تبریک به بانوی در حصر؛ رهنوردی به منهج زهرا (س)
چکیده :تصویر مجسمه میدان مادر را در مقابل دیدگان مادر قرار داده ام و کنارش شعری نوشته ام: میدان مادر اینک، باشد تجسم غم / از دیدگان آن مام، ریزد ترنم نم / پرسد ز حال نقاش، کو آن هنر ور عشق / گویم حکایت حصر، گرییم هر دو با هم / از روز این روایت، گشته خموش و رخ زرد / استاده راست قامت، هر چند گردنش خم...
کلمه – محمدصالح نقره کار:
عجب تقارن فرخنده ای است، روز مادر و روز معلم. که این هر دو جلوه هایی از ربانیت الهی را در این کره خاکی نمایندگی می کنند و در قاموس دین مبین، قدر می بینند و بر صدر می نشینند… نه آنکه اخم بینند و در حصر نشینند!
داغ هجران را فقط، چشیدن، یارای ادراک است و باقی، روایتی است نه چندان قرین باحق. نمی دانم اکنون مادر و معلم قصه ما چه می کند؟!
“همراه با قیام موسی “است یا “همگام با هجرت یوسف”؟ همسان “میدان مادر” غبار تاریک زمان بر تارک زیبایش نشسته یا همچنان “راه زینب” را مشق می کند و “طلوع زن مسلمان” را به انتظار می نشیند؟!
هر چند دل زمانه و من، هر دو گرفته؛ اما یاد مادر نقاش مهر و صورتگر عطوفت، انگار بال و پر دارد و هم دوش خیالم پرواز می کند.
…به رسم هر ساله در این روز، که شاخه گل سرخی برایت می آوردم، بر سر عهد خویش بوده ام اما…
شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت
در این وانفسای سه سال فراق، از پشت دیوار آهنین آن زندان، سهم تو یک دنیا جفا و حق من، یک شاخه از شجره مبارکه صبر است. راستی کلام نبی رحمت را که یادم دادی: “ان نساء ریحانه، لیست بقهرمانه” را از پشت این دژ سیاه و آهنین بارها برایت خوانده ام. پشت در آمدن های این سالها، جز من ، برای دیگر دلواپسان خانواده هم سوژه تکراری است. یادم می آید که به زبان مولانای بزرگ می خواندی:
ما در این دهلیز قاضی قضاء
بهر دعوی الستیم و بلاء
کلک رفتارت همچون بوم نقاشی هایت، تابلویی است که با جانم مخاطبه دارد. نجوای کلام مصمم و شور انگیزت در پاسخ به خبرنگار (کریستین امانپور) که سوال کرد الگوی شما در فعالیت انتخابات “میشل اوباما”ست؟ و تو با افتخار گفتی از آغازین روز حیات اجتماعی ام تا کنون، الگوی من “زهرای اطهر” است که اخلاق را و مصالح مردمان را نمایندگی می کرد و در قامت یک زن سلحشور و آزادیخواه، با تفرعن و زیادت خواهی ها به مقابله برخاست و ظلم را تاب نیاورد… و در این ایام مبارک به ولادت خیر النساء، طنین آن کلام، برای من دل شکسته بهجت آفرین است.
خوبی هایت، حق مداری هایت، پاکی هایت، نخواستن هایت، زهد پیشگی هایت، دست گیری هایت، دلسوزی هایت، که حتی در حبس و حصر هم تمام شدنی نیست، تحفه ای از دیار اختر است که مهمان خیالم می شود.
گاهی عزیزی می گوید با کتاب “حجاب، پیام زن مسلمان” تو پوشش اسلامی را برگزیده و دیگری می گوید اولین زن مبارز پیش از انقلاب که جامعه زنان را آگاه کرد تو بودی؛ تاثیر کلام و دامنه فعالیتت که بغض رژیم ستمشاهی را علیه تو برانگیخت و زندگی مخفیانه و هجرت را به تو تحمیل کرد، حرف خیلی از قدیمی هاست. دوستی می گوید بعضی آثار انقلابی و اسلامی ات در امریکا و اروپا دهها بار چاپ شده و مورد اقبال زنان اسلامی و روشنفکران دینی و انقلابیون قرار گرفته است. دانشجویت از دلسوزی های مادرانه ات می گوید. همکار سابق دانشگاهت با بغض می گوید تنها من شاهدم که تو پس از 10 سال ریاست دانشگاه، همه حقوق و مزایایت را هدیه برای ساخت مسجد دانشگاه کردی و اطرافیان می گویند به تنهایی یک موسسه سیار خیریه بودی.
