دردنامه محمد نوریزاد به دخترش
چکیده :روزی که از زندان به بیمارستان رفتم و موقتاً از بیمارستان به خانه به قم رفتیم دیدن آقای وحید خراسانی. من در آن دیدار که جمعی دیگر نیز حضور داشتند و هرگز نیز قابل تکذیب نیست، سخنان نامتعارفی را با ایشان در میان گذاردم. فردای همان روز فوراً مرا به زندان بازگرداندند. حتماً در بیت جناب ایشان نیز مثل بیت سایر علما شنود داشته اند و زنده و مستقیم صدای مرا می شنیده اند که به آیت الله وحید می گویم: چرا بر این همه ظلمی که به چشم خود می بینید خروج نمی کنید؟ و او گفته بود: آقای نوری زاد، والله اگر نتیجه ی خروج برمن مسجّل شود، همین فردا خروج می کنم....
محمد نوریزاد، جهادگر دوران دفاع مقدس و مستند ساز در نامه ای به دخترش با شرح وضعیت خود و با تاکید بر اینکه نامه شانزدهم وی خطاب به رهبری با عنوان ”بیداری یا بیماری اسلامی” آماده انتشار است، می گوید: من اگر قرار بود به افشاگری بپردازم و به یک چنین رفتار ذلیلانه ای دست ببرم، سخن بسیار داشتم. چه سخنانی؟ از همنشینان بی نشان و فراوانِ جمعی از سرداران و پاسداران، از ضعیفگان چند بچند آیت الله ها، از زنان انگلیسی حجت الاسلام ها، از بزم های منقلی نام آوران، از سه تار نوازی بزرگانی که خود در خفا برای معشوقگان خود می نوازند و برای مردم، نه حرام بودن سه تارنوازی را، که حتی حرام بودنِ نشان دادنِ آن را در صدا وسیمای طنز خود تجویز می کنند.
نوریزاد که طی هفته های اخیر هر جمعه با نامه های دلسوزانه ی خود به رهبری به تشریح بخشی از اوضاع کشور پرداخته، خاطر نشان می کند که آنجا که یک یهودی، علی (ع) را به محکمه می خواند، چرا من نتوانم رهبر را با اعتنا به هزار هزار آسیب ریز و درشتی که حیثیتِ سرزمین فلک زده ی ما را خراشیده، به محکمه ی مجازی خویش فرا بخوانم و قضاوت آن محکمه را به خود مردم وابگذارم؟
به گزارش کلمه، پس از انتشار چهاردهمین نامه ی این نویسنده ی منتقد که طی دو سال گذشته بارها به خاطر همین نامه ها روانه ی زندان شده بود اما این نامه ها در درون زندان نیز قطع نشد، جوسازی ها علیه وی تشدید پیدا کرد.
تا آنجا که وی در پانزدهمین نامه اش که آن را به دلیل تهدیدات نیروهای امنیتی زودتر از تاریخ وعده داده شده و در میانه ی هفته منتشر کرده بود از هجمه و هراس افکنی نیروهای اطلاعات سپاه برای او و خانواده اش گفته بود.
محمد نوری زاد در نامه پانزدهم خطاب به رهبری گفته بود کاری که اطلاعات سپاه با من و با خانواده ام شروع کرده است، آنقدرمشمئز کننده و سخیف است که من هیچگاه یک چنین رفتاری را از ساواک شاه، نه شنیده و نه درجایی خوانده ام.
متن کامل این نامه که در وب سایت رسمی محمد نوریزاد منتشر شده به شرح زیر است:
به نام خدایی که در” مادر” به تجلی درآمد
سلام ای فهم بزرگِ خانه ی ما.
دیروز پنجشنبه از من به اصرار خواستی که دو جمعه ننویسم. و من به صورتت که نگاه کردم، تنم لرزید. با آنکه پیش از این نیز بارها همین را از من خواسته بودی و من سنگدلانه گفته بودم: هرگز! اما نمی دانم چرا گونه ات را بوسیدم و گفتم: چشم!
تو پیش از این بارها به من گفته بودی: پدر، یک چند وقتی بخاطر من ننویس. و من، روی برگردانده بودم که: هرگز! گفته بودی: دو ماه ننویس تا من آرامش داشته باشم. و من با قلبی که از مهر تو می گداخت و تو آن را کوهی از یخ می دیدی گفته بودم: هرگز! گفته بودی: یعنی من برای تو هیچ ارزشی ندارم؟ و من گفته بودم: بسیار، اما می نویسم بخاطر ارزشی که برای تو قائلم. چندی گذشت. باز گفتی: همین یک ماه باقی مانده را ننویس! و من گفتم: هرگز! دست های مرا گرفتی که: پدر، به چشم های من نگاه کن. منم. همو که مرا غلیظ دوست می داری. من و مادر و بچه ها در رنجیم. بیا و این سه هفته ی باقی مانده را ننویس. و من گفتم: با همه ی علاقه ای که به تو و به همه ی شما دارم، می نویسم!
