آن هنگام که ملتی بخواهد زندگی کند…
چکیده :ایران سرنوشت محتوم هرگونه مقابله با دیکتاتوری را اسلامگرایی میخواند و آمریکا مبارزه با بنیادگرایی اسلامی را مستلزم حفظ مبارک میبیند. در این میان، اگر قدرت به دست سکولارهایی بیفتد که حق مشارکت سیاسی اسلامگرایان را به رسمیت میشناسند (برای مثال البرادعی) یا به دست اسلامگرایانی که سالهاست سلاح بر زمین گذاشتهاند و در کنار لائیکها و سکولارها به مبارزه علیه دیکتاتوری میپردازند (همچون حزب عدالت و توسعه در ترکیه) دو نیرویی که ضرر میکنند آمریکا-اسرائیل از یکسو و ایران از سوی دیگر...
کلمه- مسعود شریف: در بحبوحهی خون و آتش و گلولهی میدان تحریر مصر همچنان سؤال اصلی این است: چه کسی قدرت را به دست میگیرد و بر سایرین فائق میآید؟ پیشفرض چنین پرسشی سقوط محتوم مبارک است. تحلیلگران معتقدند با وقوع یک هفته تظاهرات بیسابقه در شهرهای بزرگ مصر، در بدترین شرایط، حتی اگر مبارک بتواند با تکیه به زور و سرکوب در قدرت باقی بماند جایگاه متزلزل و شکنندهای خواهد داشت. مردم مصر تجربهای کسب کردهاند که هرگز از خاطرشان محو نمیشود و دولت مشروعیتی را از دست داده که بازگشتپذیر نیست. هر چه بیشتر میگذرد سمتوسوی واکنشها و تحلیلها به «مصر بعد از مبارک» میل میکند. اگر تا یک هفتهی قبل همه متعجب بودند که «آیا میتوان مبارک را پایین کشید» حالا همه میپرسند «حکومت آینده چگونه حکومتی خواهد بود». بار دیگر تقابل «بنیادگرایی اسلامی» و «لیبرال-دموکراسی غربی» سر بر میآورد. هراس از تقویت اخوانالمسلمین در مصر ریشه در همین تقابلِ شناختهشده دارد.
البرادعی یا اخوانالمسلمین
شاید اگر مصر در همسایگی اسرائیل نبود «اسقاط نظام» چنین توجهی را بر نمیانگیخت. حال که اسرائیل منافع خود را در خطر میبیند مبارک هم با خیال راحتتر در قاهره میماند و همچون بنعلی فرار را به قرار ترجیح نمیدهد. لااقل تا جایی که بتواند میایستد و دفعالوقت میکند. آمریکا و اسرائیل نیز با حساسیت به گروههای سیاسی فعال در مصر مینگرند، شاید برونرفتی از مخمصهی مصر بیابند. آمریکا، چنانکه سیسال پیش در نسبت با محمدرضاشاه، در دوراهی اخلاقی سختی قرار گرفته: از یکطرف ارزشهای ادعایی آزادی و دموکراسی، و از طرفدیگر دیکتاتوری که میتواند ثبات پوشالین منطقه را حفظ کند. از اینرو نه صراحتاً دومی را نفی میکند و نه به معارضه با اولی بر میخیزد. هم مردم را دعوت به آرامش میکند و هم دیکتاتور را به اصلاحات اساسی. در عینحال در خلوت به پرسش آغازین بحث میاندیشد: «چه کسی قدرت را در دست خواهد گرفت؟» همگان اخوانالمسلمین را تهدیدی بالقوه، و سقوط «دیکتاتوری» را منجر به برآمدن «بنیادگرایی اسلامی» قلمداد میکنند. بار دیگر دوگانهی یا «لیبرال-دموکراسی غربی» یا «بنیادگرایی اسلامی».
