» سعید رضادوست

سلحشوریِ پروانه و خلسه‌یِ عارف

دموکراسی، فرو نمی‌ریزد مگر با بی‌تفاوتیِ شهروندان نسبت به اصول و ارزش‌هایِ آن. هیچ تفاوت نمی‌کند که میزان و کیفیّتِ دموکراسی در یک سرزمین چگونه و به چه اندازه است. چه آن‌ها که در حالِ گذار به دموکراسی‌اند و چه آن‌ها که دموکراسی را مستقر ساخته‌اند و تجربه‌ای انبوه را پسِ پشتِ خویش انبار کرده‌اند، همواره در معرضِ این آسیب و عواقبش قرار دارند.

ما شاعریم و بارِ رسالت به دوش ماست…

کارِ شاعران، تکاندنِ غبارِ عادت از شانه‌های ایّام است. آنان می‌کوشند مردم را تکان دهند تا به خوابِ غفلت گرفتار نیایند. شاعران، شهسوارانِ میدانِ تخیّل‌اند و درختِ آرمان مگر جز در خاکِ تخیّل امکان روییدن می‌یابد؟ شکوفه‌ی امید مگر جز بر شاخسارِ درختِ آرمان جوانه می‌زند؟ بازداشتِ هر شاعر، بازداشتنِ جامعه‌ای است از امکانِ گام برداشتن در مسیرِ امیدواری و آرمان‌گرایی.

حکایتِ “آن عاشقانِ شَرزه که با شب نزیستند”

شما ظالمان را بر مناصب‌شان نشاندید (و در آن جایگاه‌ها استوارشان کردید) و (زعامتِ) امورِ الهی را به آنان سپردید تا (بی هیچ هراس و نگرانی) به شُبهه، کار کنند و در (مسیرِ) شهوت و دلخواهِ خویش پیش روند. فرارِ شما از مرگ و خوش بودنِ شما به زندگیِ (موقّتِ) دنیا که (بی‌گمان) از شما ستانده خواهد شد، (موجبِ جسور گردیدنِ ناشایستگانِ حاکم شده و در نتیجه عملاً) ضعیفان را به دست آنان (/ناشایستگانِ حاکم) سپرده‌اید که برخی را بَرده و گوش به فرمانِ خود ساخته و برخی را ناتوان و غرق در (مشکلاتِ) زیستِ روزمرّه کرده‌ و در امور مملکت (مطابق با) رأی (دلخواهِ) خود تصرّف می‌کنند و با هوس‌رانیِ خویش و پیروی از اشرار و گستاخی در برابرِ پروردگار، شومی و پلیدی به بار می‌آورند.