باز روزی دیگر گفتی: پدر، خانواده از هم می پاشد. اینها حیا ندارند. آن روزهایی که در زندان سپاه بودی، چقدر به تو گفتیم به آن دو پاسداری که با تو مرتبط اند اعتماد نکن. آنها هزار نفر مثل تو را زیر پا نهاده اند و به هیچ اصولی پایبند نیستند. و من در ملاقات های هفتگی به شما می گفتم: من نمی توانم به این ها اعتماد نکنم. چرا که اینها با دیگران فرق دارند. یکی از آنها پاسداری است که هفت سال اسیر بوده. به سلول من می آید و حرف از ادب و انصاف و انسانیت می زند. من اگر به او اعتماد نکنم باید روی خودم و باورهای انسانی و انقلابی خودم خط بکشم. من و امثال او فصل مشترک های فراوانی داریم. مثل انقلاب، امام، سال های جنگ، شهید، جانباز، پاکی، مردم، حق، حقوق، گذشته، آینده، بسیج، بسیجیان پاک. پاسداران پاک. جهاد، جهاد سازندگی. و خیلی مشترکات دیگر. و می گفتم: در هر جماعتی خوب و بد هست. اما این دو نفر از خوبان اداره ی اطلاعات سپاهند.
و تو نازنینم ، به من می گفتی: از ما گفتن. به اینها اعتماد نکن. تو به تازگی از ماهها مقاومت و یک هفته اعتصاب خشک بیرون آمده ای. نکند اینها با یکی دو لبخند و یکی دو خاطره از جنگ تو را نرم کنند. و من، با آنکه ماه ها در سلول های انفرادیِ وزارت اطلاعات پایداری کرده بودم و خم به ابرو نیاورده بودم، در زندان سپاه به آن دو پاسدار اعتماد کردم. می دانی چرا؟ بخاطر این که نمی خواستم باورکنم: کل سپاه، که یک روزی چشم و چراغ ما بود، در هم شکسته و به غرقابی از تعفن و آسیب فرو شده است. آرزو داشتم هنوز کورسویی از آن سپاه سال های عاشقی باقی مانده باشد. آن دو نفر برای من همان کورسو بودند. من نمی خواستم برجی که از سپاه بالا برده بودم، یکجا بر سر خودم فرو ریزد. هنوز به جماعتی از پاسداران و سلامتشان امید داشتم. و دوست داشتم آن دو نفر، دو نفر از آن جماعت قلیل سپاه باشند.
روزی که از زندان به بیمارستان رفتم و موقتاً از بیمارستان به خانه، فردای آن روز با مادرت به قم رفتیم. به دیدن آقای وحید خراسانی. من در آن دیدار که جمعی دیگر نیز حضور داشتند و هرگز نیز قابل تکذیب نیست، سخنان نامتعارفی را با ایشان در میان گذاردم. سخنانی که باب نبود. سخنانی که در او از ملاحظه و از لفاظی های رایج خبری نبود. فردای همان روز فوراً مرا به زندان بازگرداندند. حتماً در بیت جناب ایشان نیز مثل بیت سایر علما شنود داشته اند و زنده و مستقیم صدای مرا می شنیده اند که به آیت الله وحید می گویم: چرا بر این همه ظلمی که به چشم خود می بینید خروج نمی کنید؟ و او گفته بود: آقای نوری زاد، والله اگر نتیجه ی خروج برمن مسجّل شود، همین فردا خروج می کنم.
به زندان که بازگشتم، یکی از آن دو پاسدار که هفت اسم داشت و یکی از هفت اسمش “کریمی” بود، با چهره ای غضب کرده به سلولم آمد و گفت: برای چه به قم رفتی؟ برای چه به دیدن آقای وحید رفتی؟ گفتم: به شما چه مربوط؟ مگر به آمریکا رفته ام و به دیدن باراک اوباما؟ با همان غضب گفت: تو منافقی! یک منافق مدرن! گفتم: آقای کریمی، حرفت را بزن اما توهین نکن. گفت: نه، این را پشت سرت هم گفته ام. ما سه جور منافق داریم. منافق های مسعود رجوی، منافق های اصلاح طلب، و تو که منافق مدرنی. بار دیگر تکرار کردم: آقای کریمی، حرفت را بزن اما توهین نکن! اما او محکم درآمد که: بگذار حرف آخرم را بزنم. من اگر بخواهم بین مسعود رجوی و نوری زاد یکی را انتخاب کنم، مسعود رجوی را انتخاب می کنم!
اینجا بود که صبرم سر رفت. برخاستم و درِ سلول را باز کردم و به کریمی گفتم: گمشو بیرون! او چهره درهم کشید که: جمع کن عوضی! آنچنان بر سرش فریاد کشیدم: گمشو بیرون، که نمی دانست در آن خلوت دو نفره، در آن سلول سپاه، او زندانی من است یا من زندانی او. با سراسیمگی و ترس نگهبان ها را خبر کرد تا بیایند و درِ سلول را که از پشت بسته شده بود، باز کنند. موقع خروج به صورتش قراول رفتم و گفتم: من پوزه ی گنده ترهای تو را در سلول های وزارت اطلاعات بخاک مالیده ام، تو که هم قدت کوتاه است و هم قواره ی فکری ات.
