نوری زاد و انتخابات
چکیده :به برگ کاغذی که شما به من داده اید نگاه می کنم. می بینم با خط خوش به پاسداران و اطلاعاتی ها نوشته اید: ” وسایلی را که سالها پیش از نوری زاد و دیگران برداشته اید، به آنان بازگردانید. دزدی، دزدی است. چه از جانب یک ولگرد گرسنه باشد، چه از جانب پاسداران و اطلاعاتی هایی که یک روز مردمان فلک زده ی این سرزمین بدانها امید بسته بودند. درانتهای نامه مرقوم فرموده اید: حسابرسی از پولهایی که برداشته اید و برداشته ایم، وحسابرسی از ظلم هایی که کرده اید و کرده ایم، بماند بعهده ی نمایندگان راستین مردم”. ...
محمد نوری زاد
سلام به رهبر گرامی جمهوری اسلامی ایران
این روزها اگرچند خبرداغ کشوررا رصد کنیم، یکی از آنها داغیِ خبر انتخابات است. و این که جماعتی بدان مشتاق اند و جماعتی از آن رویگردان. عده ای قصد وغرض هایی بکار بسته اند تا به مجلسی دیگر، ازجنس همین که آخرین نفس هایش را می کشد دست یابند، وکسانی دیگر، انتخابات را نمایشی بیش نمی دانند و بنا ندارند در این نمایش هیچ درهیچ، نقش سیاهی لشکررا بعهده بگیرند. خلاصه این که جماعتی به این مجلس طمع بسته اند و جماعتی از آن دل بریده اند. دراین میان، من می خواهم مخالف جریان رودِ معترضان شناکنم. می خواهم تمام نفرت ها و رنج ها و زخم هایم را درکیسه ای فرو بریزم وسرکیسه را ببندم و آن را پای دیوارخانه ی شما خاک کنم و با شما تا محل اخذ رأی بروم و رأی بدهم.
من ازهمه ی آنانی که تمایلی به حضوردرانتخابات ندارند، وازآنانی که به تحریمی نانوشته روی برده اند، تقاضا دارم بعد از مطالعه ی این نامه با من همراه شوند و تنور انتخابات را گرما بخشند. شاید پدران و مادرانی که هنوز خون فرزندانشان تروتازه و بلاتکلیف است به من بگویند: ای نابکار، آخرنیش خود را به جان این جنبش مظلوم فرو کردی و زهرخودت را ریختی و ذات ناجورت را برملا کردی. که می گویم: هرکسی را نقطه ضعفی است. بله، نقطه ضعف من، همین سخن گفتنِ ملایم با رهبراست. تا مگر خدا به دل او دست ببرد و پیش از آنکه خون معترضان به جوش آید، به جانب آنان متمایل گردد و به حقوق مسلمشان نظر کند.
رهبرگرامی،
زمان زیادی به روز رأی گیری نمانده است. ما با شما در انتخابات شرکت خواهیم کرد و به نمایندگان منتخب خود رأی خواهیم داد. حتماً. و با شما به آسمان خدا خواهیم نگریست، و آغوش خود را برای بارش برکات آسمانی اش خواهیم گشود. اطمینان دارم خدا در آن روز، در خنده های ما به تجلی درخواهد آمد و برشانه های مردم محزون ما بوسه خواهد زد و کدورت های آنان را به دست پروردگاری اش خواهد زدود. در روز رأی گیری، خود به چشم خود خواهید دید آنچه که بیش از همه به دل ما و شما می نشیند، چهره ی شاداب مردم است.
خواهیم دید که مردم در آن روز، از صمیم دل شادند. بله، آن شادمانی ای که سالها به حاشیه رفته بود، با همه ی استعداد آسمانی اش به خانه ها بازمی گردد و به دلها نفوذ می کند. خواهید دید که اسم شما به نیکی برزبانها جاری می شود وغریبه و آشنا به خود تبریک و به شما درود می گوید. بچشم خود خواهید دید که همین مردم، نفرت ها را دور می ریزند و آسمان “گذشت” را تا خود زمین پایین می کشند. ما و شما در روز رأی گیری، خدا را نیز شادمان خواهیم یافت. این شادمانی را می شود از برکاتی که خدا بر فهم مردم ما می بارد فهمید. تعجب نکنید. من راز این همه شکوه را یک به یک با شما می گویم.
در ترسیم این افق دگرگون، خدای گواه است که من به وادی تخیل و رؤیا سرفرو نبرده ام. من این روز را با همه ی فهم مختصرم در دسترس می بینم. شما در دوقدمی این افق مبارک ایستاده اید. کافی است دستی برآورید و لبخندی به صورت بدوانید و به روی مردم آغوش بگشایید.
درروز رأی گیری، مردمان خود را خواهیم دید که چند به چند سرود می خوانند و پای می کوبند و به صورت خندان خدا دست می کشند و برگونه های او بوسه می بارند. و خدا را خواهیم دید که با همه ی بزرگی اش به بوسه های مردم پاسخ می گوید و سفیران صلح و سلامت خود را به دلهای بیمار و نگران و سراسیمه ی ما گسیل می کند و دم گوش یک یک ما نغمه هایی از غروب غصه ها و طلوع لحظه ها می سراید.
درآن روز خوب، هرطایفه و هر جماعت به تناسب ذوق و سلیقه ای که دارد، به پای بوس آن شادمانی و آن فهم بزرگ می رود و هرکجا را که تیره و تاریک می بیند، آنجا را به نور حضورش روشن می کند.
درآن روز خوب، دراویش مان را خواهید دید که با لباس های سپید و کشکول ها و تبرزین های خود هوحق کنان از علی (ع) می خوانند. کمی که به اشعارشان توجه کنید خواهید دانست که در لابلای اذکارشان نام مبارک شما را نیز جای داده اند. یکی از آنها هسته ی بادامی را به شما هدیه می دهد و می گوید: من تا به صبح براین دانه ی بادام دعا باریده ام. تناول کنید تا مزه ی قدم زدن در راههایی که به آسمان خدا منتهی می شود به جانتان فرو شود. همو به شانه ی شما بوسه می زند و می گوید: از این که ما دراویش را به عزت انسانی مان باز بردید و از جفاهایی که هواداران شما برسرما فرو ریختند پوزش خواستید از شما سپاس داریم.
دخترکان ابتدایی را خواهید دید که درلباس های یک شکل، موهای قشنگ خود را در اطرافِ صورتِ فرشته گونشان آراسته اند و پرچم های رنگین خود را با پیچ و تابِ سرودی که برلب دارند، تاب می دهند. به محتوای سرودشان گوش کنید آقا، از شما می خوانند و از شما تشکر می کنند. از این که حکم خدا را در باره ی آنان آشکار فرموده اید. این که حجاب، یک امر شخصی است و به باور شخصی افراد مربوط است. چه برسد به این که دخترکان نا بالغ نیز به این پوشش اجباری تحکم شوند.
پسرکانِ ما چه؟ آنان با خوانشِ شعر شورانگیز” فردا از آنِ ماست” به آسمان خدا اشاره می کنند وجای شما را در کهکشانی که شرافت آن از زمین پیداست نشان می دهند. پسرکانی که پای می کوبند و کف می زنند و شما را به سفره ی شادمانی خویش فرا می خوانند. وشما، پیشانی یکی از آنان را می بوسید و دم گوشش می فرمایید: از مدرسه که باز آمدم، می آیم و با شما بازی می کنم. و برای من داستان همبازی شدن پیامبر با کودکان کوچه را تعریف می کنید.
