رهبری در برابر آینده ای روشن
چکیده :من در نامه ی هفدهم، هرآنچه را که ضروری یک جامعه ی رو به رشد و مطلوب ما ایرانیانِ این روزگار است، به قالب نوشتاریِ خود راه داده ام. این ظرفیتی است که من به داخل آن فرو شده ام. گرچه صورت بیرونی اش رویاست. اما مگر داشتن رویا برای یک مردم مکروه و ناشایست است؟ معتقدم مردمی که رویا نداشته باشند، درهمین امروز خود متوقف می مانند. درروزهای تلخی که سیاه کشی و تحقیر سیاهان آمریکا به یک آیین نانوشته بدل شده بود، مارتین لوتر کینگ، ” من یک رویا دارم” را سرود. اکنون همین ” من یک رویا دارم” او در ادبیات انسانی سیاهان آمریکا جاودانه است. ...
محمد نوری زاد
1– همانگونه که خود پیش بینی می کردم، نامه ی هفدهم من به رهبری، با دو رویکرد متغایر از طرف مخاطبان روبرو شده است. امروز نوشته های بسیاری دریافت کردم که نشان می داد خوانندگان نامه، در همان تیتر و یکی دو پاراگراف ابتدایی نامه متوقف مانده اند و از آن جلوتر نرفته اند. من خود این برآیند خام و نادرست را پیش بینی می کردم. با اینهمه متعمدانه اجازه دادم با بدن برهنه دربشکه ای پراز خرده شیشه قرار گیرم و خود را به شیب برداشت های شتابزده ی خوانندگان نامه بسپرم.
من در نامه ی هفدهم، هرآنچه را که ضروری یک جامعه ی رو به رشد و مطلوب ما ایرانیانِ این روزگار است، به قالب نوشتاریِ خود راه داده ام. این ظرفیتی است که من به داخل آن فرو شده ام. گرچه صورت بیرونی اش رویاست. اما مگر داشتن رویا برای یک مردم مکروه و ناشایست است؟ معتقدم مردمی که رویا نداشته باشند، درهمین امروز خود متوقف می مانند. درروزهای تلخی که سیاه کشی و تحقیر سیاهان آمریکا به یک آیین نانوشته بدل شده بود، مارتین لوتر کینگ، ” من یک رویا دارم” را سرود. اکنون همین ” من یک رویا دارم” او در ادبیات انسانی سیاهان آمریکا جاودانه است.
اما رویکرد دیگری که انتظارش را داشتم، به هدف نشست. بسیاری نیز کلمه به کلمه با نوشته ی شش برگی من پیش رفتند و به ذات سخن من داخل شدند. کشف آنچه که من اراده ی گفتنش را در این نامه داشتم، کشف دشواری نبود ونیست. من در این نوشته، رهبر را در برابر یک آینده ی روشن قرار داده ام. بموازات گذشته ای تیره. وبه او می گویم : خودت انتخاب کن.
عجبا که جماعتی نیز خواستار خروج من از لحنی است که درنامه هایم اختیار کرده ام. که چرا اینهمه ادب و تغزل و تعارف و قربان صدقه؟
یکی از خوانندگان نامه ی هفدهم، یک مادر شهید است. همو به دفاع از نحوه ی نگارش من پرداخته است. که اگر نوری زاد لحنی پرخاشگرانه برمی گزید، منِ مادر شهید از او روگردان می شدم. درعین حال که پاسداران و سرداران و بسیجیان و روحانیان و اندیشمندان بسیاری نیز با من در همین گونه سخن گفتن موافق اند. این مشترکات بنیادین، همان است که مرا بر ادب ورزی و پرهیز از ناسزا گویی ترغیب می کند. برخی نیز مرا به فریب مخاطب متهم می کنند. که: این لوس بازی ها را کنار بگذار و با صراحت حرفت را بزن. واین که: حالمان بهم خورد از اینهمه نرم گویی های مشمئزکننده.
از میان نویسندگان نام آشنا، سرکار خانم نوشابه امیری درنوشته ای کوتاه که همین امروز برای من ارسال فرموده اند، به گزینش همین نامه ی هفدهم از میان همه ی نوشته های من تأکید ورزیده است:
سلام اقای نوری زاد عزیز
باید بگم این نامه هفدهم بیش از همه نامه هاتون روی من اثر گذاشت.در واقع می خوندم و در خیال اون روز رو تصور می کردم. و خودخواهانه بگم که در صحنه ای خودم را هم می دیدم که به میهن عزیزم ایران بازگشتم و دارم بر می گردم به کیهان. جایی که در واقع خانه اول کاری من بوده.
