سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » حکایت نسلی که میرحسین را می شناخت؛ مناظره با احمدی نژاد کافی بود برا آنانکه نمی شناختندش...
» تهران نوشت؛

حکایت نسلی که میرحسین را می شناخت؛ مناظره با احمدی نژاد کافی بود برا آنانکه نمی شناختندش

چکیده :از جیبش کارت شناسایی تاکسیرانی بیرون می آورد و می گوید: من حاج حسین ... هستم، عاشق اهل بیتم، می دونم چه کردند که قضاوت می کنی از ریش بلند و ظاهرم، نسل ما که از اول انقلاب به مهندس موسوی ارادت داشت. اما هرکس که او را نمی شناخت همان برنامه مناظره تلویزیونی با احمدی نژاد کافی بود که متانت و ادب مهندس دلش ببرد....


کلمه- شهرزاد موسوی: باران که می بارد، در و دیوار خاک گرفته و خاکستری تهران رنگ و رو می گیرد. انگار مردم شهر هم حال و هوای دیگری پیدا می کنند، چشمانشان برق می زند و صورتشان می خندد، شاید هم تمام اینها فقط تصورات کسی است که باران را دوست دارد.

کنار خیابان 17 شهریور، نزدیک میدان شهدا منتظر تاکسی می ایستم. در جلو سمند زرد رنگ را که باز می کنم صدای احسان خواجه امیری حال خوبم را خوبتر می کند: باران که می بارد تو می آیی/ باران گل باران نیلوفر/ باران مهرو ماه و آیینه/ باران شعر وشبنم و شبدر.

هنوز چند صد متری حرکت نکرده ایم که نگاه سنگین راننده را حس می کنم. به صورتش نگاه می کنم، مردی مسن با ریش بلند و جو گندمی اش به صورتم لبخند می زند و می گوید: انگشتر عقیق تان خیلی قشنگ است.

صبر نمی کند چیزی بگویم، انگشتری از دستش در می آورد و می گوید: نگینش زبرجد است. از پدرم به من ارث رسیده، روایت داریم از امام رضا که در دست کردن انگشتر زبرجد فقر را دور می کند.

لبخند می زنم، انگشترش را که حالا کف دست من است پس می دهم و تازه چشمم به دستهایش می افتد که پر از انگشترهای ریز و درشت است.

می گوید قابلی ندارد و انگشتر را از من می گیرد.

احسان خواجه امیری همچنان از باران می خواند: باران که میبارد تو در راهی/ از دشت شب تا باغ بیداری/ ازعطر عشق و آشتی لبریز/ با ابر و آب و آسمان جاری.

راننده دست راستش را جلو می آورد و می گوید: این که نگین یاقوت دارد را می بینی، این انگشتر را به عشق حضرت فاطمه دست می کنم، بعد انگشتر دیگری نشانم می دهد و می گوید: شرف شمس هم که امضای مولا علی است. این عقیق قرمز را هم یکی از دوستان از عربستان آورده به چند نفر سنگ شناس نشان داده ام می گویند در یمانی اصل است.

به انگشتر عقیق من اشاره می کند و می گوید: گمان کنم می دانم تو این عقیق سبز را به چه نیتی دستت می کنی.

لبخند می زنم و می گویم: رنگ سبز را دوست دارم.

می گوید از آن تسبیح شاه مقصود که دور دستت بسته ای مشخص است که رنگ سبز را دوست داری.

آستین مانتو را روی تسبیح می کشم و خودم را جمع می کنم.

از جیبش کارت شناسایی تاکسیرانی بیرون می آورد و می گوید: من حاج حسین … هستم، عاشق اهل بیتم، می دونم چه کردند که قضاوت می کنی از ریش بلند و ظاهرم، نسل ما که از اول انقلاب به مهندس موسوی ارادت داشت. اما هرکس که او را نمی شناخت همان برنامه مناظره تلویزیونی با احمدی نژاد کافی بود که متانت و ادب مهندس دلش ببرد.

حالا چشم های من هم مثل سقف آسمان چکه می کند و احسان خواجه امیری می خواند: از لحظه های تشنه ی بیداد/ تا روزهای با تو بارانی/ غم می کُشد ما را تو میبینی/ دل می کِشد ما را تو میدانی.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.