سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » شادی زندانی است/ شعری از مصطفی بادکوبه ای...

شادی زندانی است/ شعری از مصطفی بادکوبه ای

چکیده :زندانی‌ام، تمام/ آن سوی میله‌های جهل/ طفلی نشسته بود،/ -با موهای براق و چشمانی سیاه / در صدایش «طرب مولانا»/ در نگاهش «خرد فردوسی»/ و در دستش «پرچم ایران»/ می‌گفت می‌برندش هر دم به محبسی/ در کنج کنج این دیار/ گه گوشه اوین/ گه دشت گوهر کم کردهٔ «گوهر دشت»/ گه بیدادگاه «عادل آباد»/ گه خشک رود «کارون»/ و گاه قطعه انحصار «قزل حصار»/ پرسیدمش زنام/ می‌گفت: «شادی‌ام»/ گمگشته نیستم،/ زندانی‌ام، تمام ...


مصطفی بادکوبه‌ای، شاعر معاصر که سال گذشته در دادگاهی به ریاست قاضی صلواتی به سه سال حبس تعزیری و پنج سال محرومیت از شعرخوانی در انجمن‌ها و سه میلیون ریال جریمه نقدی محکوم شده در شعری تازه گفته است: پرسیدمش ز نام/ می‌گفت: «شادی‌ام»/ گمگشته نیستم،/ زندانی‌ام، تمام…

به گزارش کلمه، مصطفی بادکوبه ای، طی سال های گذشته در انتقاد از محمود احمدی نژاد شعرهای فراوانی سروده. او پس از اعتراضات مردمی به اعلام نام محمود احمدی نژاد به عنوان برنده انتخابات خرداد ۸۸، شعرهایی نیز در حمایت از جنبش سبز، جنبش اعتراضی مردم، سرود. دو شعر “فتنه گران” و همچنین “وطن” که توسط خود او و در جلسات شعرخوانی خوانده شده بود، با استقبال مردم و کاربران فضای مجازی و شبکه های اجتماعی رو به رو شد.

به گفته ی مصطفی بادکوبه ای، استاد بی‌بدیل شعر و ادب و پژوهش معاصر ایران دکتر شفیعی کدکنی می‌فرمایند: «طفلی به نام شادی… دیری است گم شده است» و حالا این شاعر زندانی نیز در همین مضمون شعری سروده که در آن شادی گم گشته را ردیابی کرده است.

این سروده که در اختیار کلمه قرار گرفته به شرح زیر است:

زندانی‌ام، تمام

آن سوی میله‌های جهل

طفلی نشسته بود،

-با موهای براق و چشمانی سیاه –

در صدایش «طرب مولانا»

در نگاهش «خرد فردوسی»

و در دستش «پرچم ایران»

می‌گفت می‌برندش هر دم به محبسی

در کنج کنج این دیار

گه گوشه اوین

گه دشت گوهر کم کردهٔ «گوهر دشت»

گه بیدادگاه «عادل آباد»

گه خشک رود «کارون»

و گاه قطعه انحصار «قزل حصار»!

پرسیدمش زنام

می‌گفت: «شادی‌ام»

گمگشته نیستم،

زندانی‌ام، تمام

فرودین ماه ۹۲

زندان اوین


یک پاسخ به “شادی زندانی است/ شعری از مصطفی بادکوبه ای”

  1. ناشناس آشنا گفت:

    “روزگاری غریبی است نازنین”
    چه باید کرد ؟
    چه باید گفت؟
    که زبان فلج است از تکرار.
    “عشق را در پستوی خانه پنهان باید کرد”
    یا در حصر!
    یا در زندان!