خواستم بدونین این زیباترین تصویر و در عین حال غمگنانه ترین تصویری بود که پیش رویم گذاشتید. زیبایی اش که روشن است از چه رو اما غمگنانه اش از آن رو که می دانم خیالی بیش نیست
قلم تان پر بار
2 – امروز رفتم اوین . تا مگر از دادسرای داخل اوین خبری از کارهای بی سرانجام روزهای زندان خود بگیرم. درآنجا مسعود لواسانی با همسرش جلو آمدند و با هم خوش وبش کردیم. علی اکرمی هم با آنها بود. من با مسعود لواسانی یک چند وقتی را در بند 350 زندان اوین گذرانده بودم. نویسنده و محقق است. وجوانی بسیار تیزهوش و فهیم. کمی بعد سرکارخانم فاطمه معتمدآریا نیز به جمع ما پیوست. او نیز درگیر حکم خود بود. همسرش رفته بود مبلغی را به شماره حسابی واریز کند. درارتباط با همین حکمی که برایش بریده بودند.
این دادسرای داخل اوین، یک تشکیلات دقیانوسی است که اگر بگویم طراح و راه انداز و مبدع آن یک کودک ناآشنا با مسائل قضایی بوده، بد نگفته ام. نخستین چیزی که دراینجا سخت توی ذوق ارباب رجوع می خورد، شیوه های عهد قجری داخل شدن و بیرون آمدن از آن است. همیشه ی خدا عده ای زن ومرد جلوی زندان اوین سرگردانند و به تلخ ترین شکل ممکن مشغول سرکشیدن جام زهری به اسم تکریم ارباب رجوع اند. نه سرپناهی و نه امکانی برای بانوان و کهنسالان. همه ی مراجعین مجبورند از یک درکوچک داخل شوند و هیاهوی خود را برسر سربازانی بریزند که حوصله ی چندانی برای مجاب کردن مراجعین سرگردان ندارند.
3 – امروز به یک خانم مسنی برخوردم که از کرمانشاه آمده بود و یک ریز اشک می ریخت و کسی هم جوابگویش نبود. می گفت: مأموران اطلاعات بیست و پنج روز پیش پسرم را از کرمانشاه برده اند و یک رد پاهم نشان ما نداده اند که از پسرت اگرخواستی سراغ بگیری بیا فلانجا. خودش راه افتاده بود و به همین دادسرای اوین آمده بود. سربازی که پشت پیشخوان بود می گفت: به ما مربوط نیست. چرا؟ چون زندانیان امنیتی کارشان به اطلاعات مربوط است. اطلاعات کجاست؟ ما نمی دانیم. پیرزن با لهجه ی غلیظ کرمانشاهی اش مجبور بود در لابلای اشک و بغض و گریه به سرباز حالی کند که : تو بگو من کجا بروم و چه خاکی به سرم بریزم.
4 – از اوین مستقیم رفتم به اداره ی ثبت. برای کاری که به همین داستان زندانم مربوط است. داستان تکریم ارباب رجوع ظاهراً حالاحالاها می تواند موجبات انبساط خاطر خالقین این واژه ی نمکین باشد. هجوم مردم برای کارهایی که از فرط تکرار به تهوع می ماند، هرگونه تکریمی را به دوردست های طنز رانده است. من صمیمانه می گویم: بی احترامی به ارباب رجوع اگر درهر دستگاهی قابل تحمل و قابل اغماض باشد، این داستان در سیستم قضایی ما یک فاجعه ی مکرر است. مردم در این دستگاه به یک بی سرانجامی مستمر گرفتارند. کسی که داخل یک تشکیلات قضایی می شود اصلاً معلوم نیست یک ساعت بعد سه ساعت بعد یا هشت ساعت بعد بتواند جوابی بگیرد و بیرون بیاید.
5 – پسرم علی بالاخره به اصفهان رفت. دوماه پیش، نامه ای نوشتم به یکی از سرداران سپاه. که فلانی، اختلافات این روزهای ما و شما بجای خود، اما خودت خبر داری که من ماهها در جبهه بوده ام. حتی در رکاب خودت. آن روزها ما بدنبال جمع آوری برگه های مأموریت نبودیم. من حالا حتی یک برگ دراختیار ندارم که ثابت کنم یک ساعت در جبهه بوده ام. اما تا دلت بخواهد فیلم از جبهه دارم. از خط مقدم. خودم گرفته ام. صدای من کاملاً مشخص است. اینها را تماشا کنید و یک برگه ای به من بدهید تا در سربازی پسرم علی یک چند ماهی تخفیف قائل شوند. این نامه را به پاسداری که خودش نگارش این نامه را به من پیشنهاد داده بود، دادم. گفت: من پیگیری می کنم. اما نه تنها پیگیری نکرد، بل همو از داخل کامپیوتر شخصی ام تصاویری را بیرون کشید و برای شکستن من فیلم ساخت و روی اینترنت گذاشت.
