شما در حال بازدید از صفحه ساده شده سایت کلمه می باشید. برای دیدن نسخه اصلی اینجا را کلیک کنید.

» رهبری در برابر آینده ای روشن

دوشنبه, 9 ژانویه, 2012

چکیده : من در نامه ی هفدهم، هرآنچه را که ضروری یک جامعه ی رو به رشد و مطلوب ما ایرانیانِ این روزگار است، به قالب نوشتاریِ خود راه داده ام. این ظرفیتی است که من به داخل آن فرو شده ام. گرچه صورت بیرونی اش رویاست. اما مگر داشتن رویا برای یک مردم مکروه و ناشایست است؟ معتقدم مردمی که رویا نداشته باشند، درهمین امروز خود متوقف می مانند. درروزهای تلخی که سیاه کشی و تحقیر سیاهان آمریکا به یک آیین نانوشته بدل شده بود، مارتین لوتر کینگ، ” من یک رویا دارم” را سرود. اکنون همین ” من یک رویا دارم” او در ادبیات انسانی سیاهان آمریکا جاودانه است.


محمد نوری زاد

 

1– همانگونه که خود پیش بینی می کردم، نامه ی هفدهم من به رهبری، با دو رویکرد متغایر از طرف مخاطبان روبرو شده است. امروز نوشته های بسیاری دریافت کردم که نشان می داد خوانندگان نامه،  در همان تیتر و یکی دو پاراگراف ابتدایی نامه متوقف مانده اند و از آن جلوتر نرفته اند. من خود این برآیند خام و نادرست را پیش بینی می کردم. با اینهمه متعمدانه اجازه دادم با بدن برهنه دربشکه ای پراز خرده شیشه قرار گیرم و خود را به شیب برداشت های شتابزده ی خوانندگان نامه بسپرم.

من در نامه ی هفدهم، هرآنچه را که ضروری یک جامعه ی رو به رشد و مطلوب ما ایرانیانِ این روزگار است، به قالب نوشتاریِ خود راه داده ام. این ظرفیتی است که من به داخل آن فرو شده ام. گرچه صورت بیرونی اش رویاست. اما مگر داشتن رویا برای یک مردم مکروه و ناشایست است؟ معتقدم مردمی که رویا نداشته باشند، درهمین امروز خود متوقف می مانند. درروزهای تلخی که سیاه کشی و تحقیر سیاهان آمریکا به یک آیین نانوشته بدل شده بود، مارتین لوتر کینگ، ” من یک رویا دارم” را سرود. اکنون همین ” من یک رویا دارم” او در ادبیات انسانی سیاهان آمریکا جاودانه است.

اما رویکرد دیگری که انتظارش را داشتم، به هدف نشست. بسیاری نیز کلمه به کلمه با نوشته ی شش برگی من پیش رفتند و به ذات سخن من داخل شدند. کشف آنچه که من اراده ی گفتنش را در این نامه داشتم، کشف دشواری نبود ونیست. من در این نوشته، رهبر را در برابر یک آینده ی روشن قرار داده ام. بموازات گذشته ای تیره. وبه او می گویم : خودت انتخاب کن.

عجبا که جماعتی نیز خواستار خروج من از لحنی است که درنامه هایم اختیار کرده ام. که چرا اینهمه ادب و تغزل و تعارف و قربان صدقه؟

یکی از خوانندگان نامه ی هفدهم، یک مادر شهید است. همو به دفاع از نحوه ی نگارش من پرداخته است. که اگر نوری زاد لحنی پرخاشگرانه برمی گزید، منِ مادر شهید از او روگردان می شدم. درعین حال که پاسداران و سرداران و بسیجیان و روحانیان و اندیشمندان بسیاری نیز با من در همین گونه سخن گفتن موافق اند. این مشترکات بنیادین، همان است که مرا بر ادب ورزی و پرهیز از ناسزا گویی ترغیب می کند. برخی نیز مرا به فریب مخاطب متهم می کنند. که: این لوس بازی ها را کنار بگذار و با صراحت حرفت را بزن. واین که: حالمان بهم خورد از اینهمه نرم گویی های مشمئزکننده.

از میان نویسندگان نام آشنا، سرکار خانم نوشابه امیری درنوشته ای کوتاه که همین امروز برای من ارسال فرموده اند، به گزینش همین نامه ی هفدهم از میان همه ی نوشته های من تأکید ورزیده است:

