ادبیات سبز/ روایت چهارم از زندان: استغاثه ی من …
چکیده :و اى آقاى من چه بسا بنده اى که شب و روزش در غل و زنجیر آهنین بگذرد در حالى که بدست دشمنانى بى رحم گرفتار و دور از زن و فرزند و جداى از برادران و شهر و دیار هر ساعت انتظار مى کشد که آیا به چه نحوى او را مى کشند و یا به چه طور اعضاى او را مى بُرند و من در عافیت کامل و دور از تمام اینها بسر برم...
«آیدا» یکی از این زندانیانی است که بعد از انتخابات سال 1388 به مانند خیلی از شهروندان بازداشت شد. او خاطرات خود را از لحظه بازداشت و حضور در سلول و … به رشته تحریر درآورده است. سایت کلمه با استقبال از نگارش این نوع خاطرات در قالب ادبیات سبز منتظر نوشته های دیگر دوستان نیز هست. سایر همراهان سبز می توانند نوشته ها و خاطرات خود را به آدرس info@kaleme.com ارسال کنند.
قسمت چهارم خاطرات این زندانی سیاسی پیش روی شماست:
روایت دوم از زندان: سهم من از آزادی یه دیوار بلند
روایت سوم از زندان: از این محبس تنگ، سلام بر تو ای انسان ….
یاد ایام: روایت چهارم از زندان: استغاثه ی من …
توی اون سلول هیچی جز یه جلد قرآن و یه مفاتیح و یه مهر نبود. روزای اول سمتشون نمی رفتم. یه چند باری وسوسه شدم برم یه ورقی بزنم اما انگار همه چی و از چشم خدا و اون کتاب کنار اتاق می دیدم و دلم نمی خواست برم سمتش. برام کتاب آوردن. به پیشنهاد خودشون. کتابای اعتقادی! چی باعث می شد اونا فکر کنن ما اعتقادمون سسته؟ محک شون چی بود؟ نفهمیدم. کی می تونست حس و درک منو از خدا و ایمان منو وزن کنه و بهش نمره بده؟ یکی شون بهم گفت: بشین استغاثه کن! توبه کن و دعا بخون! دلم می خواست بهش بگم: از چی توبه کنم؟ از کدوم گناه ناکرده م از خدا عفو و بخشش بخوام؟ تو چه کرده بودی؟ چقدر صلاحیت داری که راه به من نشون بدی؟
از هر کتاب چند صفحه ای می خوندم و بعد که خسته می شدم همونطور که روی زمین و روی پتویی که مثل بالش زیرسرم درست کرده بودمش، می غلتیدم، می رفتم سراغ اون یکی و دوباره بعدی. در عجب بودم که این جریان که خوشونو معتقد و محق می دونه …چرا دوتا نویسنده ی خوب نداره که اقلن یه کتاب بنویسه…کتابی که منو مشتاق کنه به خوندنش. کتابی که صبر و قرار و ازم بگیره و یک لحظه نخوام بزارمش کنار.هیچ کدوم هیچ جذابیتی برام نداشتن. صبح روز بعد یکی از نگهبانها که یه زن به شدت بداخلاق بود (من و هم سلولی هام که بعدتر آوردنشون. امکان نداشت شیفت اون باشه و بهمون گیر نده) اومد و به طرز وحشتناکی کتابارو از جلوم چنگ زد و گفت: کی اینارو بهت داده؟ گفتم یکی از خواهرها! و اون گفت حق مطالعه نداری!! و بعد منو از شر اون ها راحت کرد و رفت. ولی اعتراف می کنم که با از دست دادن تنها سرگرمی م … دلم خیلی گرفت.
بنابراین تصمیم گرفتم خودمو با همون چیزایی که دارم سرگرم کنم. مفاتیح الجنان رو برداشتم و توش و نگاه انداختم. دعا برای همه چی داشت. از دل درد و نفخ و قولنج بگیر تا گشایش بخت و کفاره ی دیدن زن!