زمان گذشت و من از زندان بیرون آمدم. تصمیم گرفتم هر آنچه را که در این یکسال و نیم زندان بر من رفته بود، تصویر کنم. فیلمنامه ای نوشتم به اسم ”محرمانه برای رهبرم”. خودت ریز به ریز در جریان بودی. هشتاد روز از فیلمبرداری نگذشته بود که هجده نفر از مأموران اداره ی اطلاعات سپاه به خلوت و خانه ی ما ریختند و ابزار کاری مرا و کامپیوتر حرفه ای مرا و بسیاری دیگر را بار کردند و بردند. تو خودت در خانه بودی و دزدان مؤدب سپاه را به چشم دیدی. دو سال قبل هم به چشم خود دزدان وزارت اطلاعات را دیده بودی که چهار دستگاه کامپیوتر ما را و آلبوم های عکس خانوادگی ما را برداشتند و بردند و هرگز نیز به ما بازنگرداندند.
یک هفته بعد از آن دزدی، به دیدن آن پاسداری رفتم که می گفت هفت سال اسیر بوده. همو که در زندان با من بسیار مهربان بود. و من بر خلاف خواست تو و مادرت، به او، بخصوص به او، سخت اعتماد کرده بودم. چون می خواستم در آن خرابه، یکی باشد که بوی درستی و ادب و انصاف و سال های خوب عاشقی بدهد. یکی که: پاسدار باشد و راستگو باشد. یکی که پاسدار باشد و اهل ادب باشد. یکی که پاسدار باشد و دزد نباشد. یکی که پاسدار باشد و دستش به خون کسی که نه، به یک سیلی نابجا آلوده نشده باشد. و او، به گمان من همو بود. پاسداری که در اداره ی اطلاعات سپاه مانده بود تا بگوید: می شود پاسدار بود و از مال حرام به فربگی در نیفتاد. می شود پاسدار بود و در اداره ی اطلاعات سپاه بود و سر به خانه و زندگی مردم فرو نبرد و به اصول اسلامی که نه، به اصول اخلاقی و انسانی پایبند بود.
در آن ملاقات یکی دو ساعته، به آن پاسدار هفت سال اسیر اداره ی اطلاعات سپاه گفتم: من آن فیلم را محرمانه می ساختم. آن هم برای رهبر. به دوستانتان بگویید وسایل کار مرا به من برگردانند. وگرنه من کاری خواهم کرد که حداقل نتوانید به سادگی جمعش کنید. این را درنامه ای که به دستش دادم نیز آورده بودم. حتی به او گفتم: اجازه بدهید این اعتمادی که من به شما، تنها به شما دارم، همچنان باقی بماند. آن روز گذشت و دزدان اداره ی اطلاعات سپاه همانگونه که خود پیش بینی می کردم، وسایل مرا به من باز نگرداندند.
به دیدن آقای ناطق نوری رفتم و نسخه ای از فیلمنامه و نامه ی منتشر نشده ی نهم و یک نامه ی محرمانه را به وی دادم و از ایشان خواستم که ماوقع را به اطلاع حضرت آقا برساند. در آن نامه ی محرمانه از رهبر خواسته بودم که دستور فرمایند وسایل من به من بازگردانده شود تا من به عهد خود وفا کنم و آن فیلم محرمانه را برای ایشان کامل کنم. یک هفته بعد از دفتر آقای ناطق به من خبر دادند که امانتی ها به آقا مسعود یکی از پسران رهبر رسانده شده و آقا مسعود گفته که شخصاَ بسته ی امانتی را به پدرشان تحویل داده است. زمان گذشت و از بیت رهبری نیز خبری نشد. و من مجبور شدم به انتشار نامه های نهم و دهم تا: چهاردهم.
در تمام این مدت، تو به خانه ی ما می آمدی و از من می خواستی دست بدارم و نامه نوشتن را متوقف کنم. من اما می خروشیدم که نه. تو حتی یک روز گفتی: حتی اگر به نابودی من و همه ی خانواده ی بیانجامد؟ سنگ تر از سنگ گفتم: بله! و تو هیچ نگفتی. سر به زیر انداختی و رفتی. به همه گفتی من با پدر قهرم. اما هر بار که مرا می دیدی باز خودت را در آغوش من جای می دادی و گونه هایت را برای بوسه های من مهیا می کردی.
من در تمام این مدت به خودم می گفتم: در کامپیوتری که دزدان اداره ی اطلاعات سپاه، و دو سال پیش: دزدان وزارت اطلاعات از ما دزدیده و برده اند، صحنه های خصوصی فراوانی است. نکند هیولاهای این دو دستگاه برای به زانو در آوردن من دست به انتشار آنها ببرند. یک امید واهی به من می گفت: این حداقل خصلت انسانی و ایمانی باید درمیان آن دم و دستگاه اسلامی باشد که به حریم خصوصی کسی ورود نکنند. بخصوص چشمم به آن پاسدار هفت سال اسیر بود که آزادگی اش را در کربلا امام حسین(ع) مخاطب قرار داده بود. که: اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید.