در کورانِ اعتراضات مصریها اتفاق دیگری هم میافتد. راشد الغنوشی رهبر حزب نهضت، مهمترین حزب اسلامی تونس، پس از 22 سال تبعید به کشورش بازمیگردد. در بدو ورود با همان دوگانهی مورد ادعا روبرو میشود. در مصاحبه با شبکههای خبری مختلف از جمله آسوشیتدپرس میگوید: «من به اردوغان نزدیکترم.» اشاره او به رجب طیب اردوغان نخستوزیر ترکیه قابلتوجه است که بدان بازخواهیم گشت. جالب است که البرادعی نیز در سخنان خود به این دوگانه اشاره میکند؛ در مصاحبه با دو خبرنگار آلمانی: «اين اشتباه است که تصور کنيم الزاماً ناچار به انتخاب ميان رژيم خودکامه يا دولتهای بنيادگرای اسلامی هستیم». چه کسی به این تصور دامن میزند؟ از یکسو آمریکا و اسرائیل و از سوی دیگر تبلیغات صداوسیمای دولتی و سخنگویان و تحلیلگران رسمی ایران. هر دو بر طبل این دوگانه میکوبند، با یک هدف: «حفظ نظم موجود بینالملل». هر دو میخواهند بر جهان مدیریت کنند با یک انگیزه: «کسب هژمونی».
در مورد مصر تمام حرف طرفین این معادله یک چیز است: باید یکی را انتخاب کنید یا «دیکتاتوری مبارک» یا «بنیادگرایی اخوانالمسلمین». ایران سرنوشت محتوم هرگونه مقابله با دیکتاتوری را اسلامگرایی میخواند و آمریکا مبارزه با بنیادگرایی اسلامی را مستلزم حفظ مبارک میبیند. در این میان، اگر قدرت به دست سکولارهایی بیفتد که حق مشارکت سیاسی اسلامگرایان را به رسمیت میشناسند (برای مثال البرادعی) یا به دست اسلامگرایانی که سالهاست سلاح بر زمین گذاشتهاند و در کنار لائیکها و سکولارها به مبارزه علیه دیکتاتوری میپردازند (همچون حزب عدالت و توسعه در ترکیه) دو نیرویی که ضرر میکنند آمریکا-اسرائیل از یکسو و ایران از سوی دیگر است، یا در شکل کلیتر هم «لیبرال-دموکراسی» و هم «اقتدارگرایی-دیکتاتوری». تغییری که این دور باطل را به هم میزند، روی کار آمدن نظامی دموکراتیک است که به رأی همه «مردم» احترام بگذارد. (همان که فیالمثل گفتمان رسمی و غالب ایران در مورد فلسطین میگوید اما با رویکردی ایدئولوژیک و بدون باور قلبی؛ راهحلی که در روی کاغذ و در حرف بینهایت زیبا و فریبنده است اما در عمل با مداخلهجوییها و تحریکها و سنگاندازیها منافات دارد.)
ترکیه در این میان مثال خوبی است. موردی که از لیبرال-دموکراسی یکدستکنندهی غربی گریخته اما به بنیادگرایی-دیکتاتوری مذهبی تن نداده است. صرفنظر از دلایل و علل آن همچون دورگهبودن (آسیایی-اروپایی) و تکثر مذهبی و فرهنگ پلورالیستی، ترکیه از معدود کشورهایی است که سعی در پیمودنِ راهی بیرون از دوگانهی حاضر دارد. میتوان به این معما پرداخت که چگونه «تجدد آمرانهی» آتاتورکی منجر به شکلگیری دموکراسی مدرن امروزی در ترکیه شده اما آنچه از منظر رویکرد این یادداشت اهمیت دارد فرار این کشور از درافتادن به هریک از طرفین دوتاییِ مورد ادعا است. درست به دلیل پیگیری چنین سیاستی است که ترکیه میتواند در آنِ واحد پرچمدار مخالفت با سلطهجویی اسرائیل باشد اما به بنیادگرایی مذهبی تن ندهد، از غزه و لبنان حمایت کند اما مردم خویش را از یاد نبرد، دست نظامیان را از حکومت کوتاه گرداند اما از اصول دموکراسی و احترام به رأی مردم عدول نکند، به کشتار مردم بیپناه فلسطین اعتراض کند اما مردم بیپناه خویش را در کوچه و خیابان به گلوله نبندد، به گوانتانامو و ابوغریب بتازد اما زندانهای مشابه دایر نکند، به اصول اسلامی پایبند باشد اما حجاب را اجباری نکند و بسیار مثالهای دیگری که در حوصله بحث حاضر نمیگنجد. اقبال عام مردم ترکیه به حزب عدالت و توسعه نه به جهت پیگیری سیاستهای اسلامگرایانه و اجرای احکام مذهبی که بهواسطهی تأمین رفاه و عدالت و آرامش مردم ترکیه صورت میپذیرد؛ امری که همچون بسیاری چیزهای دیگر رسانهی ظاهراً ملی چندان علاقهای به دیدناش ندارد و قدرت این حزب را بهمنزلهی رشد اسلامگرایی در منطقه جا میزند.