یادم می آید روزی که پسر اولم اباذر دوره ی آموزشی سربازی اش را گذرانده بود و باید به یکی از شهرستانها تقسیم می شد، با کنایه به من گفت: پدر، اگر می خواهی کاری بکنی حالا وقتش است. چند روز بعد خودم او را به پادگانش بردم و همانجا به او گفتم: پسرم، بند پوتین هایت را محکم ببند و با این اطمینان که به جیرفت یا عجب شیر منتقلت می کنند به پادگان داخل شو. راضی نشو یکی دیگر را به شهرستان بفرستند تا تو درتهران بمانی.
حالا که به اطراف خود نگاه می کنم می بینم فرزندان خیلی ها به دلایل مختلف از رفتن به سربازی سرباز زده اند. ومن، با وجود این که خود می دانم این دوسال سربازی یکجور عمرتلف کردن برای جوانان ماست، خوشحالم که پسرانم مثل دیگرجوانان به سربازی رفته اند. امروز علی زنگ زد. حالش خوب است. ملالی نیست الا جوانی ای که مفت در این مُلک هدر می شود. چه در ایام سربازی و چه در هرکجای این سرزمین آرزو به دل.
اينهم ديگه شروع كرده به جوك تعريف كردن
– امروز به یک خانم مسنی برخوردم که از کرمانشاه آمده بود و یک ریز اشک می ریخت و کسی هم جوابگویش نبود. می گفت: مأموران اطلاعات بیست و پنج روز پیش پسرم را از کرمانشاه برده اند و یک رد پاهم نشان ما نداده اند که از پسرت اگرخواستی سراغ بگیری بیا فلانجا. خودش راه افتاده بود و به همین دادسرای اوین آمده بود. سربازی که پشت پیشخوان بود می گفت: به ما مربوط نیست. چرا؟ چون زندانیان امنیتی کارشان به اطلاعات مربوط است. اطلاعات کجاست؟ ما نمی دانیم. پیرزن با لهجه ی غلیظ کرمانشاهی اش مجبور بود در لابلای اشک و بغض و گریه به سرباز حالی کند که : تو بگو من کجا بروم و چه خاکی به سرم بریزم.
______________________
کلمه جان 33سال هست که پیرمردان وپیرزنانی باچشمان اشک آلوددرزندانهای اوین می آیند ومی روند وعلی الخصوص آنهایی که ازشهرستانهامی آیند واقعاتوصیف این هاآدم رابه گریه می اندازد
کجاست عدل علی…….
مطمئنم روزی گریه وآه این مادران دامن این سران حاکم راخواهدگرفت وچنان بلایی برسراین هاخواهدآوردکه خدای متعال بادیگران جبارا کرد
قذافی صدام مبارک وووواینهاهمه …..
ضمناکلمه جان خواهشاحتی الامکان اگرنظرات دوستان بااحترام نوشته شده وتوهین واهانت نداردمنتشرکن
————–
سعه صدرت رامثل سایت دکترخزعلی بالاببر چون دکترتمام نظرات رامنتشرمیکرد والان ازدسترس خارجه
دوستان وجوانان سبز وحامیان دکترمهدی خزعلی جایی برای نوشتن ندارند
آنهارادریاب وچندروزی تحملشان کن وبه سرای خودتان آنهاراراه بدهید
ومن یتوکل علی الله فهوحسبه
کسی که توکل برخداکند خدابرای اوکافیست
یاالله مدد
دوست عزيز ناشناس:
نمي دانم درد گفتن، نه درد خود گفتن كه درد جامعه و مردم خود را گفتن از منظرگاه شما جوك هست يا نيست؟ دوست خوبم منم در اير برهه از تاريخ متولد شدم در اين برهه از تاريخ پدرم شهيد شد و در اين برهه از تاريخ درد بي پدري از درد بي سرزميني برايم راحت تر بود. محمد جوك نمي گويد او كسي است كه ياري مي جويد اما من و ما فقط مي خوانيمش همين.
