فاطمه زهرا؛ از بستر بیماری تا ملکوت
چکیده :من آنچه شرط بلاغ استبا شما گفتم.اما مىدانم خوارید و در چنگال زبونى گرفتار.چكنم كه دلم خونست؟و بازداشتن زبان شكایتاز طاقتبرون!و نیز مىگویم براى اتمام حجتبر شما مردم دون!بگیرید!این لقمه گلوگیر به شما ارزانىو ننگ و حق شكنى و حقیقت پوشى بر شما جاودانى باد.اما شما را آسوده نگذارد تا بآتش افروخته خدا بیازارد!آتشى كه هر دم فروزد و دل و جان را بسوزد.آنچه مىكنید خدا مىبیند.و ستمكار بزودى داند كه در كجا نشیند.من پایان كار را نگرانم و چون پدرم شما را از عذاب خدا مىترسانم.بانتظار به نشینید تا میوه درختى را كه كشتید بچینید و كیفر كارى را كه كردید به بینید ...
سیدجعفر شهیدی
هجوم به خانه پیغمبر
«و انه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى» (على علیه السلام)خانه عایشه ماتم كده است.على (ع) فاطمه عباس زبیرفرزندان فاطمه حسن حسین دختران او زینب و ام كلثوم اشك مىریزند.على بهمكارى اسماء بنت عمیس مشغول شست و شوى پیغمبر است.در آن لحظه هاى دردناك بر آن جمع كوچك چه گذشته است؟خدا مىداند.كار شستشوى بدن پیغمبر تمام شده یا نشده بانگى بگوش مىرسد:الله اكبر.
على به عباس:
-عمو.معنى این تكبیر چیست؟
-معنى آن اینست كه آنچه نباید بشود شد ” 37 ” دیرى نمىگذرد كه بیرون حجره عایشه همهمه و فریادى بگوش مىرسد.فریاد هر لحظه رساتر مىشود:
-بیرون بیائید!بیرون بیائید!و گرنه همهتان را آتش مىزنیم!دختر پیغمبر بدر حجره مىرود. در آنجا با عمر روبرو مىشود كه آتشى در دست دارد. -عمر!چه شده؟چه خبر است؟
-علىعباس و بنى هاشم باید به مسجد بیایند و با خلیفه پیغمبر بیعت كنند!
-كدام خلیفه؟امام مسلمانان هم اكنون درون خانه عایشه بالاى جسد پیغمبر نشسته است.
-از این لحظه امام مسلمانان ابو بكر است.مردم در سقیفه بنى ساعده با او بیعت كردند.بنى هاشم هم باید با او بیعت كنند.
-و اگر نیایند؟.
خانه را با هر كه در او هست آتش خواهم زد مگر آنكه شما هم آنچه مسلمانان پذیرفتهاند به پذیرید.
-عمر.مىخواهى خانه ما را آتش بزنى؟
-آرى ” 38 “.
-این گفتگو بهمین صورت بین دختر پیغمبر و صحابى بزرگ و مهاجر و سابق در اسلام صورت گرفته است؟یا نه خدا مىداند.
اكنون كه مشغول نوشتن این داستان هستمكتاب ابن عبد ربه اندلسى (عقد الفرید) و انساب الاشراف بلاذرى را پیش چشم دارم داستان را چنانكه نوشته شد از آن دو كتاب نقل مىكنم.بسیار بعید و بلكه ناممكن مىنماید چنین داستانى را بدین صورت هواخواهان شیعه یا دستههاى سیاسى موافق آنان ساخته باشندچه دوستداران شیعه در سدههاى نخستین اسلام نیروئى نداشته و در اقلیتبسر مىبردهاند.چنانكه مىبینیم این گزارش در سندهاى مغرب اسلامى هم منعكس شده استبدین ترتیب احتمال جعل در آن نمىرود.در كتابهاى دیگر نیز مطالبى از همین دستملایمتر یا سختتردیده مىشود.طبرى نویسد:انصار گفتند ما جز با على بیعت نمىكنیم.عمر بن خطاب به خانه على (ع) رفتطلحه و زبیر و گروهى از مهاجران در آنجا بودند.گفتبخدا قسم اگر براى بیعتبا ابو بكر بیرون نیایید شما را آتش خواهم زد.زبیر با شمشیر كشیده بیرون آمد پایش لغزید و برو در افتاد مردم بر سر او ریختند و او را گرفتند. ” 39 “.