بازگردیم به مصر. بزرگ و بااهمیت جلوهدادن اخوانالمسلمین، هم از سوی آمریکا-اسرائیل و هم از سوی ایران، بر مبنای همان تقابل و دوتاییِ مورد بحث صورت میپذیرد. (جالب آنکه این بزرگنمایی لااقل از جهتی بیشباهت نیست به زنده کردن برخی جریانات مرده در حوادث پس از انتخابات ایران.) چنانکه البرادعی نیز در مصاحبه خود تأکید میکند «اخوانالمسلمين از ۵۰ سال پيش هر نوع خشونتی را رد میکند و به روشنی میگويد که خواستار حکومتی سکولار است. با اینهمه از پشتيبانی اکثريت مردم مصر برخوردار نيست. اگر مردم چشماندازی داشته باشند، کاری بيابند و بتوانند تشکيل خانواده بدهند، اگر بتوانند بدون ترس آنچه را فکر میکنند به زبان بياورند، اگر آزادی مذهب وجود داشته باشد و بتوانند آنچه را می خواهند انتخاب کنند، افراطیگری ضعيف خواهد شد. تنها راه مقابله با بنيادگرایی، قدرت دادن به مردم است.» (همان)
البرادعی به نیروی مهمی اشاره میکند (و این همان چیزی است که از او یک رهبر قابلاعتماد میسازد): «مردم». نیرویی که در صورت بازیابی خویش قادر است دوگانهی انتخاب میان «دیکتاتوری» یا «بنیادگرایی»، پیوستن به «لیبرال-دموکراسی غربی» یا دستوپازدن در «افراطیگری مذهبی» را به هم بزند. نیرویی که صدای پای آن از میدانهای تحریر و آزادی به گوش میرسد؛
إذا الشعب يوماً أراد الحيات / فلابد أن يستجيب القدر / ولابد لليل أن ينجلي / ولابد للقيد أن ينكسر . . .
(روزی که ملتی بخواهد زندگی کند / دور نیست که تقدیر را اجابت کند / و دور نیست که شب روشن شود / و دور نیست که قیدها بشکند)
قسمت اول این یادداشت:
خط ســــــــوم از قاهره تا تهران؛ خط بطلان بر یک دوراهی
قسمت دوم این یادداشت:














كي اينو گفته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
“آمریکا مبارزه با بنیادگرایی اسلامی را مستلزم حفظ مبارک میبیند. “
آقای شریف خیلی ممنون از تحلیل های خوب و سنجیدتون.
