روایت دختر میرحسین و رهنورد از حضور در جشن پیروزی مردم؛ طفل گمشده شادی برگشت
چکیده :زهرا موسوی در روایت خود از لحظه هایی می گوید که به عنوان یک دختر زندانی سیاسی دلش به حضور مردم گرم تر شده و امید در باورش قد کشیده وقتی شعارهای مردمی را می شنید که هنوز نه تنها زندانیان و رهبران محصورشان را فراموش نکرده اند بلکه در لحظات شادی طلب آزادی آنان را می کنند....
زهرا موسوی دختر میرحسین و رهنورد از لحظه های حضور خود در شادی های خیابانی مردم پس از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری می گوید.
به گزارش کلمه، دختر نخست وزیر هشت سال دوران دفاع مقدس که در هفت ماه گذشته تنها دو بار آن هم تحت شرایط امنیتی شدید و در زمانی کوتاه توانسته پدر و مادر خود را ببیند این بار اما از لحظه هایی می گوید که به عنوان دختر زندانی سیاسی دلش به حضور مردم گرم تر شده و امید در باورش قد کشیده است آن هنگام که فریاد مردمی را می شنید که هنوز نه تنها زندانیان و همراهان محصورشان را فراموش نکرده اند بلکه در لحظات شادی طلب آزادی آنان را می کنند.
میرحسین موسوی و زهرا رهنورد بیش از دو سال است که در حصر خانگی به سر می برند. این حصر در شرایطی است که نه تنها خانواده حتی به درستی از وضعیت آن ها خبر ندارند که امکان ملاقات ها و تماس خصوصا برای دختران شان با محدودیت ها و سخت گیری های بسیار شدیدی همراه است.
به گزارش کلمه متن روایت زهرا موسوی از حضور در میام مردم را با هم می خوانیم:
برخلاف سرعت عمل محیر العقول در اعلام نتایج انتخابات دور دهم، خبرها در مورد این انتخابات قطره ای می رسد و چشم های ترسیده ی همه، نگران است که مبادا کسی خواب بماند و ناگهان نتایج عوض شود. اما برخلاف تردیدها و نگرانی ها، نتیجه دلخواه مردم اعلام و آقای روحانی با اکثریت آرا انتخاب شد تلویزیون خبر را پخش می کند. هنوز خبر تمام نشده جمله ها و اس ام اس های تبریک یکی پس از دیگری می رسند و همزمان صدای بوق ماشین ها از خیابان خبر از شادی و شعف مردم می دهد.
می خواهم همراه موج شادی باشم… از خانه به میان مردم میروم. تمام خیابان کیپ پر از ماشینهایی است که بوق های ممتد می زنند و شادی می کنند. گاهی در 4 سال قبل و گاهی در زمان حال غوطه ورم. مدام ذهنم پرواز می کند از شب انتخابات 4 سال پیش به امسال و باز از امسال به آن سال تلخ غم بار. به صدای خسته بابا وقتی ساعت 3 نصفه شب که به خانه آمد و گفت دیگر همه ی راه ها بسته است. از سکوت مرگبار صبح در خیابانها. از اشک ها و خشم ها. به پاسداری ای نوبتی مان در آن شب های ملتهب در خانه ، به میدان آزادی، به عاشورا، به25 بهمن و حصر، این دوسال، جانبازان جنبش، شهیدان…
صحنه ها، مثل یک فیلم سریع از جلوی چشمم رد می شوند. نگاه میکنم دو طرف خیابان مردم ایستاده اند. خانمی بنفش پوش شیرینی پخش می کند و از ته دل میخندد. به سراپای سبز پوشم نگاه می کند و می گوید این شیرینی هم سبز سبز است خوردن دارد. مردم شادی میکنند اما بهت زده اند. انگار بعد آن اتفاق های سال های قبل هنوز باور نکرده اند که نقاش انتخاب خودشانند. با رنگ های ارغوانی و سبز که قرار است این بار منتخب خودشان اجرای امور را به دست بگیرد. خوشحالند بهم لبخند میزنند. اما مثل پرنده هایی هستند که در قفس بازمانده ولی پرواز یادشان رفته باشد، هی به در قفس نگاه کنند. طول میکشد که یادشان بیاید می شود پرواز هم کرد و شاد هم بود. و بال ها را بهم زد. پر من باز ولی رفته زیادم پرواز…