آقاي ولايي كه بويي از ولايت نبردي و نوشتي اين هم شروع كرده به جك نوشتن هواست رو جمع كن نظار از همين جا لعن نفرينت كنم تا اون بلا هايي كه نبايد خدا سرت بياره رو بياره مي دوني كه نفرين سيد زودتر دامن تو خانواده ات را خواهد كرفت مواظب خودت باش من هم سيد هستم از نسل امام حسن مجتبي (ع) هستم خيال نكن بي كس هستم و مي توني با قلم توهين بنويسي……
حکومت ….. این همه مصیبت و بلا برای مردم و کشور ما ایجاد کرده چه کنیم که از ماست که بر ماست
اقای نوری زاد عزیز همه نامه 17 و این یادداشت را مطالعه کردیم اگر مثقالی راه بازگشت بود میرفتیم رای میدادیم ولی اقای خامنه ای به خواب خرکوشی فرو رفته است و حالا حالا از خواب بیدار نخواهد شد امروز افاضه فرموده اند که برای من روشن است که انتخابات پرشور و حداکثری خواهیم داشت ( به نقل از مضمون) برادر من اینها دارند توطئه می کنند اگر یک میلیون هم در انتخابات شرکت کنند با استفاده از فیلم های انتخابات قبل می گویند 40 میلیون شرکت کردند با این حال تنها راه , تحریم انتخابات است بهتر است شما نیر به خیل عظیم تحریم کنندگان انتخابات بپیوندی
یا حق
سلام به همه دوستان— يه مطلب مهم—25 بهمن نزديك است
بايد براي روز 25 بهمن برنامه ريزي كنيم و بزرگاني كه هنوز توان برنامه ريزي و سخن گفتن دارند براي حركتي بزرگ،از خود نشاني بگذارند
به دلايل زير:
1-اين اتفاق ميتونه دوباره در وجود آنهايي كه فقط به ظلم ميانديشند،ايجاد دلهره كنه
2-دوباره جهانيان و اعراب-به خصوص انقلاب اعراب-از شرايط ايران بيشتر آگاه ميشن
3-دوباره سرتاسر شهر،از نظاميان و بسيجيان سر ريز خواهد شد و ترس آنان جلوه خواهد كرد-و آنان كه نميدانند و آگاهي ندارند از سيماي شهر متوجه حصر همراهانمان و…ميشوند.
4-يك حركت دوباره در مسير راه سبز اميد و يك هيجان حقيقي در راه جنبش سبز و نقطه عطفي ديگر،شكل خواهد گرفت
5-عدم شركت در انتخابات رو به ظهور ميرسونيم
6-نگران نباشيد-حتي اگر به علت ترس از سركوب،جمعيت دلخواه نيان با اينحال طبق گفته ميرحسين،شهر نشاني دارد از وحشت حاكمان
7-اي بزرگان،زودتر به فكر باشيد…………………………..به اميد آزادي همراهانمان و ميهن عزيزمان
رهبر نگو رهبر ضد انقلاب بگو
نیاز فراوان جامعه امروز ما گفتگو هست نه هیاهو و فریاد گاهی که به احوال روزگاران امروز این سرزمین می اندیشم این نیاز را بیشتر از هر زمانی احساس می کنم ای کاش ذره ای تعقل و انصاف بود و همگی مردان سیاست از تریبونها فریاد نمی زدنند رو درو گفتگو می کردند بعضی زمانها به افغانها حسادت می کنم که یک لویی جرگه دارن و بزرگان با هم یک جا جمع می شوند و گفتگو می کنند و ما هم باید تمرین کنیم که به هر مقامی که ایراد و انتقاد داریم با زبان بهداشتی و محترمانه گفتگو کنیم نامه بنویسیم و انتقاد کنیم این یک نیاز اساسی ایران امروز ماست و دوستانی هم که مخاطب سایت کلمه هستند این شعر کوتاه را که مهندس میر عزیز میخواند و در ایام با شکوه انتخابات پوستر شده بود را از خاطر نبرند ادب مرد به از دولت اوست و همگی تلاش کنیم که راه گفتگو آشتی را در جامعه نهادینه کنیم و خواستار آن باشیم که عقلا و دلسوزان و ریش سفیدان در کنار هم جمع شوند و با انانی که امروز تصمیم گیر و مقام ارشد نظام هستند گفتگو کنند تا بتوانیم از این گردنه سخت عبور کنیم و شاهد آن نباشیم که مردمان عزیز این سرزمین بار دیگر دچار سرنوشت تلخ و تاسف بار دیگری شوند امروز یک خطر نه بلکه خطرهای بسیاری مردمان و ایران عزیزمان را تهدید می کند و تک تک ما شهروندان موظف هستیم طریقی را طی کنیم تا آسیب کمتری متوجه مان باشد
خانمانسوزبودآتش آهی گاهی ناله ای می شکندپشت سپاهی گاهی
یکی بود، هیچکی نبود. خدا بود ،اما نبود .