اما سخن تو به درستی انجامید. که بارها به من گفته بودی: به اینان اعتمادی نیست. بعد از انتشار نامه ی چهاردهم، فیلمی منتشر کردند از همان فیلمهای محرمانه. و صحنه هایی که خصوصی بود و هیچ دیو سیرتی به انتشار آن دست نمی برد. و صحنه هایی که همان پاسدار هفت سال اسیر در سلول، مخفیانه با تلفن همراهش از من گرفته بود. دانستم که حرامیانِ سپاه به جان تصاویر محرمانه ی ما افتاده اند و احتمالاً عکس های خانواده را و فیلم های خانوادگی را یک به یک منتشر خواهند کرد. اینجا بود که آن ته مانده ی اعتماد من به سپاه فروکشید و شب تا به صبح نشستم و نامه ی پانزدهم را نوشتم تا نقشه ی شوم آن هیولای هفت سال اسیر و بالادستی های او را پیشاپیش برملا کنم.
فیلم دومشان هم منتشر شد. وقیحانه و مذبوحانه. دیدی در این فیلم چه خصلتی ازهیولاگونگی خویش را به نمایش در آورده بودند؟ و شأن انسانی خود را تا کجا به خاک انداخته بودند؟ من اگر قرار بود به افشاگری بپردازم و به یک چنین رفتار ذلیلانه ای دست ببرم، سخن بسیار داشتم. چه سخنانی؟ از همنشینان بی نشان و فراوانِ جمعی از سرداران و پاسداران، از ضعیفگان چند بچند آیت الله ها، از زنان انگلیسی حجت الاسلام ها، از بزم های منقلی نام آوران، از سه تار نوازی بزرگانی که خود در خفا برای معشوقگان خود می نوازند و برای مردم، نه حرام بودن سه تارنوازی را، که حتی حرام بودنِ نشان دادنِ آن را در صدا وسیمای طنز خود تجویز می کنند. اما تو، نازنینم، پدرت را خوب می شناسی. او برخلاف دزدان سپاه، همان روستایی بی نشانی است که اصل و نسبش مشخص است. و از همان اصل و نسب اصولی را فرا گرفته که یکی از محکمات آن، روی گرداندن از حریم خصوصی دیگران و احترام به آن است.
یادت هست مادربزرگ کهنسال تو که مادر من باشد، آنگاه که دانست دزدان سپاه، فیلمها و ابزارکاریِ مرا برده اند، چگونه به من دلداری و انرژی داد؟ هیچوقت یادم نمی رود. مادرسواد ندارد. شاید به سختی نام خود را بنویسد. فردای همان روزی که دزدان سپاه به خانه ی روستایی ما زدند، مادر سر رسید و دانست که چه رخ داده. سخنِ آن روز مادر هرگز از یادم نخواهد رفت. که رو به من گفت: اگر تو را مجدداً به زندان بردند، به آنها بگو اگر منِ محمد نوری زاد را در یک بطری بزرگ بیاندازید و سرِ آن بطری را لاک و مهر کنید، من با همان نفس های باقی مانده ام، بردیواره ی آن بطری بخار ایجاد می کنم و با انگشت خود اعتراضاتم را برآن خواهم نوشت!
نازنینم، من نامه ی شانردهم را با عنوان ”بیداری یا بیماری اسلامی” آماده کرده بودم. دیروز که گفتی: پدر، بیا و بخاطر من تا دو جمعه ی آینده ننویس، نمی دانم چرا خیلی زود گفتم: چشم. شاید بخاطر این که چهره ی خواستنی ات به مادر شدن بسیار نزدیک شده است. هفته ی دیگر مسافرت به دنیا می آید و من باید این حداقل آرامش تو را درک می کردم. من به احترام این که هفته ی آینده تو به وادی مادری ورود می کنی، نامه ای به رهبر نمی نویسم. تا مگر تو در آرامش، مسافر کوچکت را به دنیا بیاوری. و باز به این امید که دیگرانی که در مجاورت هیولاگونگی زیست می کنند، این آرامش را بربتابند. وگرنه به یک اشاره ی انگشت، نامه ی شانزدهم من با همان عنوانی که بدان اشاره کردم منتشر خواهد شد. و تو خوب می دانی آنجا که یک یهودی، علی (ع) را به محکمه می خواند، چرا من نتوانم رهبر را با اعتنا به هزار هزار آسیب ریز و درشتی که حیثیتِ سرزمین فلک زده ی ما را خراشیده، به محکمه ی مجازی خویش فرا بخوانم و قضاوت آن محکمه را به خود مردم وابگذارم؟
می بوسمت ای مادر














برای این آدم که فقط می توان متأسف بود.بی حیایی عاقبت کسی است که تا چندی قبل ظاهرش بسیار بهتر ازباطنش بود!