تا به میدان … برسم کم کم جمعیت با شورو شادی به هم نزدیک شده است. چشم ها، صداها، دل های دردمندی که اکنون به وجد آمده اند. یک بغض فرو خورده ناگهان سر باز می کند. اول بی کلام و تنها جیغ های بلندی که فقط یک ایرانی می تواند بفهمد چه معنایی دارد. این جیغ یعنی دردمندی. جیغ یعنی کلامی نیافته ای تا دردت را با آن بیان کنی. جیغ یعنی یک حس عجیب! و بعد جیغ ها تبدیل به صدای گفتگویی آرام شده و باز کم کم زمزمه ها بلند می شود و افراد پراکنده جمع تر و جمعیت هم بیشتر. سر که می گردانم عکس های آقای روحانی خاتمی عارف هاشمی در دستها بالا می رود می چرخد. چه قدر خوب که بعد از مدتها اطرافم پر از آدمهایی ست که شاد بودند. صورت هایشان میدرخشید. مهربان بودند. دستها اول آرام و بعد از سر شوق به هم می خورد: روحانی زنده باد خاتمی پاینده باد. روحانی روحانی پیروزیت مبارک! راستی هم آدم در انتخاب شاد است. با اختیار و اراده اش اوج می گیرد خودش می شود، وقتی که دیده شود خوانده شود. از آدم انتخاب را که بگیرند چه می ماند؟ با خودم فکر میکنم تازه این انتخاب هم باز محدود بود، ناقص بود. یک روز راحتمان نگداشته بودند. باز همین روزها هزار بار حرفها عوض می شد هی تهدید بود هی خطر رد صلاحت بود. به گناه یاد کردن و یاد شدن نام [سران فتنه!] در جلسات انتخاباتی.
چه شد که با همه تمهیدات و با همه دلنگرانیها و نشانه ها، طفل گمشده شادی برگشت؟ چه بازی زیبایی در زمین حریف انجام شد. یک داور بزرگ هم ناظرش بود. دستی از بالا همان دست بالای همه دستها بیآنکه بدانیم مهربانانه سوقش داد. این اجر صبر، راستی، ادب و اخلاق بود… جمعیت فریاد می زد عارف متشکریم، عارف متشکریم. شعارها در حمایت آقای روحانی و تبریک و شاد باش پیروزی کم کم سمت و سو می گیرد و شدید تر می شود. برق دوربین های ماموران امنیتی از بالای پشت بام مسجد سر میدان دیده میشود، آنها هر موقع عصبانیند از شادی مردم عکس می گیرند همانطور که از خشمشان. اما این صداها را بلند می کند: زندانی سیاسی آزاد باید گردد با ریتمی پر از هیجان که مرتب شدید تر می شود.
در دلم غوغاییست. زندانی سیاسی … کسی نمیداند که فرزند یک زندانی سیاسی در بین جمع تا چه حد از شنیدن این شعار دلش گرم می شود باز بلند تر و بلند تر… دست می زنند و انگشت های پیروز را با مچ بندهای بنفش و سبز بالا می گیرند. در دلم می گویم شاید فرزندان زندانیان سیاسی دیگر هم در این جمعند، یعنی کاش باشند تا کمی دلشان مثل دل من خنک و آرام شود. به دوستانم فکر می کنم که این سال های همدردی یافته ام. آنها که بیگناه دلسوزی در زندان دارند، کمی هم اینسو و آن سو را دقیق تر نگاه می کنم تا ببینم آیا کسی نگاهش شبیه نگاه من پر از دلتنگی هست؟ به نظرم می آید انگار اینجا همه همین بلای ما را کشیده اند! همه، دلتنگ هایی هستند که امشب شادند. از سویی صدایی بلند فریاد می کشد موسوی موسوی! صداهای اوج می گیرد از کنارم میگذرد و یک موج می شود دور تا دور میدان یکپارچه نام مردی را فریاد می زنند که صبورانه 4 سال تهمت و زجر و توهین و هزار نگفته را تحمل کرد چون خط قرمزش مردم بودند. به لب های فرو بسته و نگاه سبز مهربانش، در مصیبت های متعدد این سال ها فکر می کنم و به صبر صبر صبر گفتنش و به مادرم که آب رفته است! مردم در اوج شادی راه رفت و آمد را باز گذاشته اند تا شادیشان مخل آسایش دیگران نشود. مردمی که توهین دیده خس و خاشاک شمرده شده و زخم خوردند. مشتی خس و خارم به یک شعله بسوزان! اشک می ریزم. اشک خوشحالی… گوشه های دلم شاد نیست مادر و پدرم تنها اسیرند. اما از این خوشحالی پیروزمندانه خوشحالم. از لبخندهای خالص از شعف دست ها و صداها …