صدا کرد ،صدا نشد . در زد ، درو زد،دروا نشد .
دستی بود ،صدا نداشت ، پایی بود، پا نداشت.چشمی بود ، هیچی ندید ، گوشی بود ، هیچ نشنید .
قلبی بود ، که داشت می زد، اما آخرش نزد .
دلی بود، صدایی بود، هی در گوشش می خوند.
ای دلای بی ریا، بتو من میگم بیا بیا !
اما جالبتر از اون ، قصه های بی نشون .
قصه ای بود ،که نبود . صدایی بود ،که نبود.
ندایی بود ،که نبود . دنیایی بود که نبود.
سازی بود ، ساز نمی زد ، رقصی بر پا نمی زد .
دستی بود ، دست نمی زد . پایی بود ، راه نمی رفت .
راهی بود، که هیچ نرفت . سری بود بی خنده رفت .
از لای پای ترک ،قلبی آمدبا سرک .
دلی اومد که بشنوه ، تا با دلها راهی شه .
تا بگه به آدما، با صدای بی صدا.
اونی که نبود و بود ، همه جاها شاکی بود .
این دل پرماجرا ، قصه اش رو داد به ما .
یکی هست داد می زنه ، تو به سوی من بیا.
حالا می بینم که پا راه فتاده هر کجا، دستا باهم شدن و جمعیت شدن رها.
دیگه او نبودنا ،ازجهانی رسته بود.
هرچه بود و هرچی بود، قصه اش نام خدا….
نوریزاد عزیز،امروز سخنان آقای خامنه ای در قم را همه شنیدند.ایشان امروز ثابت کرد که نظام جمهوری اسلامی بسان هواپیمایی است که تنها خلبان آن دچار مرگ مغزی شده وهواپیما محکوم به سقوط است.امروز ایشان با این سخنان با شما وهمه دوستداران کشور ودین اتمام حجت کردند که گوشی برای شنیدن سخنان شیرین و بحق شما وهمه مصلحان کشور نداشته وسرنوشت کشور ومردم آنرا به سزنوشت خودشان که داخل هواپیمای در حال سقوط است گره زده اند.شما وما دست به دست هم به تکلیف ملی وانسانی خود عمل کردیم وبنظر میرسد که تکلیفی بر عهده نداشته باشیم.امروز به عنوان یک ایرانی پیشنهاد میکنم صرفا به کاهش هزینه های ناشی ازاین سقوط بیاندیشیم.عده زیادی که داخل هواپیما نشسته اند از هموطنانمان هستند که برای امرار معاش یا حس تکلیف ملی ومذهبی در آنجا قرار گرفته اند وکسانی که روی زمین شاهد سقوط هواپیما روی سرشان خواهند بود از هموطنانمان هستند که برای مهاجرت ویا ایجاد جانپناه توانایی مالی نداشته اند.امروز بر همه ماست که برای نجات ایرانیان داخل وبیرون این هواپیما در حد وسع وتوان خویش کوشش کنیم ودرجایی که کاری از دستمان برنمی آید از خالق بی همتا استعانت کنیم.