زنان ما، برخی با حجاب های شایسته، وبرخی بدون حجاب، برای شما دست تکان می دهند و شناسنامه های خود را نشان شما می دهند. که یعنی: نگاه کنید آقا، ما به اشاره ی شما آمده ایم تا رأی بدهیم. شما اما چه می کنید؟ دست می برید و از آسمان خدا واژه های نیک برمی چینید و به آنان هدیه می دهید. برپوشش رویین آن هدیه ها، این عبارت شریف قرآنی نقش بسته است: ” لااکراه فی الدین”. و برای چندمین باراز بانوان سرزمین تان بخاطر آسیب های این سالهای پس از انقلاب پوزش خواهی می کنید. وآنان با بزرگواری از فرداهای خوب می گویند و می گویند: گذشته را به دست گذشته سپرده اند.
جوانان ما، چه دختر و چه پسر، در لباس های رنگارنگ، و با چهره هایی که از نشاطی عمیق به وجد آمده است، هیاهو می کنند و به شما شادباش می گویند. شما بزرگوارانه با تبسمی به وسعت فهم، پاسخشان را می دهید و بی صدا به من می گویید: من یک چنین صورت های نورانی را بخواب نیز ندیده بودم. و باز با نگاه به غوغای جوانان، به من می گویید: چقدر دلم برای تماشای این چهره ها تنگ شده بود. و این که: این همه شادمانی کجا مدفون شده بود و چرا باید از این جوانان دریغ می شده است؟ یکی از جوانان را پیش می خوانید و به بازوی او دست می نهید و به صورتش تبسم می بارید که: ما را بخاطر این که این همه سال شما را از بدیهی ترین حقوق انسانی تان دور ساختیم ببخشایید. و آن جوان، صمیمانه به صورت شما خنده می کند و می گوید: از این که در کنار ما هستید، خوشحالیم.
شما برای رأی دادن باید از میان دانشمندان و فرهیختگان سرزمین مان عبور کنید. آنانی که درایران بوده اند ویا بعد از سالها دوری اخیراً به میهن شان باز آمده اند. دانشمندان ما با تحسین به شما نگاه می کنند. نگاهی که برای شما تازگی دارد. شما تا کنون یک چنین نگاهی را تجربه نکرده اید. نگاه مخاطبان شما تا پیش از این، اغلب با ترس و تملق آلوده بود و شما شخصاً حس و حالِ این ترس ها و تملق ها را می شناخته اید. اما اکنون در این چهره ها نه ترس هست نه چیزی که به تملق آمیخته باشد. هرچه هست، ادب و احترام و سپاس و امتنانِ صادقانه است.
وشما به من می فرمایید: من چقدر به این چهره های سلیم و شریف محتاج بوده ام و خود نمی دانستم. یکی از دانشمندان ما دست شما را می گیرد و سپاس صورتش را نشان شما می دهد و می گوید: از این که درهمین فرصت باقیمانده، قدر خود و قدرمردم و سرزمین خود را دانسته اید و برای رهایی این سرزمین، برخواسته های فردی خود پای نهاده اید، از شما ممنونم. وشما سخنی برلب نمی آورید. چرا که آن بانوی دانشمند، اشک چشم شما را رصد کرده و معنای آن را فهمیده است.
هنرمندان ما برای شما راه می گشایند. عده ای به خاطر گل روی شما ترانه ای و تصنیفی اجرا می کنند. یکی از آنها جلو می آید و می گوید: آقا، ما هنرمندان، تا این تاریخ به شما و به این نظام و به این انقلاب پشت کرده بودیم. دلایلش را خودتان بهتر می دانید. اما اکنون با افتخار برای شما آثار هنری برآورده ایم و به این کار خود غرور نیزمی ورزیم. نقاشان و مجسمه سازان و موسیقیدانان و نویسندگان و فیلمسازان و شاعران و خوشنویسان و بازیگران و معماران،همه و همه، آثاری خلق کرده اند که هریک از آن آثارطعمی از شما دارد. اشک به چشمان شما هجوم می برد. به من می فرمایید: من چرا این همه صداقت را به دور دست ها تارانده بودم؟
درکنار خانواده های شهدا و جانبازان و آزادگان و ایثارگران، ایرانیانِ سرمایه داری که از اطراف و اکناف دنیا به کشورشان باز آمده اند، چشم به راه شمایند تا زیباترین الفاظ انسانی خود را نثار شما کنند. وشما با بوسیدن سریکی از نوادگان شهدا، دست سرمایه داری را که به تازگی به ایران باز آمده می فشارید و به او می فرمایید: اینک این سرزمین شما! ما خرابش کردیم و شما آبادش کنید. سرمایه دار ایرانی دست شما را به گرمی می فشارد و می گوید: ما هرکه بوده ایم و هرکه هستیم، ایرانی هستیم. دارو ندارمان را برای سرفرازی ایران فدا می کنیم. باشید و تماشا کنید. وهمو از این که شایستگان را، ونه صرفاً هواداران و خویشان و بی مایگان را به مدیریت و اداره ی کشور فرا خوانده اید از شما تشکر می کند.
با هرقدم به قدمی که شما برمی دارید و با هرتبسمی که به صورت می نشانید و با هرسخن شایسته ای که بر زبان می نشانید، مردمان جهان از رسانه های خود با شما همراهند و تولد یک گاندی دیگر را به هم تبریک می گویند. این که: دیدید درانسان ظرفیت هایی نهفته است که می تواند یک شبه، آری یک شبه دگرگون شود و فردای همان شب به پاسداران اطراف خود فرمان دهد: به پادگان های خود باز روید و از هرکجا که سرفرو برده بودید، سربیرون کشید و کار مردم را به خود مردم وا بگذارید. و به مأموران اطلاعاتی بفرماید: وای اگر برای شکستن متهمی دست بالا ببرید و برسراو هوار بکشید. چه برسد به این که او را بزنید و بکشید و جنازه اش را در یک جای بی نشان دفن کنید و خبری هم به خانواده اش ندهید.
طبق آماری که رسانه های جهان منتشر کرده اند، پربیننده ترین برنامه ی تلویزیونی تا آن روز، سخنان شما با مردم ایران و جهان بوده است. که در آن از مردم ایران خواسته اید گذشته را به دست گذشته بسپارند و از خطای خطا کاران بگذرند. وحتی اگر توان گذشت ندارند، خاطیان را – هرکه هستند- به دست قانون بسپرند. دراین سخن یکجانبه، شما با صدایی که از عمق صداقت برمی آید، مردم ایران را به فردایی نوید داده اید که نمایندگان واقعی مردم و شایستگان و فرهیختگان و مدیران بایسته برسرکارند. وفرموده اید: من براین سرزمین بیست و سه سال رهبری کردم. اکنون که به پشت سرمی نگرم، شایستگی را در این می بینم که ایکاش مرا و ما را با نقد ها وآسیب شناسی خیرخواهان خصومت نبود.