روزهای زیادی بود که احساس تنهایی رنجمان می داد. مدام سوال می کردم آیا یاد مردم هست که در کوچه ای باریک در غمی سنگین در پشت درهای امنیتی در پشت میله و بند و بست در کنار بدترین مردمان جهان مرد و زنی به جرم دوست داشتن همین مردم زندانیند؟ به جرم تعهد و دردمندی برای این کشور، در هفت ماه تنها دوبار ما را دیده اند و روزها در سکوت مرگبار خانه ای دور از چشم تنها حادثه مهم زندگیشان بهم خوردن صدای زنجیرهاست و یا احتمالا صدای رد پا و صحبت زندانبانان؟ که از حق تلفن و دوا و درمان محرومند؟
کجایند کسانی که همچون ما خواهان آزادی شان نباشند؟ به ماه ها انفرادی مظلومانه آقای کروبی فکر می کنم. به جمع برمی گردم: موسوی کروبی آزاد باید گردد. دوباره صداها اوج گرفته است. یاد ستاد مرکزی و خیابان شیخ هادی می افتم و شعارها یی که اولین بار 4 سال پیش آنجا شنیده بودم.
اکنون ناباوریم باوری سبز شده است. کاش مامان و بابا اینجا بودند و میشنیدند اینهمه محبت را که فریاد می شد، ریتم پیدا می کرد و اینبار به خلاف روزهای درد آور سال 88 با لبخند پیروزی شیرین و زیبا می شد. آنها مهربانند و مهربانی را هم خوب می شناسند. و امشب جشن مهربانیست. باید در این شرایط باشی و ببینی تا چه حد پر از وجد و تشکر می شود همه وجود آدم. این سر دلدادگی است. از دو سوی میله و زندان. دلم می خواست از همه آنها که فریاد می زدند تشکر کنم ای کاش این صداها از درها و میله های اختر رد می شد از پشت پنجره های تاریک خانه ای که آقای کروبی در آن زندانی ست میگذشت. از میله های اوین، از رجایی شهر کرج، از زندانهای بی عاطفه 4 گوشه کشور، همه آجرهای هر زندان که درآن اسیری بیگناه به بند کشیده شده باشد. صدای شادی انتخاب شادی حس آزادی. صدای مادرم در گوشم میپیچد که آهنگ فرهاد را با خود زمزمه می کند.
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
از توی زندون
به آن ماه که زندانی ای را از زندان بیرون خواهد کشید … با خودم می گویم ماه اینجاست. به تعداد همین مردمی که من در دل تنگم در روزهای سخت بیخبری از پدر ومادر و در فشار بغض دلتنگی و نگرانی، بیت وجه دیده بودمشان و سرگرم زندگی … گاهی دلم می گرفت در این تنگنای سوزان که بودیم. آنها در سکوت تنهایمان نگذاشته بودند. امروز واقعا باور کردم سکوت سرشار از ناگفته هاست. همانطور که 4 سال قبل پدر و مادر تلخکامی وفای به عهد را و امانت داری را به خوشی بنده وار برگزیده بودند. بله بله ماه اینجاست نه یکی بلکه هزاران ماه. دلم روشن میشود. هر طرف که نگاه میکنم هر صورتی ماهیست که طلوع کرده است در پوشش سبز و بنفش و رنگ رنگ. باز فریاد ها بلند می شود یکی میگوید موسوی موسوی رایتو پس گرفتم و باز فریادی بلند تر: ندای آقا سلطان رایتو پس گرفتم. برادر شهیدم رایتو پس گرفتم. با جمع فریاد میزنم در بهار آزادی جای شهدا خالی و جای شهدا چه سبز بود در شبی پر از ماه.















