» شهاب طباطبائی

رمضان در زندان / خرما

ظرف غذا را کناری گذاشت. بغض کرده بود. تنهایی را با فکر دوستی و نزدیکی با او تحمل می کرد و حالا احساس غربت عجیبی می کرد. فقط سه تا خرما نبود که نبود، “ما به تو دل بستیم، چیزی که از تو نخواستیم. همه چیز را هم تحمل کردیم. سه تا خرما هم به ما ندیدی خدا؟ اشکالی نداره. خودت گفتی هرچقدر سختی بیشتر بشه بیشتر تحویل ات می گیرم. اینجوری؟! نخواستیم اصلا. …”