سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » نود روز است که آن دیوار فلزی بلند بین ما فاصله انداخته...
» نود روز پس از زندان خانگی و دلنوشته ای از دختران میرحسین و رهنورد

نود روز است که آن دیوار فلزی بلند بین ما فاصله انداخته

چکیده :پدر صبور و مادر آزاده! نمی دانید که ما چگونه نود شبانه روز چون نود قرن از دوری شما گریسته ایم. بی صدا و خاموش که شما از ما خواسته اید که نشکنیم. باز هم باور داریم خداوند مهربان کنارمان هست و روزی این ایام فراق سر خواهد آمد که آسمان حق پرواز تمام پرندگانی است که طالب آزادی هستند. ...


بیش از نود روز از بازداشت خانگی میرحسین موسوی و زهرا رهنورد از همراهان جنبش اعتراضی سبز می گذرد. از روزی که خانه‌ی موسوی و رهنورد را به زندانی با دیوارهای بلند آهنی برای آنها تبدیل کردند، سه ماه گذشته است. آنها در این مدت حتی از حقوق عادی یک زندانی نیز محروم بوده اند و اجازه ملاقات مستمر با خانواده خود را نداشته اند.

به گزارش کلمه، در ماههای پیش از این نیز، محدودیت‌های زیادی برای ارتباط موسوی و رهنورد با جامعه ایجاد شد، محدودیت‌هایی که گام به گام به آن افزوده می‌شد. دایره‌ی محدودیت‌های امنیتی برای میرحسین موسوی از اواخر تابستان سال گذشته و همزمان با حمله به منزل مهدی کروبی و مراجع، افزایش یافت. این برخوردها در روز دیدار جمعی از روزنامه‌نگاران با وی کلید خورد و پس از آن در برخورد با اقشار و شخصیت‌های مختلف که قصد ملاقات با موسوی را داشتند، ادامه یافت.

بازداشت خانگی مهندس میرحسین موسوی و دکتر زهرا رهنورد، بعد از راهپیمایی ۲۵ بهمن رسما آغاز شد و از بامداد ۲۷ بهمن ماه با قطع آخرین ارتباطات محدود آنها، در زندان خانگی قرار گرفتند.

دختران موسوی و رهنورد در این سه ماه به سختی قادر به کسب خبری از وضعیت آنها بوده اند و ماموران مستقر در اطراف خانه، به کسی اجازه نمی‌دهند به محل سکونت آنها نزدیک شوند.

دختران موسوی در نامه ای که به مناسبت نودمین روز حصر پدر و مادرشان به آنها نوشته اند، گوشه ای از رنج ها و نگرانی ها و همچنین امیدهایشان را با مردم تقسیم کرده اند. نامه ای که به دست مخاطبان اصلی اش نخواهد رسید.

به گزارش کلمه متن  نامه  به شرح زیر است:

نامه ای به پدر و مادر مان

به نام خدا

نود روز، یعنی یک فصل کامل از اسارت مظلومانه شما، گذشت. بهتر این است که بگوییم نود شب. چراکه ما را در دوری خورشید و ماه، شب و روز یکی بوده است. این نود روز را زندگی نکردیم. تنها زنده بوده ایم. که شما روح سبز زندگیمان بوده اید و از ما دورتان داشته اند. باور نداشتیم و نداریم. چگونه می شود بی دلیل و ناگهان به جرم خوب بودن، راستگویی و درستی همه سالهای عمر، چند در فلزی حائل شود بین ما و شما دو مهربان. انگار کابوسیست هولناک آنچه که به چشم در بیداری دیده ایم که به جای گل و درخت و لبخند در پیش چشممان دیوار آهنی رویید. آنشب سردی را می گوییم که برق دستگاه جوش در را به کوچه و مارا به خون جگر جوش می داد. ما ایستادیم و نگاه کردیم آن شب و شب های بعد… جمعی بودیم: خدا، ما، ستاره ها، بن بست کوچک قدیمی و آنها که معمار زندانتان بودند… هنوز بعد از گذشت این یک فصل تلخ دوری و جدا یی ما نمی دانیم چگونه به نوه هایتان شرح دهیم که چرا ظلم می تواند پدر و مادر را از ما دریغ و چشم ها را به اشک و دلهارا به خون بنشاند که دیده ایم این دغدغه مشترک همه آنهاییست که دردهایشان مشابه ماست.