من هنوز باور نکردم اون شب چه اتفاق بزرگی افتاد، اکثر قریب به اتفاق شعارها برای میرحسین و رهنورد و کروبی و زندانی ها و شهدا بود
من با این نوشته زیبا گریستم و خوشحال شدم که شما متوجه شدید مردم شما و والدین عزیزتان را از یاد نبرده اند. در.د بر شما
جنبش سبز زنده است میرحسین پاینده است
البته خانم زهرا رهنورد و آقای کروبی هم در دل ما جای دارند
فقط اشک ریختم…. همین
خانم موسوی عزیز! کاش آنجا که در رواق هنر ایستادیم و نام موسوی را فریاد کشیدیم هم بودی و میدیدی چگونه در ساختمانی که پدرت ساخته بود برای آزادیش فریاد کشیدیم! سلام ملت ایران را به او برسانید
دیر نخواهد بود روزی که او به میان ما خواهد آمد، این صبر و امید را از او یاد گرفتیم
یادمون نرفته خواهرم ..اشک تو چشمام جاریه که اینها مینویسم ،مگه ما بیمعرفتیم که اینجور باشیم ما رای دادیم و با این مطالبه که موسوی و کروبی آزاد شود ما رای دادیم که به گفته پدر سبز ما: عزت ما باز گردد ….ما رای دادیم تا گروه بندی ها حذف شود …ما رای دادیم تا ادب مرد به ز دولت او باشد… و ما رای دادیم که دل موسوی و کروی بدست بیاریم ..شما هم میدونید در چه فشاری بودیم منو با پای شکسته بردن و به جرم اینکه فیسبوک متن زدم و تو تظاهرات رشت بودم و زنگ خارج ازکشور زدم ،نمیخوام بگم چه ها کردیم ولی انقدر حمایت کردیم تو اون دنیا حداقل به موسوی و کروبی بگیم شما پشت ما بودید ما هم تا جایی ادامه دادیم و به قول استاد شاعر فرامرز مسرور ماسالی: مرگ من هم…. سفری هست…بر خط روئیدن …..سبز خواهم بود….سبز خواهم ماند…
خانوم موسوي عزيز ما هم همراه شما خواسته مان آزادي جناب آقاي موسوي عزيز است اميدوارم كه با آزادي اين بزرگمرد تاريخ دوباره به خيابانها بريزيم و جشن و پايكوبي كنيم به اميد آن روز
موسوی خیلی بزرگتر از چیزی است که ما میدانیم
جلسه پرسش و پاسخ روحانی رئیس جمهور منتخب با خبرنگاران رو از شبکه خبر نشون میداد که آخر جلسه یک مرد بلند داد زد که “”روحانی یادت باشه، میرحســین باید باشه”” که صدا برای 2ثانیه قطع شد ولی وقتی وصل شد صدای تشویق خبرنگاران بود و لبخند روحانی
زهرا جان .جمله جمله دردهایت را که می خواندم چشمانم می بارید… عزیزم بدان که در هر لحظه این سالها به یاد پدرت و مادرت و کروبی عزیز بودیم و اکنون که این اتفاق بزرگ بالاخره افتاد و حکومت رای مردم را پذیرفت بر همه ما پر واضح بود که 4 سال پیش تقلبی بوده آنقدر بزرگ که جلو بزرگی راستگویان علم شود! اما چه ساده بودند و کوته فکر و نمی دانند که عزت و ذلت دست خداست . گاهی شبها خواب می بینم که خبر برداشتن حصر پر شده و همه نمی دانیم چطور به تهران بیایمم و میر را ببینیم . اگر میرمان را دیدی به او بگو ما هر لحظه دلمان آنجاست و زبانمان به دعا که اللهم فک کل اسیر … اللهم اصلح کل فاسد من امور مسلمین … اللهم اشف کل مریض
زهرا جان يه لحظه فکر نکن مردم عزيزان دربند را فراموش کرده اند . خدا را شاهد مي گيرم در اين چهار روزي نبود که به شهداي 88 و رهبران در حصرمان فکر نکنم . ما هم با شما اشک ريختيم و براي آزادي عزيزانمان دعا کرديم
اشکام بند نمیاد،
ما ملتِ قدرنشناسی نیستیم
و هیچی رو هم یادمون نرفته
اونشب داد زدیم که اینو ثابت کنیم،