ایکاش اداره ی کشور را به مدیران شایسته وا می نهادیم. ایکاش با مردم خودعبوس نبودیم. ایکاش برسرهمه ی مردم – ونه جماعتی معدود – بال می گشودیم. ایکاش با مردمان جهان درمی آمیختیم و واژه ی دشمن را از کثرت استعمال به فرسودگی در نمی انداختیم. ایکاش حضور بی دلیل خدا را به هرکجای جامعه فرو نمی فشردیم. ایکاش خود را زیرک تر و فهیم تر و نخبه تر و خبره ترو محق تر، و دیگران را نفهم و لازم الاطاعه ی محض نمی دانستیم. ایکاش بجای نظام، حفظ ارزش های انسانی را اوجب واجبات می دانستیم. ایکاش هیچ دخترو پسری به جرم های خنده دار از ما سیلی نمی خورد و سالهای جوانی اش را بخاطر توهین به ما و نظام و فلان مسئول خطاکار در زندان نمی گذراند. ایکاش ما جوانان کم سن و سال و معترض خود را که مختصر زاویه ای با گرایش ما داشتند، اعدام نمی کردیم. ایکاش به کار نمایندگان مجلس فرو نمی شدیم. ایکاش زبان مردم را از شدت ترس به لکنت در نمی انداختیم. ایکاش به قاموس قضا و قضاوت بها می دادیم. وایکاش به امتداد این همه ایکاش های شرم آور دچار نمی شدیم.
مردمان جهان سخنان صادقانه ی شما را “باور” می کنند. پیش از آنها، این مردم ایرانند که شما را باور کرده اند. شما در همان سخنان یکجانبه، فرموده اید: به دلیل این که حدوداً بیست میلیون نفر از مردم ایران به این انتخابات راضی نیستند، من با عنایت به اختیارات قانونی ام، زمان برگزاری انتخابات را به تعویق می اندازم تا همگان – ونه بخش معدودی از مردم – با تماشا و باورِ فضای فراخی که ایجاد شده، در انتخابات شرکت کنند. زندانیان سیاسی را آزاد می کنم. شخصاً به در خانه ی آقایان موسوی و کروبی می روم و جلوی دوربین های رسانه های جهانی، آنان را در آغوش می کشم و از آنان بخاطر رنج هایی که متحمل شده اند پوزش خواهم خواست. دخالت های فراقانونی را محو می کنم. خودم با همه ی وجودم بر روند این انتخابات نظارت می کنم. وسپس درکنار می ایستم و اداره ی کشور را به شایستگان و نمایندگان راستین مردم می سپارم.
به محل رأی گیری نزدیک می شویم. جماعتی از سنیان سرزمین مان به سمت شما می آیند و از این که آنان را در اداره ی استانهای سنی نشین مختار ساخته اید و درتهران و درهرکجا به آنان اجازه ی احداث مسجد داده اید تشکر می کنند. یکی از سنیان به شما می گوید: آقا جان، ما سنیان، پیش از آنکه سنی بوده باشیم، ایرانی بوده ایم و همچنان ایرانی هستیم. مگر می شود یک ایرانی به سرزمین مادری اش دل نسوزاند؟ وشما به شانه ی او دست می نهید و می گویید: درست می گویید عزیزمن، همه ی ما پیش از آنکه به عقیده ای و گرایشی متمایل و معتقد باشیم، ایرانی بوده ایم. پس این ایرانِ ما و شما. درهرکجا که دلتان با آن است آرام بگیرید و در اداره ی سرزمین تان سهیم باشید.
اقلیت های مذهبی و حتی کمونیست های ما نیز برای رأی دادن صف بسته اند. یکی از کمونیست ها پیش می آید و خوشحالی اش را از این که در دانشگاه به او کرسی تدریس پیشنهاد شده، نشان شما می دهد. یکی از بسیجیان به دست شما شاخه گلی می دهد و می گوید: از این که ما را از شر نیروهای خود سرو بی سواد و بد دهن و قمه به دست و چاقوکش رهایی بخشیده اید از شما سپاس داریم. وشما آن شاخه گل را تقدیم بانویی می کنید که سابق براین فاحشه بوده و به یمن برکاتی که برسرجامعه باریده، به آغوش خانواده بازگشته.
رسانه های جهانی خبر می دهند که مشاهده ی این همه تغییر در ایران، کشورهای تحریم کننده را به شرمندگی درانداخته و آنان یک به یک از پافشاری برتحریم ایران پس می کشند. همین رسانه ها، راز این عقب نشینی پی درپی را فشارافکار عمومی مردمان جهان اعلام می کنند.
پای صندوق رأی، یکی از خبرنگاران خارجی از شما می پرسد: چه شد که ناگهان ورق برگشت؟ وشما درنهایت شجاعت پاسخش می دهید: ما جای مردم هراسی را با خدا ترسی عوض کردیم. خبرنگار می پرسد: یعنی چه؟ توضیح می دهید: ما بجای این که از خدا بترسیم و رعایت سنت های حتمی او را بکنیم، به مردم هراسی دچار شده بودیم. خیال می کردیم اگر مردم سربرآورند و اعتراض کنند و جولان بگیرند، همه ی مناسبات هستی به هم می ریزد. به همین دلیل هیچگاه اجازه ندادیم مردم در این سی و سه سال سربلند کنند و به ما بگویند: چرا؟ حالا ما جای این دو تا را عوض کرده ایم.
در شعبه ی رأی گیری، شناسنامه ی خود را می دهید و برگه ای می گیرید. ظاهراً باید این رأی دادن مخفیانه باشد. و کسی نداند شما به چه کسی رأی می دهید. اما خودتان بدون این که از کسی اسم ببرید به من می فرمایید: بنا دارم به یک مسیحی رأی بدهم که تخصصش از همه ی مسلمانان و دوستان من بیشتراست. او را می شناسم و درباره اش تحقیق کرده ام. به یک کلیمی رأی می دهم که درتحلیل قانون دومی ندارد. او را نیز شناسایی کرده ام و به درستی نگاه او یقین دارم. می خواهم به یک زرتشتی نیزکه منصف تر از او ندیده ام رأی بدهم. این خانم زرتشتی، درعلم و ادب و فرهیختگی سرآمد است. به یک خانم هنرمند هم می خواهم رأی بدهم. او را درکار هنر متبحر و صاحب رأی یافته ام. می گویم: آقا این خانم هنرمند که شما می فرمایید بی حجاب و لاقید و قائل به برابری حقوق زن و مرد است. می فرمایید: این که بی حجاب است و قیودات مذهبی ندارد و یک چنین عقایدی دارد مهم نیست. همین که به وطنش و به انسانیت عشق می ورزد خواستنی است.
از شعبه ی اخذ رأی که بیرون می آییم به گنبد وبارگاه امام رضا(ع) اشاره می فرمایید و می گویید: به آستان قدس رضوی و هرکجا که تا کنون زیر نظر رهبری بوده دستور داده ام باید به حسابرسان دستگاههای نظارتی پاسخگو باشند. و سرآخر دست به سینه می نهید و به امام رضا سلام می گویید و از او برای آینده ی خود و آینده ی مردم ایران سرفرازی طلب می کنید.