با همه شدائد، هنوز برای نیازمندان فامیل نگرانی و دلت برای ایتام و مستضعفین می تپد و از زندان هم تاکید بر تکمیل نمازخانه پرورشگاه می کنی. پس از 3 سال ندیدن تو، در اولین ملاقاتی که آماج احساس و عاطفت بود،از ادای دین به دیگران گفتی و دلواپسی عزیزان. توصیه ات را به یاد آوردم که هماره می گفتی اگر مردم عرض نیازی به شما داشتند مبادا از خواسته مردم ملول شوید.این ها پیک خداست و محک ایمان.نعمت خداست.فرصتش را زایل نکنید حتی اگر به روی خوش نشان دادنی باشد.
و مادر بزرگ چه زیبا از سعدی حکیم، شاهد می آورد که:
گرت ز دست بر آید چو نخل باش کریم
ورت ز دست نیامد چو سرو باش آزاد
من که فضای عرفانی زندان تو را میقات عشق و عطش قرب می دیدم برایت خواندم”
خلاص بخش خدایا همه اسیران را
مگر کسی که اسیر کمند زیبائیست
و حضرت مولانا را شاهد می گرفتم و می خواندم که:
هر کجا که میر دل دارد بساط
هست صحرا گر بود سم الخیاط
هر کجا که یوسفی باشد چو ماه
جنتست ار چه که باشد قعر چاه
راستی! خبر داری؟! طی همین سالهای ابتلاء، 2 پدر بزرگ در فراق سوختند و پر کشیدند و مادربزرگ دریادل هم، عجیب، بارانی و طوفانی است. هر چند صبور و با استقامت می نماید،اما چشمان به در دوخته اش، این ایام، دیگر توان پنهان کردن اشکهای هجران زده و دردمند را ندارد. برایش می خوانم:
بشکند حصر عزیزان غم مخور
سر رسد دوران هجران غم مخور
کم فروغ ار خانه ات گردیده، صبر
باز گردد رونق آن غم مخور
ای که حلمت چون گلستان خلیل
دیگ صبرت را بجوشان غم مخور
شاهد اشکت ندارد تاب حزن
کن مدارا بهر یزدان غم مخور
تصویر مجسمه میدان مادر را در مقابل دیدگان مادر قرار داده ام و کنارش شعری نوشته ام:
میدان مادر اینک، باشد تجسم غم
از دیدگان آن مام، ریزد ترنم نم
پرسد ز حال نقاش، کو آن هنر ور عشق
گویم حکایت حصر، گرییم هر دو با هم
از روز این روایت، گشته خموش و رخ زرد
استاده راست قامت، هر چند گردنش خم
خواب مادر بزرگ در شب ولادتت را به یاد می آورم که دیده بود قرآنی به او هدیه می دهند و تعبیر او را در روزی که به عنوان خادم القران، مورد تقدیر قرار گرفتی. مرور می کنم که بیان داشت فرزندانم را با زمزمه قرآن بزرگ کرده ام و آرزو داشتم زندگی آنها در راه قرآن باشد.
نمایشگاه نقاشی های انقلابی ات که برای اولین بار به خواسته استاد محبوبت، دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد برگزار شد و تشویق های دوراندیشانه استاد… و تلاشت برای تبلیغ اندیشه های استاد شهید آیت الله مطهری و دکتر شریعتی؛ دیدارهایت با امام راحل و خاطرات خوشی که از سلوک پدرانه او نقل می کردی.
پای ثابت تشییع جنازه شهدا بودی و ما را که کودک بودیم به همراه خود می بردی تا قدر و قداست خون شهید را از کودکی بشناسیم.