یا حسین میر حسین خواهرم رییس جمهور ما هنوز میر عزیزمان است شاید چهار سال سکوت کردیم ولی لحظه ایی از قلبمان بیرون نرفتید اگر تماس داشتید سلام ما را به ایشان برسانید
خیلی تاثیر گذار بود امروز کنفرانس مطبوعاتی دکتر روحانی بود در اخر یکی از خبرنگاران حرف دل ملتو زد”روحانی یادت باشه موسوی باید باشه”فقط از خدا میخام نه تنها میر حسین و کروبی ورهنورد بلکه تمام اسرای سبز ازاد بشن.ما مردم هیچ وقت فراموش نمینیم رییس جمهور منتخبمان میرحسین است.. دراین انتخابات هم رفتیم نوشتیم روحانی تا بخوانند موسوی
ب امید ازادی
ادم اين حرفا رو مي خونه گريش ميگيره
ما همه با شما هستيم
“”پر من باز ولی رفته زیادم پرواز””
روز اعلام نتیجه 92 همدان از خوشحالی منفجر شد 4سال بود مردم رو اینطوری شاد ندیده بودم همه با هر سن و سال و با هر رنگ لباس چهره های متفاوت و نه یکدست که از ته دل شاد بودن تجربه فراموش نشدنی ای کاش ویدیو این خوشحالی رو هم در سایت میگذاشتید اما با این همه خوشحالی که داشتند نمیدانستند چطوری خوشحالیشون رو بروز بدهند و فقط بوق میزند و داد و فریاد و گهگاهی شعر زندانی سیاسی و میرحسین و کروبی
اون شعر بالا که خواهرم زهرا موسوی ذکر کردن این از یاد رفتن شیوه خوشحالی کردن رو به یادم آورد
اگر امروز رای ما خوانده شد بخاطر پایمردی میرحسین وکروبی و رشادت رهنورد است… مردم ما این را فراموش نکرده و نخواهند کرد وجشن واقعی روزیست که همه زندانیان سیاسی و رهبران دربندمان را در میان مردم ببینیم
یک یا حسین تا میرحسین
انشالا اولین خبر مفرح بخش آزادی این مرد بزرگ ایران باشد
زهرا جان عزیزم خوندم و اشک ریختم خوندم وسوختم خوندم وبا گریه لبخند زدم
عزیزم خدا شاهده که تو تمام این چهارسال یک لحظه از فکر رئیس جمهور عزیزم مهندس موسوی میر صبور وبا ادب ومتانتم بیرون نرفتم ولی خودت بهتر شاهد بودی که چه ظلم هایی بر ما رفت ونتونستیم دم بزنیم به قول خودت تمام این مدت سکوتمان بدتر از صد فریاد بود من با اینکه روز انتخابات هم نتونستم از فکر خون شهدای عزیز جنبش سبز ومهندس موسوی وخانم رهنورد وهمه زندانیان جنبش سبز که به خاطر ما 4سال عذاب مداوم رو تحمل کردن بیرون بیام وپا رو دلم بذارم وبرم رای بدم وبا اینکه رای ندادم ولی تمام لحظه به لحظه اون روز رو داشتم دعا میکردم امید مردمی که بازم ناامید نشدن وراه مبارزه رو انتخاب کردن وپای صندوق رای رفتن ناامید نشه وباز خیانت نبینن و به محض اعلام پیروزی دکتر روحانی تو بهت بودم نمیتونستم باور کنم مردم بالاخره پیروز شدن همون طور که خودتم به زیبایی لحظه لحظه آنچه بر ما گذشت رو بیان کردی ولی بعدش دیگه نتونستم تو خونه بند بشم سریع خودم رو به مردم رسوندم ووقتی اون جمعیت عظیم رو دیدم انگار گمشده ام رو بعد از سالها پیدا کردم اصلا حال خودم رو نمیفهمیدم واولین شعارهایی که تو ذهنم اومد خواسته قلبیم بود واون هم آزادی موسوی وکروبی وهمه زندانیان سیاسی
خیلی ها الان هم میگن روحانی رو هم نمیذارن کار کنه ولی من به همشون میگم من هیچ توقع بالا وفوق العاده ای ازش ندارم همین قدر که بتونه موسوی وهمه زندانیا رو آزاد کنه واین بار سنگین عذاب وجدان رو از رو دوشمون برداره برای من کافیه
اينجا تو اين هوا كه گاهى اميد تزريق ميكنه گاهى نااميدى، اينجا تو اين هوا حواسم پيته، حواسم هست به شعله هاى اميد تو دلم!
