ادبیات سبز/ روایت سوم از زندان: از این محبس تنگ، سلام بر تو ای انسان ….
چکیده :ای خدااا....صدامو می شنوی؟ می بینی منو؟ ای خدایی که "یوسف" و از چاه بیرون بردی ....من و از این چاه بیرون بیار.ای خدااااا...ای رحمان و رحیم.... موذن با صوت حزینی می گفت: اشهد ان علی ولی الله ... ای خدایی که به "یونس" رحم کردی و از شکم ماهی بیرونش آوردی ....من و از شکم این ماهی بیرون بیار. حی و علی الفلاح .... ای لطیفی که آتش و بر "ابراهیم" سرد کردی ...من و از این آتیش بیرون بیار. لا اله الا الله... ای بزرگی که مثل تو نیست.....می خوام برم خونه....
«آیدا» یکی از این زندانیان سبز است که خاطرات خود را از لحظه بازداشت به رشته تحریر درآورده است. دو بخش این یادداشت ها تحت عنوان ادبیات سبز پیش از این منتشر شد:
روایت دوم از زندان: سهم من از آزادی یه دیوار بلند
بخش سوم این خاطرات پیش روی شماست:
یاد ایام: روایت سوم: از این محبس تنگ، سلام بر تو ای انسان ….
نشستم روی زمین. به اطرافم خیره شدم. اتاق و وارسی کردم. من اینجا چکار می کردم؟ چرا از اینجا سر درآوردم؟ الان بقیه بیرون دارن چیکار می کنن؟ مامان خیلی بی تابی می کنه. اول به “نیلوفر” زنگ می زنه. طفلکی نیلوفر! از اون سر دنیا … چکار می تونه بکنه؟ امشب مامان تنهاس. حتما می ره خونه ی خانم غفاری اینا. شایدم اونا برن پیشش. دایی “جمال” حتما زنگ می زنه دو سه نفر تا یه فکری بکنن. زن دایی لابد نوچ نوچ می کنه و می گه: گفتم این دختره بالاخره سرشو به باد می ده. حالا هی شما ها تشویقش کنین و … دایی بهش می توپه که حالا وقت این حرفا نیس. مامان به یه نقطه ی نامعلوم خیره می شه و تو خیالش می گه: راس می گه زن داداش. کاش یه کم بهش سخت می گرفتم. بعد اشکاشو پاک می کنه و می ره تو آشپزخونه چایی بریزه ولی در اصل می ره یه کم تنهایی اشک بریزه و کسی نباشه که بهش بگه: حالا با اشک ریختن تو چیزی درس می شه؟
دست کشیدم روی پتو. ناخودآگاه گوشه ش و کنار زدم و یه برچسب دیدم: مرکز خرید “سپاه”. دنیا دور سرم چرخید. تازه فهمیدم “سپاه” منو دستگیر کرده (من بدون ارائه ی حکم دستگیر شدم.). تازه دلشوره م شروع شد. همه ی اون تعریفا… اون ماجراها و شکنجه ها و تند روی های “سپاه” به یکباره اومد جلوی چشمم. خدایا کمکم کن. کمکم کن خدای بزرگ.
در باز شد. همه ی ترسهایی که “آدم ” از اول خلقتش تجربه کرده بود، دلم و هری ریخت پایین. صدای پیچیدن کلید تو قفل در و بعد باز شدن در. همون زن بود. وارد شد. ظرف غذا رو گذاشت جلوم. بعدم رفت. بی هیچ کلامی. اصلن اشتها نداشتم. هیچی از گلوم پایین نمی رفت. گلوم کور شده بود. کاش یکی می اومد بهم می گفت حالا چی می شه. با قاشق غذا رو انداز برانداز کردم. عدس پلو. نتونستم خودمو قانع کنم حتی یه قاشق ازش بخورم. ظرف غذا رو کنار گذاشتم و دراز کشیدم. از این شونه به اون شونه شدم. به خیلی چیزا فکر کردم. از فکر خیلی چیزا فرار کردم. چرخیدم به سمت دیوار. رو دیوار هیچی نبود.لکه ی کوچیکی از رطوبت روی گچ دیوار بود که مث کله ی یه آدم شده بود. اون آدم خیالی از اون روز به بعد، شد رفیق ومونس تنهایی من. همه ی حرفامو رو به اون می زدم. انگار می شنید. انگار حواسش بهم بود. با اون تنها نبودم. یکی بود به حرفام گوش بده. زیر اون آدمک یه خط کشیدم. مث تو فیلما. امروز اولین روزه که اینجام. باید تاریخ و گم نکنم. مث فیلما. امروز اولین روزه. طاقت بیار رفیق! همون لحظه… تو خیالم خط آخر و کشیدم برای روز آخر و تو ذهنم آزادی مو جشن گرفتم… می رم خونه.