روزی 17ساعت مطالعه و گونی های کتاب و جهادت برای دانستن در خانه ای که هیچ زینتی جز کتاب در آن نبود را وقتی که با زبان قران و روایات با من مخاطبه می کردی، در ذهن خود تجسم می کنم. یادم می آید که از نوجوانی ات، پدر بزرگ به خاطر برخورد با مستشاران امریکایی و مقابله با رژیم شاه از ارتش اخراج شد و تو به خاطر تامین معیشت خانواده از 19سالگی معلمی پیشه کردی،اما هیچگاه قلم و کتاب را زمین نگذاشتی و تنگناهای مالی هم نتوانست خوشه چینی از خرمن اندیشه را از تو دریغ کند و رصد بالابلندها را از تو مضایقه نماید.
مرور می کنم سخن جناب احمد شاملو را که در نمایشگاه مجسمه های آهنین تو که با نمادهای عاشورایی همراه بود، خطاب به مادربزرگ گفت: “دختری که آهن را چنین رام می کند تا بار اندیشه و پیامش را حمل کند، می تواند دنیا را تکان دهد”
یاد چادر مندرسی می افتم که تنها میراث خواهر مظلومه ات و محبوب ترین چیزها نزد تو بود. خواهری که روز عروسی اش، روز پروازش بود و هنگام پر کشیدن، چادر نمازش را برای تو یادگار گذاشت تا سر هر نماز،او را یاد کنی و برایت، پرچم اجابت باشد.
اصرارت بر ساده زیستی که حتی حاضر نبودی در خانه ات مبل و صندلی وارد شود و از اشرافیت و خوی برخاسته از آن بیزاری می جستی و دمپایی های دیرپا و دیرینه ات را حالا بیشتر درک می کنم. تو خود را پرورده بودی که نداشتن و نخواستن را در سویدای وجودت نهادینه کنی و این اولین منزل آزادگی است.
نیک می دانم حصر سزاوار تو نبوده و جای تو در کنج آن دیوارهای قطور نیست که “حصر چنین زوج نه کاری است خرد”. عدالت نیست که مهربانی مادرانه ات و اندیشه والایت دریغ شود که:
عدل چهبود، وضع اندر موضعش
ظلم چهبود، وضع در ناموضعش
عدل چهبود، آب ده اشجار را
ظلم چهبود، آب دادن خار را
این روزها برای کاهش آلامت، به توصیه خودت، ذکر یونسیه را زیاد می خوانم و دعایی که همسر عارفت برای فرج و گشایش دوست می دارد هماره زمزمه می کنم “یا من تحل به عقد المکاره، یا من یفثأ به حد الشدائد، یا من یلتمس منه المخرج الی روح الفرج، ذلت لقدرتک الصعاب و تسبب بلطفک الاسباب”
و امروز که روز فاطمه، مادر عدالت خواهی، معلم مدرس کرامت و آزادگی و استاد منش “لا تظلمون و لا تظلمون” است، من، … هر چه که باشم، کتک خورده، زندان انفرادی چشیده، برکنار شده، محروم گشته، محکوم گردیده، فحاشی شنیده… با همه انچه این سالها بر ما روا انگاشته شد، می خواهم به تو از این راه دور تبریک بگویم! و روایت آفتابگردان، این پای ثابت نقاشی هایت را به رسم هدیه، تقدیم کنم:
یک آفتابگردان، سر زد به کوی اختر
غایب بدید عشاق، الا یکی صنوبر
از اهل کوچه پرسان، با حالتی مکدر
بشنید شرح هجران، بفسرده شد سراسر
از خانه ای قدیمی، گفت و صفای مادر
یک بانوی دلاور، چون “زهره” تابد اخگر
“میر”ست در زنخدان، سقای جام و ساغر
در “کوکب” جمالش، دارد امید داور
در گل ستان عشقش، “زهرا” و “نرگس” تر
در طالع همایون، امید و حوض کوثر
مظلومیش چه شرحیست، یک مثنوی مطول
گویا حکایت او، چاهست و آه صرصر
صبر است بر مصائب، اعلی جهاد اکبر
این حکم و رایت اوست، تدبیر دادگستر
نقل از وبلاگ نویسنده














هر کجا که میر دل دارد بساط
هست صحرا گر بود سم الخیاط
هر کجا که یوسفی باشد چو ماه
جنتست ار چه که باشد قعر چاه
سلام بر بانوی سبز و سلام بر مرد ادب؛ معلم اخلاق و ادب در سیاستورزی و بازداشتشدگان حقد و کینهی فرزندان یزید و معاویه