راستى در آن روز چرا چنین گفتگوهائى بین یاران پیغمبر در گرفت؟اینان كسانى بودند كه در روزهاى سختبیارى دین خدا آمدند.بارها جان خود را بر كف نهاده بكام دشمن رفتند.چه شد كه بزودى چنین بجان هم افتادند؟.
على و خانواده پیغمبر چه گناهى كرده بودند كه باید آنانرا آتش زد.بر فرض كه داستان غدیر درست نباشدبر فرض كه بگوئیم پیغمبر كسى را بجانشینى نگمارده استبر فرض كه بر مقدمات انتخاب سقیفه ایرادى نگیرندسر پیچى از بیعت در اسلام سابقه داشت-بیعت نكردن با خلیفه گناه كبیره نیست.حكم فقهى سند مىخواهد.سند این حكم چه بوده است؟ آیا این حدیث را كه از اسامه رسیده است مدرك اجتهاد خود قرار داده بودند.لینتهین رجال عن ترك الجماعة اولا حرفن بیوتهم ” 40 “.
بر فرض درستبودن روایت از جهت متن و سندآیا این حدیثبر آن جمع قابل انطباق است؟ این حدیث را محدثان در باب صلوة آوردهاند.
پس مقصود تخلف از نماز جماعت است.از اینها گذشته آنهمه شتاب در برگزیدن خلیفه براى چه بود؟و از آن شگفتترآن گفتگو و ستیز كه میان مهاجر و انصار در گرفت چرا؟
آیا انصار واقعه جحفه را نمىدانستند یا نمىپذیرفتند؟آیا مىتوان گفت از صد هزار تن مردم یا بیشتر كه در جحفه گرد آمدند و حدیث غدیر را شنیدند هیچیك از مردم مدینه نبودو این خبر به تیره اوس و خزرج نرسید؟.
از اجتماع جحفه سه ماه نمىگذشت.رئیس تیره خزرج كه خود و كسان او صمیمانه اسلام و پیغمبر اسلام را یارى كردندچرا در آن روز خواهان ریاستشدند؟و چرا به مصالحه با قریش تن در دادند و گفتند از ما امیرى و از شما امیرى؟مگر امارت مسلمانان را چون ریاست قبیله مىدانستند؟.
چرا این مسلمانان غمخوار امت و دیننخستبه شستشو و خاك سپردن پیغمبر نپرداختند؟ شاید چنانكه گفتیم مىترسیدند فتنه برخیزد.ابو سفیان در كمین بود.ولى چرا از بنى هاشم كسى را در آن جمع نخواندند؟آیا ابو سفیان و توطئه او براى اسلام آن اندازه خطرناك بود كه چند ساعت هم نباید از آن غفلت كرد؟ابو سفیان در آن روز كه بود؟حاكم دهكده كوچك نجران؟اگر اوسخزرج مهاجران و تیرههاى هاشمى و بنى تمیم و بنى عدى و دستههاى دیگر با هم یكدست مىشدندابو سفیان و تیره امیه چكارى از پیش مىبردند؟و چه مىتوانستند بكنند؟هیچ!آیا بیم آن مىرفت كه اگر امیر مسلمانان بزودى انتخاب نشود پیش آمد ناگوارى رخ خواهد داد؟در طول چهارده قرن یا اندكى كمتر صدها بار این پرسشها مطرح شده و بدان پاسخها دادهاند چنانكه در جاى دیگر نوشتهام این پاسخها بیشتر بر پایه مغلوب ساختن حریف در میدان مناظره استنه براى روشن ساختن حقیقت.بنظر مىرسد در آنروز كسانى بیشتر در این اندیشه بودند كه چگونه باید هر چه زودتر حاكم را برگزینند و كمتر بدین مىاندیشیدند كه حكومت چگونه باید اداره شود ” 41 ” و به تعبیر دیگر از دو پایهاى كه اسلام بر آن استوار است (دین و حكومت) بیشتر به پایه حكومت تكیه داشتند.گویا آنان پیش خود چنین استدلال مىكردند:چون تكلیف حكومت مركزى معین شد و حاكم قدرت را بدست گرفت دیگر كارها نیز درستخواهد شد.درست است و ما مىبینیم چون مدینه توانست وحدت خود را تامین كنددر مقابل مرتدان ایستاد.و آنانرا سر جاى خود نشاند.و پس از فرو نشاندن آشوب داخلى آماده كشور گشائى گردید.ولى آیا اصل حكومت و انتخاب زمامدار را مىتوان از دین جدا ساخت؟بخصوص كه شارع اسلام خود این اصل را تثبیت كرده باشد؟بهر حال نزدیك به چهارده قرن بر این حادثه مىگذرد.آنان كه در آن روز چنان راهى را پیش پاى مسلمانان نهادندغم دین داشتند یا بیم فرو ریختن حكومت را نمىدانم.