رييس جمهور سبز مون از كمت خسته شديم
واستاديم تا برگردى و لبخند و به لبامون برگردونى
زهرا جان عزیزم خوندم و اشک ریختم خوندم وسوختم خوندم وبا گریه لبخند زدم
عزیزم
خدا شاهده که تو تمام این چهارسال یک لحظه از فکر رئیس جمهور عزیزم مهندس
موسوی میر صبور وبا ادب ومتانتم بیرون نرفتم ولی خودت بهتر شاهد بودی که چه
ظلم هایی بر ما رفت ونتونستیم دم بزنیم به قول خودت تمام این مدت سکوتمان
بدتر از صد فریاد بود من با اینکه روز انتخابات هم نتونستم از فکر خون
شهدای عزیز جنبش سبز ومهندس موسوی وخانم رهنورد وهمه زندانیان جنبش سبز که
به خاطر ما 4سال عذاب مداوم رو تحمل کردن بیرون بیام وپا رو دلم بذارم وبرم
رای بدم وبا اینکه رای ندادم ولی تمام لحظه به لحظه اون روز رو داشتم دعا
میکردم امید مردمی که بازم ناامید نشدن وراه مبارزه رو انتخاب کردن وپای
صندوق رای رفتن ناامید نشه وباز خیانت نبینن و به محض اعلام پیروزی دکتر
روحانی تو بهت بودم نمیتونستم باور کنم مردم بالاخره پیروز شدن همون طور که
خودتم به زیبایی لحظه لحظه آنچه بر ما گذشت رو بیان کردی ولی بعدش دیگه
نتونستم تو خونه بند بشم سریع خودم رو به مردم رسوندم ووقتی اون جمعیت عظیم
رو دیدم انگار گمشده ام رو بعد از سالها پیدا کردم اصلا حال خودم رو
نمیفهمیدم واولین شعارهایی که تو ذهنم اومد خواسته قلبیم بود واون هم آزادی
موسوی وکروبی وهمه زندانیان سیاسی
خیلی ها الان هم میگن روحانی رو
هم نمیذارن کار کنه ولی من به همشون میگم من هیچ توقع بالا وفوق العاده ای
ازش ندارم همین قدر که بتونه موسوی وهمه زندانیا رو آزاد کنه واین بار
سنگین عذاب وجدان رو از رو دوشمون برداره برای من کافیه
بزرگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــترین و اولین دلیل رایم به دکتر روحانی آزادی رهبران سبز و زنداندانیان سیاسی بود .دکتر روحانی ما منتظریم “الوعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده وفا”
.عالی بود من هم با خواندن این متن اشک ریختم امیدوارم هرچه زودتر شاهد آزاد شدنشان باشیم.
نمیدونم تو این مدت چی به شما و خونوادتون گذشت ، فقط میدونم خیلی سخته خیلی زیاد
خواهر عزیزم با افتخار سرت و بالا بگیر و به داشتن پدری استوار و مادری جسور افتخار کن این روزها تموم خواهد شد و غرور اون باقی خواهد ماند .
میدونم در دلت غوغایی ست ، به لحظه دیدار فکر کن به شبی پر از هزاران ماه. .
سرتان سلامت.به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا.
البته آنهایی که شعار دادند ندای آقا سلطان رایتو پس گرفتیم لابد یا نمیدانند ویا از یادبرده اند که ندا آقا سلطان اصلا در انتخابات 88 شرکت نکرده بود و رای نداده بود ولی مظلومانه کشته شد , کاش یادی میشد از شهیدان بزرگوار و آگاهی چون محسن روح الامینی و سهراب اعرابی و . . . .
…فقط گریه کردم..نمیدونم چرا وقتی یاد 88 می افتم فقط گریه میکنم با اینکه اون سال من فعالیت انتخاباتی نداشتم و فقط نظاره گر بودم
اون فرد از طرف مشایی بوده و قصد تخریب داشته
ولی خودشونم میدونند ملت چی میخوان
امید زندست
صرفنظر از گریه و آه و ناله و زجه و دعا و امید و آرزو که همه و همه ارزشمند میباشند .مبارزه با دیکتاتور ادامه دارد .بزرگواران ما خانم رهنورد مهندس موسوی آیت الله کروبی معلمین عصر و نسلی هستند که درگیر استبداد قانونمند فقه و فقیه اند .آنها پیرو سرور آزادگان امام حسین و شاگردان راستین مکتب قرآنند .دوستشان داریم و بی تردید آزادیشان را از زندانبان بزرگ با توسری و پس گردنی پس خواهیم گرفت .آنچه که مهم است و میبایست همگی تمرکز مبارزاتی خویش را به آن معطوف نگاه داریم اصلاح قانون اساسی در جهت ستاندن قدرت از دست یک فرد میباشد. تا این گونه مسائل از قبیل دروغ و تقلب و کتک و فحش و شکنجه و زندان و تجاوز و کشتار جنبه قانونی خود را از دست بدهد. نباید فراموش کنیم که طبق قانون اساسی تمام ارکان کشور در دستان ولایت مطلقه فقیه است و این تمرکز بی عقل و منطق در قانون اساسی کشور و ملت ما را به جنون رسانده.خانم موسوی با خواندن این مطلب ارزو کردم خداوند شرایطی در کشور ایجاد کند تا قوه مقننه از نمایندگان شایسته برخوردار گردد و آنگاه شما نماینده محبوب و عاقل و با شعور و کاردان ما در ان پارلمان باشید. انشاءالله.
