

بچه ها بی تابی می کردند.کودک دو ساله می خواست به عادت معهود فاصله کوتاه کوچه خورشید و اختر را بدود و اسم پدربزرگش را صدا کند و آن لبخند دردمند و بیگناه و آن دستهای گرم و مهربان در آغوشش بگیرد . بهانه می گرفت.آن دیگری ،هفت ساله، گوشه ای کز کرده بود و ابراز دلتنگی می کرد و می گریست. دوربین هایشان مدام از این صحنه ها عکس می گرفت .تا حتی کودکانمان نیز بسان دشمنی در دفترشان برای تهدید و روز مبادا گنجانده شوند!

بازهم چراغی توی خانه روشن نبود.هیچ نشانی که دلگرم مان کند که پدر و مادرمان هنوز توی خانه هستند، اگرچه محصور و به ناحق … و صحبت از حق چه این روزها دشوار است!

به مامورانی که مانع ورود ما شده بودند گفتیم که می خواهیم تا سر کوچه برویم . گفتند می خواهید کوچه را ببینید که چه؟ اصلا کوچه چه مفهومی دارد ؟ گفتیم کوچه ی اختر یعنی خانه ی پدر و مادر.خانه ی ما . کوچه یعنی ردپای خسته مادری که به اندازه تمام جهان درد داشت . پدری که دلش برای فرزندان ایران می تپید . برای ما یعنی تمام لحظات امنیت.یعنی بهشت. یعنی بوی خدا، یعنی عطر یاس های کنار جانماز پدر، یعنی درد مشترک.

آن شب به تلخی و سنگینی گذشت…

آن لحظه نفرین هم نکردیم .به ما گفت بودند نفرین نکنید که این جهان آه کشیدیم. خدا ناظربود. ناظر این ظلم و بی منطقی. ناظر تپیدن دل های مضطرب ما، بی تابی بچه های کوچمکان توی سرمای شبانگاهی زمستان.

دو شب ما که دستمان از همه جا کوتاه بود و نمی دانستیم دادمان را از کدام بی داد گری بخواهیم نیمه شب عازم خیابان پاستور شدیم.
دری غول پیکر و سیاه سر کوچه گذاشته بودند. با یک محفظه کوچک که آن هم بسته بود و در از بیرون قفل شده بود . از گوشه در می دیدم . سه ماشن توی کوچه پارک شده است بعد از در زدن های طولانی مردی با نقاب از پشت در گفت چه می خواهید؟

چه می خواستیم جز خبری، نشانی، از بودن پدر و مادر در خانه، از سلامت آنها. از اینکه غذایی می رسد به آنها؟ اگر می رسد سالم است اصلا؟ ما بودیم و تجربه تلخ سالها حوادث نگران کننده.

جوابمان را ندادند. بازهم تهدید کردند که می گوییم پلیس بیاید ببرندتان، توهین، قضاوت و سکوت:

پدر و مادر خودتان هم بود، همین داستان بود؟آنها چه کرده اند؟ جز طلبیدن حق؟جوابش فحاشی و بی احترامی است؟ جواب هشت سال نشسته خوابیدن پدر در سالهای جنگ، مبارزه درسالهای جوانی و میانسالی و دلسوزی در پیری این است؟ چه بی رحم است و فراموشکار این روزگار! که این تنها قسمت پدر و مادر ما نیست که سهم مادران و پدران دردمند بسیاری است که پاسخ حق جویی خود را چنین ناجوانمردانه دریافته اند. و گلوله ها و تازیانه ها بیش از درد ما راوی این داستان تاثر برانگیزند.

باری دیگر باز برای سراغ گرفتن و خبری هرچند کوچک از سلامتی پدر و مادرمان به پاستور رفتیم. این بار حتی منفذ باریک میان دو لنگه در فلزی را هم با ورقه ای آهنین پوشانده بودند. اصلا از سر خیابان هم راهمان نمی دادند.گفتند دستور این است که خانواده موسوی حق ندارند وارد پاستور شوند! آی ی ی حق! تو چه واژه مظلومی هستی! مظلومتر از خانوادهای داغدار شهیدان و دل نگران اسیران!

