سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » نامه فخرالسادات محتشمی پور به دختر رهبری؛ بدون لکنت زبان در برابر ستمگران...
» چرا باید رهنورد در حصر باشد و زهر کینه بر جان او و فرزندانش بنشیند؟

نامه فخرالسادات محتشمی پور به دختر رهبری؛ بدون لکنت زبان در برابر ستمگران

چکیده :من یک مادرم و نیک می دانم در چنین روزی وقتی که نه تنها دیدار بلکه شنیدن صدای فرزندان از مادر دریغ شود چه حالی خواهد داشت؟ اگر نمی دانی بپرس از آمرینی که رهبران خدوم جنبش سبزی را که متعلق به کثیری از مردم ایران است، به حصر غیرقانونی کشیده اند که چرا باید بانو رهنورد در حصر باشد، چرا از دیدار فرزندانش در این روز و روزهای دیگر محروم است و از این فاجعه بارتر، چرا با یک تلفن ناتمام زهر کینه و خشم مأموران اطلاعاتی به جان او و فرزندانش می نشیند؟!...


فخرالسادات محتشمی پور در نامه ای خطاب به بشری خامنه ای، دختر مقام رهبری، به شرح گوشه ای از آنچه بر منتقدان آیت الله خامنه ای می رود پرداخت.

به گزارش نوروز، همسر مصطفی تاجزاده در این نامه که به مناسبت روز زن و ولادت زهرا نگاشته شده از دختر رهبری خواسته است تا بیشتر در مورد آنچه بر خانواده های زندانیان سیاسی می رود بخواند، و از وی پرسیده است:” براستی چرا باید زنان شما از موهبت خانواده ای گرم و برقرار برخوردار باشند و زنان منتقدانتان آواره به اصطلاح دادسرا و دادستانی و دادگاه باشند برای جرائم ناکرده همسرانشان؟”

محتشمی پور که خود نیز مدتی در انفرادی سپاه به سر برده با اشاره به این نکته که ساواک با خانواده زندانیان سیاسی و حتی براندازان و خرابکاران کاری نداشت به مقایسه برخوردهای صورت گرفته با خانواده های زندانیان سیاسی در دو رژیم پرداخته و می نویسد: “همسران و مادران و فرزندان زندانیان سیاسی رژیم گذشته که عزیزانشان توسط ساواک به قساوت تمام شکنجه و آزار شدند، هرگز قادر به درک درد امروز ما نیستند. چرا که جنس این درد تنها فیزیکی نیست تنها جسم را صدمه نمی زند، روح و روان را پریشان می کند این شکنجه های سپید که ساواک آن را نمی دانست. از مادرت بپرس دخترم نیک می داند که ساواک را با خانواده زندانی سیاسی که خرابکارش می خواند، کاری نبود و حتی کوچکترین تلاشی برای ایجاد فشار روانی روی خانواده ها مبذول نمی داشت. چه رسد به ممنوع الخروج و ممنوع التحصیل و ممنوع الاشتغال و ممنوع المعامله و ممنوع و ممنوع و ممنوع کردن و تهدید کردن و ارعاب کردن و احضار کردن و بازداشت کردن و محکوم کردن! می دانم که آقایان از این قیاس ها ناخشنودند اما چه باک ما برای اصلاح ناگزیر از پرده برداری هستیم اما این پرده ها آن چنان پوسیده اند که خود تصاویر پشت شان را به خوبی نمایان می کنند.”

این عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت در پایان نامه خود آورده است:”شنیده بودم که در حوالی شما نیز تکثر افکار و تضارب آراء هست و برخی کمی تا قسمتی جرأت عرض اندام و ابراز وجود و اظهار نظر در برابر بعضی های دیگر را دارند. خواستم حجت تمام شود، خدا کند که بشود!”

متن این نامه در ادامه می آید:

به نام خدا

سلام دخترم. روزت و روز ولادت بانوی ستم ستیز و افشاگر قدرت پرستان، زهرای اطهر(س) بر تو مبارک.

روز زن و روز مادر و ولادت حضرت زهرا (س) و نیز روز معلم همگی بهانه های خوبی هستند که یک زن –مادر- معلم، قلم به دست بگیرد و برای هرکسی که می تواند حامل پیامی باشد، بنویسد!