و اینک صبح در راه است
سرمون بره ایمانمون نمیره … ایمان به اونهایی که پای مردمشون هستن …. یادم میاد مردی که اونشب داد می زد بلند فریاد بزنین، مطمئن باشین موسوی و کروبی و رهنورد میشنوند …. دمش گرم، الان می فهمم چی می گفت ….. … زهرا موسوی و معصومه کروبی و ….. ما یاد پدر و مادرتون هستیم .
نمی دونم چی بنویسم، فقط اینکه امیوارم به زودی آزادی آقای موسوی و کروبی عزیز و همه ی زندانیان سیاسی را در کنار خونواده های صبورشون جشن بگیریم. اگه آقای روحانی واقعا کاری در این جهت بکنه باید بدونه همه ی ما همیشه پشتش هستیم و حمایتش می کنیم. امیدوارم بتونه از این فرصت استفاده کنه. امید به آینده این روزا دوباره مردم را زنده کرده. خدا کمکش کنه…
واقعا همین طوره.. اگر مقاومت این عزیزان نبود، معلوم نبود بازهم چه صحنه آرایی هایی طراحی می شد.
باید با طمانینه خواسته بعدی رو به پیش ببریم: آزادی زندانیان سیاسی و رفع حصر
خوشحالم که با همه تردیدها خودم را راضی کردم بار دیگه پای صندوق رای بروم. آقای روحانی این همه شادی و امیدی که در دل مردم نشسته بار سنگینی بردوش شماست .نا امیدمان نکن نکند بار دیگر احساس کنیم بازی خوردیم؟
اشک میریزم و تنها به مردی می اندیشم که به خاطر دفاع از حق مردم وطنش و به خاطر عزت و شرف مردم الان در حصر به سر می برد.انسانهایی که دینشان را به دنیا نفروختند.انسانهایی که در حصرند اما گویی در کنار همین مردمند.مردم در هر کجا که می توانن نامشان را فریاد میزنند و خواهان آزادی آنها هستند.مردم در انتخابات شرکت کردند تا بار دیگر بتوانند صدای سبز میرحسین عزیز و کروبی را بشنوند.صدایی که تنها به خاطر گرفتن حق پایمال شده ی این مردم بلند شد.و تا ابد در جهان طنین انداز خواهد بود.به امید آزادی همه ی زندانیان آزاده.
خدا رو شکر!
زهراي عزيز أولين خواسته ما أزادي ميرحسين و رهنورد است. أميدوارم هر چه زودتر چشمتان به ديدارشان روشن شود. پيمودن اين مسير براي مردم ايران جز با استقامت و مردانگي اين عزيزان ممكن نبود. برايشان ارزوي سلامتي دارم. ما هم مثل شما دلتنگشان هستيم
سلام
خیلی وقته که وقت نکردم بیام تو کلمه البته برام می اومد . خوشحالم که رویکرد کشور عوض شد. خوشحالم که احمدی نژاد خبیث تمام شد، انشاء الله بزودی همه زندانیان آزاد خواهند شد.
