سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » خدا را شکر که ظلم را توجیه نکردیم و ذلیل نشدیم...
» نامه همسر شهید حمید باکری به همسر شهید ابراهیم همت

خدا را شکر که ظلم را توجیه نکردیم و ذلیل نشدیم

چکیده :نمی‌دانم چرا دوست دارند مجبورمان کنند خاطراتی را تعریف کنیم که ممکن است آبرو از خیلی‌ها ببرد. / شهید همت گفت: چگونه زن جوانم را در دنیایی تنها بگذارم که یک مرد در آن پیدا نمی‌شود؟! / آقای شریعتمداری ادعا کرده‌اند که شهدا را بهتر از ما می‌شناسند. اما چرا در این بنده خدا از صفات بارز شهدا دیده نمی‌شود؟!...


از سقوط افرادی مثل حسین شریعتمداری غصه می‌خورم
ادعا می‌کنند که شهدا را بهتر از ما می‌شناسند؛ پس چرا صفات شهدا را ندارند؟

همسر شهید حمید باکری، در نامه‌ای به همسر شهید همت، با یادآوری گوشه‌ای از خاطرات تلخ گذشته و ناگفته‌هایی از این شهدا، ادعای حسین شریعتمداری که گفته بود این شهدا را بهتر از همسرانشان می‌شناسد، اشاره کرد و پرسید: چرا در این بنده خدا از صفات بارز شهدا دیده نمی‌شود؟!

به گزارش کلمه، فاطمه امیرانی در نامه‌اش به ژیلا بدیهیان، به صحبتهای شهید همت در آخرین تماس تلفنی‌اش اشاره کرده که گفته بود: “بچه‌ها تو را دارند که مادر بسیار خوبی هستی و خواهی بود. ولی نمی‌دانم چگونه زن جوانم را در دنیایی تنها بگذارم که یک مرد در آن پیدا نمی‌شود؟!” خانم امیرانی همچنین دعای خانم بدیهیان دعای وی در هنگام خاکسپاری شهید همت را یادآور شد که از خدا خواسته بود مثل شهد همت در دنیا به او هم راحتی ندهد، و نیز به گفته‌های بعدی او اشاره کرد که گفته بود: خدا چه زود حاجتت را داد!

همسر شهید باکری همچنین در پاسخ به اظهارات اهانت‌آمیز کوثری نماینده مدعی اصولگرایی مجلس، نوشت: خوشبختانه ما به کمک خدا و شهدا 26 سال، نه با بیت المال بلکه با حقوق حلال معلمی، در خانه خود برای شهیدانمان سالگرد گرفته‌ایم و احتیاج به سرکشی ایشان هم نداشته‌ایم. سرپرست ما خدا بود و ارواح مطهر شهدا که به تایید اطرافیانمان هیچ‌وقت ما را تنها نگذاشته اند. اگر ایشان به سرپرست نیاز داشتند، می‌توانند روی ما حساب کنند.

وی همچنین درباره علت نگارش این نامه هم توضیح داد: چند روز در فکر این بودم مطلبی برای کسانی که در حق تو جفا کرده‌اند، بنویسم. اما نه برای اینکه بخواهم از تو دفاع کنم. بلکه به خاطر کسانی که این صحبت‌ها را می‌شنوند و به غیبت و گناه می‌افتند. ما همیشه سعی کرده‌ایم اخلاق را رعایت کنیم. نمی‌دانم چرا دوست دارند مجبورمان کنند خاطراتی را تعریف کنیم که ممکن است آبرو از خیلی‌ها ببرد. اینها را برای آن نگفتم که دلمان خنک شود، فقط نیتم این بود که مردم بی‌گناه در راه رسیدن عده‌ای به خواسته‌های دنیایی‌شان، به گناه نیفتند.

متن کامل نامه همسر شهید حمید باکری را که در اختیار کلمه قرار گرفته، در ادامه می‌خوانید:

بسم رب الشهداء والصدیقین

خدمت همسر بزرگوار شهید ابراهیم همت، خانم بدیهیان

عزیزتر از جانم سلام.

مطالبی که این روزها درباره من و تو گفته یا نوشته شده، یک بار دیگر خاطرات تمام این سالها را به یادم آورد. شاید بهترین کسی که حرفهایم را می‌فهمد و می‌توانم با او درد دل کنم، خودِ تو باشی.