شاید غم هر دو را داشتند و شاید پیش خود چنین مىاندیشیدند كه اگر شخصیتى برجسته عالم پرهیزگارو از خاندان پیغمبرآن اندازه تمكن یابد كه گروهى را راضى نگاهدارد ممكن استدر قدرت حاكم تزلزلى پدید آید.این اشارت كوتاه كه در تاریخ طبرى آمده باز گوینده چنین حقیقتى است:
«پس از رحلت دختر پیغمبر چون على (ع) دید مردم از او روى گرداندندبا ابو بكر بیعت كرد» ” 42 ” آرى چنانكه فرزند على گفته است«مردم بنده دنیایند…چون آزمایش شونددینداران اندك خواهند بود.»
چنانكه در جاى دیگر نوشته ام من نمىخواهم عاطفه گروهى از مسلمانان جریحه دار شود نمىخواهم خود را در كارى داخل كنم كه دستهاى از مسلمانان براى خاطر دین یا دنیا خود را در آن در آوردند. ” 43 ” آنان نزد پروردگار خویش رفتهاندو حسابشان با اوست.اگر غم دین داشتهاند و از آن كردارها و رفتارها خدا را مىخواسته اندپروردگار بهترین داورست.اما سخن شهرستانى سخنى بسیار پر معنى است كه «در اسلام در هیچ زمان هیچ شمشیرى چون شمشیرى كه بخاطر امامت كشیده شد بر بنیاد دین آهیخته نگردید.» ” 44 ” باز در جاى دیگر نوشتهام كه اگر نسل بعد و نسلهاى دیگردر اخلاص و فداكارى همپایه مهاجران و انصار بودند امروز تاریخ مسلمانان بگونه دیگرى نوشته مىشد.
تصرف فدك ازجانب حكومت
«بلى كانت فى ایدینا فدك من كل ما اظلته السماء» ” 45 “.
روزى چند از این ماجرا نگذشته بود كه حادثه دیگرى رخ داد.:دهكده فدك ملك شخصى نیست و نباید در دست دختر پیغمبر بماند!حاكم مسلمانان بمقتضاى راى و اجتهاد خود نظر مىدهد:آنچه بعنوان (فىء) در تصرف پیغمبر بودجزء بیت المال مسلمانان است و اكنون باید در دستخلیفه باشد.بدین جهت عاملان فاطمه (ع) را از دهكده فدك بیرون راندهاند.