من یک زنم بشری خانم خامنه ای! زنی که درست دیشب هم زمان با ولادت بانوی دو عالم فاطمه زهرا (س) حبس غیرقانونی همسرش به جرم نقد قانونی و مشفقانه نظامی که خود در شکل گیری آن سهم و نقش داشته است، چهارساله شد! زنی که مرداد ماه همین سال به اصطلاح حماسه اقتصادی- سیاسی، حصر غیرقانونی همسرش در زندان سه ساله خواهد شد و روز بیستم همین اردیبهشت باشکوه روزه داری اعتراضی او برای همه حق کشی ها و بی عدالتی ها و اعمال غیرقانونی در موردش، دو سال و نیمه می شود. من یک زنم و روز زن قرار است بر من مبارک شود در حالی که همسرم را تنها هر هفته دقایقی از پشت شیشه های دوجداره می توانم ببینم و صدایش را از طریق گوشی که گوش های نامحرم نیز شنوای غیرمجاز آنند، بشنوم! و دراین عید هم چون اعیاد پیشین از همین اندک نیز دریغ داشته می شوم.

من یک زنم! زنی که هنگام جاری شدن خطبه عقدمان بزرگی ما را توصیه به «سازش» کرد که امروز نامش را به ناروا اسباب بزرگی خویش می کنند و مرامش را فرومی گذارند! من یک زنم با همه عواطف و احساس و شرایط و ملزومات زنانگی که برای متحجرین قابل فهم نیست. همان ها که عمری است نام فاطمه لقلقه زبانشان است و از او هیچ نمی دانند و اگر می دانستند تبعیض را با افتخار بر زنان سرزمینشان روا نمی داشتند. من زنی هستم که کوشیده ام الگوی زندگی خویش را براساس آموزه های همه دوران کودکی و بزرگسالی سرور زنان دو عالم فاطمه (س) قرار دهم و تا جان در بدن دارم دست از حمایت همسرم و مطالبه همه حقوق انسانی، شرعی و قانونی اش برندارم.

با همان برهان قاطع که مادرمان زهرا، خیر کثیری که مودّتش اجر رسالت است، با خورندگان حق خود و حق شویش احتجاج می کرد: براستی چرا باید زنان شما از موهبت خانواده ای گرم و برقرار برخوردار باشند و زنان منتقدانتان آواره به اصطلاح دادسرا و دادستانی و دادگاه باشند برای جرائم ناکرده همسرانشان! و دخترش زینب را الگوی خویش قرار داده ام که در برابر ستمگران آلوده دست به خون اهل بیت، زبانش هرگز به لکنت نیفتاد. زینبی که سر بالا گرفت و یزیدیان را در همان بارگاه طاغوتی خودشان رسوا کرد!

و من یک مادرم! مادری که چهار سال است سعی می کنم دردهای خویش را پنهان کنم تا دل نازک فرزندانم بیش از این رنجه نگردد. هرچند ما را بیت الاحزانی نیست که در زمان ذبح ارزش های انسانی و اسلامی و انقلابی مان توسط نااهلان و نامحرمان بدان پناه بریم و زار بگرییم اما شب، خود موهبتی است برای پناهنده شدن به آغوش همیشه گشاده معبودی که عالم اسرار است و شنوای بینا و به درستی که نیکو انتقام گیرنده ای است. باری من یک مادرم. مادری که درد دوری از همسر را همزمان با زخم های پی در پی به روحش با هجوم سپاه ابلیس بر زندگی فرزندانش تاب آورده است.

خوب است بخوانی آن چه بر خانواده زندانی خاص بیت شریف رفته است تا اگر تاکنون ندانسته ای بدانی که چه می گذرد در آن حوالی! من یک مادرم و نیک می دانم در چنین روزی وقتی که نه تنها دیدار بلکه شنیدن صدای فرزندان از مادر دریغ شود چه حالی خواهد داشت؟ البته مادران جوان هنوز وقت لازم دارند تا این حس و حال را عمیقا درک کنند اما اگر نمی دانی بپرس از آمرینی که رهبران خدوم جنبش سبزی را که متعلق به کثیری از مردم ایران است، به حصر غیرقانونی کشیده اند که چرا باید بانو رهنورد در حصر باشد، او که حق بسیار بر گردن همه ما زنان انقلابی دارد با نوشته های روشنگرش و حق بسیار برگردن جامعه علمی و فرهنگی مان دارد با تحقیقات و پژوهش ها و هنرمندی هایش و حق بسیار بر مردمان ستم دیده این سال هایمان دارد با همراهی هایش و حق گویی هایش، چرا از دیدار فرزندانش در این روز و روزهای دیگر محروم است و از این فاجعه بارتر، چرا با یک تلفن ناتمام زهر کینه و خشم مأموران اطلاعاتی به جان او و فرزندانش می نشیند؟!

