سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » کربلائیات/ برگ هفتم: و اما تردید…...

کربلائیات/ برگ هفتم: و اما تردید…

چکیده :آزاده که باشی تردید نمى‌کنى در "نه" به کسی که از تو جز آزادگی‌ات را نمی‌ستانَد... اگر تردید کنی و به سرابِ ثباتِ روزگار، دل ببندى آزادیِ تن‌ات را به قیمت بردگیِ جانت ارزانی مى‌کنند و «جُون» تردید نداشت! چه در جامه‌ى بندگی ابوذر و چه در قامت آزاده‌اى همراهِ حسین! ...


کلمه: کربلائیات، عنوان سلسله یادداشت های کوتاهی است که در آنها محمدجواد اکبرین پژوهشگر نواندیش مذهبی به روایت قیام امام حسین (ع) و واقعه عاشورا می پردازد. این ۹ روایت پیش از این در سایت کلمه منتشر شده بود و اکنون گروهی از دانشجویان و فعالان سبز مقیم مالزی به بازخوانی این روایت ها و تدوین آن پرداخته اند تا به صورت یک کلیپ صوتی در اختیار علاقه مندان قرار گیرد.



برگ هفتم: و اما تردید…

آفتاب ظهر بود که وارث آدم، شمشیر صیقل مى‌داد و شعر مى‌خواند: «یا دهرُ افّ لک مِن خلیلٍ…» و در ناپایدارىِ روزگار، دلش را به خدا مى‌سپرد…
تردید که نباشد آدمى، آزادگی و کرامت‌اش را به “روزگارِ ناپایدار” نمى‌فروشد؛ دیگر چه فرقی مى‌کند «قاسم‌بنِ‌الحسن» جوانِ طائفه‌ى بنی‌هاشم باشد یا «حبیبِ‌بن‌مظاهر»، پیرمرد طائفه‌ى کِندی، یا «جون‌بن‌حوَى» بَرده‌ى بى‌طائفه…
«جُون»، بَرده‌ى سیاه‌چرده‌ى ابوذر بود که با او تا ربذه رفته بود و در تبعید کنارش بود؛ ابوذر اما آزادش کرد و اینک، محرم سال شصتم هجری، آزاد و مختار، به حسین پیوسته بود!
آزاده که باشی تردید نمى‌کنى در “نه” به کسی که از تو جز آزادگی‌ات را نمی‌ستانَد… اگر تردید کنی و به سرابِ ثباتِ روزگار، دل ببندى آزادیِ تن‌ات را به قیمت بردگیِ جانت ارزانی مى‌کنند و «جُون» تردید نداشت! چه در جامه‌ى بندگی ابوذر و چه در قامت آزاده‌اى همراهِ حسین!
تردید که نباشد چه فرقی مى‌کند از پیکر تو چه بماند؟ بر تابوت زرّین عربی تشییع‌ات کنند یا بر نیزه‌هاى بلند، شهر به شهر، رسوایی عاشقانه‌ات را جار بزنند…
تردید که نباشد دشمنِ تو هم در مبارزه تردید نخواهد کرد؛ که دشمنیِ خودکامگان و جبّاران هم لیاقت مى‌خواهد و جز سزاوارِ آزادگان نیست.
آورده‌اند که چون آب را بر کاروان حسین بستند بى‌تابىِ پسرک‌اش، تاب از همه ربود. پدر او را در آغوش گرفت و در مقابل لشگر عمر سعد ایستاد… از آنها خواست اگر باور ندارند که تشنگیِ طفل، حقیقت است نه بهانه، او را با خود ببرند و سیراب کنند و برگردانند. کاروانِ حسین مى‌پنداشت که پسرکِ اهل بیت پیامبر، حتی در منطقِ دشمن هم گناهی ندارد؛ پس بر او رحمت مى‌آورند و سیرابش مى‌کنند.
هنوز چشم‌هاى پدر، منتظر پاسخ بود که خونی گرم از انگشتان سرد او جاری شد؛ پاره‌اى از راویان گفته‌اند که حسین نگذاشت قطره ای از خون پسرک بر زمین بریزد و پاره‌اى دیگر بر درستیِ این روایت تردید دارند؛ من اما مى‌پندارم حسین‌بن‌على، در این درنده‌خویی، از حُرمتِ زمین هم شرم داشت…
نوشته‌اند که تیر «حَرمله بن کاهل اسدی» سه شاخه داشت و نای نازکِ پسرک را نشانه رفت… تو گویی در هر شاخه‌اش تدبیری بود.
شاخه‌ى نخست، دل پدر را نشانه رفته بود که بشکند و توان ایستادن از او بستاند.
شاخه‌ى دوم، شاید چشم کاروان را نشانه رفته بود تا بداند و دریابد که در منطق “ولایت أموی”، انتساب به “حسین” تاوان دارد… بزرگ و کوچک هم ندارد و هر که با اوست سزاوار عذاب و عِقاب شاخه‌ى سوم اما جانِ مادر را نشانه رفته بود… این تنها جایی بود که کاروان، امامش را نه مُردّد که مستأصل مى‌دید! حسین برای “نه” به حاکمِ جائر و تاوانِ آن، سربلندتر از آن بود که شرمنده‌ى کسی است.
باشد؛ اما “نه” به حاکم جائر، آسان‌تر از خبر دادن به مادرِ منتظر نیست؟!

• بازنویسى: غروب هفتم محرم ٩٣ هجرى شمسى

برگ اول: صدقه‌ى سکوت و سکّه
برگ دوم: حنابندانِ هانى
برگ سوم: دار و دلدار
برگ چهارم: رازِ آئین و رمزِ آئینه
برگ پنجم: عجز تیغ و إعجاز کلمه
برگ ششم: بار دیگر پیامبر!


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.