دست بند و باتوم به جای توپ فوتبال و بوم نقاشی…
چکیده :زیر پل کریمخان که رسیدم وحشتی وجودم را گرفت که تا آن لحظه حتی با دیدن آن همه مرد درشت هیکل تجربهاش نکرده بودم. نواری از نوجوانان ۱۰ تا ۱۲ ساله با لباسهای فرم بسیجی با باتوم ایستاده بودند. اینها تنها بخشی از زنجیره بودند که میخندیدند که هنوز حس زندگی داشتند. حس قدرت....
مانی، یکی از مخاطبان محترم در یادداشتی، روایتی از حال و هوای دهم اسفند تهران ارائه کرده است که خواندنی است. وی در این یادداشت که به کلمه ارسال کرده به نوجوانان کم سن و سالی اشاره کرده که در زنجیره ای متراکم در کنار هم باتوم به دست ایستاده بودند و افسوس خورده است که چرا آنها به جای قلموی رنگ آمیزی، باتوم و به جای توپ فوتبال، دست بند در دست دارند. او می نویسد چقدر ظلم شده بود در حق ِ کودکی آنها در حق ِ زندگیشان. برای لحظاتی تمام ظلمهایی که به زندانیان شده است، به خانوادهها، به مردم ایران، به رهبران جنبش از خاطرم کنار رفت و فقط اشک بود که برای این جفا بر صورتم جاری بود. داشتند چه میکردند با اینان؟ چه ذهنیتی قرار است رشد کند در ساقههای نازکشان؟ این چه کودی ست برای روییدنشان؟ تمام شادیام به یک باره خشکید.
متن کامل یادداشت مخاطب خوش ذوق کلمه پیش روی شماست:
همه چیز از آن روزی شروع شد که میر حسین گفت من میرحسین موسوی فرزند کوچک انقلاب آمدهام برای پاسداشت کرامت انسان..
همه چیز از آن روزی شروع شد که رایهای سبز را سیاه خواندند و آسمان روزهای آخر تابستان ایران را سرخ کردند تا ۲۳ خرداد بسازند و ۲۵ خرداد و ۳۰ خرداد.. و روزهایی که میدان آزادی را وعدهگاه اشک و خاطرهها ساخت و یادگار روزهایی که هنوز میشد فریاد کرد «با ما چه میکنید؟»
دور گردون چرخید و مردم تونس و مصر پیروز شدند و دوباره شور تغییر و آزادی در دلها افتاد و هر روز تماشای صحنههای اعتراضات پرتابمان میکرد به تابستان و پاییز پارسال.
و دوباره روزهایی شروع شد که محک بزنیم شایستگیمان را برای آزادی و بهار.
۲۵ بهمن آمد و ما دوباره سبز شدیم و روییدیم و قد کشیدیم. در خیابانها حرکت کردیم و باز هم سبزها را دیدیم. و باز هم باتومها را و دستبندها و ونها را و باز هم خونها در آسفالتهای خیابان رد گذاشت.. رد آزادگی.. رد مقاومت.
هنوز غرق در شادی دیدن یکدیگر بودیم که واژهٔ حصر دهان به دهان گذشت. زمزمهها بلندتر شد تا خبر آمد خبری در راه است.. حصر رهبران سبزمان خبر تلخی بود که یکم اسفند را رقم زد.
روزها در گوشی وعدهٔ دهم اسفند را به یکدیگر خبر میدادیم و شبها با الله اکبر و شعار نویسی اعلام میکردیم این پرنده مردنی نیست…
دیگر مادرها نمیگفتند نرو، فقط میگفتند مواظب باشید. دیگر پدرها نمیگفتند سرتان به کار خودتان باشد، میگفتند اگر خودت تصمیم نگیری برایت تصمیم میگیرند.
و درست شبی که کفشهای راحتیمان را آماده و جیبها را خالی و سبک میکردیم برای راهپیمایی سبز، خبر آمد زندان حشمتیه این روزها میهمانانی دارد. همهٔ دل خوشیم این بود که میر و بانوی سبز لحظهٔ حرکت دلشان نلرزید. تمام شب فکر میکردم دیوارها چقدر بلندند وقی حصار میشوند دور شاخههای سبزشان و چقدر فرو ریختیاند دیوارهای نبودنشان.
و فردا رسید و همه یواشکی به یکدیگر گوشزد کردند:
«یادتونه شب انتخابات میگفتیم؛ موسوی سکوت کنی خائنی؟ او سکوت نکرد و الان در زندانه؛ حالا ما اگه سکوت کنیم؛ خائنیم؛ بیاید خائن نباشیم.»
تمام خیابانهای مسیر، زنجیرهٔ انسانی شکل گرفته بود. زنجیرهای از سبزهای مختلف، سبز پلنگی، سبز نیروی انتظامی، سبزی که گاردیها میپوشند..
هر چه کردیم این زنجیره یاد آور ۱۸ خرداد ۸۸ نبود. همان زنجیرهای که به جای یک ردیف در دهها ردیف تمام ولیعصر را سبز کرده بودیم. پر بودیم از شادی و هیجان و تحرک. پر بودیم از خواستن و اختیار و رهایی. همهٔ سبزها تکثیر شدهٔ درختان سبز خیابان ولیعصر بودند و اکسیژنی که در هوا میدمیدند تا تازه کنند هوای تنفس را.