در استدالال آقای شریف نکات درستی وجود دارد ولی متأسفانه اینرا من درک نمی کنم که برمبنای چه وجه و یا گفتمان اثباتی، ایشان لیبرال دموکراسی غربی را ، یعنی همین نظامی که در کشور های اروپائی وجود دارد را ، یکسره چنان تخطئه میکند که گویی در این بدیحه « آ پرویوریتیک» جای بحث، تردید و تشکیکی نیست؟ آیا ما نباید پس از اینهمه تجربه از جزم اندیشی، قداست آفرینی و تابو تراشی و تابو داری ای که میراث چند دهه تاریخ نویسی مغرضانه است فاصله بگیریم و آزاد اندیشه، ولتر گونه فکر کنیم که میگوید : عقیده ات را نمی پذیرم ولی تا پای جان ایستاده ام تا بتوانی آنرا ابراز کنی». آیا وقت آن نیست تا به «خود محق بینی گفتمانی و تاریخی» پایان دهیم و بدانیم حقیقت دز انحصار ما تنها نیست ، حقیقتی را که طی چند دهه فرصت متولی گری آنرا داشته ائیم نیست و ما تنها متولی امامزاده یا حقیقت نیستیم.
مرسی مقاله کامل و جامعی بود
عالی بود بسیار روشنگرانه بود ودرسی بودبرای ما که بفهمیم باید بدنبال چه باشیم واز چه بگریزیم ازدیکتاتوری وافراطی گری مذهبی که بدترین نوع دیکتاتوری است واز لیبرال_دموکراسی غربی باید بگریزیم وآ ما آنچه که باید به دنبالش باشیم همان است که مردم کشورمان از طریق همه پرسی واقعی بما میگویند..
با تشکر از سایت کلمه برای مطالب روشنگرایانه، آقای شریف در مقالاتشان “لیبرال دموکراسی غربی” را در مقابل “بنیاد گرایی” (از هر نوع) قرار میدهند. لطفا برای روشن شدن ذهن خوانندگان توضیح دهید که برداشت شما از “لیبرال دموکراسی غربی” چیست.
مگر ترکیه، که شما به عنوان مثال مطرح میکنید، از همین “لیبرال دموکراسی غربی” بهره نبرده که توانسته حزبی مردم گرا و مطابق شرایط ملی و منطقهای خود را به حاکمیت برساند؟ مگر لیبرال دموکراسی غربی نیست که اجازه میدهد حزبی که اکثریت آرا را دارد به حاکمیت برسد ولی حقوق اقلیت کاملا حفظ شود؟ مگر در لیبرال دموکراسی غربی (در غرب) اگر حزبی مذهب گرا مثل ترکیه حمایت اکثریت مردم را بدست آرد نمیتواند به حاکمیت برسد؟
به غیر از لیبرال دموکراسی چه سیستمی میتواند حاکمیت مردم و انتقال صلح آمیز قدرت و حقوق اقلیت را تضمین کند، و چنانکه شما میگویید اجازه دهد گروههای سکولار، مذهبی، چپ، راست، و هر نظریه سیاسی دیگر آزادانه در بدنه اجتماع حضور یابند و فعالیت کنند؟ مگر حزب عدالت و توسعه ترکیه در یک نظام لیبرال دموکراسی به حاکمیت نرسیده؟ اگر چنین نیست، خواهش میکنم تعریفی از سیستم مطلوب مورد نظرتان ارائه فرمایید و تفاوتش را با لیبرال دموکراسی توضیح دهید تا به آگاهی ما کمک کنید. متشکرم.
از غزه و لبنان حمایت کند اما مردم خویش را از یاد نبرد، دست نظامیان را از حکومت کوتاه گرداند اما از اصول دموکراسی و احترام به رأی مردم عدول نکند، به کشتار مردم بیپناه فلسطین اعتراض کند اما مردم بیپناه خویش را در کوچه و خیابان به گلوله نبندد، به گوانتانامو و ابوغریب بتازد اما زندانهای مشابه دایر نکند، به اصول اسلامی پایبند باشد اما حجاب را اجباری نکند .