برگ کاغذی به دست من می دهید و با نگاهی کوتاه به صورت من، روی برمی گردانید و به سمتی می روید. شما دور می شوید و من به عظمت مردی می نگرم که با درون خود جنگید و به سلامت از این نبرد بزرگ بدرآمد. دریک مدرسه ی کهن، طلاب فراوانی برای درس آموختن چشم به راه شمایند. من اطمینان دارم آنان، آنسوتر از درس خارج فقه و اصول، درس بی بدیل دیگری از شما می آموزند که مدرّس آن تنها و تنها خود شمایید ومردانِ صاحب نامی چون گاندی و نلسون ماندلا. و آن: ” از خود گذشتن بخاطر مردم ” است
مادر شهید سهراب اعرابی خود را به من می رساند و با من به دور شدن شما می نگرد. به او می گویم: از خون فرزندتان بگذرید بانو. می گوید: گذشتم. همان لحظه ای که این مرد ذره ذره برخود پای می نهاد و از مردم حلیت می طلبید، گذشتم.
به برگ کاغذی که شما به من داده اید نگاه می کنم. می بینم با خط خوش به پاسداران و اطلاعاتی ها نوشته اید: ” وسایلی را که سالها پیش از نوری زاد و دیگران برداشته اید، به آنان بازگردانید. دزدی، دزدی است. چه از جانب یک ولگرد گرسنه باشد، چه از جانب پاسداران و اطلاعاتی هایی که یک روز مردمان فلک زده ی این سرزمین بدانها امید بسته بودند. درانتهای نامه مرقوم فرموده اید: حسابرسی از پولهایی که برداشته اید و برداشته ایم، وحسابرسی از ظلم هایی که کرده اید و کرده ایم، بماند بعهده ی نمایندگان راستین مردم”.














من یک سنی هستم که فقط در زمان جنگ و ایام رای گیری یک ایرانی محسوب میشوم … من یک سنی هستم که وقتی فاکتور آب و برق را به در خانه ام می آورند میبینم که از باید سهمیه صدا و سیما رو هم پرداخت کنم .. صدا و سیمایی که من سنی را فقط بخاطر عقیده ام “وهابی” مینامد و نه تنها سهمی در برنامه هایش برای من سنی اختصاص نمیدهد بلکه بصورت اختصاصی در برنامه هایش من سنی و مقدساتم را لگد مال میکند .. بعد از گدشت 30 سال از انقلاب “اســــلامی” من مسلمان مسجدی برای اهل سنت ندارم .. در حالی که در واشینگتن و تلاویو پایتخت اسراییل مسجد اهل سنت وجود دارد …. آه ه ه ه … آقای نوریزاد درود بر شرفت که شرف یک ایرانی واقعیست ..
خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِيمٌ
خدا بر دلها و گوشهاى آنان مهر نهاده؛ و بر چشمهايشان پردهاى افکنده شده؛ و عذاب بزرگى در انتظار آنهاست.
و مطمئنا اين پرده چيزی جز کبر و غرور اين فرد نيست.پس خود را خسته نکنيد.خدا از آنها قطع اميد کرده است
من یک سنی هستم که فقط در زمان جنگ و ایام رای گیری یک ایرانی محسوب میشوم … من یک سنی هستم که وقتی فاکتور آب و برق را به در خانه ام می آورند میبینم که از باید سهمیه صدا و سیما رو هم پرداخت کنم .. صدا و سیمایی که من سنی را فقط بخاطر عقیده ام “وهابی” مینامد و نه تنها سهمی در برنامه هایش برای من سنی اختصاص نمیدهد بلکه بصورت اختصاصی در برنامه هایش من سنی و مقدساتم را لگد مال میکند .. بعد از گدشت 30 سال از انقلاب “اســــلامی” من مسلمان مسجدی برای اهل سنت ندارم .. در حالی که در واشینگتن و تلاویو پایتخت اسراییل مسجد اهل سنت وجود دارد …. آه ه ه ه … آقای نوریزاد درود بر شرفت که شرف یک ایرانی واقعیست ..
صُمٌّ بُکْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ
آنها کران، گنگها و کورانند؛ لذا (از راه خطا) بازنمىگردند!
—- «« البقرة/18 »» —-
کلمه جان نظرات ودرددلهای اهل سنت راهم منتشرکن وفیلترنکن
33سال تبعیض وسکوت
وبیشترین رایی که اهل سنت دادند همیشه به اصلاح طلبان بوده همیشه
والان هم 99درصدانهاحامیان موسوی وکروبی اند
بنویس دکتر ، بازهم بنویس دکتر
نوریزادِ عزیز،با وجودِ اینکه خودِ من از جملهِ کسانی هستم که از قبل از انقلاب آقای خامنهای رو میشناسم و گهگاهی به کلاسهای درسِ او میرفتم،در کنار او،شیخ علی تهرانی،هاشمی نژاد و طبسی در تظاهراتِ دورانِ انقلاب شرکت میکردم،بعد از انقلاب به زندانِ اونها افتادم و چند دهه است که خارج نشین هستم، ولی بخاطرِ ایران و نسلهای آینده کینهای از آنها ندارم و حاضرم ببخشم ،هرچند تاریخ عملکرد رهبرانِ جمهوریِ اسلامی رو فراموش نخواهد کرد.
یه روز خوب میاد اینو میدونم……
این راهی که درپیش گرفتن بدونه بلیط برگشته آقای نوری زاد……….متاسفانه ، یا شاید هم خوشبختانه!
رحمت بر ان شیر پاکی که خوردی و افسوس که نرود میخ اهنین در سنگ
تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است
البته یقینا خداوند از ایشان نخواهد گذشت اما شاید کمی پرونده خود را با این کار سبکتر کنند.ولی افسوس که دیکتاتورها عاقبتی جز ذلیل شدن ندارند و نرود میخ اهنین در سنگ
به عنوان يك آزاده كه خود به خوبي مي داند چه چيزي براي چه كسي مي نويسد بسيار بسيار عالي بود و اميدواريم كه روزي به چشم آزادي واقعي را شاهد باشيم.آزادي با رنگ و بوي انساني و خرد جمعي
نامه را خواندم و با هر خط اشک ریختم…
کاش منادیان اسلام و علی ، اینگونه علی وار می زیستند…
اما…
اول پیش شرطهای گفته شده آقای نوری زاد محقق شود، انتخابات به تعویق بیفتد، سپاه به پادگان برگردد، موسوی و کروبی و همه زندانیان سیاسی آزاد شوند، نظارت بر انتخابات به یک نهاد بی طرف بین المللی واگذار شود، به اهل سنت و اقلیت های قومی و مذهبی آزادی بیان عقیده و انجام سنن مذهبی داده شود، آزادی مطبوعات تضمین گردد، سرمایه های به غارت رفته از مردم به بیت المال باز گردد، ملاک شهروندی نه نزدیکی به حکومت که صرف انسان بودن و ایرانی بودن باشدو … آنگاه ملت ایران هم از سر تقصیرات مسببین این جنایتها می گذارند. آن دوستانی که از این نامه به رویا تعبیر کرده بودند، حق داشتند. آیا همه اینها فراهم می شود؟
ارزو بر هیچ کسی عیب نیست!