یک فصل گذشت و ما نوبهار را با چشمانی پر از اشک و دست هایی رو به آسمان بر سر سفره های سبز هفت سین و کنار عکس شما آغاز کردیم. آن عکس دوست داشتنی شما که دست در دست هم داشتید. با دل هایی دردمند اما تپنده به امید این که شاید سال نود بشوید تلخی دو سال خونباری را که گذشت. اما افسوس که هنوز سهم ما تنها از شما که چنین ناجوانمردانه احتمالا زندانی خانه خود شده اید، دقایقی خیلی کوتاه از شنیدن صدای گرمتان بود و دیداری غمبار و چند دقیقه ای کنار بدن سرد و صورت زرد پدربزرگ که وداع آخری شد بین تو بابای خوب ما و پدر پیر و غمگینت که دقایق احتضار را با حسرت دیدن تو گذراند و صبور و آرام به درگاه آسمان پرگشود.

دلتنگیمان را از نبودن و ندیدن شما نگفتیم. در چشمانتان چشم دوختیم و لبخند زدیم از آن لبخندها که گفتگوییست بین ما وشما پر از همه دوستیها همه نوازشها همه عاشقانه ها همه تاییدها و صبر ها. صبر را هم از شما آموختیم و از آنان که پیش و بیش از ما بر جفا ها صبر پیشه کرده اند… صبری زیبا که بی تابیمان را از این همه انتظار و اسارت توجیه ناپذیرتان تاب بیاوریم. آنچنان که ما خود نیز باورش نمی داشتیم. به راستی که فراتر از وسع ناچیزمان، نعمتی الهی بود در فقدانتان. سکینه ای معطر، آسمانی و ربانی برجان و التیامی برای روح های مضطرب و چشمان نگران، در محراب سپیده دمانی که از خدا سلامت گم شدهایمان و گم شده های یارانمان را می خواستیم.

به نظاره نشستیم درهای فلزی را که بر سر کوچه با صفای پدریمان نصب کرده اند و کوچه ای که اختر بود ولی اکنون در بلند آهنیش اخگری برجانمان، همان که هر از چندگاهی اگر منافذ کوچک آن که سهوا باقی مانده بود را هم با فلز جوش می دادند، که مبادا بوی آشنای خانواده از درزهای آن بگذرد و مرهمی باشد نگاه کردن از منافذ آن به زخم هایمان. به نظاره نشستیم که هر از گاهی ارتفاع در را بالا ببرند که مبادا نور پنجره خانه اتان دلمان را گرمی ببخشد که شما هنوز هستید. اما شما هستید هنوز. گرمتر و پر رنگ تر از همیشه در دل های فرزندانتان، در دل تمام خانواده در دل تمام آنها که شما همراه سبزشان بوده اید وفادار بر عهد سبزتان و آنها یاران مهربانتان. که این نود روز نامتان هرجایی بوده است و یادتان روشنی بخش راهها که دوستان را فراموشی محال است. که دوری راه در سفر دلها چه ناچز می نماید. که اگر روزگاری شادی دیدارتان ممکن بود اکنون شرر اشتیاق هجرانتان بیقرارمان کرده است. در فصل تلخ دوری هر روز درسهایی که از صبر و مهر و دوستی و صفا و ایستادگی بر حق یادمان دادید مرور می کنیم و خدا را شاکریم که معلمانی چنین والدینمان بوده اندکه یادشان نیز هوای جان را پر از بوی لطیف یاس و سبزه و آب و آیینه، بوی لطیف خدا می کند. که ما جز این ها از شما به یاد و یادگار نداریم.