من و تو همیشه غم سنگینی را با خود می‌کشیدیم. اما غمی شیرین بود و به آن افتخار می‌کردیم. چون در این غم ما با انسانهایی مانوس بودیم که همانند شهدای کربلا صعود کردند. به روز عاشورا که فکر می‌کنم، می‌بینم عاشورا با تمام زشتی‌هایش، زیبا هم هست. رشد انسانها و بهترین روابط انسانی را در آن روز می‌توان دید. در آن روز حر با یک انتخاب به قله انسانیت صعود می‌کند. در دفاع مقدس هم انسانهایی که اغلب آنها معمولی بودند، با انتخاب درستی که کردند، از عالم زمینی بریدند و پرواز کردند. خوش به حال شهدا که در آن زمان شاهد رشد و صعود انسانها بودند.

اما ما این روزها شاهد سقوط انسانها هستیم. شهدا یک یک خاکریزهای اخلاق را فتح می‌کردند و برعکس، این دوستان دیروز ما از خاکریزهای بی‌اخلاقی عبور می‌کنند. و بدتر از همه، فکر می‌کنند برای اسلام است و اشکالی ندارد! یکی از کسانی که این روزها ما را از تراوشات ذهنیشان بی‌نصیب نگذاشته‌اند، آقای حسین شریعتمداری است. ایشان چندین سال در راس رسانه‌ای قرار گرفته‌اند که به راحتی در اختیار تمام مردم ایران قرار می‌گیرد و در این مدت تلاش کرده‌اند طرحی برای تمامی ایرانیانی که در این سرزمین زندگی می‌کنند، بدهند تا به آن‌جایی برسند که ایشان در نظر دارند! انگار متوجه نیستند که انسانها زمین نیستند و نمی‌توان برای ساختن آنها نقشه داد. و تعجبی ندارد که طبق روال شهرداری فکر می‌کنند هر کس در طرحشان نباشد باید از صحنه روزگار حذف شود! آقای شریعتمداری فکر می‌کنند در این سالها کار فرهنگی کرده‌اند تا مردم را به دینی که پیامبرش رحمه للعالمین است، هدایت کنند. اما با کلام قهرآمیزشان همیشه دیگران را آزار داده اند و به بدترین ها متهم کرده‌اند. ایشان ادعا کرده‌اند که شهدا را بهتر از ما می‌شناسند. اما این حکمشان یک نقیض دارد که: چرا در این بنده خدا از صفات بارز شهدا دیده نمی‌شود؟! من واقعا برای سقوط افرادی مثل ایشان غصه می‌خورم. و بدتر از آن فکر می‌کنم فرصتشان تنگ است. ایشان خیلی “من” شده‌اند و به فرموده امام خمینی” من شیطان است.”

بگذریم. می‌خواهم از تو بنویسم. از زن جوانی که سال 62 در پادگان الله اکبر اسلام آباد دیدم. قد بلندی داشت و خوب صحبت می‌کرد. دانشجوی شیمی بود. و شوهرش یکی از آن مردان مرد بود که خیلی ها آرزوی دیدنش را داشتند. یادم هست تعریف می‌کردی که حاجی گفته بود: “وقتی به حج مشرف شدم، از خدا سه چیز خواستم. اول تو را، دوم آنکه خدا دو پسر به من بدهد که ادامه دهنده راهم باشند و سوم برای یک لحظه هم شده زودتر از امام از دنیا بروم و در کشوری که نفس امام در آن نیست، زندگی نکنم!” راستی او چه خوب آینده را پیش‌بینی کرده بود!!! به نظرت اگر امروز حضور فیزیکی داشت، در پاسخ به کسانی که به خود اجازه می‌دهند برای اثبات تفکراتشان به شعور و انتخاب او توهین کنند، چه پاسخی می‌داد؟! شنیده‌ای که آقای کوثری، همان فرمانده سابق سپاه محمد‌رسول‌الله، افاضات فرموده که: “حاجی فرصت نکرد تا سببی ها را مثل خانواده نسبی‌اش تربیت کند.” عزیز دل! واقعا جا دارد از همه زنان هم‌وطن عذرخواهی شود که نماینده مجلس ما این‌گونه فکر می‌کند.