آقای نوری زاد گرامی همیشه نامه هایتان و نوشته هایتان را دوست داشته ام اما فکر می کنم که ادامه ی این سبک دیگر لزومی نداشته باشد هر چند که شما مختارید هر طور که دوست دارید بنویسید….اما خسته ایم…آقای نوریزاد خسته ایم….
به هوشمندانه بودن در لفافه بودن سخنان تان تردیدی نیست ولی به اینها دیگر کاری ندارم… همان پاسخ آقای خزعلی بازتاب من است به این نوشته ی اخیر شما….
“خواب های خوش ببینی، من در خواب هم پای صندوق رای نخواهم رفت، من با صندوق رای قهر کرده ام و تا رسیدن به انتخابات آزادِ آزادِ آزاد، دیگر نامی از انتخابات نخواهم برد، حتی در خواب هم مرا پای صندوق نخواهید دید!….”
نوری زاد عزیز،
“خسته ایم….خسته از آنی که فکر کنید”
جناب آقای نوریزاد
اگر مفهوم استبداد را شناخته اید-که شناخته اید-
اگر مفهوم غرور را فهم می کنید-که می فهمید-
لطفا شخصیت خود را بیش از این به پای فردی که شخصیت افراد را به هیچ می انگارد تنزل ندهید.
به نظر من نامه های این گونه یکی، دوتا، برای ثبت در تاریخ سه تا، چهارتا، برای دلخوشی پنج تا، برای تشویق بقیه شش تا… اما نه هفده تا.
بیش از این شان و منزلت خود و افرادی که در قسمتی از اهداف با شما اشتراک دارند را پایین نیاورید.
به این قسمت رسیدم اشکم جاری شد..”مادر شهید سهراب اعرابی خود را به من می رساند و با من به دور شدن شما می نگرد. به او می گویم: از خون فرزندتان بگذرید بانو. می گوید: گذشتم. همان لحظه ای که این مرد ذره ذره برخود پای می نهاد و از مردم حلیت می طلبید، گذشتم.”/……………
نوری زاد عزیزم سلام. من نبرد زیبایی را می بینم. فرشته نجاتی که به بهترین شیوه، بهترین بیان و در عین حال در سخت ترین شرایط، باران رحمت الهی را به سوی بارگاه محاط در آتش خشم الهی که دیر یا زود از دریچه خشم بنیان برافکن ملت تجلی می یابد، می پراکند. و از سویی دیوسیرتان و پلشت چهرگان و دجالان و خناسان به هم تنیده و ارز و جان و مال ملت دریده، مانع نجات غریق فلک زده و اطفاء حریق بیت کپک زده اند. تاریخ اما از این نبرد، خاطره خوش کمتر در حافظه دارد. کسی چه داند شاید سنت الهی در قرن 21 تبدیل یابد (ولی: لا تبدیل فی سنت الله) . فرشته اما وظیفه اش در هر حال فرشتگی است. بدرود- شقشقتن هدرت ثم قرت.
با یاد و نام خدای بزرگ آفریدگار مهربان و عادل و دانا و توانای آفرینش.. و با سلام احترام به عزیزان…..”بدون اجازه خدا برگی از درختی نمیافتد”… ممنون از همه بندگان خوب و پیام رسان مورد نظریکتای بی همتا…..مطمئنا” هرنوشته ای که به ذهنتان تلنگر زده و انجام داده اید به اجازه خدای متعال جهان هستی..بود و . شما بنده محترم وسیله…انجامش میباشید…..
چنانچه او بخواهد تعییری ایجاد نماید… دگر اندیشی.. و حرکت با حرمت اختیار ظاهری به بندگان مورد نظرش را هدیه…داده . و با جبر و خواست خود برکت در آمادگی… انجامش را مهیا کرده ..که ….باعث تعجب و شگفتی در نتیجه….. ارمغان مان خواهد بود و…
.نهایتا”.. شاکرش شده.. و سجده به درگاه الهیش میکنیم…..چون بسیاری از امور انجام شده ملموس در زندگیمان ….خواسته ویا نخواسته ..به مصلحت و حکمت و خواست او…بوده.!
تغییرات در همه چیزمستلزم .. پیش زمینه .آموزش..و..توجه و تفهیم همگانی ….” بودن و نبودن..و انجامها و سرانجامهای عالم هستی به اجازه خداست. …!…را سر لوحه…امور قرار داده……
همانطور که آموزگاران ….توضیحی در مورد اتفاقات بوجود آمده ناگهانی و ناخواسته ویرانگری چون.. .رعد و برق طوفان…زلزله درزمین.. ودریا (تسونامی)…. رگبارهای شدید تگرگ و باران سیل آسا.. و..آتشفشان…شهاب سنگ ها…و..؟.و ….؟.. تعییراتی براثر فشارگازهای درون لایه های زمین و انفجار..ایجاد حفره ها….و رانش زمین.. …و ..؟..و..؟…و؟…بوجود آمده …
بشر ناتوان..در گفتن….!!! …رازهای بیشمار خلفت..و..ناشناخته ها..و نادیده هایش…و ؟…؟ ….و می بینید و مشنوید که…ناگهان ..همه چیز دگرگون میشود…..!…فقط….اگر او بخواهد..!.. میشود …!!… باید به لطف و معجزه او امیـــدوار بود….
“هـــر آنچــه مــن خواستــم نــه آن شــد هــرآنـچه خــدا خــواست همــان شــــد”
ممنون خدا…”Man prposes God disposes “…سالم و موفق و شاد در پناهش باشید…… بنده خدا
تصویر زیبای وضع مطلوب در برابر تصویر نکبت بار وضع موجود. درود بر هنرمند دوست داشتنی میهنمان نوری زاد. من تصویر صدام را به خاطر آوردم روزی که از لانه ی سگ بیرونش کشیدند. با موهای آشفته و لباس کثیف. سربازان با کشیدن او به این طرف و آنطرف تفریح می کردند، می خندیدند و در برابر دوربین چهره ی خود را در حال تحقیر لاشه ی نیمه جان یک خون آشام خودکامه در تاریخ به ثبت میرساندند. از بغداد به لیبی برویم. صحنه ی دستگیری دیوانه ی دیگری بنام قذافی. مردم این دیکتاتور وحشی را کتک می زدند و او التماس می کرد. ناگهان با یکی از گلوله های نفرت مردم، یک دیکتاتور دیگر مرد و مردم دنیا خوشحالی کردند. وقتی این دو جنایتکار زنده بودند، قدرت مطلقه داشتند و مردم در فقر و تبعیض و زندان شکنجه و …. و سرزمینشان مورد طمع قدرت های خارجی، که روی نفرت مردم حساب باز کرده بودند. آن دیوانه ها هم مرتب دنیا را دشمن می خواندند و دنیا را برای حمله به کشور و مردمشان انگولک و تحریک می کردند.
تصور کنید اگر در لیبی و عراق یکی از این بزرگ مردان تاریخ را داشتند، مانند میرحسین و کروبی و نوری زاد و تاجزاده و قدیانی دیگر آزادگان دربند و پیش از این صحنه های سقوط به آنها توصیه می کردند بیدار شوید، مردم صاحب این کشوراند، شما قرار بود نوکرشان باشی و… به نظر شما این عزیزان و خانوادشان به چه سرنوشتی گرفتار می شدند؟ چرا؟ ولی افسوس که دیکتاتور کور و کر است، هم خود را با آن وضع فلاکت بار هلاک می کنند و هم تمام زیرساخت های کشور را نابود. دهها سال طول می کشد که مردم بیچاره بخشی از این همه فقر و عقب افتادگی که این دیوانه های دیکتاتور به آنها تحمیل کردند جبران کنند.