من برای این رهبری آینده ای نمی بینم چه رسد به آینده ای روشن. مگر آنکه مثل شما در عالم رویا و خواب و خیال باشد. او شمشیر خود را از رو برای مردم بسته و خود را از آنان طلبکار میداند. آقای خامنه ای یادتان می آید سی و پنج سال پیش چه سمتی داشتی، چقدر خدم و حشم در استخدامت بود؟ چه اوامری میدادی؟ درمقابل چه کسانی تاکمرخم می شدی؟ ازچه کسانی وحشت داشتی. آیا آن زمان هم از مردم خود را طلبکار میدانستی؟ دست کم در مورد رفیق گرمانه و گلستانت که با سرهم کردن یک دروغ درباره شما و سفرشما به هند و بیانات آیت الله خمییی شما را به رهبری رساند، قدری بامروت رفتار کن. این مردم نربان ترقی توبودند. و تو بدون مردمی درست مثل صفر پشت عدد هستی. چرا با خلق خدا اینگونه رفتار می کنی؟ تمام خویشاوندان و اطرافیان شما صاحب قدرت و ثروت و مکنت شده اند و فخر به زمین وزمان می فروشند. تو بجای آنکه بیشتر و بیشتر به فکر مردم و به فکر عاقبت خودت باشی چرا روز بروز لجبازتر، کینه ای تر، انتقام بگیرتر می شوی. مگر در نوجوانی و جوانی چه بلاهایی برسرت آورده اند و چه لطمات روانی و فیریکی خورده ای که روحت اینگونه تیره و تار شده و دنیا را تاریک و پر ازدشمن و دیو و دد می دانی و این همه از آدم کشی و آزار مردم لذت می بری. کشت و کشتار سی سال بس نیست؟
رهبر نگو یک پارجه لجباز و یک دنده بگو که فکر می کند مرغ یک پا دارد و می خواهد با جامعه بین المللی هم مثل مردم ایران رفتار کرده و به سرآنان بزند دیگر نمیداند که سه سوت کله معلقش می کنند یا بلایی به سرش می آورند که فریادش بلند شود که آقا نزن میگم نزن میگم تحریم نکن میگم
دوست من واقعا سخت است فهمیدن مراد نوری زاد عزیز از نگارش این نامه؟
واقعا چنین برداشت کرده اید که او به دنبال شرکت در انتخابات است که از او خواسته اید به جمع تحریمیان بپیوندد؟!!!
روحیه دیکتاتوری جماعتی خودشیفته
من نیز در اینجا باید بگویم از خوانندگان متون آقای نوریزاد بودم و در نامه 17 و 15 در پاسخ به نوشته هایشان کامنتی برای مطالب نگاشتم منتهای امر من بر خلاف سایرین که به تعریف و تمجید و به به و چه چه پرداخته بودند سوالاتی را که البته برای ایشان خط قرمز محسوب می شد و شاید هم به احتمال باعث فروریختن بخشی از این ابهت تازه ساخته شده برایشان محسوب میشد نوشتم. ولی در کمال تعجب دیدم که مسئولین پیج سریع کامنت مرا حذف و من را نیز بلاک کردند.
روند ثبت شدن کامنت ها در سایت ایشان به این شکل است که یا تعرثف و تمجید است یا کامنت های نرم و جملات معمولی.
اتفاق مهم برای من این بود که خفه کردن صدای مخالف و عدم ظرفیت برای گفتگو در اعماق وجود خیلی ها رسوخ کرده. افرادی که دم از دمکراسی می زنند تا اندک قدرت و شهرتی می گریند صدای مخالف را خفه می کنند اگر قدرتی داشته باشند. این نکته کوچک اما بزرگ را می بایست به دقت نگریست تا مبادا از یک دیکتاتوری به دیکتاتوری دیگری میل کنیم.
در اینجا هم سوال میکنم آقای نوریزاد!!
می گویید خوشحالید که پسرانتان مانند سایرین به سربازی رفته اند؟ یک طرف دیگر را هم بگویید و آن اینکه در شرایطی که جوانان ما در این کشور و پا به پای مردمان می زیند آیا پسرتان که چه در زمانی که در کیهان سخن از آمریکای جنایت کار می راندید و چه همین الان که پس از ساختن فیلم محرمانه…. دوباره به آمریکا گریخت مانند سایرین بود؟؟؟؟
متاسفانه این نوع سبک احمق فرض کردن مردمانمان و جلوی سخن مخالف را گرفتن عمق وجود ما را گرفته و باید بگویم….
از شما هم آبی برای این ملت گرم نمی شود.
شما همچنان به فکر وسایل به سرقت رفته خودتان باشید.
امیدوارم نسل جدید یاد بگیرد که صدای مخالف را خفه نکند و فرهنگ تعامل را تمرین کند.
رهبر جمهوری اسلامی شرکت مردم در انتخابات مجلس را گسترده پيشبينی کرد
دریا به خیال خویش موجی دارد خس پندارد که این کشاکش از اوست!!!!!!