آن روزی که شما را در اسلام آباد دیدم، مهدی یک ساله و مصطفی عزیز در راه بود. با شوق و ذوق از این‌که در دانشگاه کرمانشاه دانشجوی مهمان شده بودی، حرف می‌زدی. چون تو دوست نداشتی از تحصیل عقب بمانی، او هم دوست نداشت از تو دور بماند.

حمید همیشه از تنها ماندن من ناراحت بود و فکر می‌کرد که عمر من در انتظار بازگشت او به هدر می‌رود. یادم هست توصیه می‌کرد کتاب بخوانم و وقت خود را با مطالعه پر کنم. وقتی تو را دیدم، چقدر خوشحال شدم که هم‌صحبت خوبی پیدا کرده‌ام و با هم رفیق شدیم. مدتی نگذشت که حمید شهید شد. آن زمان شما در اصفهان بودید. من تنها و بدون حمید به ارومیه برگشتم. یادم هست وقتی با من تماس گرفتی، چقدر از غم من اندوهگین بودی! اما فردای آن روز، عزیز تو هم با قافله مجنون همراه شد. و این غم عمیق مشترک، ما را به هم نزدیک‌تر کرد. مدتی که گذشت، بدون آنکه با هم صحبتی کرده باشیم، هر دو تصمیم گرفتیم به هجرت! احساس می‌کنم هر دو فرار می‌کردیم. قبلا برایت گفته‌ام که حمید در آخرین سفرمان به ارومیه از من قول گرفته بود که هیچ وقت به ارومیه بر نگردم. من از جایی فرار می‌کردم که حمید را آزار داده بود … تو از چه فرار می‌کردی؟؟

یادم هست آقا مهدی برای کمک به اسکان ما به قم آمده بود. خیلی نگران بود که من و تو چگونه می‌خواهیم چهار فرزندمان را که سه تای آنها شیرخوار بودند، در شهری غریب بزرگ کنیم. نمی‌دانم می‌خواست خودش را آرام کند یا ما را، وقتی آن حدیث قدسی را برایمان گفت که خداوند می‌فرماید: “هر شهیدی که می‌رود، من جای او را در آن خانه می‌گیرم.” به کمک آقا مهدی در منزل شهید زین‌الدین ساکن شدیم. می‌دانم تو هم فکر می‌کنی که آقا مهدی باکری، چه “نسبی” خوبی برای بچه‌ها بود! در همان یک سال بعد از حمید هر کاری می‌توانست برای ما انجام داد. مهمتر از همه، به فکر ما احترام می‌گذاشت. وقتی همه فامیل با رفتن من به قم اعتراض کرده بودند، گفته بود: “هر کجا فاطمه راحت‌تر می‌تواند بچه‌هایش را بزرگ کند، آنجا خوب است.” یادم هست برادر صالحی همراه تو آمده بود. یک بسیجی کم سن و سال از دوستداران حاجی بود. آن اوایل تا مدتی از تهران برای ما آب می‌آورد تا بچه هایمان کم کم به آب قم عادت کنند! و هر کاری داشتی سعی می‌کرد برایت انجام دهد. و چه شیرین! که هنوز هم بچه ها به ایشان عمو می‌گویند و برای من و شما هم هنوز برادر صالحی است! بعد از رفتن آقا مهدی و بقیه، من و تو در آن خانه با بچه‌هایمان تنها ماندیم. در غم و شادی های هم شریک شدیم. تو که در اوج غصه‌هایت، ذوق و شوخ‌طبعی اصفهانی داشتی، گاهی باعث می‌شدی خنده ای بر لبان من بیاید. می‌گفتی: “فاطمه! مثل حاجی می‌خندی! با او هم شوخی می‌کردم، مثل تو می‌خندید.”

عزیزتر از جانم! همیشه زحمت‌ها و امتحان‌ها و غصه‌های تو بیشتر از من بود. ای فامیل سببی همت‌ها! یادت هست مجبور بودی برای گرفتن مستمری شهید، هر ماه در آن شرایط سخت جنگ، ساعت‌ها با دو بچه شیرخواره و یک ساک بر روی شانه، در میان مردان در ترمینال منتظر وسیله‌ای باشی! و ناراحت بودی از آنکه تنها می‌توانستی مصطفی را بغل کنی و مهدی پسر یک ساله و نیمه‌ات مجبور بود خودش راه بیاید. طفلک وقتی گریه می‌کرد و بغل تو را می‌خواست، مجبور بودی به او بگویی: “مهدی! تو دیگر مرد شده‌ای! خودت باید راه بیایی!!!” … خاطرم هست یک بار وقتی برگشتی، دیدم با حالتی آشفته، در حالی که هر دو بچه‌ات تب کرده بودند، در آستانه در ایستادی و گفتی: “(نسبی‌ها) گفتند برای آینده بچه ها پس‌انداز می‌خواهیم بکنیم!” و حقوقت را ندادند! آن سه هزار و چهارصد تومان را !!! گفته بودند برای آینده بچه ها یک دستگاه یخچال خریده‌اند! بغلت کردم و با هم گریستیم و گفتم ناراحت نباش با کمک هم زندگی می‌کنیم!!!!