بالاخره با اصرار تا سر کوچه رفتیم و از باریکه نیم سانتی که باز بود با زحمت توی کوچه را نگاه کردیم.پشت این در سیاه فلزی یک در بزرگ آهنین دیگر هم نصب کرده بودند! موازی همان یکی که قبل تر بود . این همه ترس و پنهان کاری برای چیست؟! این همه در آهنی و حفاظ و قفل برای چیست؟ این مردان نقاب پوش بدون حکم به دستور چه کسی پدر و مادری را در پس درهای آهنین پنهان کرده اند؟ آفتاب زندگی ما را ؟ مگر نه اینکه آفتاب طلوع می کند نوازشگر و مهربان تا صبح دل انگیز ظهور؟

آیا ماموران امنیتی با هویت ناشناس در دفتر کوچک کار پدرم سکنی کرده اند؟ دفترش را غصب کرده اند؟ خانه اش را غصب کرده اند؟ نوه ها و فرزندان و دامادها را محروم کرده اند از دیداری و گرفتن خبری.

بدون حکم قضایی، بدون احترام. بدون شفافیت. که مارا صد البته نیازی به احترام کسی که پدر و مادرمان را در حصر کرده است نیست. کسی که مایل است مخوف و پر از پنهان کاری باشد. حصری که در آن حتی حقوق یک شهروند متهم عادی که سلامتش تایید می شود و سلامت غذا و دارویش نیز مشخص است، در آن رعایت نشده است. شجاعت این را ندارند که بگویند از کدام مافوق دستور می گیرند؟ شجاعت این را ندارند که نقاب هایشان را بردارند و با فرزندان این دومحصور روبرو شوند.

روزی خیابان پاستور. کوچه اختر برای ما خانه اولمان بود. پر از سادگی و صفا و مهربانی و احترام ! 1100 متر نبود! قصر هم نبود! یک خانه دوست داشتنی قدیمی با گلها و درختهایی که پدری شاعر و نقاش کاشته بود با عطر پرده کعبه که از لای قرآن جانماز پدر می آمد و خانه ای آکنده از مهر و شور و جنبش مادر . امروز خیابان پاستور، کوچه اختر را با دیوار فلزی حصر کرده اند. حصاری غیر قانونی که هیچ از پشت آن اطلاع نداریم.

می دانیم پدر و مادرمان در هیچ محکمه صالحی محاکمه نشده اند. می دانیم پدر و مادرمان اصلا جرمی مرتکب نشده اند. می دانیم وقتی دو در بزرگ فلزی سر خانه نصب کرده اند، معنای خوبی ندارد.می دانیم وقتی چراغی روشن نمی شود مفهوم خوبی ندارد.

دو هفته می گذرد از ندیدن شان. هیچ چیز نشنیدیم جز فحاشی و توهین و نگاههای سرد و یخی. نمی دانیم این درد را کجا فریاد بزنیم.

تنها می دانیم که خداوند یاور مظلومان است

می دانیم که نور زخورشید جو بو که برآید

دختران رهنورد و موسوی

پنج شنبه پنج اسفندماه 1389


313 پاسخ به “رنجنامه فرزندان موسوی و رهنورد: این درد را کجا فریاد بزنیم”

  1. سورنا گفت:

    یکی از دستگیر شدگان کرد در 25 بهمن میگفت 3 روز چشم بسته فقط کتک میخورده و فحش ناموسی بهش میگفتن زنت مادرت خواهرت رو جلوی چشمت می …. یم !!!! و نیمه شب در جاده خاوران آزاد کردند .
    ساواک باید جلوی اینا لنگ بندازه
    مردم چرا چسبیدید به زندگی سگی تا کی اخه ؟ منتظر دیگران!!! این حکم قران است این حکم تاریخ است : خدا سرنوشت هیج قومی را عوض نمیکند جز به دست خود مردم بفهمیم !!!!!

  2. ناشناس گفت:

    مقاوم باشید که شما بخشی از تاریخ هستید.

  3. نا شناس گفت:

    مقاوم باشید که شما بخشی از تاریخ هستید.

  4. علی گفت:

    متاسفم برای نمایندگان به اصطلاح اصلاح طلب!همچنین در عجبم از سکوت آقای هاشمی…
    شما تنها نیستید…

  5. ناشناس گفت:

    man yek bandeye tanhaye khoda hastam, man ham tanham, az khoondane in nameh faghat ashk rikhtam, va faghat ye arezoo daram: khodaya Sahebo zzamn ro beresoon

  6. سورنا گفت:

    صدا و سیما که تماما در اختیار دیکتاتور است چرا با کپی سی و دی وی دی اطلاعات و عکس منتشر نمی کنید ؟؟؟ خیلی از مردم ساده اند و هنوز نمی دانند و هرجه تلوزیون نشان میدهد باور می کنند اطلاع رسانی باعث وحدت بیشتر خواهد شد
    نیروی اونا سپاه بسیج و نیروی انتظامی و امنیتی و مزدور نیروی شما نیروی دلتان و فریاد آزادیخواهی شما کدام پیروز است زور یا فریاد حق شما ؟؟؟

  7. SABZE DOOR AZ VATAN گفت:

    MAN IRANIYE DOOR AZ VATAN ,AGAR CHE DOOR AZ SHOMA HASTAM AMMA ZARE ZARE VOUJOUDAM BA SHOMAST

  8. پابرجاتر از همیشه گفت:

    خواهرم نترس…..خواهرم بر من و توست که اکنون کار زینبی کنیم…… نترس برادرانت آماده تر از همیشه هستند.ترس به دلت راه نده.

  9. امام موسی صدر گفت:

    زنده باد موسوی و رهنورد

  10. ناشناس گفت:

    اندكي صبر سحر نزديك است

  11. آرش۷۷۷ گفت:

    این بار نگذاریم سکوت در برابر ستم تبدیل به یک سنت شود. نگذاریم ماموران امنیتی حاکم بر سرنوشت کشور و ملت شوند ، نگذاریم موسوی و کروبی و همسرانشان تنها بمانند
    حصر موسوی و کروبی هم آزمونی است برای حکومت و هم آزمونی است برای ملت ایران و جنبش سبز. آزمونی برای مراجع تقلید. دادستان کل که اعلام کرد: هرگونه حمایت از سران فتنه به تعبیر او، عملی ضد انقلابی است. می خواهد در سکوت و تردید مردم و یاران جنبش سبز موسوی و کروبی در حصر بمانند. روزها و ماه ها بگذرد و حصر آنان مثل حصر آیه الله منتظری عادی شود

  12. امیر گفت:

    اشک اشک اشک و باز هم اشک
    یا حسین مظلوم

  13. ناشناس گفت:

    ah ah ah hagheshoune

  14. رضا مولائی گفت:

    سلام به شما عزیزان
    دردآور است دوری مادر وپدر اما جای نگرانی نیست شما دختران شایسته جنبش سبز هستید که بوی عطر جا نماز پدر و مادرتان آنرا عطر آگین نموده است.باید به همراهان موسوی و کروبی گفت زمان تلاش مضائف فرا رسیده و آقای خاتمی و رفسنجانی در صف مقدم قرار دارند. آقایان منتظر چه هستید .تاریخ نشان داده در این مواقع نشستن به معنای خود کشی است///

  15. ناشناس گفت:

    خدایا پدرمان را به تو می سپاریم. دستان نوازشگر مادر مهربانمان را برایمان نگه دار. تسلی بخش دل درد کشیده خواهرانمان باش
    فرزندان سیز ایران

  16. ناشناس گفت:

    اشك از چشمان آلوده ام لرزان شد
    رنگ از چهره كريه من جدا شد
    نور بر دل غمين من نشست و من را با خداي مظلومان آشنا كرد
    به اميد تابيدن نور بر دل هاي همه انسانها و شكستن قفل ظلم و استبداد
    يا حسين (عليه السلام)
    خميني و كروبي و ميرحسين

  17. خانواده 4 شهید گفت:

    به خون شهدا قسم تا اخرین لحظه پای مهندس می ایستسم……..خواهرانم صبور باشید …عجب صبری خدا دارد………

  18. اسلام پیروز است.... گفت:

    چرا هیچ کاری نمیکنیم؟؟؟؟میرحسین واسه ما جوونا پای همه چی ایستاد. یا حسین میرحسین….فقط همین.هرکی شعار بیجا بده خائنه.الان فقط سلامتی میرحسین و رهنورد مهمه.

  19. Vivairan گفت:

    خاطرات هوشنگ اسدی از خامنه ای:هنگام خداحافظی با گریه گفت “هوشنگ، در سایه حکومت اسلامی قطره اشکی از چشم بی گناهی سرازیر نخواهد شد.”

  20. ناشناس گفت:

    درود بر رییس جمهور ایران میر حسین موسوی

  21. شرم بر ایرانی گفت:

    بی غیرت تر از ما ایرانیان خودمان هستیم! مثل سیب زمینی هر روز در کوچه های شهر میدویم بدنبال یک لقمه نان کوفتی یا چند خیابان آنطرف تر نگران چک فردا صبح هستیم دریغ از اینکه آزاده ای در بند است و دژخیمان از شمر هم بدتر.

