ادبیات سبز/ روایت دوم از زندان: سهم من از آزادی یه دیوار بلند
چکیده :.سهم من از آزادی.... با خست ...تکه ای از آسمونو می دیدم که بی خیال باریدن شده بود اماهنوز دل مرده و خاکستری، پهن شده بود روی شهر. شهری که به ذهنشم خطور نمی کرد،یه جایی، دور از همه ی زد وبندهاش، یه کسی ، یه گوشه ش گیر افتاده و.....
کلمه: در پی روایت اول از زندان بخش دوم این یادداشت ها که در قالب ادبیات سبز مطرح می شود در زیر می آید:
یاد ایام:روایت دوم: سهم من از آزادی یه دیوار بلنده ….
اولین دونه های برف اون سال، ریختن روی صورتم. چشم به آسمون دوختم … خدایا منو می بینی؟ آسمون ابری و دلگیر بود. هیچ کس توی کوچه نبود. سوار یه پراید سفیدم کردن. زن، چشم بندی و که بوی تف و عرق می داد، بهم داد و من اونو روی صورتم گذاشتم. مرد از روی صندلی جلو، نیم خیز شد عقب و از زن خواست خوب بررسی کنه تا یه وقت از زیر چشم بند جایی و نبینم…
ماشین راه افتاد. هیچی نمی دیدم. کسی حرفی نمی زد. فقط بوی آزاردهنده ی چشم بند بود که داشت باهام کلنجار می رفت و اولین کاری که کردم، یکی دو روز بعد از موندنم اون تو، این بود که چشم بندمو با مایع دستشویی توی توالت شستم و از شر اون بوی لعنتی خلاص شدم!
هر چی سعی کردم نتونستم حدس بزنم از کجای شهر سر درآوردم. نمی شد مث فیلما فهمید. من اون قدر خبره نبودم و حدسم این بود که اونا مسیر پر پیچ و خمی رو در پیش می گیرن. و اصلا چه اهمیتی داشت دونستن اینکه کجا بودم یا نبودم. من مث یه گنجشک کوچیک تو مشت یه گربه ی احمق گیر کرده بودم و مهم نبود کجا اراده می کنه تا منو بخوره. شاید قبل از خوردن…… کمی آزارم می داد…شاید می رفت و رو به یه افق باز و گسترده می خورد منو و یا کنج یه زیرزمین تاریک و نمور.
بعد از چند دقیقه، ماشین توقف کوتاهی کرد. زن کمکم کرد پیاده شم. ازسه چهار تا پله پایین رفتم. درحالی که از زیر چشم بند می تونستم ببینم، اما طوری وانمود می کردم که نمی بینم و اون زن شده بود، بینایی من. زن بهم می گفت که اینجا پله است. یه پله ی دیگه …حالا یکی دیگه…تموم شد…مستقیم برو…حالا اینجا رو مواظب باش…چهارچوب دره… به خودم گفتم … این اولین در بود. دو تا در دیگه انتظارتو می کشن کوچولو! (طبق خوابی که دیده بودم، دوتا در دیگه رو به روی خودم قفل می کردم. )
بردنم تو یه اتاق کوچیک که هیچ پنجره ای نداشت. یه میز توش بود مث میز معلما با دوتا صندلی. چیز دیگه ای توش نبود. زن کمکم کرد روی صندلی بنشینم و بعد رفت.بهم گفت می تونی چشم بندتو بردای. حدود ده، بیست دقیقه توی اون اتاق موندم.بعد یه زن دیگه اومد تو اتاق. “خواهر” صداش می کردن.همه ی زنهای اونجا رو خواهر صدا می کردن. هم سن و سال خودم بود. از قیافه ش هیچی نمی شد فهمید چون سعی می کرد بهم نگاه نکنه. نه وحشتناک و عصبانی بود و نه مهربون و دل رحم. سرد و بی تفاوت به حالت خبردار گوشه ی اتاق ایستاد و چادرشو محکم زیر چونش گرفت. فکر کردم اگه من جای اون بودم، شاید از این دختر زندانی می پرسیدم: چرا اینجایی؟ شاید یه کم دلداری ش می دادم. شایدم نه.شاید اگه منم جای اون بودم اینطور خشک و رسمی می ایستادم و حرفی نمی زدم.