اما این زنجیرهٔ بیروح فقط ترس بود و خشونت. پر بود از نگاههایی که تا مغز وجودت را میکاوید مگر تکهای سبز در تو پیدا کند و هجوم بیاورد سمتت. پر بود از باتومهایی که بالای سرشان میچرخاندن تا این گونه فریاد کنند که ما هستیم ما را نگاه کنید. همهشان یاد آور میلههایی بودند که جلوی کوچهٔ خانهٔ میر سبزمان کاشته بودند. همان میلههایی که از سر وظیفه میایستند و حتی در نگاهشان زندگی مرده است.
پشت سرشان مردم در پیاده روها راه میرفتند. آمده بودند خرید کنند. قرار همین بود. همه میخواستیم خرید کنیم. اما اگر دو نفر به سه نفر تبدیل میشدیم یکی از باتومها به نشانهٔ تهدید بالا میرفت و تو از حجم باتومها ترسشان را لمس میکردی. هر چه چشم انداختم هیچ کس نتوانست موبایل یا دوربین در بیاورد. همهٔ حواسشان جمع بود که فیلم یا عکس نگیری از زنجیرهشان.
چهرهٔ شهر عوض شده بود. مگر ما چه میخواستیم؟ همین حضور. همین که باور داشتند ما هستیم و میاییم. ما نمردیم و هنوز زندهایم. حتی اگر فریاد کنند جنبش سبز تمام شده است. اما وقتی این همه نیرو میآورند و مسلحشان میکنند تا مبادا جمعیتی شکل بگیرد پس ما را مثل خودمان باور دارند. میدانند ریشههایمان در زمین و شاخههایمان در آسمان همه جا رو پر کرده است. هر چه بیشتر شخم بزنند زمین آمادهتر برای رویش است بگذار تمام انرژیشان را بگذارند. چه باک. سرمست بودم از این همه ترسشان و قدم میزدم.
زیر پل کریمخان که رسیدم وحشتی وجودم را گرفت که تا آن لحظه حتی با دیدن آن همه مرد درشت هیکل تجربهاش نکرده بودم. نواری از نوجوانان ۱۰ تا ۱۲ ساله با لباسهای فرم بسیجی با باتوم ایستاده بودند. اینها تنها بخشی از زنجیره بودند که میخندیدند که هنوز حس زندگی داشتند. حس قدرت.
تمام تنم لرزید. تصور اینکه که در این سن باتوم به دستشان داده بودند به جای قلموی رنگ آمیزی، و دستبند به جای توپ فوتبال حالم را بد میکرد. چقدر ظلم شده بود در حق ِ کودکیشان در حق ِ زندگیشان. برای لحظاتی تمام ظلمهایی که به زندانیان شده است، به خانوادهها، به مردم ایران، به رهبران جنبش از خاطرم کنار رفت و فقط اشک بود که برای این جفا بر صورتم جاری بود. داشتند چه میکردند با اینان؟ چه ذهنیتی قرار است رشد کند در ساقههای نازکشان؟ این چه کودی ست برای روییدنشان؟ تمام شادیام به یک باره خشکید.
چقدر دنیا دچار نفس تنگی است. چقدر رسم روزگار ناجوانمرد گشته است. چقدر مردانگی حقیر و کوچک و ناچیز گشته است. چقدر بزرگی همه بزرگی و مردانگی و سر بلندی خویش را در حقارت و نامردانگی و سر افکندگی جستجو میکند که به بچهها برای جنگیدن متوسل شدهاند.. چقدر همه چیز تلخ است در این روزهای لعنتی سرد..














درود بر فرزند سردار شهيد حرف دل ما رو زدي!اينا جي ميدونن بسيج يعني جي!تو خودتو با شهيد فهميده ها مقايسه ميكني!نكن برادر ابروي اون بسيجي هاي كه تو جنك شهيد شدنو نبرين بخدا وقاحتم حدي داره شما بيشتر شبيه مزدوراي سرهنك قزافين نه اصلا خودشونين!بسيجي واقعي همت بودو باكري
دلیل نمیشه چون شما ندیدی نباشه ! از کجا معلوم ؟ شاید شما دروغگوی آمریکایی باشی ! شاید شما رو استخدام کردن که دروغ بگی ! راستی ساندیس های مفتی بیشتر چه طعمیه ؟ پرتقال یا سیب ؟
اگر در زمان جنگ نوجوانان به جبهه می رفتند به جنگ دشمن خارجی میرفتند با اعتقاد می رفتند نه مثل الان که به
جنگ هموطن می روند خانواده همان شهدای جنگ را میزنند در نهایت هم امتیازی مادی میگیرند
سه شنبه با دیدن این نیرو ها توی میدونا و خیابونا یاد این جمله از گلستان سعدی افتادم:
چه ناکس مردمانند این جماعت که سگها گشاده اند و سنگها بسته.
اقای مجید مگر شماها هم قراره مثل قذافی بشید و 6000 رو بکشید؟در ثانی هیتلر هم در اواخر جنگ جهانی 2 از این ترفندها استفاده کرد تا جایی که المان رو به نابودی کشوند چرا از تاریخ درس نمی گیرید.چقدر سنگدل هستین.گفتی شهید خرازی گفت هر کس ناله کنه دلش پاک نیست اخه چرا حرف مفت میزنی یعنی هرکس در جنگ ناله کرد و شهید شد شهید نیست؟مگر احساس درد کردن جرم است؟اقای خرازی هم اگر این حرف را زده توهین کرده به تمام شهدای جنگ.شاید ایشون فرشته بوده یا ترمیناتور یا آیرون من.شاید این شخصیت ها رو هالیوود از امثال این اقای محترم ساخته.همین حرفها رو میزنید که نسل جدید و جوون ما گاهی بعضی مواقع داستانهای جنگ تحمیلی رو فیلم هندی یه افسانه می پندارن. یا حق عزت زیاد