از آمران اعمال همه شرایط غیرقانونی بر فرزندان سبز ایران زمین که به ستم گرفتار بند و حبس و حصرند بپرس که چرا فرزند تاجزاده و تاجزاده ها از دیدار پدر محرومند و چرا فرزند دور از وطن ممنوع الخروج، و در واقع ممنوع الورود شده تاجزاده حتی از شنیدن صدای گرم پدر محروم است. این همه بدعت در اجرای قانونی که فی نفسه معیوب است و نیازمند اصلاح اما نیم بندش هم به منصه عمل در نمی آید از کدام ذهن و اندیشه اهریمنی بیرون می تراود و به زبان کدام انسان بوی از انسانیت نابرده ای انشاء می شود؟ مگر می شود انسان بود و عواطف انسانی را نادیده گرفت؟ مگر می شود مسلمان بود و در ایام عید و سرور مسلمین کام را بر مردمانی از جنس خود و از قوم خود و از کیش خود تلخ کرد و این همه نامردمی را بر مظلومین روا داشت؟!

من یک مادرم بشری جان و درد مادری را که روز عید فرزندش از غصه انفرادی بابا به خود می پیچد خوب می فهمم. شاید تو آن گونه که باید این دردها را نشناسی اما مادرت و همه زنانی که زمانی همسر زندانی سیاسی بوده اند، باید دردآشنا باشند! از آن ها بپرس تا برایت وصف کنند عمق فاجعه را. اما نه، این توصیه نابخردانه ای است! همسران و مادران و فرزندان زندانیان سیاسی رژیم گذشته که عزیزانشان توسط ساواک به قساوت تمام شکنجه و آزار شدند، هرگز قادر به درک درد امروز ما نیستند. چرا که جنس این درد تنها فیزیکی نیست تنها جسم را صدمه نمی زند، روح و روان را پریشان می کند این شکنجه های سپید که ساواک آن را نمی دانست. از مادرت بپرس دخترم نیک می داند که ساواک را با خانواده زندانی سیاسی که خرابکارش می خواند، کاری نبود و حتی کوچکترین تلاشی برای ایجاد فشار روانی روی خانواده ها مبذول نمی داشت. چه رسد به ممنوع الخروج و ممنوع التحصیل و ممنوع الاشتغال و ممنوع المعامله و ممنوع و ممنوع و ممنوع کردن و تهدید کردن و ارعاب کردن و احضار کردن و بازداشت کردن و محکوم کردن! می دانم که آقایان از این قیاس ها ناخشنودند اما چه باک ما برای اصلاح ناگزیر از پرده برداری هستیم اما این پرده ها آن چنان پوسیده اند که خود تصاویر پشت شان را به خوبی نمایان می کنند.

بشری خانم خامنه ای!

من یک همسرم و یک مادرم و یک فرزند! فرزندی که این روزها در ایام که به نام مادر نام گذاری شده کمتر سراغ او می روم برای این که خاطر عزیزش را که به شادی ما شاد است و غصه های ما دل نازنینش را پاره پاره می کند، مکدر نکنم. مادری که خود روزی همسر یک زندانی سیاسی بود و غصه های خود را در ازای راحت فرزندانش پنهان می کرد و در خلوت خویش اشک می ریخت و دردها را به جان می خرید تا شویش در راه حقی که گام گذاشته استوار بماند. حالا مادر به من می گوید: این روزها را ما هم داشته ایم دخترم. می گذرد! به خدایشان واگذار کن! و من نالان می گویم: مادر هرگز روزگار شما چون روزگار ما نبوده است. چرا که شما و زندانیان سیاسی که به واقع برانداز سلطنت بودند، از یک حکومت دینی و از مدعیان عدالت علوی زخم نخوردید. و ما در حالی که فقط زبان به نقد گشوده ایم چنین ظلمی را زیاده از آن چه شما دیدید، تحمل می کنیم.

من یک فرزندم. فرزند یک زندانی سیاسی! اما درزمان حبس پدر سن من کم تر از آن بود که اینک خاطرات بی واسطه ای از آن دوران برایم باقی مانده باشد. آن چه می دانم همه آن است که مادر گاه و بی گاه و این روزها بیشتر برایم نقل کرده است. بشری جان توهم یک فرزندی ولی فرزندی متولد روزهای فراغ بال و راحت خیال، فرزند روزهای خوشه چینی انقلاب که درد زندانی بودن پدر را نداشت و ندارد. اما من با وجود این که خاطرات اندکی از آن روزها دارم، نشانی از درد در وجودم باقی است. مادر می گوید این چال روی گونه چپ جای میخی است که روزی از روزهای پی جویی های کار پدر توسط او، مرا مجروح کرده است. آری دخترم درد در هنگام تبسم بر صورت من نقش می بندد درست از همان قسمت چال گونه چپ و بدین سان به یاد می آورم که «خلق الانسان فی کبد» اما این روزها نشان درد در چهره و اندام و حتی بیان و گفتار آدم هایی که من در حوالی اوین و پلاک 100 و دیگر زندان ها و در حوالی دادگاه و دادسرا می بینم آن چنان عمیق و گویاست که هرگز جای انکار باقی نمی گذارد. این دردها در بعضی از ما به سرطان منجر شده اما سرطان هم دیگر درد بی درمانی نیست. درد بی درمان امروز ما درد هجران است. کز نیستان تا مرا ببریده اند، وز نفیرم مرد و زن نالیده اند! درد امروز ما بی اخلاقی است که پلیدی های نشخوار شده در دهان بی خردان به ناحق برکشیده را به سطح جامعه می پراکند و تعفن ناشی از آن تنفس را برای همه مان دشوار کرده است. درد بی وجدانی آدم هایی که ارز مرجع را به جای خرید دارو به خرید اتوموبیل های لوکس اختصاص می دهند تا چپاولگران دستشان بازتر باشد و کلیه فروشان صفشان طویل تر شود. درد ما همان ختم بر قلوب و سمع و ابصار است دخترجان! و این دردها را تنها خدا درمان کردن می تواند.