و ما در صف تماشای سقوط دیکتاتوها ایستاده ایم. دیر و زود دارد اما سوخ و سوز ندارد. فردا نوبت کدام یک است؟
تیکه اخرشو روده بُر شدم
ولی
ای کـــــــاش
خیلی زیباست اگر شدنی باشد ولی متاسفانه باید گفت شدنی نیست . باید این فکر را تغییر داد که با تغییر یک نفر یا حتی حذف او همه چیز درست می شود. یک نفر نه می تواند کشوری را نجات دهد و نه به نابودی بکشاند. فکر می کنید اگر همه ی مردم ایران به این چیزهایی که شما نوشته اید اعتقاد داشتند کار به اینجا می کشید. نه برادر!ریشه ی این استبداد در گوشه گوشه ی جامعه ی ما و در خود من شما هم هست. با دستور یک نفر چیزی درست یا خراب نمی شود .
اقای نوریزاد عزیز قلم شما بسیار زیباست ولی لطفا قبل از خواب دیدن با بقیه هم مشورت کنید به فرض محال ایشان پشیمان شدند و به طرف مردم امدند و خواستند جبران کنند تکلیف جنایتهایی که مرتکب شدند چه می شود ملیونها ایرانی اواره صدها کشته بیگناه و شکنجه و ویرانی کشور به این اسانی قابل گذشت است؟ گیرم مادر سهراب گذشت کرد صدها خانواده دیگر که به خاطر جنایتهای این اهریمن عزادار شدند گذشت میکنند؟ترانه وتصنیف در مورد ایشان می خوانند؟خیر ایشان در هر صورت باید محاکمه شوند وبه ملت حساب پس دهند بعد از ایشان مردم و نخبگان می دانند کشور را چطور اداره کنند ونیازی به جبران توسط ایشان نیست.
بنویس باز هم بنویس زیرا نوشته هایت مرهمی ایست بر دلهای زخم دیده ما. با تشکر از شما.
همه مان از دردی مشترک می نالیم. در هوای غبار آلودۀ وطن آرزوی نسیمی مسیحا نفس را داریم. هر چند بر آسمان ابری سیاه نشسته اما پس ِ آن خورشیدی با دنیایی نور و شورو گرمی در انتظار است. سحر و صبح نزدیک است. از سیاهی شب نهراسیم. من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر میخیزند تو اگر بنشینی من اگر بنشینم چه کسی برخیزد باشد که من و تو ما شویم و با هم به پیشوازِ طلوع برویم. زنده باد ایران. زنده باد انسانییت. خدا با ماست.
آوازه خوانِ دوره گردِ شبم
با نغمه هایی از دل
فریادِ از یاد رفتگان در آسمانِ سیاهِ شهر
در کوچه های تنگ و تاریک
می چرخم و رنجنامه می خوانم
قصه های دلهای سوخته
اما پر امید
دستهای پینه بستۀ خالی
اما پاک
چشمهای خیس و بارانی
اما پرفروغ
لبهای گزیده و بسته
اما پر حرف
کمرهای خم وپاهای خسته
اما پر توان
من آواز زندگی می خوانم در هاله ای از غبار
ترانه های عشق در قفس
آوایِ بغضهایِ شکسته در گلو
فریادهایِ بی صدا
نغمه هایی پر سوزو پرگداز
از آرزوهایی به رنگ خواب
حکایتی از آنچه باید و نیست
شکایتی از آنچه نباید و هست
ترانه هایی از بودن، در پرده ای از ابهام
نابرابریِ یک با یک
دویدن و هرگز نرسیدن
هراسِ تا همیشه انتظار کشیدن
ترانه هایم پژواکِ ناگفته هاست
در سکوتِ شب
آوازه خوانِ دوره گردِ شبم
سنگین نمی شد اینهمه خواب ستمگران گر می شد از شکستن دلها صدا بلند.
دوست داشتم مطالب زیررا از کتاب”گزارش یک آدم ربایی نوشته گابریل گارسیا مارکز” اگر ارتباط نیز نداشته باشد برای هموطنان بنویسم
– شادی عشق برای این ساخته نشده است که بالالایی اش به خواب روی، بلکه برای این است که بازهم به مبارزه ادامه دهی(….)
-شاید ویژگی کلمبیایی این موقعیت ظرفیت تعجب برانگیز مردم مده لین بود که خودرا باهمه چیز ،چه خوب وچه بد ، تطبیق می دادند،واین نیز سخیف ترین راه حل برای تحمیل چنین شرایطی بود(ص 227)
– اسکوباربه لحاظ قدرت مالی وتاثیری که در محافل زیرزمینی داشت ،ارباب منطقه شد وبه قدرت افسانه ای مبدل گشت، که از پشت پرده بر همه چیز حکومت میکرد……………در اوج شهرت، محابهایی در زاغه های مده لین با عکسهای او مزین میشد وبه پاس قدردانی شمع روشن می کردند. حتی براین باور بودند که او می تواند معجزه کند(ص 228)
کلمه جان نظرم رامنتشرفرمایید
جناب دکتروقتی ساخت یک مسجدبرای مادرام القرانمیدهند
وقتی درخدمت سربازی اجازه نمازجماعت به مانمی دهند
وقتی علمای ماهمین چندروزپیش چندنفردستگیروروانه زندان کردند
وقتی گزینشهای مسخره ماراازکارشناسی ارشد ودکترامحروم میکنند وقتی قانون اساسی مسخره میگوید رییس جمهوربایدشیعه اثنی عشری باشد وشماسنیان بایدتنورانتخابات راگرم کنید
وقتی نمایندگان اصلی مادرمجلس ردصلاحیت میشوند وحتی اگررای بیاوردمثل نماینده گنبدکاووس دکترایزدپناه باید به جرم سنی بودن ودستورلاریجانی ازمجلس اخراج شودوووووو
وقتی 33سال نه استانداری نه سفیری نه وزیری به مامیدهند
حال انتظاردارید همه چیزخوب شود زهی خیال باطل
مافقط امیدمان به خداست
ان تنصرالله ینصرکم
آقای نوری زاد خیلی باهوشن.مطمئنم نامه های بعدی ایشون مکمل این نامه خواهد بود.ایشون میخوان با این نامه ها به طور زیرکانه و البته درستی حجت رو بر رهبری تمام کنند.میشه گفت آقای نوری زاد دارن از روش درستی برای امر به معروف استفاده میکنند.منتظر نامه های بعدی باشید و شتابزده قضاوت نکنید.
