سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » کربلائیات/ برگ ششم: بار دیگر پیامبر!...

کربلائیات/ برگ ششم: بار دیگر پیامبر!

چکیده :قرن‌ها بعد جمال‌بن‌فریحان‌الحارثى، وقتى خواست براى أمویان آبرودارى کند نوشت که «حسین‌بن‌على در واقعه‌ى کربلا به جاى اطاعت از امیر مسلمانان، با برداشت شخصى از قرآن و عدم توجه به روایات وارده از پدربزرگش در مقابل حکومت اسلامى ایستاد و باعث فتنه شد و البته چون قصد معصیت خدا را نداشت و اشتباه کرد خدایش بیامرزد!» ...


کلمه: کربلائیات، عنوان سلسله یادداشت های کوتاهی است که در آنها محمدجواد اکبرین پژوهشگر نواندیش مذهبی به روایت قیام امام حسین (ع) و واقعه عاشورا می پردازد. این ۹ روایت پیش از این در سایت کلمه منتشر شده بود و اکنون گروهی از دانشجویان و فعالان سبز مقیم مالزی به بازخوانی این روایت ها و تدوین آن پرداخته اند تا به صورت یک کلیپ صوتی در اختیار علاقه مندان قرار گیرد.



برگ ششم: بار دیگر پیامبر!

در میان یاران حسین‌بن‌على و لشگر عمر سعد، بودند موسپیدانى که پیامبر را نیک به یاد داشتند…
وقتى روز واقعه به پایان خود نزدیک مى‌شد و از دلتنگىِ حسین براى یاران وفادارش مى‌شد فهمید که دیگر جز بنى‌هاشم کسی برای او نمانده، ناگهان قامتى قیام کرد که در شمایلِ او گفته‌اند:
«أشبَهُ الناسِ خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسول‌الله… »
نگاهش، رفتارش، صدایش… انگار بار دیگر پیامبر برخاست و بر جاهلیتِ عرب چهره برافروخت!
آورده‌اند که «علىّ أکبر» چون به معرکه مى‌رفت چنین رجز مى‌خواند:
«أنا علىّ‌بنُ‌ حسینِ‌بنِ‌علىّ
نحن و بیتُ‌الله اَولىٰ بالنّبىّ
من على‌ام! فرزند حسینِ‌بنِ‌على
ما و اهل بیتِ خداوند، به پیامبر نزدیک‌تریم»
عجبا که کار زمانه چُنان وارونه شده بود که اُمویان خود را مَحرمِ کتاب و مکتب پیامبر مى‌خواندند اما علىّ‌بن‌الحسین مى‌بایست از نسبت خود با پیامبر دفاع کند! نه انگار که تنها نیم قرن از مرگ رسول‌الله گذشته بود…
قرن‌ها بعد جمال‌بن‌فریحان‌الحارثى، وقتى خواست براى أمویان آبرودارى کند نوشت که «حسین‌بن‌على در واقعه‌ى کربلا به جاى اطاعت از امیر مسلمانان، با برداشت شخصى از قرآن و عدم توجه به روایات وارده از پدربزرگش در مقابل حکومت اسلامى ایستاد و باعث فتنه شد و البته چون قصد معصیت خدا را نداشت و اشتباه کرد خدایش بیامرزد!»
علىّ اکبر، آخرین و شبیه‌ترین تصویرِ به جاى مانده از پیامبرى بود که حالا دیگر نیازى به یادش نبود! نام‌اش نان و قدرت مى‌آورد و همین أمویان را بس!
غبارها چشم‌ها را بست؛ خاکِ سُمّ ستوران که فرونشست چشم‌ها به قدّ کمان مردى گشوده شد که جوانانِ بنى‌هاشم را صدا مى‌زد و براى جمع‌آورى پاره‌هاى تصویر «پیامبر» کمک مى‌خواست…
گمان نمى‌کنم هلهله‌ى لشگر عمر سعد بر شهادتِ پسر، پدر را آن‌همه آزرده باشد که ناتوانى‌اش در اجابتِ فرزند؛ وقتى که لب‌هاى ترک‌خورده‌ى او را مى‌دید و نمى‌توانست بر آتشِ عطش او قطره‌ى آبى برساند… و چرا شادمان نباشد که فرزندش را به میهمانىِ «شراب طهور» مى‌برند در جهانى که آب، در تسخیر بى‌آبرویانِ زمین نیست…
آورده‌اند که چون «طاهر»، پسر محمدِ مصطفى در بیمارى درگذشت، او بر مرگش اشک مى‌ریخت و مى‌خواند:
«العینُ تذرُف و إنّ الدّمعَ یغلِب و القلبُ یحزُن و لانعصی الله…
چشم مى‌گرید و اشک مى‌بارد و دل، غمگین است؛ ما امّا با شکایت و بى‌شکیبى، در پیشگاه خداوند درشتى نمى‌کنیم…»
حالا نوبت حسین است که شکسته و پریشان برخیزد و غربتِ عید قربان‌اش را جشنِ «قُربت» بگیرد…
صدای هلهله‌ى سوارانِ عرب، در حَنینِ فرشتگان گم شد وقتى «پیامبر» بار دیگر عروج مى‌کرد… پدر، پیاده سوى خیمه‌ها نزدیک مى‌شد در حالى که مردى سواره از خیمه‌ها دور… مردى که مشک‌هاى خشک را از آبرو پر کرده بود تا با آب بازگردد…

• بازنویسى: غروب ششم محرم ٩٣ هجرى شمسى

برگ اول: صدقه‌ى سکوت و سکّه
برگ دوم: حنابندانِ هانى
برگ سوم: دار و دلدار
برگ چهارم: رازِ آئین و رمزِ آئینه
برگ پنجم: عجز تیغ و إعجاز کلمه


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.