سلام به بزرگ مرد ایران دکتر نوریزاد عزیز شاید بتوانم حدس بزم که بر شما و خانواده محترم شما چه میگذارد همانطوری که دختر عزیز شما گفتند اینا قابل اعتماد نیستند…. شما مرد بزرگی هستید، یک تنه در مقابل این جماعت رذل ایستادید، به قول خودشون ترتیبشون را هم دادید فعلا همین قدر بس است… تجدید قوا کن و به فضل خدا حمله جدید را آغاز کن…. خدا یاورت باشه ای کسیکه آبروی ما رو خریدید…..
زنده باد نوری زاد
خداوند خود نگهدار تو وخانواده ات باشد
آخ اي دل نامردا همتون نامردين
تو بيت رهبري يك نفر مرد باشه اين نامه ها را برسونه به دست رهبري ففط به خاطر ظلمي كه داره به نوري زاد ميشه
خدایا می بینی از این قلم چه حسی فوران می کند؟
خدایا می بینی ما به اسم اسلام چه ها برسر خانواده ها آورده ایم؟
خدایا می بینی به اسم تو چه پوستی از ما کنده اند؟
خدایا از ما که گذشت تو بیا یک فکری برای آبروی خودت بکن
این ظالمان از همان روزی که برگرده مردم نشستند به اسم تو مردم را کشتند و به اسم تو دزدیدند و به اسم تو مملکت را ویران کردند و به اسم تو آسمان و زمین را بلوکه خود کردند.
از ما گذشت خدایا
فکری برای خودت بکن
تبارک ا… الاحسن الخالقین
بادرود فراوان به نوریزاد شجاع وآرزوی سلامت وموفقیت برای او وخانواده اش
شجاع مرد گران نباش.ازدرگاه خداوند متعال آرزو می کنم که نوه نازنینت را در هوایی پاک وآزاد درآغوش بگیری ودرگوشش اذان بخوانی
مطمئن باش عزیز آنان که نامه برایشان می نویسی آنهاراخوانده اند ولی کبروغروروخودپرستی وقدرت طلبی مانعشان می شودکه
نصایح توعزیز را به کاربندند تا هم نان نیکی ازخود به جای گذارند وهم این ملت سرافرازرا بیش ازاین با هزاران تهدیدازچپ وراست تنها
نگذارند. موفق باشی بزرگمرد.امیدوارم علی یازهرا کوچولوراسلامت درآغوش گیری.
درود بر شرفت نوری زاد تو هم آنی هستی که باید به تو افتخار کرد. دیرزمانی است که سران سپاه با شکم های فربه و با معده های گنده فقط به عیش و نوش و خورد خوراک و مال اندوزی مشغولند.
هیچ چیز سخیفتر و سهمناگ تر از آن نیست که حریم خصوصی فرد را در ویترین بی فرهنگی خویش به دیگران ارایه دهند.
نوریزاد عزیز استوار باش و آسوده، تو چه به انتشار نامه هایت ادامه دهی و چه نه! و بدون توجه به اینکه در حریم خصوصیت چه ها بوده و چه ها خواهد بود، همان حر زمانه ای هستی که ندای “کیست یاریگری که مرا یاری دهد” را پاسخ گفتی و خود را به میدان بلاهای دنیایی انداختی.
به امید ایرانی آباد و آزاد
یا حسین میرحسین
یا مهدی شیخ مهدی
آقاي نوريزاد به خدايي خدا .خدا تو را دوست دا رد.زيرا تو فردي هستي كه حقيقت را قرباني مصلحت نكرد .صبح نزديك است.
اليس صبح بالقريب
و علي لعنة الله علي الظالمين
Dorud bar sharafe noorizad arezoo daram ruzi bebinamat va dastat ra bebusam . bedan ke name to be niki dar tarikh sabt khahad shod
انسان بودن و انسان زیستن را از تو می آموزم برادر عزیز سخنانت بوی جاودانگی با خود دارد ببار که اینک بیش از هر زمانی نیازمند باریدن است تا این کویر تفدیده جان در وباره بگیرد
آقای نوری زاد: زمانی که آن دو فیلم در اینترنت منتشر شد اینجانب بعنوان یک شهروند حتی حاضر نشدم آن فیلم های خصوصی شما را ببینم. زیرا اولا” این کارها دیگر نخ نما شده و ثانیا” به ایمان شما در این مدت پی برده ام. ایمان شما تمام کارهای ساحران را باطل خواهد کرد.
حرف آخر اینکه:
فکر می کنم دیگر شما مختار نیستی و نمی توانی سکوت پیشه کنی به نظر می رسد که یک اراده ی غیبی شما را برای انجام وظایف و کارهای مهمی مامور کرده است. اگربگویم نوشتن و فعالیت برای شما الهام می شود حرف گزافی نگفته ام.