این سه یاد داشت خیلی خیلی جالب ومهم هستند خواهشا لطفا جون من هر سه تاش رو در یک ویژه نامه واسه تکثیر عمومی منتشر کنید
روزي كه مبارك رسما كنار رفت الله اكبر و مرگ بر ديكتاتور ساعت 10 شب فراموش نشه
آقاي موسوي عزيز ، فقط بگو كي بياييم ميدان تحرير تهران …
تنها با رعایت قواعد لیبرال دموکراسی میتوان از شرایط بغرنج فعلی رهایی یافت.به نظرمن آنچه تاکنون سبب شده ما به خواسته هامون نرسیم همین ترس از اصول نظام لیبرال دموکراسی است.به نظر میرسه برخی تحلیلگران جنبش سبز از خصلت ذهنیت دوآلیستی رهایی پیدا نکردن.البته در محتوای گفته های آقای شریف اعتقاد به اصول نظام لیبرال دموکراسی به چشم میخوره ولی دربکارگیری واژه ها همچنان نوعی ترس از این نظام رهایی بخش وجود داره.این البته به هیچ وجه به معنای کاستیهای این نوع نظامها نیست.ولی بشر تا امروز مدل بهتری برای حکومت پیدا نکرده.در واقع وقتی چرخ یک ماشین پنچره کل ماشین رو دور نمیندازن.
تازه این مقدمه ی سومه . ای خدا یعنی ما انقدر دو زاری مون کجه . مصری ها نه رهبر درست و حسابی داشتن نه پشتوانه ی خوبی .
اما ما که همچی داشتیم ( و داریم ) هنوز بس نشستیم . به نظر من جنبش فقط باید یه مقدمه و یه بیانیه و یه یادداشت داشته باشه :
خداوند سرنوشت قومی رو تغییر نمیده مگر آنکه خودشون سرنوشت خودشون تغییر بدن .
از لیبرال دموکراسی غربی بگریزیم و به چه رو آوریم؟ بیایید اینبار آگاهانه و بدون شعارهای کلیشهای دقت کنیم که دقیقا بدانیم به دنبال چه هستیم. بیائید به دنیای اطراف خود نگاه کنیم. جایگزین لیبرال دموکراسی غربی که حکومتی مطابق فرهنگ و شرایط ملی ما به ارمغان بیاورد چیست؟
در دنیای امروز لیبرال دموکراسی است که میتواند مثلا در فرانسه یک حکومت لائیک منطبق با خواست ملتش ایجاد کند و در ترکیه حکومتی اسلام گرا ولی دمکراتیک و مطابق فرهنگ و خواست ملت، که هم اعتقادات دینی مردم را زیر پا نگذارد و هم حافظ حقوق شهروندی و مدنی باشد. ما اگر از لیبرال دموکراسی بگریزیم یا باید دیکتاتوری سکولار داشته باشیم یا دیکتاتوری مذهبی. اگر مدل دیگری (برای مملکتی به وسعت و جمعیت و تنوع ایران) میشناسید و تجربه موفقی در جهان میتوانید نشان دهید لطفا ما را آگاه کنید.
خيلي خوشگل نوشتيد
ممنون
من نمی دانم آزادی خواهان ایران که به رجز خوانی افتاده اند در کجای صف آزادی خواهی قرار دارند. بابا همه ملت های عرب آزاد شدند و ایران هنوز دربند. ما فقط بلدیم خود را همیشه الگوی مردم بخوانیم آخر سر هم معلوم شود که ما در اول صف نیستیم هیچ که در ته صف هم نیستیم. اصلا به صف وارد نشده ایم. قبلا برایمان گفته می شد که اعراب ساده اندیش اند و فالن وبهامان. اما روز بروز آنها رشد کردند و ما ماندیم فقیر و گرسنه. دبی چنان و امارات چنین و کویت و…. هم که می دانید. اما اکنون که نوبت آزادی خواهی شده تونس آزاد شد . مصر و سوریه در حال آزادی و ما از همه طرف کلاه بر سر مان رفت. اگر جنبش سبز و رهبران آن این هم ترسود بودند چرا قدم جلو گذاشتند و خود را پیشرو معرفی کردند. بابا یک روز را روز خشم ایران تعیین کنید. چیزی دیگر برای ما نمانده است بجز مردن. دلمان برای مرگ هم تنگ شده. مرگ بر دکتاتور و مگر بر ترسو