ببین آفتابِ لب بام را
صدیقه وسمقی
ببین آفتابِ لب بام را
چو نمرود را موری از پا فکند ؛ به تیغ و سپاهت دگر دل مبند. فرود آر این رایت شرک را؛ مر آتش زن این باور چرک را
چو نمرود را موری از پا فکند
به تیغ و سپاهت دگر دل مبند
مپندار خاشاک و خس راحقیر
ویا میکروب را چنین کم مگیر
نباشد خردمند ، گردن فراز
زهشدار خاشاک و خس بی نیاز
خردمند ، اندرز گیرد ز مور
از آن پیش کو را در آرد به گور
سراسر بکاری اگر بذر باد
تورا خرمنی غیر توفان مباد
چو برخاست توفان خاشاک و خس
نباشد تو را هیچ فریادرس
مپندار توفان شود رام تو
شود باز ایام بر کام تو
خس و مور وبادند در کار خویش
تو نیز ای عجب گرم کردار خویش !
به غفلت سپاری همی روزگار
ندانی چه سخت است انجام کار
سرا پا زبان بودی و ما خموش
کنون باش اما تو یک چند گوش
دگرگون شود حال دوران ، بسی
بسا بر تو یابد تسلط خسی
زدی تیشه برریشه ی ملک و دین
فشاندی به میهن همه بذر کین
چه خون ها به فتوای تو ریخته
چه سرها که بردار آویخته
چه سرو و صنوبر ، چه شمشادها
فکندند بر خاک ، جلادها
به حلقوم حق ریخته سرب داغ
چه گل ها سپرده به باد ، باغ ، باغ
به زنجیر ، نیکان هزاران هزار
رها لیک در شهر ، سگ های هار
عدالت شده بی پناه و غریب
ستم ، یکه تاز فراز و نشیب
دروغ و فریب آن چنان یافت جاه
که شد راستی نزد قاضی گناه
خرد همچو سرگین شده پایمال
به نزد تو جهل است عین کمال
گریبان دانش دریدی چنان
که آواره گشتند فرزانگان
به حکم تو اوباش ، آقا شدند
به مسند نشستند و بالا شدند
دریدند و خوردند و اندوختند
شکستند و ویرانه را سوختند
به تاراج بردند این رهزنان
زناموس تا جان و ایمان و نان
به دست اراذل فتاده وطن
چو گوهر به منقار زاغ و زغن
خلایق به تنگ آمده از ستم
نداری تو جز بهر خود هیچ غم!
فغان زین همه ظلم وبیداد ، آه
شب است و حصار و دل قتل گاه
***
ببین آفتاب لب بام را
ببین قسمت خالیِ جام را
نمانده است یعنی که دیگر مجال
گذشته است هنگام خواب و خیال
فرود آی ، یعنی ز اورنگ “من”
عبا و عمامه به سویی فکن
که این ها نیاید کسی را به کار
چو شد نوبت کار پروردگار
فرود آر این رایت شرک را
مر آتش زن این باور چرک را
گذشته است ایام خود کامگی
بزن بر زمین جام خود کامگی
رها کن گریبان دل خستگان
به پایان رسیده است این داستان
گریزی نباشد تو را از جواب
که اکنون رسیده است روز حساب
من هم اشک ریختم و برای سلامتی نوری زاد عزیز دعا کردم.
رحمت به آن شیری که خوردی و صد رحمت به آن شیری که ظالمان را خواهد خورد.ان شاالله.
عمیق و درست و هوشمندانه و منطقی و عالی و خیرخواهانه و ادیبانه و سیاستمدارانه بود. نامه ای به این جامع الاطرافی نخوانده بودم. دست مریزاد آقای نوری زاد
سلام دوستان
دست نگهدارید. این نوشته سراسر به هوشمندی آمیخته است. نکند یک وقت به سطح رویین این نامه بسنده کنید. این نامه چند لایه است. حیف این قلم اگر قدرش دانسته نشود. آقای نوری زاد در این نوشته بسیاری از بنیانها را فرو ریخته است. اساسا چیزی برای حضرت آقا باقی نگذاشته است. منظورم از قدرت مطلقه است. وگرنه آقای نوری زاد بهترین هدیه را به آقای خامنه ای داده. هدیه رهایی و عاقبت بخیری.
تقاضا می کنم این نامه را دوسه بار بخوانید. درضمن قرار نیست آقای نوری زاد طوری بنویسند که همه خوششان بیاید. ایشان که بیانیه سیاسی نویس نیستند. یک فرهنگی هستند که با ذوق خود به مسائل سیاسی ورود می کنند.
من در این نامه هزار نکته نهفته می بینم که اساسی ترین آن این است: آمیختن یک داروی تلخ به شهد لالایی . این نامه اگر می خواست به شداد و غلاظ رو کند که توسط طرف مقابل اصلا خوانده نمی شد. نکته دیگر این که این نامه مثل سفره ای است که یک غذای ناب در میان دارد. هزار جور مخلفات در اطراف چیده تا همان یک سخن قشنگ محوری اش: ” ما جای مردم هراسی را با خدا ترسی عوض کردیم” به چشم آید.
این نامه قرار نیست جای نوشته های دیگر را پرکند. خودش مستقلا یک رویای صادقه است. مردان و شخصیت های بزرگ همه یک رویای فردی و یک رویای جمعی داشته اند. گاندی هم داشته . نلسون ماندلاهم داشته. بالاتر مارتین لوتر کینگ یک سخنرانی مشهور دارد به اسم : من یک رویا دارم. مارتین لوتر کینگ یک مرد بزرگ سیاسی بود اما حرف از رویا می زند. از همین رویاها واقعیت ها پا می گیرد. شما را بخدا به این نامه سطحی نگاه نکنیم.
تشکر آقای نوری زاد
بابا تو هم حسابی قاطی کردی …..