دلمان گرفته است. دلمان گرفته است از دوری. از دیوارهای بی رحم و درهای فلزی. از پرس و جوهای مدام پدرت که در هذیانهای بیماری فراموشیش، نمی داند چرا دختر بزرگش دیگر به دیدنش نمی آید. آخر مادر عزیزما! مدام سراغ تو زهره اش را می گیرد چرا که نمی داند که زهره زندانی اختر است. به او گفته ایم در سفر زیارتید! راستی هم همین است که می دانیم شما را هر آن در کنج زندانتان گفتگوییست عاشقانه با مهربانترین مهربانان. از سکوت و صبوری زیاد مادربزگ که داغ خاله جوانمرگمان را هنوز بر دل دارد. از چشمان خیره و دل لرزان پیرش. از ندیدن صورت و نشنیدن صدایتان و دلمان را به قاب عکس شما خوش کرده ایم. در دل خون گریه می کنیم اما هر روز بارها خطاب به همدیگر با لبخند میگوییم این روزها می گذرد… بله این روزها هم می گذرد و تنها خداوند شاهد است بر این همه بیدادی که می رود که دادگر تنها اوست. که ما را عهدیست با جانانمان که چون شما بر سختی بلاها، بلی گفته ایم.

مهربانان دلیر ! این لحظه ها چشم به تلفن دوخته ایم شبانه روز که شاید پس از ماه که پشت ماه می گذرد، زنگی بخورد و صدای شما بپیچد توی گوشمان که شاید زنگ خانه را بزنند و شما پشت در باشید که شاید همه این ها خوابی باشد که که در انتها با طلوع خورشید ، این کابوس را دیگر نترسیم.

ما تنها دست هایمان به دعا بلند است که شما برگردید که دیوارهای ظلم فرو بریزد که در زندان ها گشوده شود که همه پدر و مادرها و همه فرزندان و همه پرندگان پر و بال بسته باز گردند به آشیانه خود به خانواده خود به فرزندان خود. دیگر پدربزرگی قصه هایش را برای میله های سرد و دیوارهای دور و بی روح نخواند. که لای لای مهرورزانه هیچ مادری، مادر بزرگی در هزارتوی ناشناس زندانی، حبسی، حصری گم نگردد نپیچد.

پدر صبور و مادر آزاده! نمی دانید که ما چگونه نود شبانه روز چون نود قرن از دوری شما گریسته ایم. بی صدا و خاموش که شما از ما خواسته اید که نشکنیم. باز هم باور داریم خداوند مهربان کنارمان هست و روزی این ایام فراق سر خواهد آمد که آسمان حق پرواز تمام پرندگانی است که طالب آزادی هستند.

دردم از یار است و درمان نیز هم               دل فدای او شد و جان نیز هم

دوستان در پرده می گویم سخن                  گفته خواهد شد به دستان نیز هم

چون گذشتست دولت شبهای وصل…                 بگذرد دوران هجران نیز هم


114 پاسخ به “نود روز است که آن دیوار فلزی بلند بین ما فاصله انداخته”

  1. ناشناس گفت:

    برای سلامتشان
    صلوات ………………………………………

  2. امین گفت:

    خواهران وطنیم درد هجران این دو عزیز بر دوش همه ما سنگینی میکند
    با آرزوی ازادی همه آزادگان

  3. پسر میرحسین گفت:

    دیوار آهنین که هیچ، دیوارهای فولادی و تونی هم نمیتوانند در بین ما و پدر و مادر سبزمان میرحسین و رهنورد فاصله اندازند. تا آخر این راه سبز خانواده سبزمان را ترک نمیکنیم. حصر غیرقانونیتان شکسته میشود و آوای مظلومیت شما به گوش جهان میرسد که تا امروز هم رسیده است. عاشقانه منتظر آمدنتان هستیم

  4. امینه گفت:

    ان الله مع الصابرین یوسف گم گشته باز اید به کنعان غم مخور

  5. خسته از شلوغی گفت:

    90 روز آرامش در ایران

  6. روح الله - تهران گفت:

    آدم موهای تنش سیخ میشه پایداری این خانواده رو میبینه…
    درود به شرفتون خواهرای عزیزم
    تا اخرین نفس کنارتون هستیم
    پدر شما عشق ماست
    یا حسین …. میرحسین

  7. سرو گفت:

    رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند / چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند …
    زمهرباني جانان طمع مبر حافظ /كه نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
    يا حق

  8. یار گفت:

    ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
    در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

    آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله
    در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

    امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
    شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

    خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
    صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

    از آه دردناکی سازم خبر دلت را
    وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

    رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟
    با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

    شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
    گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

    پرشور از “حزین” است امروزکوه و صحرا
    مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

  9. سبز 88 گفت:

    خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم
    کین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

    صبر صبر صبر

  10. سبز 88 گفت:

    خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم
    کین همه نقش عجب در گردش پرگار داست

    صبر صبر صبر …

  11. ناشناس گفت:

    ميرحسين و رهنورد پدر و مادر همه ما و معلم آزادي خواهي و عدالت طلبي هستند

  12. همیشه سبز گفت:

    از تو به یک اشاره از ما به سر دویدن

    خواهران عزیزم دل ما هم تنگ است برای میر حسین عزیز بانوی سبز ایران و شیخ شجاع
    جای خالی این عزیزان که برای من عزیز تر از جانم هستند همیشه و هر لحظه احساس می شود .ما به انتخابمون هر روز بیشتر و بیشتر افتخار می کنیم.
    یا حسین میر حسین
    یا مهدی شیخ مهدی

  13. SARKHORDEYE NEZAM گفت:

    Be name azam sogand, ke az zolme ahadi nakhaham gozasht,,,,, ma ke eteghat darim zalem ra nemidanam . HASR,,, natijeye aks baraye nezam dasht,,, Mazlumo Zalem be haghighae motlagh resid
    seyyede Mesri,, Tabrizi, Khorasani, nazarash be mellat doortarast,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,, ta be siyah deli
    Sabre Sahre SABZ nazdikast

  14. ghasem saburi گفت:

    MA RUZI DOBAREH BARMIGARDIM
    BAR DARDE FERAGH CHAREGAR MIGARDIM
    KHANDAN MA RA DOBAREH KHAHI DIDAN
    HARCHAND KEH EMRUZ BA DIDEYE TAR MIGARDIM

  15. بی شماران گفت:

    خدااااااااااااااااااااااااا….

  16. محمدجوادِسبز-فرزندجانبازوبرادرزاده ی1شهید گفت:

    یا لثارات الحسین
    فدای ِ قدمهای ِ میرحسین

  17. روح الله گفت:

    … کی به این نتیجه میرسد که احمدی نژاد و اطرافیانش جاسوس و خدمتگذار بیگانه هستند خدا میداند

  18. یاالنثارات حسین گفت:

    ای مردم بیان یه کاری کنیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم

  19. فا. قمشه ایی گفت:

    بردار جان! چرا پس از بیست سال دوری از سیاست خودت را به هچل انداختی؟ شما که سالها از سردمداران این نظام بودی وبا ماهیت آن آشنا بودی و انصافا” قدم های هر چند به صورت اعتراض برداشی و با نتایجی که گرفتی که همکاری با بعضی اشخاص بی فایده است سیاست را بوسیدی و رفتی دنبال هنر که با روحیه خودت و همسر شریفتان سازگارتر بود ولی چه شد که پس از این مدت طولانی آمدی به قول خودت برای نجات ؟آمدی وگرفتار شدی.آمدی برای نجات ولی درمقابلت فامیلت را دیدی که با گذشته خیلی فرق کرده بود. آیا خام شدی و یا……..و مکروا مکرالله واله خیرالماکرین. استعینوا بالله وبالصبرو الصلوه.