فدك چنانكه نوشتیم چون با نیروى نظامى گرفته نشدو مردم آن با پیغمبر آشتى كردند خالصه او بحساب مىآمد.وى نخست در آمد این مستغل را بمصرف مستمندان بنى هاشم شوى دادن دخترانداماد كردن پسران آنانو مصرفهاى دیگر مىرسانید.سپس آنرا بدخترش فاطمه داد ” 46 ” اكنون خلیفه چنین تشخیص داده است كه پیغمبر بعنوان رئیس مسلمانان در آن مال تصرف مىكرده استنه بعنوان مالك.پس حالا هم حق تصرف در آن با حاكم است نه با دختر پیغمبر.فاطمه (ع) ناچار نزد ابو بكر رفت و گفتگوئى چنین میان آنان رخ داد:
-ابو بكر!وقتى تو بمیرى ارث تو به چه كسى مىرسد؟
-زنان و فرزندانم!
-چه شده است كه حالا تو وارث پیغمبرى نه ما؟
-دختر پیغمبر!پدرت درهم و دینارى زر و سیم بجا نگذاشته!
-اما سهم ما از خیبر و صدقه ما از فدك چه مىشود؟
-از پدرت شنیدم كه«من تا زنده هستم در این زمین تصرف خواهم كرد و چون مردم مال همه مسلمانان خواهد بود» ” 47 “.
-ولى پیغمبر در زندگانى خود این مزرعه را به من بخشیده است!
-گواهى دارى؟
-آرى.شوهرم على (ع) ” 48 ” و ام ایمن گواهى مىدهند.
-دختر پیغمبر مىدانى كه ام ایمن زن است و گواهى او كامل نیست.باید زنى دیگر هم گواهى دهد.
یا مردى را گواه بیاورى.
و بدین ترتیب فدك بتصرف حكومت در آمد.
آیا گفتگو بهمین صورت پایان یافته؟آیا پیغمبر فدك را بدخترش نبخشیده است؟آیا راویان عصر بنى امیه و عباسیان و گروههاى دیگر تا آنجا كه توانستهاندداستان را شاخ و برگ ندادهاند.حدیثها نساخته و عبارتهاى حدیث را فزون و كم نكردهاند؟چنانكه بارها نوشتهام روایتسازى و یا دگرگون ساختن متن روایتها در آن دورهها كارى رایجبوده است. نقادان حدیثشمار روایتهاى ساخته شده را افزون از چهار صد هزار نوشتهاند ” 49 ” اینجاست كه براى دریافتحقیقتباید از قرینههاى خارجى كمك گرفت.
ما مىدانیم در طول دویستسال پس از این واقعهفدك چند بار دستبدست گشته است. عثمان آنرا تیول مروان بن حكم كرد ” 50 ” و بقولى معاویه آنرا تیول مروان ساخت ” 51 ” و همچنان تا پایان حكومت امویان این مزرعه در دست آنان مىبود.
چون عمر بن عبد العزیز به خلافت رسید گفت:فدك از آن پیغمبر بود.خود به قدر نیاز از آن برمىداشت و مانده را به مستمندان بنى هاشم مىبخشیدو یا هزینه عروسى آنان مىكرد. پس از مرگ پیغمبر فاطمه از ابو بكر خواست فدك را بدو دهد وى نپذیرفت.عمر نیز چون ابو بكر رفتار كرد.گواه باشید.من در آمد فدك را به مصرفى كه داشته است مىرسانم ” 52 “.
در سال دویست و ده هجرى مامون فدك را به فرزندان فاطمه (ع) برگرداند.فرمانى كه از جانب او به قثم بن جعفر عامل مدینه نوشته شده چنین است:
امیر المؤمنین از روى دیانتو بحكم منصب خلافتو بخاطر خویشاوندى با رسول خدا صلى الله علیه و سلماز دیگر مسلمانان به پیروى سنت پیغمبرو اجراى امر اوو پرداخت عطایاو صدقات جارى به مستحقان و گیرندگان آن سزاوارترست.خدا امیر المؤمنین را توفیق دهد و از لغزش باز دارد.و او را بكارى كه موجب قربت اوست و دارد.