ازم چندتا عکس گرفتن و بعد یه فرم بهم دادن که توش مقرارت و قوانین بازداشتگاه و نوشته بود. رو دیوارا چیزی ننویسی…..سرو صدا نکنی …بچه ی خوبی باشی و به حرف آقایون خوب گوش بدی…!!!!! تهشم ازم خواسته بود امضا کنم و انگشت بزنم. بعد ازم پرسیدن که آیا موقع دستگیری کتک خوردم یا نه؟ و من جواب دادم نه و توی ذهنم رو به خودم بلند داد زدم: کوچولو! کتک هم تو برنامه است!!! چند لحظه بعد، زن و از لای در صدا کردن. رفت و من برای چند دقیقه تنها موندم. بعد دوباره برگشت و بهم گفت باید لباسامو دربیارم و لباسایی رو که اون برام آورده بود بپوشم. یه دست لباس بود مث لباسای بیمارستان. یه بلوز و شلواررنگ روشن که دوتا جیب داشت و سر جیب ها و یقه ش، مغزی دوخته بودن. تنها نکته ی مثبت داستان لباسها این بود که تمیز بودن و مث چشم بند، بو نمی دادن!!! موقع تعویض لباسام، زن از اتاق بیرون رفت. بعد از چند دقیقه برگشت. همه چی مو گرفت وریخت تو یه پلاستیک. دوباره چشم بند زدم و زن دستمو گرفت و از اتاق بیرون رفتیم. زن شروع کرد به راه رفتن و منم پا به پاش می رفتم. کلی راه رفتیم!!! برام عجیب بود. با وجودی که فضولی کردن و از زیر چشم بند نگاه کردن هیچ فایده ای برام نداشت، اما از زیر اون به زمین خیره شده بودم و بعد از چند لحظه، به طرز جالبی فهمیدم که زن داره منو دور اون ساختمون که بعدها فهمیدم خیلی هم بزرگ نبود، می چرخونه تا این توهم برام ایجاد شه که اونجا خیلی بزرگه و فرار ازش غیر ممکنه. از لحظه ی شک کردن به این موضوع، با نشونه گذاشتن سنگ فرش اتاقها، و تکرار چندباره ی اونها، شکم به یقین مبدل شد و دوباره تو ذهنم شروع کردم به وراجی: هی کوچولو! دستتو خوندم. بی خود کالری مصرف نکن و منو دور نده. اینجا زیادم بزرگ نیست!!
بالاخره رسیدیم به سلولم. تو یه اتاق کوچیک و مربع شکل دو در دو که یک ماه و پونزده روز میزبان من بود، فقط دو سه تا پتو بود و موکت های چرک و بی روح… و یه پنجره ی کوچیک و بدقیافه که باید رو نوک پنجه ی پاهام بلند می شدم، تا می تونستم خودمو تو شیشه ی خاک گرفته ش ببینم. حفاظ هاش طوری بود که شاید مچ دستم هم ازش رد نمی شد و حتی اگه اگه جرات می کردم و شیشه رو می شکستم هم نمی تونستم مچ دستمو ازش رد کنم. پنجره رو از بیرون رنگ کرده بودن و از خلال قسمتهایی از اون که به مرور زمان رنگهاش ریخته بود، دیوار بلندی و می دیدم که سهم من بود از بیرون….سهم من از آزادی…. با خست …تکه ای از آسمونو می دیدم که بی خیال باریدن شده بود اماهنوز دل مرده و خاکستری، پهن شده بود روی شهر. شهری که به ذهنشم خطور نمی کرد،یه جایی، دور از همه ی زد وبندهاش، یه کسی ، یه گوشه ش گیر افتاده و…
نگاه کن ….. چه صبورانه می گریم ….و چشم دارم به نجاتی آسماتی …. تا پرنده شوم ….. حتی کرکسی …. و باز نگردم.