و بالاخره قانون‌ها عوض شد و تو با هوش و مدیریتی که همیشه از آن بهره‌مند بودی، توانستی یادگاران شهید همت را در بهترین شرایط بزرگ کنی. هر دو افتخار می‌کردیم که یادگاران شهدا پیش ما هستند و آنها بهترین امانت‌هایشان را به ما که سببی بودیم، سپردند. عزیز دل! چقدر دینداری برای من و تو سخت بود! امکانات زیادی برای تو از طرف خانواده خودت می‌توانست فراهم باشد. امکاناتی که داشتنش برای خیلی‌ها بزرگترین آرزو بود، اما تو به خاطر آرمان‌هایت همه را پس زدی! اگر برای دیگران دینداری حج عمره و سفر کربلا و مشهد بود، برای من و تو داغ دل و هجران و دویدن بود. تو که بیشتر از همه درد کشیده بودی، بیشتر با مردم همدردی می‌کردی. می‌گفتی وقتی حاجی را به خاک می‌سپردند، از خدا خواستی مثل او در دنیا به تو راحتی ندهد. البته بعدها شوخی می‌کردی که خدا چه زود حاجتت را داد!

فراموش نمی‌کنم آن زمان اگر بچه‌های جنگ و جبهه می‌خواستند ازدواج کنند، به کمکشان می‌رفتی! یادم نمی‌رود همیشه از تو تعجب می‌کردم که چرا برای زنانی که شوهرانشان به جبهه رفته بودند، خرید می‌کنی، در حالی که خودت تنهایی! خاطرت هست چگونه برای همسران شهدا که با نامردی از خانه‌هایشان بیرون شده بودند، در به در دنبال خانه می‌گشتی!

اما مهم‌تر از همه، آنچه باعث شد شهید همت در بین جوان‌هایی که او را ندیده بودند، شناخته شود و جایگاهی پیدا کند، مصاحبه تو با روایت فتح بود. چقدر زیبا از چشمان همت گفتی! چه محجوب از عشقتان گفتی! داستان آن جمله آخر همت در پشت تلفن را همیشه به یاد دارم که به تو گفته بود: “کاش اینجا بودی و برای حتی ساعتی تو را می‌دیدم!” یادت هست که همیشه به من می‌گفتی حاجی نگرانت بوده و می‌گفته: “بچه‌ها تو را دارند که مادر بسیار خوبی هستی و خواهی بود. ولی نمی‌دانم چگونه زن جوانم را در دنیایی تنها بگذارم که یک مرد در آن پیدا نمی‌شود؟!” و چه نگرانی بجایی بود!…

عزیزتر از جانم! هیچ‌گاه روزی را که تنها و غریبانه به تهران آمدی تا استخوان‌های برادر 18 ساله‌ات را که در اسفند سال 62 در مجنون شهید شده بود، بعد از سالها تحویل بگیری، فراموش نخواهم کرد. به یاد دارم من مدرسه بودم و نمی‌توانستم همراه تو بیایم. و تو به تنهایی باقی‌مانده جنازه برادرت را به اصفهان بردی. یادت هست از کارمندی در بنیاد شهید سوال کرده بودی که “برنامه‌ای برای تشیع ندارید؟!”و او به طعنه گفته بود: “می‌خواهی از این هم سردار رشید بسازی؟؟” کسی خبر دارد که مجبور شدی تا آخر عمر مادرت، شهادت برادرت را از او مخفی کنی و همیشه سنگینی غم‌ها را به تنهایی بر دوش بکشی؟!