اقای نوری زاد نامه ننویس تاریخ 22 سال حکومت اقای خامنه ای را نگارش کن و انشالله بعد از فرخوان حضرت عزرائیل انرا منتشر کن لاجرم این فراخوان را همه باید لبیک گوئیم از ان 15 نفر هم ابی گرم نمی شود مگر چند نفر
نوریزاد عزیز:تو خود معنای آبرو و حیثیتی.مطمین باش که با این کارها هرگز نمیتوانند ذره ای از ارزش شما بکاهند.با این کار فقط نشان میدهند که در حکومت اسلامی خود ساخته ،چهقدر وتا کجا میتوان کثیف بود.نشان میدهند که در ام القرای مسلمین میتوان آبروی مسلمانی را اینگونه ریخت.نشان میدهند که در جامعه اسلامی که خود ساخته اند،آنقدر دچار سقوط اخلاقی شده که عده ای ممکن است به دیدن مسایل شخصی دیگران رقبت داشته باشند.مطمین باش که به فیض خداوند آبروی ریخته خودشان بیش از این خواهد ریخت.شما آبروی تاریخ و آبروی ایرانید
صمن تسکر مجدد از جناب نوری زاد و به منظور احترام به مقاومت این بردار عزیز در برابر ظلم و جور و شجاعت در امر به معروف و نهی از منکر به اطلاع می رسانم در صورت ادامه ظلم به ایشان پاسدار اطلاعاتی (آقای نوری زاد به او اشاره می کند)و چند سالی نیز در اسارت بوده و از اهالی یکی از شهرهای غرب کشور نیز می باشند را با اسم و برخی مشخصات و سوابق ایشان به مردم صبور ایران معرفی خواهم کرد.
والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا !
مادر فردا؛ خانم نورى زاد عزيز!
آن كسى كه از نطفه بسته انسان را خلق كرد، خوب مى داند چگونه مجاهدين در راه خود را حفظ كند ولو آنكه برخى بپندارند مى توانند پودرش كنند؛ زهى خيال خام!
مى دانم اينها را نيك مى دانى ولى گاس دوست داشتن پدر و حفظ خانواده و ديدن رذالت و وقاحت دشمنان خدا باعث اضطراب و نگرانى شما شده است؛ پس اميدوارم كه خداوند متعال اين يادآوري كوچكترين برادر پدرت را قوت قلب و مايه آرامشت قرار دهد كه:
گر نگه دار من آن است كه من مى دانم/ شيشه را در بغل سنگ نگه مى دارد
خواهرم! خداوند بزرگتر از توصيف همه انبيا و اولياست. خداوند از سلطان محمود و محمودها بسي بزرگتر است.
دل قوى دار كه اسباب جهان اين همه نيست
آقای نوریزاد به خدایی خدا .خدا تو را دوست دا رد.زیرا تو فردی هستی که حقیقت را قربانی مصلحت نکرد .صبح نزدیک است
امیدوارم اکثریت مردمان این سرزمین به چنین بلوغ و رشدی رسیده باشند که هرگز حاضر نشوند فیلم های خصوصی کسی را تماشا کنند. من که هیچ وقت دلم نمی خواهد چنین فیلم هایی را ببینم.
من فکر کنم این ظلم و ستم حداقل 25 سال قدمت دارد. آن موقع آقای نوری زاد داشتند تجارت فیلم سازی می کردند و رانت برمی داشتند.
آقای نوری زاد شجاع، علی وار در برابر معاویه بایست. شب و روز دعای شما را می کنم.
اقای نوریزاد:نمیدانمونمیدانم چظوروچگونه سالهای گذشته را بیاد نمی اورید ؟مگرمیشود ؟اینها همه دراین دوسه ساله اتفاق افتاد ؟بازهم خدارو شکر میکنم متوجه شدید وخودرا از ان منجلاب به کناری بردید ،من سی سال پیش وشما سه سال پیش ؛شما بامن نبودید ولی من با شما هستم ومنتظرشنیدن صدای گامهای دیگری که بخود ایند وبهاغوش پرمهرو محبت مردم برگردند ولی بدان که بردیکتاتورها بجای باران نامه بمب هم ریختند از دیکتاتوری دست برنداشتند وخوشبختانه من وشما ورهبرمان همه در زمانی زندگی میکنیم وکردیم که رفتن شاه وامدن خمینی ورفتن قذافیهارا به عینه شاهدیم واین عجب است که پند نمیگیرند !!!وای بران روزی که مردم قهرشان را برحکومت ببارند که دیگر حرف ازنامه ونامه نگاری به کناری دوردست پرتاب میشود …
باز هم نامه های نوری زاد عزیز……برادر نامه هایت بوی یاس میدهد……
بسم رب الشهداء . با آرزوی سلامتی برای برادر مبارز نوری زاد و خانواده محترم و مظلوم ایشان و تمام در بند کشیدگان و شهداء والا مقام جنبش همیشه شبز و آرزوی خروج پیروزمندانه رهبران ازاده عزیزمان میر حسین و حضرت آقای کروبی از بند اسارت. جناب آقای نوری زاد روایتی از حضرت زینب شنیدم که خلاصه آن را نقل می کنم. شاید ذکر روایت کمی با اصل آن تفاوت داشته باشد اما در اصل موضوع شکی ندارم . روزی یکی از جنایتکاران حادثه خوبنار و جانگداز عاشور خدمت حضرت سجاد( ع ) رسید و عرض کرد: من از قاتلین حادثه کربلا هستم پشیمان هستم . از شما درخواست می کنم فریضه یا عملی به من بیاموزید که آمرزیده شوم. حضرت فرمودند تسبیحات اربعه بخوانید( شاید ذکر دیگری فرموده باشند) . در این هنگام حضرت زینب وارد اتاق شد و موضوع را جویا شدند. حضرت سجاد ماجرا را نقل فرمودند. حضرت زینب ناراحت شدند و فرمودند: برادر این فرد از قاتلین برادرم و پدر شما است و در حادثه جانگداز عاشور در لشگر یزیدیدان بوده آن وقت شما به او راه عاقبت به خیر شدن را می آموزید؟
حضرت سجاد فرمودند وظیفه و رسالت ما نشان دادن و آموختن احکام الهی و عاقبت به خیر شدن است اما او توفیق اجابت نخواهد یافت.