    آناکه که دین ندارند حداقل انسان باشند و جلوی این همه ظلم را بگیرند آنها هم که داعیه مسلمانی دارند و آداب مستراح را رعایت می کنند کمی دست از عبودیت گوسفند وار بکشند و نیم نگاهی به خانه همسایه بیندازند.

    این بود قیامتی که ایرانیان می خواستند بپا کنند! وای اگر موسوی چنان شود و کروبی خم بر ابرو آورد. آنها را به بدترین شکل ممکن شکنجه خواهند داد و از بین خواهند برد بی آنکه کسی آخ بگوید و ما همچنان در کوچه و بازار بدنبال ماهی شب عید هستیم.

    تف بر ما ننگ بر ما که داعیه مان همه دنیا را برداشته و به هیچ چیز جز راحتی و بی غمی نمی اندیشیم

  22. ناشناس گفت:

    zobale daneh tarikh hanooz khayli ja dare

  23. جاناتان گفت:

    جنتي جنتي لعنت يك ملتي اين شعار جديد جنبش سبز خواهد بود

  24. سبزالله گفت:

    وای اگر موسوی تا 11 اسفند آزاد نشود . . . والله تظاهرات مسالمن آمیز را کنار می گذاریم و آن وقت چماقداران خواهند فهمید با کی طرف هستند. گوشتان به ما باشدو نشسته ام در خانه و منتظرم 11 اسفند بیاید و موسوی و رهنورد و کروبی و همسرش آزاد نشده باشند.
    والسلام

  25. همدرد با خواهران سبز گفت:

    دختران رهبر سبز به نهادهای و سازمانها بین المللی حقوق بشر شکایت کنید بدون هیچ حکم قضایی در حصر خانگی با دیوار آهنین زندان هستند.
    11اسفند شهادت را می پذیریم هرگز ذلت را نمی پذیریم.

  26. سبز گفت:

    نباید نشست و نگاه کرد.چرا فراخوان نمی دید؟این همه ظلم قابل تحمل نیست.کدوم شرف می گه سکوت کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه کف پاستور پر از سرب هم بشه نباید سکوت کنیم.ما تا آخر ایستادیم.فرخوان بدید

  27. درد گفت:

    ای مردم غیور ایران .کجا نشستید.به امید کدام ناجی هستید.مثل اینکه منتظرمرگ نشسته ایم

  28. ندای سبز آزادی گفت:

    حکومت با کفر پایدار میماند اما با ظلم نه….

  29. یار میر حسین گفت:

    خدایا به حق مظلومان دنیا و به محمد(ص) پیامبر رحمتت قسمت میدهم آه مظلومان ازجمله میر عزیزمان را از این ظالمان نابخرد بستان…..خدایا تنها یار و یاورمان تویی……..

  30. ناشناس گفت:

    خدایا … خدایا … تو بزرگی … تو آه مظلومان رو می شنوی
    خدایا به فریاد این مردم برس که بجز تو پناهی ندارن

  31. هه ورام گفت:

    خواهرانم سلام
    من يك كوردسني هستم
    به شرافت هرچي مقدساته اشك ازچشمانم سرازيرشد
    چون كوردهارنجنامه شماراسالهاست ازبر
    ميخوانند
    براي پناه مظلومان نزدپروردگاردعاميكنم!

  32. کوروش سبز گفت:

    لعنت و نفرین بر حکومت دروغ , ریا, نیرنگ, نفرت, سیاهی و مرگ و درود بر جنبش راستی, یکرنگی, صداقت, عشق, سبزی و زندگی
    امید و ایمان دارم که زندگی بر نیستی و مرگ چیره خواهد شد و عشق پایدار است

  33. سرباز شیخ شجاع ایران گفت:

    درود بر کسای که خالق شرایط اند نه زاییده ی شرایط
    این sms ای بود که امروز واسم اومد و بی اختیار یاد میر مهندسی افتادم که وقتی تو مناظره ی تلوزیونی شیخ ازش سوال کرد (سید وقتی شروع کردی باید تا آخرش وایسی ، می تونی؟ سید جواب داد ایشالاً که می تونم ) باورش برام سخت بود ولی الان از ته دل باورت دارم. تو به خاطر کرامت انسانی من و هموطن های من از خیلی چیزا گذشتی، حالا نوبت اینه که تو ما رو باور کنی… به امید شکستن حصارتون
    مهندس روزت مبارک