خیلی اتفاقی دعای جوشن صغیر جلوی روم باز شد. و حالا که اومدم این و بنویسم و رفتم سراغش تا بتونم گوشه هایی شو اینجا نقل کنم ، دیدم که این دعای استغاثه ی مظلومه در برابر ظالم!
شروع کردم به خوندنش و برای گریستن اون روز و روزهای بعدم، بهانه ی خوبی شد. من فقط ترجمه شو می خوندم و با خوندن هر جمله ش حس می کردم چقدر خوبه که اینجام!
معبودا چه بسیار دشمنى که شمشیر دشمنى به روى من کشید و لبه کاردش را برایم تیز کرد و دم برنده اش را برایم آماده کرد و زهرهاى کشنده اش را برایم آمیخته و نشان گرفت بسوى من تیرهاى نشانگیرش را … در این حال تو به ناتوانى من نگریستى که طاقت تحمل ناگوار را ندارم … و عجز مرا دراستمداد براى کسى که به قصد جنگ با من برخاسته دیدى و تنهایى مرا در مقابل انبوه دشمنانى که قصد آزار مرا کرده و سرِ راهم کمین کرده اند وفکر من در خلاصى از آنها به جایى نمى رسد مشاهده کردى …پس مرا به نیروى خود کمک دادى و بوسیله یارى خود پشتم را محکم بستى و بر من کند کردى تیغ برنده دشمن را و او را پس از زحماتى که در جمع آورى نفرات و وسایل نابودى من کشیده بود خوار کردى و مرا بر او توفیق دادى
و ترجیع بندی داشت که گریه مو شدید تر می کرد:
خدایا چه بسا بنده اى که شب و روزش در سختى مرگ بگذرد … و جان به سینه اش رسیده و بنگرد بدانچه بدنها از هولش بلرزد و دلها بتپد … و من در تمام آن مناظر واحوال آسوده و در سلامتى بسر برم …
پس ستایش خاص توست اى پروردگار من که نیرومندى هستى شکست ناپذیر
و چه بسا بنده اى که بسر برد شب و روز خود را در بیمارى دردناک و در ناله و فریاد و از اندوه به خود مى پیچد … نه راه چاره اى دارد و نه غذا و نوشابه اى براحتى از گلویش پایین رود و من تندرست و از سلامتى کامل برخوردار هستم …
و همه این نعمتها از توست
پس ستایش خاص توست اى پروردگار من که نیرومندى هستى شکست ناپذیر
و چه بسا بنده اى که بسر برد شب و روز خود را … در ترس و خوف بى خوابى و هراس و اضطراب … از خانه خود گریخته و آواره و تنها گشته و از ترس در بیغوله اى رفته یا در خفا گاهى خود را پنهان کرده و زمین بدین پهناورى از هر سو بر او تنگ شده …. نه راه چاره اى دارد و نه جا و مأوایى و من در کمال امنیّت و آسایش و سلامتى از این ناراحتیها بسر برم
پس خاص توست ستایش اى پروردگار من که نیرومندى هستى شکست ناپذیر و بردبارى هستى بى شتاب
و اى آقاى من چه بسا بنده اى که شب و روزش در غل و زنجیر آهنین بگذرد در حالى که بدست دشمنانى بى رحم گرفتار و دور از زن و فرزند و جداى از برادران و شهر و دیار هر ساعت انتظار مى کشد که آیا به چه نحوى او را مى کشند و یا به چه طور اعضاى او را مى بُرند و من در عافیت کامل و دور از تمام اینها بسر برم
تمام وقت خوندن این دعا یا نوشته یا هرچیز، گریه کردم. گریه ای از اعماق وجودم، گریه ای از انتهایی ترین ناحیه ی دردناک سینه ام و چاره ای نبود جز گریستن ……….