  20. ناشناس گفت:

    اين تويي در آن طرف پشت ميله ها رها
    اين منم در اين طرف پشت ميله ها اسير

  21. مخالف رادیکالیسم گفت:

    حال و هوای من نیز بهتر از شما نسیت خواهران عزیزم.
    یاد مهندس همواره با ماست.شاید بتوانم بگویم ساعتی در طول روز نیست که یادش نباشم.
    اما خود را اینگونه آرام می کنم که مهندس با راهش با بیانیه هایش با حصرش تمام قد از آن همه اعتقاد و نورانیت و شهید بی نشان دورانش تاریخی شفاف می سازد.
    یا حسین میر حسین

  22. دوراندیش گفت:

    همواره به یادتان هستم

  23. ناشناس گفت:

    اللهم فک کل اسیر خرداد در پیش است . تجدید بیعت دوباره رهبر سبزمان

  24. فریاد گفت:

    می توان چون روح کولی دربه در، در صدای عاشقان تکرار شد…صبر اکسیر عتیقی است… اما نسیم و بادی که از سوی ما می وزد به کوه و دشت و دریا خواهد گفت‌ای عزیز دور از دیدار دلم برای تو تنگ است…”

  25. صمد گفت:

    میر حسین عشق چه در بند وچه ازاد به امید رهایی از بند مهندس و دکتر دوستون داریم

  26. بادبادک سبز گفت:

    به خداوندی خدا که دل ما هم تنگ است و چشممان به راه و دستمان بسته…

  27. ناشناس گفت:

    سلام به صبور ترین و پایدارترین مرمان تاریخ

  28. سبز اندیش گفت:

    از خدا میخواهم مرا توان تغییر دهد تا تغییر دهم آنچه را که باید تغییر کند

  29. هميشه سبز گفت:

    خواهران گرامي
    بارها گفته‌ام كه پدر و مادر شما افتخار اين سرزمين هستند و لطفاً بخشي از وجود نازنين آن دو را نيز به ما ببخشيد
    دلتنگي نكنيد كه مير عزيز ، عزيز دل ميليونها ايراني بوده و هست
    مهمترين زندان، زندان روح است كه دشمنان ديكتاتور اين سرزمين گرفتار آن هستند و بزرگترين آزادگي آزادگي روح مي‌باشد كه والدين عزيز شما از آن برخوردارند
    با وجود هزينه‌هاي فراواني كه مردم اين سرزمين و پدر و مادر شما در حال پرداخت مي‌باشند افق آينده اين سرزمين به لطف افرادي چون مير حسين، خاتمي، كروبي و …. روشن است

  30. نا آشنا گفت:

    ما صد ذكر خواهيم گفت يا غفار و يا منان شايد اين بار دستان به قنوت ايستادامان رهايمان بخشد

  31. mir hosin گفت:

    mir hosein va zahra rahnavard dar galb maeid mana manid

  32. ناشناس گفت:

    یاران حکومت جهل و تاریکی و ظلم به پایان خود نزدیک است.
    یا حسین…

  33. شعار من هم ... گفت:

    سربلند و سرافراز باد ملت عزیز و شریف و مظلوم ایران. مردم قهرمان ایران. همه باهم سایه این دیو سیاه جنایتکار و جیره خوارانش را محو و نابود کنیم. پیش به سوی آزادی ایران و ایرانی برای همیشه. ۲۲ خرداد با حضور میلیونی حمایت کنیم

  34. سرباز سبز وطن گفت:

    خواهراي عزيزم
    همه جنبش بيشمار سبز دلش براي مير عزيز تنگ شده
    اندكي صبر سحر نزديك است

  35. عبدالله گفت:

    برای فرزندان خوب ” میر مردم دار”

    با سری فرو افتاده در مقابل بزرگواری و صبر شما و با چکیدۀ فروتنی و شرم تمام انسان های تاریخ:

    چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما”

    ای جوانان عجم جان من و جان شما”

    غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام

    تا بدست آورده ام افکار پنهان شما

    مهر و مه دیدم نگاهم برتر از پروین گذشت

    ریختم طرح حرم در کافرستان شما

    تا سنانش تیز تر گردد فرو پیچیشدمش

    شعلهء آشفته بود اندر بیابان شما

    فکر رنگینم کند نذر تهی دستان شرق

    پارهء لعلی که دارم از بدخشان شما

    می رسد روزی که زنجیر غلامان بشکند

    دیده ام از روزن دیوار زندان شما

    حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل

    آتشی در سینه دارم از نیاکان شما

  36. علی گفت:

    زندان کدام سوی این میله هاست ؟؟؟؟ !!!!