سلام اقای نوری زاد عزیز
باید بگم این نامه هفدهم بیش از همه نامه هاتون روی من اثر گذاشت.در واقع می خوندم و در خیال اون روز رو تصور می کردم. و خودخواهانه بگم که در صحنه ای خودم را هم می دیدم که به میهن عزیزم ایران بازگشتم و دارم  بر می گردم به کیهان. جایی که در واقع خانه اول کاری من بوده.
خواستم بدونین این زیباترین تصویر و در عین حال غمگنانه ترین تصویری بود که پیش رویم گذاشتید. زیبایی اش که روشن است از چه رو اما غمگنانه اش از آن رو که می دانم خیالی بیش نیست
قلم تان پر بار
2 – امروز رفتم اوین . تا مگر از دادسرای داخل اوین خبری از کارهای بی سرانجام روزهای زندان خود بگیرم. درآنجا مسعود لواسانی با همسرش جلو آمدند و با هم خوش وبش کردیم. علی اکرمی هم با آنها بود. من با مسعود لواسانی یک چند وقتی را در بند 350 زندان اوین گذرانده بودم. نویسنده و محقق است. وجوانی بسیار تیزهوش و فهیم. کمی بعد سرکارخانم فاطمه معتمدآریا نیز به جمع ما پیوست. او نیز درگیر حکم خود بود. همسرش رفته بود مبلغی را به شماره حسابی واریز کند. درارتباط با همین حکمی که برایش بریده بودند.
این دادسرای داخل اوین، یک تشکیلات دقیانوسی است که اگر بگویم طراح و راه انداز و مبدع آن یک کودک ناآشنا با مسائل قضایی بوده، بد نگفته ام. نخستین چیزی که دراینجا سخت توی ذوق ارباب رجوع می خورد، شیوه های عهد قجری داخل شدن و بیرون آمدن از آن است. همیشه ی خدا عده ای زن ومرد جلوی زندان اوین سرگردانند و به تلخ ترین شکل ممکن مشغول سرکشیدن جام زهری به اسم تکریم ارباب رجوع اند. نه سرپناهی و نه امکانی برای بانوان و کهنسالان. همه ی مراجعین مجبورند از یک درکوچک داخل شوند و هیاهوی خود را برسر سربازانی بریزند که حوصله ی چندانی برای مجاب کردن مراجعین سرگردان ندارند.
3 – امروز به یک خانم مسنی برخوردم که از کرمانشاه آمده بود و یک ریز اشک می ریخت و کسی هم جوابگویش نبود. می گفت: مأموران اطلاعات بیست و پنج روز پیش پسرم را از کرمانشاه برده اند و یک رد پاهم نشان ما نداده اند که  از پسرت اگرخواستی سراغ بگیری بیا فلانجا. خودش راه افتاده بود و به همین دادسرای اوین آمده بود. سربازی که پشت پیشخوان بود می گفت: به ما مربوط نیست. چرا؟ چون زندانیان امنیتی کارشان به اطلاعات مربوط است.  اطلاعات کجاست؟ ما نمی دانیم. پیرزن با لهجه ی غلیظ کرمانشاهی اش مجبور بود در لابلای اشک و بغض و گریه به سرباز حالی کند که : تو بگو من کجا بروم و چه خاکی به سرم بریزم.
4 – از اوین مستقیم رفتم به اداره ی ثبت. برای کاری که به همین داستان زندانم مربوط است. داستان تکریم ارباب رجوع ظاهراً حالاحالاها می تواند موجبات انبساط خاطر خالقین این واژه ی نمکین باشد. هجوم مردم برای کارهایی که از فرط تکرار به تهوع می ماند، هرگونه تکریمی را به دوردست های طنز رانده است. من صمیمانه می گویم: بی احترامی به ارباب رجوع اگر درهر دستگاهی قابل  تحمل و قابل اغماض باشد، این داستان در سیستم قضایی ما یک فاجعه ی مکرر است. مردم در این دستگاه به یک بی سرانجامی مستمر گرفتارند. کسی که داخل یک تشکیلات قضایی می شود اصلاً معلوم نیست یک ساعت بعد سه ساعت بعد یا هشت ساعت بعد بتواند جوابی بگیرد و بیرون بیاید.
5 – پسرم علی بالاخره به اصفهان رفت. دوماه پیش، نامه ای نوشتم به یکی از سرداران سپاه. که فلانی، اختلافات این روزهای ما و شما بجای خود، اما خودت خبر داری که من ماهها در جبهه بوده ام. حتی در رکاب خودت. آن روزها ما بدنبال جمع آوری برگه های مأموریت نبودیم. من حالا حتی یک برگ دراختیار ندارم که ثابت کنم یک ساعت در جبهه بوده ام. اما تا دلت بخواهد فیلم از جبهه دارم. از خط مقدم. خودم گرفته ام. صدای من کاملاً مشخص است. اینها را تماشا کنید و یک برگه ای به من بدهید تا در سربازی پسرم علی یک چند ماهی تخفیف قائل شوند. این نامه را به پاسداری که خودش نگارش این نامه را به من پیشنهاد داده بود، دادم. گفت: من پیگیری می کنم. اما نه تنها پیگیری نکرد، بل همو از داخل کامپیوتر شخصی ام تصاویری را بیرون کشید و برای شکستن من فیلم ساخت و روی اینترنت گذاشت.
یادم می آید روزی که پسر اولم اباذر دوره ی آموزشی سربازی اش را گذرانده بود و باید به یکی از شهرستانها تقسیم می شد،  با کنایه به من گفت: پدر، اگر می خواهی کاری بکنی حالا وقتش است. چند روز بعد خودم او را به پادگانش بردم و همانجا به او گفتم: پسرم، بند پوتین هایت را محکم ببند و با این اطمینان که به جیرفت یا عجب شیر منتقلت می کنند به پادگان داخل شو. راضی نشو یکی دیگر را به شهرستان بفرستند تا تو درتهران بمانی.
حالا که به اطراف خود نگاه می کنم می بینم فرزندان خیلی ها به دلایل مختلف از رفتن به سربازی  سرباز زده اند. ومن، با وجود این که خود می دانم این دوسال سربازی یکجور عمرتلف کردن برای جوانان ماست، خوشحالم که پسرانم مثل دیگرجوانان به سربازی رفته اند. امروز علی زنگ زد. حالش خوب است. ملالی نیست الا جوانی ای که مفت در این مُلک هدر می شود. چه در ایام سربازی و چه در هرکجای این سرزمین آرزو به دل.