جناب آقای نوری زاد شما وظیفه خود را انشاء الله انجام دادید و راه برای روشنگری و خدمت به اسلام و جتبش همیشه سبز باز است . کسانی که در چشم مردم نگاه می کنند و دروغ می گویند و برای دفاع از دروغ جنایت می کنند و اموال بیت المال را مثل حقوق و ارثیه پدری بالا می کشند تو گویی 3000 میلیارد که یکی از هزاران اموال به غارت رفته است چیزی نبوده و به امر خامنه ای آن را کش ندهید چون سهم رهبری بوده است و همه این جنایت ها در سایه و هدایت و حمایت خامنه ای انجام می شود، توفیق فهم نصایح شما را ندارند. تا دیروز خامنه ای نایب امام بود و امروز نایب حضرت رسول ( ص ) شده و فردا بهاالله خواهد شد. شما در طول تاریخ حتی در زماند حکومت بعضی از پادشاه هان خائن و نالایق این همه جنایت و چپاول مشاهده نمی کنید. نصرومن الله و فتح قریب به امید آن روز . شما از سرمایه های جنبش سبز هستید و حفظ شما و امثال شما و خاتمی عزیز و هشمی گران مایه لازم است. به امید پیروزی. یا حسین میر حسین
…..از سه تار نوازی بزرگانی که خود در خفا برای معشوقگان خود می نوازند و برای مردم، نه حرام بودن سه تارنوازی را، که حتی حرام بودنِ نشان دادنِ آن را در صدا وسیمای طنز خود تجویز می کنند….
لطفا یکی مرا راهنمائی کند آیا مخاطب این جمله فوق … است! والله از وقتی این مطلب را خوانده ام مغزم دارد سوت میکشد لطفا یکی به من پاسخ بدهد.
میبینی نوریزاد حتی نمیشه به یکی از اونها اعتماد کرد؟ وقتی ریشه خرابه و دیکتاتور باید در ارامش باشه باید به هر وسیله ای دیگران را نابود کرد.
آرزو دارم روزي برسد كه اين مردم؛ همه با هم , آرامش را از آن هيولاها بگيرند.
صداقت باورهاي اين مومن خدا؛ از هر كلمه اش سرريز ميكند.
به اون پاسدار غيرقابل اعتمادي كه مسعود رجوي را به نوريزاد ترجيح ميدهد ميگويم: بايد هم. لياقت امثال تو همون مسعود رجبي بي وطنه.
آقای فقیه فرمودند اگه میدونست نتیجه چی میشه خروج میکرد ؛؛؛؛؛؛؛؛عجب !
آخه من به تو چی بگم .شما همونجا در اندرونی بمونید .
آرزو دارم روزي برسد كه اين مردم؛ همه با هم , آرامش را از آن هيولاها بگيرند.
صداقت باورهاي اين مومن خدا؛ از هر كلمه اش سرريز ميكند.
به اون پاسدار غيرقابل اعتمادي كه مسعود رجوي را به نوريزاد ترجيح ميدهد ميگويم: بايد هم. لياقت امثال تو همون مسعود رجبي بي وطنه.
آرزو دارم روزي برسد كه اين مردم؛ همه با هم , آرامش را از آن هيولاها بگيرند.
صداقت باورهاي اين مومن خدا؛ از هر كلمه اش سرريز ميكند.
به اون پاسدار غيرقابل اعتمادي كه مسعود رجوي را به نوريزاد ترجيح ميدهد ميگويم: بايد هم. لياقت امثال تو همون مسعود رجبي بي وطنه.
من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه و منهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا
انسان شرافتمند همیشه در قلب مردم جا داره
آقای نوری زاد، حریم خصوصی شما خصوصی خواهد ماند مرد بزرگ…هیچ کس نخواهد توانست مردی را که با شجاعت در برابر ظلم ایستاده خم کند. هیچ کس نخواهد توانست از شما سوئ استفاده کند.
ما از شما متشکریمو درود بر شما و خانواده تان می فرستیم. خداوند اجر عظیمی به شما می دهد.