یه ساعت بعد، زن دوباره اومد. وقتی دید غذام دست نخورده است، پرسید چرا نخوردمش. منم گفتم میل نداشتم. گفت به زور یکی دو قاشق می خوردی. گفت: می خوای بذارمش شاید بخوای بخوریش؟ گفتم نه. ظرف و برداشت و رفت. یکی دو ساعتی گذشت. ساعت باید پنج و شش عصر می بود. صدای اذون می اومد. صدای موذن زاده ی اردبیلی که چنگ می نداخت تو سینه م. که تنها صدایی بود که اون روزها مجاز بودم به شنیدنش.. که حالا هربار می شنوم… هربار اذون می شنوم… مهم نیست کی می خونه و چی می گه… مهم نیست یه ذکر روحانی و مقدسه … همه ی چهار ستون بدنم می لرزه… همه ی بی کرانگی درد و رنج رو برام تصویر می کنه این آهنگ حزین… با اذون شکنجه شدم…باورتون می شه؟
آآخ خدا تو چقدر ظالمی… تو چه بی رحم شدی … که مجبورم به زور با هر چی ذکر عاشقانه است، صدات بزنم… چون چاره ای ندارم. مجبورم مث سگ پیشت زانو بزنم و دم تکون بدم…. چون جز تو پناهی ندارم.دلم خیلی گرفته بود. خیلی. مامان همیشه می گفت: وقت اذون، خدا به حرف بنده هاش گوش می کنه. بابا وقت اذون دست می برد بالا و پایین صورتش… رو پیشونی و رو چونه ش… و بعد زیر لب می گفت: حق است لااله الا الله…محمدً رسول الله…. بابا این لحظه ی توحیدی و چه با احترام…. هر بار که می شنید، اقامه می کرد…اذون می گفتن… صداش و بلند کرده بودن… اشهد ان لا اله الا الله … داد می زدم و به خودم می پیچیدم… داد می زدم و دهنم از زهر این ضجه ها تلخ می شد…تلخ می شد… قصه نمی گم… جمله ردیف نمی کنم… تلخ می شد دهنم…ای خدااا….صدامو می شنوی؟ می بینی منو؟ ای خدایی که “یوسف” و از چاه بیرون بردی ….من و از این چاه بیرون بیار.ای خدااااا…ای رحمان و رحیم…. موذن با صوت حزینی می گفت: اشهد ان علی ولی الله … ای خدایی که به “یونس” رحم کردی و از شکم ماهی بیرونش آوردی ….من و از شکم این ماهی بیرون بیار. حی و علی الفلاح …. ای لطیفی که آتش و بر “ابراهیم” سرد کردی …من و از این آتیش بیرون بیار. لا اله الا الله… ای بزرگی که مثل تو نیست…..می خوام برم خونه.
دو تا چراغ بزرگ بود تو سلولم که همیشه روشن بود. دوتا مهتابی بزرگ. چقدراز این نور فراری بودم. همیشه تو خونه کوچکترین نوری خوابم و مختل می کرد. شبا دستم و رو چشمام می ذاشتم تا خوابم ببره. بعضی شبا که بد قلق تر می شدم، روسری یا یه تیکه پارچه می بستم به چشام. “نیلوفر” همیشه مسخره م می کرد و می گفت: خوب دهاتی یه چشم بند بخر برای شبات.
کجایی “نیلو” که ببینی حالا دیگه شبا چشم بند دارم. دیگه نور آزارم نمی ده. امشب آروم می خوابم.
وضو گرفتم و نماز خوندم. “مژده” می گفت: کتاب خوندن یه خوبیش اینه که می تونی چیزایی رو تجربه کنی تو ذهنت که اگه یه روز باهاشون مواجه شدی، غافلگیر نشی. آمادگی شو داشته باشی. “دکتر شریعتی” تو یکی از کتاباش نوشته بود که چطور موقع خوندن نماز تو سلول انفرادیش، تنهایی شو می شکسته. وقتی می گفته : السلام علیک ایها النبی و رحمه الله و برکاته… دیگه اونجا انفرادی نبوده و داشته رو در روی پیغمبر خدا ، بهش سلام می کرده … وقتی می گفته : السلام علینا و علی عباد الله الصالحین … یه عالمه از بنده های خوب خدا پیش روش بودن… کنارش… وقتی می گفته : السلام علیکم و رحمه الله و برکاته … ضمیر شما … طنین این ضمیر…. یعنی اینکه کلی آدم بوده روبروش … و خطاب به اونا سلام می داده…
من بودم و مامان “الهه” و”نیلوفر” و دایی”جمال” و “زیبا” و”مژده” و حتی بابا… چقدر آدم بودن دور و برم و من تنها نبودم. سلام به همتون… از این محبس تنگ … سلام به همه ی مردان و زنان آزاده …. از این خلوت جانانه که فقط منم و خدای من … سلام به هر که برای انسانیت قیام کرده از آغاز تاریخ … سلام به هر که جانب حق و گرفت ولو به قیمت جون خودش و عزیزانش