رسول خدا (ص) فدك را به فاطمه دختر خود صدقه داد.این واگذارى در زمان پیغمبر امرى آشكار و شناخته بودو خاندان پیغمبر در آن اختلافى نداشتند.فاطمه تا زنده بود حق خود را مطالبه مىكرد.امیر المؤمنین لازم دید فدك را به ورثه فاطمه برگرداندو آنرا بایشان تسلیم نمایدو با اقامتحق و عدالتو با تنفیذ امر رسول خدا و اجراى صدقه او به پیغمبر تقرب جوید.امیر المؤمنین دستور داد این فرمان را در دیوانها ثبت كنند و به عاملان وى در شهرها بنویسند.هر گاه پس از آنكه رسول خدا از جهان رفترسم چنین بوده است كه در موسم (ایام حج) در جمع مسلمانان اعلام مىكردهاند:
هر كس صدقهاى یا بینهاى یا عدهاى دارد سخن او را بشنوید و به پذیریدفاطمه رضى الله عنها سزاوارتر است كه گفته او درباره آنچه پیغمبر براى او قرار داده است تصدیق شود.امیر المؤمنین به مولاى خود مبارك طبرى مىنویسدفدك را هر چه هست و با همه حقوقى كه بدان منسوب استو هر چند برده كه در آن كار مىكندو هر مقدار غله كه درآمد آن مىباشد و نیز دیگر متعلقات آن به ورثه فاطمه دختر پیغمبر برگرداند.
امیر المؤمنین تولیت فدك را به محمد بن یحیى بن حسین بن زید بن على بن حسین بن على بن ابى طالب و محمد بن عبد الله بن حسن بن على بن حسین بن على بن ابى طالب مىدهدتا در آمد آنرا به مستحقان آن برسانند.توقثم بن جعفر!از دستور امیر المؤمنین و طاعتى كه خدا ویرا بدان ملزم ساختو توفیقى كه در تقرب خود و پیغمبر خود نصیب او فرمودآگاه باش و كسان خود را نیز از آن آگاه ساز.و محمد بن یحیى و محمد بن عبد الله را بجاى مبارك طبرى بگمار.و آنانرا در كار افزون كردن محصول فدك و آبادانى نمودن آن یارى كن ان شاء الله.روز چهار شنبه دوم ذو القعده سال دویست و ده. ” 53 ” دعبل خزاعى شاعر شیعى مشهور قرن دوم و نیمه اول قرن سوم در این باره گفته است:
اصبح وجه الزمان قد ضحكا – برد مامون هاشم فدكا ” 54 “.
در فرمان مامون جملهاى مىبینیم كه اهمیتى فراوان دارد:
«واگذارى فدك به فاطمه (ع) در زمان پیغمبر امرى آشكار و شناخته بوده است.و خاندان پیغمبر در آن اختلافى نداشته اند»
این فرمان در آغاز قرن سوم هجرى یكصد سال پیش از مرگ طبرى و یكصد و سى سال پیش از مرگ بلاذرى نوشته شده.فرمان خلیفهاى استبه مامور خودیعنى فرمانى رسمى و سندى دولتى است.از مضمون آن جمله كه در فرمان آمده استچ نین فهمیده مىشود كه آنچه در روزهاى نخستین پس از مرگ رسول خدا رخ دادمصلحتبینىهاى سیاسى بوده.و این مصلحت بینى سنت جارى را تغییر داده است.اگر غرض مامون تنها دلجوئى از خاندان على (ع) و جلب عواطف شیعیان آنان بودمىبایست كارى نظیر آنچه عمر بن عبد العزیز كرد انجام دهد.و تنها درآمد فدك را به فرزندان فاطمه (ع) واگذاردو نیازى نمىبود كه خط بطلان بر كردار گذشتگان بكشد.
