سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

رمضان در زندان / خرما

چکیده :ظرف غذا را کناری گذاشت. بغض کرده بود. تنهایی را با فکر دوستی و نزدیکی با او تحمل می کرد و حالا احساس غربت عجیبی می کرد. فقط سه تا خرما نبود که نبود، “ما به تو دل بستیم، چیزی که از تو نخواستیم. همه چیز را هم تحمل کردیم. سه تا خرما هم به ما ندیدی خدا؟ اشکالی نداره. خودت گفتی هرچقدر سختی بیشتر بشه بیشتر تحویل ات می گیرم. اینجوری؟! نخواستیم اصلا....


سید شهاب طباطبائی، عضو جبهه مشارکت و مسئول ستاد 88  که مدتی را در سال 88 در زندان و انفرادی به سر برد، در نوشته ای روان و خواندنی به ذکر خاطره ای از روزهای روزه داری در زندان پرداخته است.

این روزنامه نگار که دستی هم در داستان نویسی کوتاه دارد، در اینجا خودش را غایب کرده و از نگاه روایتگری بیرونی به تعریف داستان پرداخته است. داستانی با عنوان “خرما” که از فیس بوک وی به عاریت گرفته شده است. متن این نوشته را در ادامه بخوانید:

چهار سال گذشت، از بهترين ماه رمضاني كه دلم برايش تنگ شده. براي خرماهايي كه در يكي از روزهاي چهارسال پيش آمدند و رفتند و آمدند:

خرما

روزه گرفته بود، هنوز چند هفته اي تا ماه رمضان مانده بود. بين اين ديوارهاي بلند چسبيده به هم كه از صبح تا شب و از شب تا صبح كاري نداشت روزه مي گرفت به نيت آدم هايي كه دوستشان داشت و امروز به نیت برادرش.

نزدیک اذان ظهر بود. جوان بلندبالای موبور غذا را آورد. عدس پلو بود. خوشحال شد. امشب هم می توانست خرماهای کنار عدس پلو را با چای بخورد. افطار کاملی بود. لواش روی پلو را کنار زد. از خرما خبری نبود. دل اش به سه تا خرمای کنار عدس پلو خوش بود. انگار این دلخوشی هم به او نیامده بود. شروع کرد به غرولند. نه با خودش بیشتر با خدا. چند وقتی بود که احساس می کرد خیلی با او نزدیک و دوست شده و حالا تنها دلخوشی اش، سه تا خرمای ناقابل، را هم از او دریغ کرده بود.

ظرف غذا را کناری گذاشت. بغض کرده بود. تنهایی را با فکر دوستی و نزدیکی با او تحمل می کرد و حالا احساس غربت عجیبی می کرد. فقط سه تا خرما نبود که نبود، “ما به تو دل بستیم، چیزی که از تو نخواستیم. همه چیز را هم تحمل کردیم. سه تا خرما هم به ما ندیدی خدا؟ اشکالی نداره. خودت گفتی هرچقدر سختی بیشتر بشه بیشتر تحویل ات می گیرم. اینجوری؟! نخواستیم اصلا. …”

نشسته بود و از این حرف ها می زد با خودش، با خودش که نه با خدا. آنقدر غرق حرف زدن بود که صدای باز شدن در را هم نفهمید. “امروز آمار کمتر از تعداد بوده، شما هم که روزه هستی، به یه بنده خدایی غذا نرسیده. اشکالی نداره غذا رو برای اون ببرم؟” مرد جوان موبور چندان هم منتظر جواب او نبود، چون در همین حال که می پرسید ظرف عدس پلو را برداشت، “چه اشکالی داره، خوشحال می شم، ثواب هم می کنم.” برای آنکه سخاوتش را بیشتر نشان بدهد زورکی لبخندی هم زد . حالا کمی ترسیده بود، دوباره شروع كرد با خدا حرف زدن “خدایا ما دلمون پر بود یه چیزی گفتیم، اینقدر زود جوابمون رو دادی؟! حالا اگر گفته بودیم خوب بود زیادش می کردی؟ به این سرعت؟ صبر و تحمل به ما یاد می دی؟ قربونت ما اگر بخواهیم از تو یاد بگیریم که همه از گشنگی تلف می شن.”

بغض چند دقیقه پیش حالا پهنای صورت اش را پوشانده بود. در شرایطی بود که هر اتفاق کوچک، حتی اشاره نامفهوم یک نفر برایش تبدیل به بزرگترین نشانه ها می شد. گریه ها که تمام شد، همچنان مات و مبهوت به دری نگاه می کرد که کمتر از ده دقیقه پیش عدس پلوی بی خرمایی از آن وارد شده بود و بعد از چند دقیقه هم رفته بود. بیشتر از سرعت کار تعجب کرده بود. خدایا امتحان می کنی؟ چقدر؟ چندبار؟ چرا؟

نفهمید کی خواب اش برده، فقط وقتی از صدای باز شدن در بیدار شد فهمید که خواب بوده، پیرمرد ابرو پهن بداخلاق آمده بود، با ظرف غذا. “گفتن غذای شمارو برای کسی بردن. این تو آشپزخونه بالا اضافه بود.” همینطور که ظرف غذا توی دست های پیرمرد بود، لواش روی آن را کنار زد، مرد با تعجب نگاه اش می کرد. به سه تا خرمای درشت روی عدس پلو می خندید. پیرمرد رفت و او دوباره نگاهش به در افتاد. خندید. به خودش، به خرمایی که نبود و بود، به عدس پلویی که بود و نبود و بود. به ديوارهايي كه چشمش را به خيلي چيزها باز كرده بود.


یک پاسخ به “رمضان در زندان / خرما”

  1. یک دوست گفت:

    با سلام
    واقعا خاطره پر معنا و کاملا حقیقی چون در آن مکان و دور از همه چیز تنها با خدای خودت هستی و لحظه ای که فکرش را نمی کنی اتفاقی پیش می آد که باور نکردنیست