من همواره افتخار می‌کنم که توفیق داشتم در کنار فرزندان همت بمانم و شاهد بزرگ شدن آنها باشم. من با خانواده شما نسبت خونی ندارم. ولی خدا را شاکرم که اعتقادات و آرمان‌های مشترکمان باعث شد رابطه ما مثل دو خواهر باشد. حیف که خانواده نسبی حاجی، قدرتان را ندانست و باید شرمنده روی او باشند!

خدا را شاکرم که دو ارثیه نیک از شهدا به ما عطا فرمود. یکی قلب شکسته که قیمت دارد و شاید باعث شود آفت قسی‌القلب شدن از انسان دور شود. که نتواند ظلم را ببیند و چیزی نگوید و حتی توجیه کند! و دوم آنکه دنیا از چشم ما افتاد! به قول آقا مهدی: “دنیا برای معصومین چه بوده که برای ما چیزی باشد!” خدا را شکر به خاطر خواسته‌های دنیایی ذلیل نمی‌شویم!

راستی باید به آقای کوثری هم تذکر بدهیم که کمک به خانواده شهید، گرفتن مراسم سالگرد نیست. خوشبختانه ما به کمک خدا و شهدا 26 سال، نه با بیت المال بلکه با حقوق حلال معلمی، در خانه خود برای شهیدانمان سالگرد گرفته‌ایم و احتیاج به سرکشی ایشان هم نداشته‌ایم. سرپرست ما خدا بود و ارواح مطهر شهدا که به تایید اطرافیانمان هیچ‌وقت ما را تنها نگذاشته اند. اگر ایشان به سرپرست نیاز داشتند، می‌توانند روی ما حساب کنند. و الحمد لله که اگر سواد و علم ما از ایشان بیشتر نباشد، کمتر هم نبوده که به هدایت و راهنمایی امثال ایشان نیاز داشته باشیم!

چند روز در فکر این بودم مطلبی برای کسانی که در حق تو جفا کرده‌اند، بنویسم. اما نه برای اینکه بخواهم از تو دفاع کنم. بلکه به خاطر کسانی که این صحبت‌ها را می‌شنوند و به غیبت و گناه می‌افتند. ما همیشه سعی کرده‌ایم اخلاق را رعایت کنیم. نمی‌دانم چرا دوست دارند مجبورمان کنند خاطراتی را تعریف کنیم که ممکن است آبرو از خیلی‌ها ببرد. اینها را برای آن نگفتم که دلمان خنک شود، فقط نیتم این بود که مردم بی‌گناه در راه رسیدن عده‌ای به خواسته‌های دنیایی‌شان، به گناه نیفتند.

والسلام

دوستدارت

فاطمه امیرانی

مهر سال 89


106 پاسخ به “خدا را شکر که ظلم را توجیه نکردیم و ذلیل نشدیم”

  1. سبزمتعالی گفت:

    باکری همتی مانند ابراهیم داشت.

  2. مهرشاد گفت:

    خدایا مارو نجات بده

  3. حبيب گفت:

    و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون

  4. حسین گفت:

    شما بزرگوارید ،شما نزد ملت عزیزید.
    ما شرمنده مقاومت شیرزنانی مثل شمائیم.
    این وعده الهی است که حکومت به کفر میماند ولی به ظلم هرگز…..

  5. مهیار گفت:

    با حرفهای شما همت و باکری واقعی را شناختیم
    ممنون

  6. سمیه گفت:

    کل یوم عاشورا کل ارض کربلا .
    کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود .انها که رفتند کاری حسینی کردند و انها که ماندند باید کاری زینبی کنند وگر نه یزیدی هستند ..سلام به زینب های زمانه و تمامی زینب های ایران .

  7. یک حق طلب گفت:

    خدا روح شهدا را از ما و همسرانشان شاد کند. کاش می دانستند که شهدا برای ولایت خمینی رفتند نه فقط شخص خمینی
    کاش می دانستند این رنگی که از امام دم می زند عکس امام را آتش زدند و خندیدند و رفتند

  8. یک حق طلب گفت:

    کاش می دانستند که شهدا برای ولایت خمینی رفتند نه شخص خمینی

  9. ناشناس گفت:

    سلام بر افتخار ایران و ایرانی بسیجیان واقعی همت و باکری
    امروز جوانان غیور ایران سبز با الگو گرفتن از شهدای بزرگواری مانند همت و باکری در مقابل خائنین میهن قرار گرفته اند تا به دیکتاتوریان بگویند که ایران سبز پر از همت و باکری است و تا اخرین قطره خوندر مقابل دیکتاتور خواهند ایستاد
    جواب ادمهایی مثل شریعتمداری بازجو و کوثری سکوت است زیرا در حد خانواده پرافتخاری مثل همت و باکری نیست

  10. ناشناس گفت:

    جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا… به زودی حق جای باطل را خواهد گرفت
    من خودم فرزند یکی از شهدای دفاع مقدس هستم. واقعا افتخار میکنم به این همه صبوری همسران این دو فرمانده شهید. آرزوی سلامتی برای این دو بزرگوار را از خداوند خواستارم. همسر شهید باکری در این نامه و نامه قبل، حرف دل همه خانواده های شهدا را زدند. بسیجی واقعی همت بود و باکری، نه بسیجیان امروز که تنها نام بسیجی را یدک می کشند و بویی از انسانیت نبرده اند

  11. احمد گفت:

    امیدوارم روزی میراث این شهدای عزیز به اهلش برگردد و کسانی که به ناحق آنرا غصب کرده اند در برابر دادگاه ملت به سزای اعمال ننگینشان برسند.

  12. اندیشه سبز گفت:

    درود بر شیر زنانی که کاری زینبی انجام دادند

  13. آرشام گفت:

    گریم گرفت. خدا بیامرزه شهیدانو و نیامرزه اونایی که آرمانها و دستاورداشونو زیر پا گذاشتن و خراب کردن

  14. سيد گفت:

    زن همت كه همت نيست زن باكري كه باكري نيست

    • alireza گفت:

      هادی خامنه ای هم جزو مخالفین است اگر برای شما و دوستانتان صرفا واژه “خامنه ای” الهام بخش است.به این لیست اضافه کنید بقیه ذخائر انقلاب را که منزوی گشته و دون پایگان مناصب آنها را اشغال نموده اند(علل انقراض ساسانیان).

  15. zabzineh گفت:

    dorood be sharafetoon

  16. بهروز گفت:

    خدايا من هم جنگيدم من هم همه چيز را براي کشورم دادم زجر کشيدم مبادا فردا بگويم مي توانستم کاري کنم و نکردم فکر مي کردم سنگ تمام گذاشتنم ولي حالا سخت شرمنده اين عزيزان هستم مينينم از بسياري چقدر عقب ماندم خدايا مگر ميشود اه اين عزيزان بي اثر باشد نه هرگز هرگز به هوش و به گوش باشيد من ايمان دارم بزودي ورق برخواهد گشت و شياطين مذهب پوش … رسوا و خوار خواهند شد … … تنها اندکي صبر…

  17. ا.م گفت:

    آنانکه رفتند کار حسینی کردند، آنانکه ماندند کار زینبی کنند و گرنه یزیدیند.

  18. سپید سبز گفت:

    خدایا!
    تا کی ببینیم و دم نزنیم؟این همه ظلم و اهانت به نیکوترین بندگانت میشود و تو فقط تماشا میکنی؟
    الهی!الغوث

  19. sabze sabz گفت:

    زنده باد

  20. سمیه گفت:

    فقط گریه است که نسان رو اروم میکنه.عجب صبری خدا دارد .
    سبز باشید همچون شهدای سبزمون از انقلاب تا انتخابات.بسیجی واقعی همت بود و باکری .

  21. مخالف رادیکالیسم گفت:

    سراسر اشک بود و دلتنگی خدا یادگاران همت و باکری را محفوظ بدارد.

  22. saeed گفت:

    خواهش میکنم این دعواها رو به شهدا نچسبونید چه کسی جز خدا میدونه که اگه همت و باکری بودن الان طرف کی بودن ؟
    چرا میون اینهمه بازماندگان شهدا فقط خانواده این دو بزرگوار نظراتشون اینگونه است . ؟ بزارید حرمت شهدا حفظ بشه . اگه واقعا کسی ادعای پیروی از راه شهدا رو داره نباید اب به اسیاب دشمن بریزه . دشمنی که جون اون عزیزان رو گرفتهدر کمینه .هوشیار باشید/( البته اگه این مطلب رو بزارید)

  23. سبز گفت:

    درود برشما همسران شهید اندکی صبر سحر نزدیک است

  24. ماهستیم گفت:

    شرمنده شما هستیم
    آقای میرحسین موسوی عزیز
    صبر تا به کی
    صبر تا به کی
    ما هستیم

  25. سید محمد گفت:

    نامه تان خیلی دردناک بود خواهر عزیز! خواهر من اینها تمام ابعاد شخصیت شان براساس نفرت و ظلم است.وقتی چنین کلام وجبهه گیری بی ادبانه ای را در مورد شما که همسر همرزم سابقشان هستید به کار می برند حالا ببینید در مواجهه با من و امثال من که چندان شباهت ظاهری و اعتقادی به آنها نداریم چه جفایی روا داشته می شود.یادم می آید که یک سری از این بسیجی ها در شهر من در خیابان و در مقابل چشم و گوش زن و فرزند مردم به بعضی از بچه ها فحش های ناموسی می دادند.اینها اساس رفتار و گفتارشان توهین و ظلم است.

  26. ارام گفت:

    مو به تنم سيخ شد…..و حيف انها كه چه زود رفتند

  27. حسن گفت:

    خانم هاي محترم، خود را با امامان معصوم مقايسه کرده ايد، خود خواهي از اين بالاتر، خودتان هم مي داند که حق وبا طل کجاست فقط به خاطر لجاجت ومعروف شدن که خريدار پيدا کنيد پيراهن سبز به تن کرده ايد.

  28. آدونای صدای آزادی گفت:

    صبح آزادی نزدیک است
    کسانی که برای شرف ایران جنگیدند همیشه زنده می مانند
    دورود بیکران به روح تمامی شهدای ایران زمین کسانی که برای نام ایران جنگیدند نه برای مقام
    راهشان را می پیماییم …
    چو ایران نباشد تن من مباد

  29. بتول مصطفوی گفت:

    سلام دوستان عزیزم یادم هست که دربرابر مشکلات چه صبری داشتید و میگفتید ازما همسران فرماندهان مردم انتظار بیشتری دارند دلم براتون تنگ شده .به امید دیدار در قم .

  30. معمارباشی گفت:

    اگر دین ندارید ازاده باشید .

  31. سبز فسفری گفت:

    دورد بر شهیدان وکسانی که را ه شهید با عمل و رفتار می پیماید کسانی که به شرافت .. شرف.. دادند یا حسین میر حسین

  32. همیشه سبز گفت:

    اللهم عجل لولیک فرج

  33. عبدا.. گفت:

    با سلام به شما دوخواهر بزرگوار نامه شما را خواندم وبغض غریبی گلوییم گرفت بغض از نامردمی ها از کسانیکه که حب دنیاچشمانشان راکور کرده ونمیدانند که آخرالاامربایستی با دست خالی از این دنیا بروند التماس دعا

  34. بیدارسبز گفت:

    همت باکری ، مانند ابراهیم بود.

  35. حسین گفت:

    فقط میتوانم به شما یادگاران شهدا خدا قوت بگویم

  36. ناشناس گفت:

    درود خدا و ملت ايران بر همه شهيدان بخصوص اين دو عزيز و شير زنان آنها، انشاالله خداوند ياور شما باشد.ضمنا امثال آقاي كوثري وشريعتمدار و افراطيون نه سببي و نه نسبي را احترام نميگذارند . نمونه آن بيت حضرت امام ره و شهيد بهشتي،شهيد محلاتي،شهيد مطهري و……..

  37. دلسوز گفت:

    هیچی‌ چیزی به این اندازه منو تکون نداد:
    “نمی‌دانم چگونه زن جوانم را در دنیایی تنها بگذارم که یک مرد در آن پیدا نمی‌شود؟!”

    خدایا قسمت میدم که ما رو به راه راست هدایت فرما و پس از اینکه هدایت کردی، ما را از آن بر نگردان.

  38. ناشناس گفت:

    سلام برسربازان راستین خمینی عزیز

  39. یادگار زخم گفت:

    آنان که رفتند کاری حسینی کردند،آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند.

  40. mina گفت:

    درود بر شرف شیرزنان ایران
    اندکی صبر سحر نزدیک است….

  41. مسعود گفت:

    هر کس ظلم را دید و سکوت کرد شریک ظالم است.خوشا به حال شما شیر زنان

  42. المیرا گفت:

    خوشا به حال انانکه شما را شوهر بودند

  43. * گفت:

    به شدت شک دارم که این حرف ها مال این آدم ها باشد