با درود بر نوری زاد عزیز اول انقلاب من یک سر باز و ارتشی بودم که به طر فداری از انقلاب و امام خمینی از ارتش گریخته بودم پس از انقلاب
به ارگان های انقلاب پیوستم یادم هست در سال 58می گفتند بنا است سپاهی تشکیل شود که نام ان سپاه پاسداران است .من شب ها
تا صبح با این نام سپاه پاسداران می اندیشیدم و( می گفتم پاسداری از انسانیت از ازادی از حریت از مردانگی و از دوست داشتن و مهربانی و محبت به
دیگران وهرچه خوبی است ) تا سپاه در مشهد تشکیل شد من جزء اولین کسان بودم که نام نویسی کردم .اما هرچه به جلو امدیم دیدم که سپاه
به انحراف بد تر از پلیس شاه و بد تر از ساواک و چاپلوسی و پاچه خواری برای گرفتن درجه و پست شروع شده و در مدتی کوتاه به رقابت بین فر ماندهان سپاه در امد .کار به سوابق یا دانش یا پاکی تو کسی نداشت هرچه بیشتر تظا هر کردن و چاپلوسی کردن ودر دل رو حانیونی که قدرت مدار در سپاه بودند خود را با رزا لت جا کردن برای پست گرفتن بی داد می کرد .یک روز با خودم گفتم این جا من اشتباه امده ام و تصمیم به استعفا گرفتم و خودم مستقل به جبه می رفتم تا این که برادرم شهید شد و من روز به روز خود را نسبت به ارگان ها بیشتر بی گانه حس می کردم…
درود خدا بر روان حر منش شما
نامه هایت راکه می خوانم نا خودآگاه یاد مردان تاریخ ساز کشور همچون کوروش کبیر می افتم
من چقدر اشک بریزم که با این همه پایمردی برابری کند. شما انسانم آرزوست را معنا می کنید.
درود خداوند بر تو ای مرد بزرگ خدا
درود بر نوریزاد درود بر شرف این مرد
اگر تو آدمی پس ما چه هستیم؟!!!
به یاد زن پادشاهی افتادم که از همسرش خواست بوسیله مالیات به مردم ظلم نکند پادشاه شرطی را گذاشت که اگر فردای آن روز لخت کامل در شهر گردش کنی من مالیات را به مردم می بخشم.فردای آن روز به همان صورت که پادشاه خواسته بود حضور پیدا کرد ولی آن روز مردم از خانه های خود بیرون نیامدند.
من هرگز این فیلمها را ندیدم.هم وطن شما چطور؟
خداوند پشت و پناه آقای نوریزاده باشد. مطمئن هستم نامه ها بدست رهبر بمیرسد. خدایا از تو میخواهم به احترام ایام عزاداری محرم فکری به حال مردم ظلم دیده و ظلم کشیده بکنی. ….الهی آمین
تا چند وقت پیش داشتم به این نتیجه میرسیدم که آزادگی و شرافت و مردانگی تو این سرزمین مرده. زنده باد مردی که این شمع را افروخته نگه داشت
نوشته اي كه روي بخار آن بطري حك شده است اين است:
به خدا قسم كه اگر نوري زاد را از ميان برداريد،10 نوريزادي دگر،آنچنان گريبانتان را خواهند گرفت كه در باورتان نخواهد گنجيد
پس بهتر است به راه و راههاي درستتر بينديشيد،اگر اصولا مينديشيد.
نويسندگان:گوشه اي عظيم اما خردمند،از مردم ايران
سلام علیکم
آنجا که همه دم میزدن شما طرفداری میکردید قلم تیز شما به طرفداری از حضرتان بر هیچکس پوشیده نیست میخواهید جملاتی از نوشته های شما را یادآوری کنم تا بدانید و بدانند بر این مردم آشنا با ظلم وستم چه نوشته اید چه زود فراموشتان شده است دیگر شما را بر سر سفره خود راه نمیدهند بس است دیگر به خدا بس است دیگر، بگویید ولی این یک بار راستش را بگویید به همان دختر که دیگر مادر خطاب میشود قسمتان میدهم چه شده است یا شاید دیگر به رسم آنان که شما دیگر به انتقاد از آنان مینوسید به کمتر از خدا راضی نمیشوید
راستی این چه داستانی است که من صبح اول وقت برای شما کامنت گذاردم و حالا اثری از آن نمی بینم. کامنت هایی که ساعت ها بعد از من نوشته شده در اینجا آمده اما کامنت من نیست. درحالی که من در آن نوشته به چیزی که ناجور باشد اشاره نکرده بودم.
می شود به من توضیح بدهید؟
کلمه: با سلام تعداد کامنتها که بیش از ۵۰ عدد می شود صفحه اضافه میشود و در جای کامنتها تغییر ایجاد میگردد. کامنت منتشر شده ای حذف نشده است.
درود بر تو ای بزرگمرد.حرزمان براستی که زندگی راباید از شما اموخت.زندگی زیرحکومت ظلم با مرگ یکیست.جاودانه ای ای ابر مرد.
فرد سپاهی رو که خودش رو آزاده معرفی کرده از اهالی شهر کوچکی در غرب کشور است در صورت ادامه این رفتار با نوری زاد مجبور می شویم او را به مردم معرفی کنیم.