رهبران واقعی جنبش سبز موسوی و کروبی و زندانیان بیگناه و شهیدان مظلوم جنبش و مردمی هستند که تا به امروز در برابر حاکم جائر استقامت کرده اند ، هرگز اجازه نخواهیم داد عده ای مصالحه گر تمام زحمات و خون دل خوردنهای این دو سال و چند روز را بر باد دهند ، ما به خون نداها و سهرابها خیانت نخواهیم کرد ، لطفاً با این کارهایتان میان صفوف ملت تفرقه نیندازید ، از آقای خاتمی و سایر اصلاح طلبان میخواهیم مواضع خود را اعلام نمایند ، ما همچنان ایستاده ایم
لطفاً سانسور نکنید و به آزادی بیان احترام بگذارید
اشتباه بزرگ جنبش انست .كه فكر ميكند حاكميت اصلاح پذير است . اصلاح پذير كسي است كه نميداند وقتي فهميد هم تشگر ميكند و اصلاح .در صورتيكه حاكميت هم دانا و هم عاقل و هم خا ئن و هم وفادار به امريكا و اسرائيل . ديگر با چه زباني بگويد سران در محصور اعضادر زندان و دوخواسته مهم امريكا. فشار سياسي و فشار اقتصادي را خيلي راحت پياده ميكند .و در برابر ملت هم كه نياز بگفتن نيست كتك و تجاوز و بها دادن به دزدان و قاچاقچيان.فشار رواني بر ملت .و جوانان سوخته حتي براي 30 يا 40 سال اينده يك گشور پير.بخاطر ازدواجهاي كه خيلي فوري به طلاق ميانجمد و يا اينكه نميتوانند ازدواج كنند .
درگشوري كه با اين همه مساجد و فقر مادي .160 ميليارد به بودجه براي افزايش مساجد اختصاص داده ميشود . بايد زندانها پر و بيمارستانها مملو از بيمار و دادگستري و كلانتري بيداد كند
هر چه زندان تنگتر آزادی شیرین تر!
خدا ازت نگذره آقای … که اینطور جونهای این کشور رو در سلولهای انفرادی به جنون میرسونی. جونی که اگه در هر کشور دیگری بود باید الان زندگی آزاد و سالمی می داشت اما توی دیکتاتور اسیر زندانش کردی. امیدوارم خودت و تمام عزیزانت سالیان سال و شاید تا پایان عمر پشت این میله ها باشین تا شاید از پوسیدن تدریجی شما این جوانهای درد کشیده اندکی به ارامش برسن.
اگر ميدانستم معني ازادي و انقلابي كه كرده ايم يعني به بند كشيدن مردم مظلوم و اينكه هركس انتقاد كرد بايد به بند كشيده شود از انقلاب حرفي نميزدم . يادم هست زمان انقلاب مادرم براي اينكه مارا از رفتن به تظاهرات منصرف كند درب حياط را قفل ميكرد ولي من وبرادرم از بالاي ديوار
حياط استفاده كرده وبه تظاهرات ميرفتيم . انقلاب شد وبعد جنگ اه من وبرادرم داوطلبانه به جبهه اعزام وبرادرم مفقود (شهيد) گرديد . مانقلاب كرديم وخونهاي بسياري داديم كه ازادانه انتقاد كنيم نه اينكه هركس اعتراض كرد به خاك وخون كشيده شود نمونه اش اعتراضات مردم بعد از كودتاي سال 88 چه خونهايي كه ريخته نشد و چه برخوردهاي خشني كه با مردم صورت نگرفت . مگر مرحوم سحابي چه ظلمي در حق مردم كرده بود كه حتي از برگزاري مراسم براي اين عزيز جلوگيري كرده و هاله دختر پاكش را به خاك وخون بكشند . وقتي ميبينم زنداني در بند هدي صابر كه جهت برخورداري از حاقل حقوق يك زنداني اعتصاب غذا ميكند واو را كتك زده وبه ان وضع ناراحت كننده به شهادت ميرسد از اسلام ساخته وپرداخته به دست اين يزيديان بيزار مي شوم .
درپايان از ملت بزرگ ايران ميخواهم كه هر چه فرياد دارند بر سر اين كودتا گران بكشند و فريب نيرنگ بازي اين جانيان را نخورند . همچنان خروشان وپايدار در مقابل يزيد زمان بايد پايداري كرد كه حق پيروز است