خدایا روا مدار که گدا معتبر شود…….گر معتبر شود زخدا بی خبر شود
درود بر نوری زاد عزیز نامه های شمارا اگر رهبر هم نخواند و پنبه در گوش همچنان که بوده باشد .اما یک کار فر هنگی و یک کار درست و اگاهی
رساندن به توده ها بسیار مفید می باشد .دیر نخواهد بود که صدای مردم کوش دیکتا تور و متحجرین قدرت طلب را بتر کاند و فریاد مظلومیت شهیدان و دربندان سبز جهان را شگفت زده کند اگر این چنین نشد باید به دانش علوم اجتماعی و به خدائی خدا شک کرد
نشانه هایی که احمدی نژاد و گروه فراماسون او به جا گذاشته اند حاکی از این است که تا
22/11/1390 اتفاق بزرگی شبیه به جنگ داخلی ، جنگ خارجی، و یا کودتایی بزرگ اتفاق خواهد افتاد منتظر باشید
این نظر را لطفا پاک نکنید زیرا دانستن آن کمک به برخی خواهد کرد که تدبیری بیندیشند و حداقل گروهی نجات پیدا کنند.
…. شما که دلتان را به این …..های این……. خوش کرده اید . ای بیچاره ها بدانید :
ایران مقتدر و آگاه با رهبری شجاع و آگاه و بصیر پیش بسوی موفقیت در حرکت است و شما هم فقط دلتان را خوش کنید به این نامه های این کم خردان .
« اگه واقعا راست میگویید پیام مرا نشان دهید »
شخصی که میتواند فرمان دهد که اختلاس چند هزار میلیاردی را کش ندهید میتواند فرمان دهد که تعداد شرکت کنندگان در انتخابات را کش بدهید
رهبر شجاع؟؟؟ دیر نیست روزی که مثل صدام و قذافی از سوراخ موش بکشنش بیرون…
سربدارسلام ، ازنامه هایت یک کتاب قطور ساخته چند ماهی است دستب ه دست می گرددو محا ل است به دستم برسد . بنگار که حداقل درتاریخ خواهند گفت سر بداری پیداشد.
جون آقا محمد خیلی احساستی نشو! امید به اصلاح خیلی قشنگه! ولی محکم تر بنویس! خیلی مردی!!!!!!
دوستان عزیز باید برای برگذاری راهپیمایی اعتراضی در روز 12 و 25 بهمن از همین حالا برنامه ریزی کرد. باید تحریم انتخابات را فعالانه پیش برد. شعار نویسی در حمایت از رهبران دربندمان را فراموش نکنید. علامت V بر روی تمام پوسترهای انتصاباتی را فراموش نکنید.
شما دیگه چرا سانسور میکنید
اقای نوری زاد کسی نمیخواهد شما کمی پرخاشگرانه بنویسید. اما همه ازشمامیخواهند حالا که امده ایدولب به سخن گشوده, همه چیز رابگوئید. هر چه راجع به جنایتهائی که در 33سال گذشته براین مردم رفته میدانید رابگوئید . درغیر اینصورت عزاداران وبقیه شمارا نمی بخشند.والسلام نامه تمام
سلام و درود بی کران
نوری زاد عزیز همه ی نامه هایت را خواندم من معمولاً وقتی نامه ای را بخوانم و رویم تاثیر بگذارد بدون شک اشک از چشمانم سرازیر می شود اما عجیب است با آنکه دنیای ذهنی تو را با قطعیت به محال بودنش دوست دارم اما چون برای آقای خامنه ای می نویسی گریه ام نمی گیرد تحت تاثیر قرار می گیرم همه را از نزدیکانی که نزدیکند می آورم و برایشان می خوانم و این نوشته ها میشود باب سخنان بسیار مفید و آگاهی بخش؛ اما نمی دانم گریه ام نمی گیرد چرا؟؟؟ چون صحنه ی تیر خوردن دختری جوان در کوچه ها من را یاد پهلوی مادرم زهرا می اندازد چرا؟؟؟چون صحنه ی رد شدن از روی جسم انسانی بی گناه و تنها معترض آن هم در روز عاشورا من را یاد جدم حسین بن علی می اندازد و داستان دوانیدن اسب بر بدن های رنجور آن بزرگواران….آخر حرف های استحاله گر تو برای مردی که اصلاح نمی شود و درد نثرت که بسیار هم زیاد است را به گریه بنشینم یا این همه ظلمی که نه با نام “استبدادی” خشک و خالی که با نامی که تنها در تاریخ برازنده ی بنی امیه بود یعنی “استبداد دینی” !!!