این آقا فقط فکر وسایل و کامپیوتر خودشه….آخر هر نامه اش میگه وسایل منو بدین…..بابا برو یه دونه دیگه بخر
تقدیم به نوری زاد عزیز
پرواز تا کرانه های دور
انجا که رویا های طلائی حقیقتند
انجا رویا نیست که واقعیتند
انجا محسوس می شود جام زرین ارزو
پرواز تا کرانه های دور
انجا دور هستیم از ساحل اهریمنان
انجا فر شتگان در گام حقیقتند
ای رویا های ارزو پرواز تا کرانه های دور
انجا مرغان ارزو کوچ نمی کنند
انجا مرغان در یا سفر نمی کنند
تا بهاران دگر
انجا بهاران همیشه هست
ای رویا های ارزو پرواز تا کرانه های دور
انجا صید نمی کنند صیادان تیره رو
انجا بهاران همیشه هست
انجا بهاران همیشه هست
انجا مر غان ارزو کوچ نمی کنند
انجا مرغان دریا سفر نمی کنند
انجا بهاران همیشه هست
پرواز تا کرانه های دور
به خدا اگر اقای خامنه ای به این نامه نظر کند و اورا اجرا کند که بعید می دانم دنیا و جهان را شگفت زده کرده است و خود را و نام خود راجزء رهبران بزرگ در تاریخ ثبت کرده است مانند گاندی ها و نلسون ماندلا ها وکاوه اهنگر ها و فریدون ها و تاریخ ایران و ایند گان از این که چنین رهبری ایران داشته است
به خود خواهد بالید وگر نه نامش مانند ضحاک . هیتلر و موسیلنی استالین و شاه و صدام و قذافی و صد ها دیکتا تور خون ریز در تاریخ ثبت خواهد شد و ایرانیان اینده از این که چنین رهبری داشته اند سر شکسته و خجل خواهند بود .نوری زاد انصا فا نور به طرف رهبر افشانده است باید از این فرصت استفاده کند و اخرت خود را و خانواده اش را و مردم ایران را به راه درست رقم بزند . مصباح ها و جنتی ها ی بی سواد و متحجر و فر ماند هان سپاهی فربه شده از مال بیت المال و چاپلوسان انسان را به راه کج می برند راهی که خداوند ان را راه جهنم نامیده است .در ناامیدی بسی امید است ..پایان شب سیه سفید است
درود بر شرافت و آزادگی محمد نوری زاد
به یزدان که گر ما خرد داشتیم کجا این سرانجام بد داشتیم
عزیز جان حجت را به او تمام کردید که روزی نگوید نمیدانستم نفهمیدم و همه و همه دلسوزان و عقلا گفتند ایا این نشان دهنده بی خردی و بی عقلی نیست که ادم حرف دلسوزان را گوش نکند و لاتها و اوباش همدم و مشاور ادم باشد و مملکت را به این روز بایندازد بابا ملکه انگلیس هم عمری ملکه است اما از انجا که به کار مردم دخالت نمیکند و انتخاب را به مردم وا گذاشته مردم او را دوست دارند واگر کسی خطا کرد کیسی ملکه را مستحق مجازات نمیداند همه ان که انتخاب کردند مجازات میکنند این که ملت ایران از ایشان طلب دارند بخاطر دخالت و جانبداری او از احمدی است خوب ادم باید شان خود را نگه دارد نگه نداشتی عالم و ادم که گفتند حالا گوش کن که نخواهی با زور حکومت کنی با عشق حکومت کن جناب خامنه ای میر حسین عزیز و کروبی عزیز جرمشان جز این بود که حرف شما را گوش نکردند و به ملت خیانت نکردند
عجب تخیلی کاملا بالیودی بود مدتها دیگه فیلم هندی نگاه نخواهم کرد
نوری زاد در این مقاله ات تکلیف همه اقلیت ها را روشن کردی(آی ازاین کلمه اقلیت بدم می آید. ما همه ایرانی هستیم اقلیت یعنی چه؟) اما تکلیف من چه میشود. من جد اندر جد ایرانی هستم ما شجره مان میرسد به دوره انوشیروان. اما اجداد من در زمان محمدشاه اول شدند بابی و بعد شدند بهائی. منهم به دنیا که آمدم بهائی بودم و بهایی ماندم تو تکلیف همه را روشن کردی اما اصلا حرفی از بهایی ها نزدی والله ماهم ایرانی هستیم و اهل این آب و خاک کم هم کشته و اسیر و زندانی نداده ایم یه فکری هم به حال ما کن حالا که همه مشکلات را حل کرده ای.
با درود فراوان خدمت آقای نوریزاد و کلیه هموطنان
ابتکار به عمل نامه نگاری بi رهبر آنهم با قلمی بسی شیوا وعریان از شاهکارهای ادبی-سیاسی قرن حاضر است که آفرینش آن تنها از انسانی فرهیخنه ،ازخودگذشنه ،مسلمان و وطنپرستی واقعی نظیر نوریزاد شحاع و مظلوم وامیدوار بر میاید.خدمت آندسته از هموطنان با انگیزه ام متذکر و متضمن میشوم که بخدای احد و واحد که اشارات مکرر نوریزاد عزیز به سرقت وسایل کارش بهیچوحه جنبه شخصی و مادی ندارد بلکه این انسان مجترم با تواضع کامل سعی بر افشای هرچه بیشتر دون مایه بودن مسولین ومامورین حکومتی را دارد.باور کنید در کنار عکس العمل قهر آمیز جوانان سلحشور کشورمان درمقابل بی عدالتیها در 32 سال گذشته که به بهای نابودی بهترین و دلیرترین عرزندان این آب وخاک تمام شده است ،کلمات قصار،بجا و برگزیده این هنرمند مانند بمبی بر سر وصورت رهبر و حامیانش میبارد.بیاییم دیدمان را نسبت به تحولات و رویدادهای جاری بازتر کنیم و برای نجات کشور استبداد زده مان اندکی به دیگران و راه وروش مبارزاتی و محدودیتهای تحمیل شده بدانها باورمند تر باشیم و از اساس با منفی بافی باری مضاعف بر دوش این مبارزین شجاع نگذاریم. سلام بر عشق -زنده باد آزادی – پاینده باد ایران
درود بر تو اي نوريزاد عزيز
متن بسيار زيبايي بود
ولي صد حيف كه جز رويا نيست
ما هرگز در اين انتخابات شركت نميكنيم
عجب نيست كار ما ايرانيان قرنها گره خورده است .
در زمانه اي كه عصر ارتباطات است و به نظر مردمانمان فهيم تر از زمان اميركبير و…
خواندن سطحي يك مطلب كه براي دانستن تمام وجوهات ان لازم به تكرار چند بار مرور كردنش است ، جماعتي از ما فقط چند خط از ان را خوانده و نتيجه مي گيرند
كه فلاني اين همه نوشته كه برويم راي دهيم!!
بر حماقت خود وحماقت ملتم مي گريم جايي كه دوباره دوباره سخنان سعيدي سيرجاني را سبز مي بينم كه ظاهر بينيم ودقت در اول گفتارسخنران ميكنيم كه اگر بر وفق مراد بود همه گفته بعدي را بدون تامل تاييد مي كنيم و اگر نبود ،او را بدون شنيدن ادامه مطلب نكوهش ميكنيم
به دوستان توصيه مي كنم كه اين نامه را چند بار بخوانند تا مفهوم زيباي ان را درك كنند ، اگر چه ما عادت به سخنان درشت داريم و فرياد بلند ، كه البته بعيد است كارايي ان اين روزها ، كه اگر جواب ميداد ٣٣ سال پيش ازموديم وامروز به اينجاييم
این اتفاق ها هرگز نخواهد افتاد زیرا آن شخص در واقع باید اعتراف کند که حداقل بیست سال از عمرش را به اشتباه گذرانده است و اعتراف به یک اشتباه بیست ساله آنقدر کشنده است که نه این شخص و نه هیچ شخص دیگری این کار را نخواهد کرد .
انسان ها حاضرند بر سر اشتباهات خود بمیرند تا اینکه متوجه شوند مدت طولانی در اشتباه بوده اند. متاسفانه این از خصلت های منفی همه انسان هاست.
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
رد می شه خندون
یه شب ماه میییییییییییییییییییییییییییاد
برای تو عیب است که به دست تظلم به سوی ظالم دراز کنی
حتی در قالب استعاره
دوستان هزاران بار شعار دهید و به تعریف و تمجید این و آن بپردازید فکر می کنبد چیزی عوض می شود؟ خیر. فقط باید عمل کرد تا از این وضعیت سیاه رهایی یافت. باید از هم اکنون برنامه جدی برای تحریم فعالانه انتخابات ارائه داد. من از همه کسانی که میدان را ترک کردن خواهش می کنم مرد عمل باشید. به عهد و وفای خود پایدار بمانید. باید به فکر برگذاری راهپیمایی اعتراضی برای روز انتصابات و 25 بهمن بود.
باید شعار نویسی را افزایش داد. سکوت , خیانت است