و من فرزند- همسر- مادر این مرقومه را برای تو فرزند- همسر- مادری از نسل نو نگاشتم تا یادآور شوم که هر یک از ما در جایگاهی که هستیم نسبت به جامعه خود و مردمان خود مسئولیت و تکلیف و وظیفه داریم چه رسد به این که آقازاده باشیم و دستمان به کسانی برسد که کار به دستشان است و امرشان مطاع است حتی برای قانون گذاران و حتی قانون گریزان! خواستم یادآور شوم که فردا روز جزای همه ماست نه فقط فرودستان جامعه و رعیت که دسترنجشان سفره اغنیا را رنگارنگ کرده است و رأیشان زینت حکومت ها بوده است و حضورشان مایه انبساط خاطر و رضایت ملوک! شنیده بودم که در حوالی شما نیز تکثر افکار و تضارب آراء هست و برخی کمی تا قسمتی جرأت عرض اندام و ابراز وجود و اظهار نظر در برابر بعضی های دیگر را دارند. خواستم حجت تمام شود، خدا کند که بشود!

فخرالسادات محتشمی پور

همسر آزاده دربند سید مصطفی تاجزاده (زندانی خاص جمهوری اسلامی)


6 پاسخ به “نامه فخرالسادات محتشمی پور به دختر رهبری؛ بدون لکنت زبان در برابر ستمگران”

  1. ايراني گفت:

    درايت به خرج دهيم،‌ ديوانگان را از عرصه قدرت كنار بزنيم.

  2. فرزند ایران گفت:

    در برابر شکوه و عظمت این زن این مادر این انسان سر تعظیم و فروتنی فرو می آورم … مردمان ام بیداری بیداری بیداری گرچه جان فرسا اما نهفته در جوهره انسانی مان … زمان باز کردن چشمان نیمه بازمان فرا رسیده … موسم تغییر موسم پرسش از خودمان … بیداری بیداری بیداری … آه از تاریکی تاریکی تاریکی …

  3. ساره گفت:

    منتقد ؟ يا برانداز ؟

  4. علی گفت:

    من مادر ندارم بهترین درودها و بهترین ارزوها را برای شما سید السادات از خداوند منان دارم در غم و اندوه شما بدانید خواب و خوراک ندارم

  5. هموطن گفت:

    سلام و درود بر شما شیر زنان و انسانهای آزاده
    سرکار خانم محتشمی پور به زنانی چون شما افتخار می کنم و از شما درس می گیرم
    آنچنانکه می دانید یاد و نام شما و همسر آزاده اتان هرگز از یادمان نمی رود و هرچند از راه دور اما ای بزرگواران ما را در کنار خود و با خود بدانید و ما مردم با شما در این دردها و ظلم ها شریکیم
    به قول دکتر : آنها از فکر تو می ترسند
    عمر ظلم و ستم کوتاه خواهد بود به یاری خدا
    ان شاءالله به زودی زود این زندانهای ظلم و ستم پایان خواهند یافت

  6. ناظر گفت:

    تلاش رژیم ستم شاهی در جهت تبدیل مخالف به موافق بود یا حداقل به دست آوردن سکوت آنها . چرا که اکثریتی قابل توجه از عوامل رژیم گذشته خیر کشور و مردم آن را میخواستند . حتی شاه سابق هم سلطنت بر مردمی فقیر و عقب مانده را افتخاری برای خود نمیدانست . مقامات رژیم سابق واقع بین بودند و نه متوهم به غیر از شاه که زمانی با واقعیت مواجه شد که دیر شده بود . اما امروز واقعیات چنان تلخ است که حاکمیت در مواجهه با آن هم خود را فریب میدهد وهم سعی در فریب مردم دارد . واقعیاتی که با فرو بردن سر به زیر برف هم دست از سرت بر نمی دارد .