» شهرزاد موسوی
حکایت نسلی که میرحسین را می شناخت؛ مناظره با احمدی نژاد کافی بود برا آنانکه نمی شناختندش
از جیبش کارت شناسایی تاکسیرانی بیرون می آورد و می گوید: من حاج حسین … هستم، عاشق اهل بیتم، می دونم چه کردند که قضاوت می کنی از ریش بلند و ظاهرم، نسل ما که از اول انقلاب به مهندس موسوی ارادت داشت. اما هرکس که او را نمی شناخت همان برنامه مناظره تلویزیونی با احمدی نژاد کافی بود که متانت و ادب مهندس دلش ببرد.
حسین زمان: زنجیر به پای هنرمندان زدن تدبیر نیست
تعداد زیادی از عزیزان در بند از دوستان و همفکران بوده اند و من برای ایشان احترام خاصی قائلم. من میرحسین موسوی را از زمان جنگ و دوره ای که خود یک رزمنده بودم می شناسم و به ایشان ارادت دارم و در صداقت و حسن نیت او هیچ شکی ندارم. تعدادی از این یاران در بند عشاق جوانی هستند که سالهاست از معشوق جدا مانده اند و در حسرت آنند که لحظه ای دستان یار را با مهر بگیرند و از زندگی مشترکشان لذت ببرند. سالهاست شیشه ها و میله ها لذت این عاشقی را از ایشان گرفته اند.
وقتی شرمنده بچه هایی هستی که منتظر لباس نو شب عیدند
نمی دانستم چه بگویم، از اینکه با فروشنده تند حرف زدم شرمنده بودم دلم می خواست گریه کنم برای پرنده ها، برای بچه هایی که منتظر لباس نو شب عیدند، برای پدرهایی که این روزها پول کافی ندارند، برای مرغ های مینا.
بافته های رنج؛ خدا تن آدم را سالم نگه دارد خرج خودم را در میاورم
ایستگاه سوم یا چهارم بودم كه كسی كنارم نشست، حركت تند و ریز دستانش چشمم را از روی صفحه کتاب به سوی خودش جلب كرد. آنقدر تند تند می بافت كه نمی توانستم چشم بردارم. یاد فیلم عصر جدید افتادم آنجا که آدم های داخل کارخانه مجبور بودند آنقدر تند کار کنند که انگار ذهن ها از کار افتاده و فقط دستها بود که حرکت می کرد.