من تنها کاری که سعی کرده ام بکنم این است که تمرین کنم تا دوباره بعد از آن سحری که نزدیک است غروبی نیاید و خورشید در لب پنجره ی خانه ما بماند و ابدی شود تنها تمرین می کنم که بتوانم بگذرم ….اگر به طلوع پیروزی رسیدم حرف از انتقام نزنم آن حرفی که در دو مقطع پدران این سرزمین زدند.یادتان هست؟ یادتان هست که وقتی شاه از ایران رفت در دل های پدران نسل ما چه می گذشت؟؟؟؟ یادتان هست پس از پیروزی انقلاب زیر لب می گفتند “حالا نوبت ماست” ؟؟؟ یا زمانی که آیت ا… خمینی هم که از این دیار به دیاری دیگر رخت بستند وقتی برای جایگزینی جدید در حکومت افراد می آمدند زیر لب برای بار دوم و در معنی جدیدتری زمزمه می کردند “حالا نوبت ماست…” این نوبت ها چیست؟؟؟ آیا برای انتقام گرفتن تا ابد از اولین روزهای حکومت داری بشریت تا به امروز ما باید جابه جایی کنیم و صف ببندیم و هر کدام که به آن دلخواه خود رسید زیر لب زمزمه کند که “حالا نوبت ماست….؟”.
ولی نمی دانم هرچقدر هم با خودم کل انجار میروم فایده ای ندارد در وجود این مردی که تو برایش هنوز هم احترام قائلی که این نشان از ادب و صبر توست و به ما می آموزی که پیروزی حقیقاً از آن صابران و معدبان است امیدی از تغییر نگرش ها و اصلاح رفتار و اخلاق ها نمی بینم…..آری این مرد دچار خودشیفتگی شگرفی شده است که متاسفانه هجمه های چکمه پوشان اسلحه بدستش به او هر لحظه نوید قدرت و تسطه مطلقه تر می بخشند….و همان طور که خداوند در قرآنش به وضوح و صراحت تمام گفته است “خلق الانسان ضعیفا” و این انسانی که ضعیف است از داشتن قدرت خشنود می شود تعارف نداریم هرچقدر هم که بخواهیم و تلاش کنیم چون معصوم نیستیم دچار این مرگ بی تقوایی می شویم مرگی که به تدریج تمام جایگاه انسانی را چه من و شما اگر بی ظرفیت باشیم چه مصداق امروزیش حضرت آقا که حتی عده ی کثیری که به زعم او از بصیرت برخوردارند که البته به علت حمایت بدون پشتوانه ی عقلی و منطقی از او ؛ در نگاه عامه ی مردم اععم فقیر و غنی در میزان آگاهی خرد خواهد کرد ….این خرد شدن شاید سرعتش از لاک پشت هم کمتر باشد اما اگر دهان ها را زنجیر ببندند و رعب ایجاد کنند و حتی سایه خود را وقتی حضور ندارند بر آرامش مردم به شکلی سنگین بیاندازند جلویش را نمی توان گرفت تدریجی است اما خرد می کند و از مشروعیت و مقبولیت می کاهد که همه ی اینها تنها و تنها میوه ی آگاه شدن روز به روز است حتی اگر اینترنت و ماهواره ای نباشد چرا که جلوی رسانه ی اندیشه را نمی توان به این سادگی گرفت .
آقا محمد نوری زاد عزیز می دانم که شما و تمام انسان های روشن ضمیر و روان این سرزمین که دل در گرو اصلاح و اصلاح و اصلاح تا رسیدن به آن شیرینی دلپذیر بستند ، سعی می کنند جو را آرام و فضا را به سمت عقلانیت در جهت زمینه سازی برای تصمیمات سرنوشت ساز مردم کنند چرا که اگر هر انسان متکبر دارای قدرت نامه های ترا می خواند مطمئن هستم از خجالت و تردید ناگوار بودن اوضاع اجتماع خویش آب میشد؛ من هم هر روزی که می گذرد و هر از گاهی نامه ی شما را می خوانم و قبل از دوباره به اشتباه قرار گرفتنم در ابتدای مسیر افراط خود را تعدیل می کنم اما نمی دانم این خویشتن داری ها و آرام شدن ها تا کی اثر بخش است؟؟؟؟
آیا شما به اصلاح این آقا واقعاً هنوز هم امید دارید؟؟؟؟؟
جناب نوریزاد
باسلام وتحسسین شجاعتتان خواستم نظرجنابعالی را دراین زمینه جویاشوم که آیامخاطب شما قبل از آنکه مورد خطاب شما قرارگیرد
به بیراهه نرفته بودمثلا افتضاحات رد صلاحیت ها درمجلس ششم که رییس آن شیخ شجاعمان بودرابه چه می شود تعبیر نمود؟
تک تک واژه هایت را دنبال می کنم، همان طور که بیانیه های میر حسین عزیز و کروبی گرامی را.