  37. رهايي گفت:

    به اميدازادي

  38. ناشناس گفت:

    اولش فکر کردم ازادش کردند/یک سوال:مگه اینها نفهمیدند که میرحسین هرچی میگفت راست میگفت؟پس چرا ازادش نمی کنند؟ایا می ترسند از اینکه بگن اشتباه کردیم؟

  39. حسین سبز گفت:

    میرحسین عزیز
    نامی به بلندی ایران زمین
    ادامه راه مصدق و بازرگان و خاتمی
    دوستت داریم حتی اگر بخواهند … از تو جدایمان کنند

  40. ناشناس گفت:

    این چهره نجیب یک ایرانی مسلمان و نواده پاک پیامبر است که در درون قفسی محصور گردیده .
    میر ما میری بزرگوار و بسیار فرزانه و دوست داشتنیست . او هیچکاه از فلب مردم ایران زمین نخواهد رفت .نه او و نه زهرای او که گام های پر شوری در نوردیده تا مردم مارا از تعفن تحجر و بی خبری و همزاد کشی و کفر را ایمان داشتن برهاند او و زهرا ی او و شیخ پر صلابت و فاطمه او همه نشان آشکاری از پاکی و مجاهدت علوی و فاطمی دارند . ما مفتخریم که تحت تعلیم این بزرگ زنان و مردان به رنگ نجیب سبز درآمدیم.

  41. ناشناس گفت:

    چقدر خوش تیپه میرحسین/برای اینکه که کشور رو جنگیرها و دعا نویس ها بچرخونندباید هم میرحسین تو حصر باشه

  42. همراهي از همراهان سبز گفت:

    نامه اي براي ميرحسين ورهجويان حقيقت
    رنگ سبز تركيبي ست از آبي و زرد…
    رنگ آبي نشانه ايمان و آرامش…رنگ زرد نشانه آگاهي ست وبينش…
    و رنگ سبز نشاني دارد از رشد در مسيرعشق.مسير سختي در پيش است اما
    نشانه ها ما را به يقين رسانده اند كه
    ظلم به قله گاه خود رسيده است…سقوط آنرا خواهيم نگريست…پس
    بكوشيم در اين راه عظيم…و مردمان را آگاه كنيم ازآنچه كه به رنگ سياه جاريست.
    ظلم به شكلي نوين گسترش يافته است اما
    ظالم نمي داند كه ناخودآگاه به ما مياموزد راه بهتر را و سياهي آنچه كه هست را و
    سپيدي آنچه كه نيست را.
    به همه ما تلاش كنندگان در اين راه
    مژده داده اند و يقين بدانيد كه خدايمان باتمام صفات مطلقش و ابزارهاي پيدا و پنهانش
    دست بكار شده است تا
    با عزم ما و قدمهاي كوچك و بزرگ ما-بر اساس آنچه در قرآنمان آمده است كه هيچ تغييري رخ نخواهد داد
    مگر به خواست مردم ما-برساند جهان را و ايران عزيزمان را به برترين نقاطي از
    راه سبز اميد ما…
    سلام به مير حسين،درود والاترين بنده هاي پروردگار بر تو و همسرهميشه همراهت و ياران گرانقدرت كه به حق و به يقين،بزرگيتان را نزد خدايمان وگروه عظيمي از بنده هايش به ظهور رسانده ايد.
    جمله هايم را كه ماهها پيش براي راه عزيزمان نوشته ام و در اول نامه آورده ام پس از مدتها دوباره برايت مي فرستم،باشد كه همه ما باز،به آن بينديشيم و براستي،تو به آن انديشيده اي كه همانند ماه در آسمان روحمان درخشيده اي.
    ميرحسين موسوي،قصد آن ندارم كه از كلامم مفهوم پرستش تراوش كند و نيز ميدانم و ميدانيم كه پرستش،همانا شايسته خداست اما صادقانه به تو ميگويم كه پاكي،بينش و خضوع تو،روح صبر،آگاهي و ايمان من را نسبت به خالقمان فراتر ازمحيط هستي هدايت كرد و جزء اين نيست براي يارانت و همراهاني كه نگاه تيزبين خود را بر نمي دارند از ظلمي كه تو از آن افشاگريها كرده اي ونيك اميد دارند براي روزي كه تو آزاد شوي به همراه همه هم بندانت.
    از روزهاي سخت و خيلي سخت گذر خواهيم كرد،تو و همه آنان كه مي شناسند و مي شناسيم ازبند بي قيد و بندان و نابخردان رها خواهيد شد.شما نقاطي هستيد بزرگ دراين مسير بيكران سبز و ما كه بيشماريم،نقاطي كوچكتر.
    زماني فرا خواهد رسيد كه از پيوستن اين نقطه نقطه ها،خطوط و صفحه اي عظيم نمايان خواهد شد كه ابعاد جسماني آن به گستردگي ايران و ابعاد روحاني آن از هسته زمين است تا مركزآسمان.
    ميرحسين عزيز،به همراه يارانت دعايمان كن و دعا ميكنيم و نيز يقين داريم براي رسيدن به روزهايي بزرگ و رها نكردن اين راه تا ظهورآن و آناني كه قرار است بيايند.
    آمين يا رب العالمين