احمدی نژاد مهره ای سوخته است که کسی او را تحویل نمی گیرد. اگر عکس او را در کنار دکتر روحانی دیده باشید قیافه بسیار بدی داشت چهره اش بسیار نامتعادل به نظر می رسید. فکر می کنم حال روحیش اصلا خوب نیست. او به کشورما خیانت کرد. به خون شهیدان ما، به جوانان ما و به دانشگاهیان دانشجویان و اساتید خیانت کرد. او نباید می آمد و نباید می آوردنش. او با تقلب آمد و با بیچارگی خواهد رفت از طرف همسر شهید کربلای 5
جا دارد به بیتی از شعر خودم اشاره کنم که پس از سال 88 نگاشتم و هنوز توفیق چاپ نیافتم و شاید با توجه به مضامین هرگز هم نتوانم داخل کشور منتشر کنم:
/.همبند من در راه میهن صبر کن/ همرزم من ارض و سما را سبزکن/ دست بده بر دست من تا بی کران/ راه داریم تا به فتح آسمان
خیلی خوب…خیلی گریه کردم…چقدر سختی کشیدیم این 4 سال…تقریبا مرده بودیمم
من فقط و فقط اشک ریختم . به امید آزادی رهبرامون و اسرای سیاسی
تقدیم به میر حسین عزیز که همچو مولایمان مهدی(ع) فرجش را به انتظار نشسته ایم
تو به فصل بهار می مانی سبز سبزی همیشه خندانی
من کویرم در انتظار توام ای هوای قشنگ بارانی
مردم بارای دادنشان ثابت کردندبیشتروبهترازخیلی ها می فهمند. میرحسین مگر چه میخواست ؟اطلاعیه شماره 17را یکبار دیگر بخوانیم.
دلم تنگه خیلی، کاش آزاد شن
زهرا جان با خوندن این متن تمام تنم لرزید.با اینکه رای ندادم(چون با وجودی که صفحه ی رای شناسنامم پر از مهره، ولی 4سال پیش باخودم عهد کردم که دیگه تو هیچ انتخاباتی شرکت نکنم).ولی برای اعلام نتایج انتخابات آروم و قرار نداشتم.خدا رو شکر.
توی اصفهان چند روز پیش از انتخابات توی مراسم تشییع آیت الله طاهری که جمعیت زیادی حضور داشتند شعارهای ضد احمدی نژادی و همینطور جنبش سبزی سر می دادند. ا
دیدار دو رییس جمهور(فعلی و منتخب) رو دیدید. برای اولین بار بود که احمدی نژاد رو اینطوری میدیدم.تو تموم این سالها همیشه مقتدرانه و با یک اعتماد به نفس بسیار کاذب حرف میزد،به خودش و حرفهاش(دروغ هاش)ایمان داشت. ولی دیروز وقتی کنار آقای دکتر روحانی نشسته بود،کز کرده بود گوشه کاناپه و دستاشو به هم می مالید،چهرش ، چهره ی ی آدم شکست خورده بود،دیگه از اون اعتماد به نفس،اقتدار ساختگی و سبک خاص و مزخرف حرف زدنش خبری نبود،دیگه باور کرده بود که اینجا آخر خطه،فهمیده بود که باید دمش رورو کولش بزاره و با حقارت بره ،نمیدونم شاید هنوزم باورش نمی شد که وقتشه خودش و تمام کسانی که بدون بلیط سوار این اتوبوس شده بودند باید پیاده بشند!!
ب
تبریک می گم به خانواده موسوی و گاه به حالشان غبطه می خورم وقتی به این فکر می کنم که در صحنه تاریخ شاید زمانی در اینده در کتاب های دانش اموزان ایران زمین نام میر حسین موسوی به عنوان یک الگو و اسطوره یاد شود به سان بزرگانی چون امیر کبیر و یا سرداران مبارز به سان ستارخان و باقر خان و بسیاری انسان های ازاد و ازاده که تاریخ ایران زمین به خود کم ندیده خوشا به حالتان میر حسین شما پدر همه مایی شما نماد مایی
به شما افتخار می کنم
فقط اشک ریختم …
خدا رو شکر پیش میر عزیز بی ابرو نشدیم
زهرای عزیز ،بلبل عاشق، تو عمر خواه که آخر باغ شود سبز و سرخ گل به برآید
غمت نباشه عزیز ان شاالله این غصه هم سر میاد به زودی. مهری که از شما نازنینان به دل نشسته حتی به روزگاران هم زدوده نخواهد شد
با هر عقیده ای باشه، حرف حق زده و دمش گرم. صداش هم از تلویزیون به وضوح شنیده شد. تلویزیون وقت نکرد قطعش کنه.
وقتي ميديدم مردم عكسهاي تبليغاتي ميرحسين را چهار سال در پستوهاي خانه نگه داشته بودند تا روزي با اقتدار آنرا در خيابانها به اهتزاز در آورند، عشق ميكردم از اين همه فهم و صبر و اميد. از اينكه ميرحسين امد و در در اين بلبشو اخلاق را زنده كرد و راه سبز اميدي پيش روي ما گشود كه هميشگي است.
او به ما گفت كه اگر چه مبارزه مقدس است، اما دائمي نيست. آنچه دائمي است زندگي است. راه سبز اميد را بايد زندگي كرد.