  34. محمد گفت:

    الان که مثلا زنده هستن چیکار کردن که نباشن بخوان بکنن ؟
    اقای ارجمندی که براتون بیانیه میده
    برو و بچ بقیه هم که دنبال مصادره اموال عمومی دانشگاه ها و.. به نام خودشون و بچه هاشون هستن
    یه مشت آدم بیکار و تازه به دوران رسیده هم اینجا زر شهادت میدن
    شهادت برای رضای خدا هستش نه برای تسلط لیبرال ها

  35. زنده باد سبز گفت:

    منکه روم نمیشه کامنت بذارم،میرحسین دربند بی‌ دینان باشه و ما هیچکار نکنیم،باید کاری کنیم،باید کاری کرد.

  36. ناشناس گفت:

    به حدا قسم اگر عده ای حدود یک میلیون نفر به خیابان پاستور بریزند مامورها جرات نمیکنند هیچ غلطی بکنند. مردم میتوانند تمام درهای آهنی را بشکنند فقط با اراده شان. اینها از قذافی که پر قدرت تر نیستند. فقط به خیابان بیایید. راه نجات همه این است.

  37. فریاد گفت:

    جرا 11 اسفند.همین فردا.منتظر چی باید باشیم

  38. ناشناس گفت:

    10e esfand na 11

  39. حسین گفت:

    ظلم پایدار نمی ماند

  40. ناشناس گفت:

    إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ

    حالا ما می خواهیم! خدا هم کمک خواهد کرد تا این جرثومه های فساد هر چه سریعتر گورشان را گم کنند!
    خانم های موسوی مردم ایران -پدر و مادرهای ما- از دوره نخست وزیری پدر شما به خوبی یاد می کنند و این دلیلی بود که با کاندید شدن ایشان کسانی به پای صندوق آمدند که هرگز انتظارش نمی رفت!!!
    …. همه خوب یادشان هست که وقتی به میرحسین ایراد گرفتن خمینی به تو گفت که تو حتی یک نانوایی را هم نمی توانی اداره کنییییییییییی!!!!!

  41. ناشناس گفت:

    صبور به تعطیلات رفته.باید خودمان ظلم را بی پایه کنیم

  42. nader گفت:

    خدا وکیلی یه کاری بکنید … بنده و خیلی از بچه های سبز از مسمومیت تدریجی میرحسین و رهنورد و کروبی می ترسیم … اگه برنامه حکومت ، زبونم لال ، مسمومیت و مرگ تدریجی و به ظاهر طبیعی موسوی و کروبی باشد چه ؟؟ خواهشاً یه کاری بکنیدددددددددد

  43. دل سوخته گفت:

    اصلا بهتر است یک هفته در خیابانها باشیم و فقط خدا را صدا بزینیم هفته اشک و آه . فکر نکنم هفته ی اشک و اه در خیابان ها ممانعتی داشته باشد ؟

  44. ناشناس گفت:

    نگرانم نگران…
    بدانید و آگاه باشید که خون ملت را به جوش آورده اید.

  45. راه موسوی گفت:

    ای فرزندان موسوی من به شما غبطه میخورم.قوی باشید

  46. رامین گفت:

    چه دردیست در میان جمع بودن ولی درگوشه ای تنها نشستن
    اینها با این اعمالشان فقط موعد سقوطشان را نزدیکتر میکنند.

  47. .......................... گفت:

    ………………………………………

  48. ایرانی گفت:

    فکر می کنم صبر دیگر کافی است.مرگ برای نسل من که سی سال از ازاد اندیشی محروم بوده و دائم می باید عقاید دیکته شده را می اموخته کافی است این روزها که می فهمم که 8 سال بودن اقای خاتمی را مزه کرده ام که فهم ازاد اندیشی بحث و گفتگو را چشیده ام می گویم همه ی ایران با هر عقدیه هر ارمان و هر نظری ایرانی است و حق زیستن دارد چرا باید سرزمین م را ترک کنم چرا نباید برای ایران اباد تلاش کنم؟باید همه بپاخیزیم.خواهرم تنها نیستی ایرانی با توست

  49. ناشناس گفت:

    با این حضور چشمگیر نیروهای امنیتی در خیابان ها دیگه مطمئن شدم بلای سر موسوی آوردن . و حالا از درز خبر میترسن.

  50. ناشناس گفت:

    خدایا نگذر از این ظالمان بی‌ فکر

    خدایا نگذر

    خدایا