  43. سبز گفت:

    نمیدانم چرا امروز دلم تنگ است بطوریکه بی تو بی رنگ بی رنگ است
    من ایرانی ام ایران درامن وآرامش! ولیکن دانشگاه زندان شده این ننگ است؟
    به امیدآزادی رهبران دربندمان
    وازشما میخواهم درباره آقای کروبی هم اطلاع رسانی کنید

  44. shahram گفت:

    برای ۲۲ خرداد برنامه ریزی باید کرد ! خبر رسانی برای تظاهرات ۲۲ خرداد پیش به سوی آزادی !

  45. آزادی گفت:

    اندکی صبرسحرنزدیک است.«الیس الصبح بقریب»

  46. ناشناس گفت:

    خجالت داره

  47. میرحسین گفت:

    م ا…………………. ما همه با هم هستیم ……….. یا حسین میر حسین………………….. ان شاءالله

  48. انقلاب خودجوش گفت:

    انشاءالله خدا این میر ما را با شیوخ شهید کربلا محشور نماید که واقعا عاقبت به خیر شدند
    گر تیغ بارد در کوی آن ماه
    گردن نهادیم الحکم لله

  49. هموطن گفت:

    به فول خاتمي عزيز وقتي دل انسان به درد مي ايد اشكها سرازير ميشود.

  50. نیلوفر اسکیلاس گفت:

    این شعر و که نمیدونم شاعرش کیه را تقدیم می کنم به دلهای منتظر و دردناک در حسرت دیدار پدر و مادر
    و اینو برای یاد آوری میگم که دولت امید دولت ماست
    پس به امید آزادی و آزادگی

    وقتی شب پاشو تو باغها میزاره
    نفس گلها می گیره
    وقتی تاریکی از آسمون می باره
    دل غنچه ها می میره
    وقتی ظلمت نفس گلها رو بسته
    گل محبوبه شب بیدار نشسته
    دل به تاریکی و ظلم شب نمی ده
    جون که عطرش تا ته باغها رسید

    اگه محبوبه رو تو گلدون بذارن
    همه اطرافشو خار و خس بکارند
    اگه ديوار بکشند دور وجودش
    اگه تهمت بزنند به تار و پودش
    عطر محبوبه ي شب پشت هر ديوار سنگي راه داره ….
    گل محبوبه ي شب توي قلب غنچه ها پناه داره…

    شبها که گلها تو تاریکی نشستن
    همه از وحشت شب چشمها رو بستن
    تنشون ملرزه از ترس سیاهی
    گل محبوبه تو واسشون پناهی
    عطر محبوبه ي شب پشت هر ديوار سنگي راه داره ….
    گل محبوبه ي شب توي قلب غنچه ها پناه داره…

    عطر محبوبه ي شب پشت هر ديوار سنگي راه داره ….
    گل محبوبه ي شب توي قلب غنچه ها پناه داره…

    عطر محبوبه ي شب پشت هر ديوار سنگي راه داره ….
    گل محبوبه ي شب توي قلب غنچه ها پناه داره…