از این گذشته اگر فدك صدقهاى بوده كه پیغمبر به موجب شئون امارت مسلمانان در آن دخالت مىكرده استچگونه بفاصله ربع قرن پس از مرگ وى خلیفهاى آنرا تیول خویشاوند خود مىكند.بر فرض كه به تشخیص عمر بن عبد العزیز (اگر آنچه بلاذرى نوشته است رستباشد) ملكیت دختر پیغمبر بر این مزرعه مسلم نباشدصدقهاى بوده است كه باید باو و پس از او به فرزندان او برسد چنانكه خود وى هم در فرمانى كه در این باره صادر كرد چنان نوشت. بارى چنانكه در آغاز كتاب نوشتیم گفتگوئى كه در طول تاریخ بر سر این مساله در گرفتهو فصلى از كتابهاى كلامىتاریخ و سیره بدان اختصاص یافتهبخاطر این نیست كه این دهكده باید در دست دختر پیغمبر و فرزندان او باشد یا در دستحكومت وقت.و اگر فاطمه (ع) نزد خلیفه وقت رفت و از او حق خود را مطالبه كردنه از آنجهتبود كه نانخورش براى خود و فرزندانش مىخواست.مشكل او این بود كه این اجتهاد مقابل نص نخستین و آخرین اجتهاد نیست.فردا اجتهادى دیگر پیش مىآید و همچنین…آنگاه چه كسى مانتخواهد كرد كه خلیفه دیگرى با اجتهاد خود دگرگونىهاى اساسى در دین پدید نیاورد؟ چنانكه مدعیان او نیز چنین تشخیص دادندكه اگر بموجب ادعا و گذراندن گواه امروز مزرعهاى را كه مطالبه مىكند بدو برگردانندفردا مطالبه دیگر حقوق خود را خواهد كرد. پیش بینى فاطمه (ع) درست درآمد.چهل سال پس از این حادثه تغییراتى بنیادى در حكومت پدید آمد كه هم مخالف سنت پیغمبر و هم بر خلاف سیرت جارى عصر راشدین بود.
درباره نتیجه گیرى از رفتار مدعیان دختر پیغمبر (ص) ابن ابى الحدید معتزلى نكته اى را با ظرافت طنزآمیز خود چنین مىنویسد:
از على بن فارقى مدرس مدرسه غربى بغداد پرسیدم:
فاطمه راست مىگفت؟
-آرى!
اگر راست مىگفت چرا فدك را بدو برنگرداندند؟وى با لبخندى پاسخ داد:
-اگر آنروز فدك را بدو مىداد فردا خلافتشوهر خود را ادعا مىكرد و او هم مىتوانستسخن وى را نپذیرد.چه قبول كرده بود كه دختر پیغمبر هر چه مىگوید راست است.
بارى چون دختر پیغمبر دانست كه خلیفه از راى و اجتهاد خود نمىگذردو آنرا بر سنت جارى مقدم مىداردمصمم شد كه شكایتخود را در مجمع عمومى مسلمانان مطرح كند.
مركز دادخواهان
«اطلع الشیطان راسه من مغرزه صار خالكم فوجدكم لدعائه مستجیبین» ” 55 ” از خطبه دختر پیغمبر)
در عصر پیغمبر (ص) و صدر اسلاممسجد تنها مركز دادخواهى بود.هر كس از صاحب قدرتى شكایتى داشتهر كس حقى را از دست داده بودهر كس از حاكم یا زمامداررفتارى دور از سنت پیغمبر مىدیدشكوه خود را بر مسلمانان عرضه مىكردو آنان مكلف بودند تا آنجا كه مىتوانند او را یارى كنند و حق او را بستانند.از دختر پیغمبر حقى را گرفته و با گرفتن این حق سنتى را شكسته بودند.او مىدید نزدیك استحكومت در اسلامرنگ نژاد و قبیله را بخود بگیرد. (كارى كه سى سال بعد صورت گرفت) مهاجران كه از تیره قریشاند انصار را از صحنه سیاستبیرون راندند.انصار كه خود یاوران پیغمبر بودندپس از وى خواهان زمامدارى گشتند.قریش در دوره پیش از اسلام خود را عنصرى ممتاز مىدانست و امتیازاتى براى خویش پدید آورد.با آمدن اسلام آن امتیازها از میان رفت.اكنون این مردم بار دیگر گردن افراشتهاند و ریاست مسلمانان را حق خود مىدانندآنهم نه بر اساس امتیازات معنوى چون علمتقوى و عدالتبلكه تنها بدین جهت كه از قریشاند.دختر پیغمبر (ع) مىتوانستبرابر این اجتهادها یا بهتر بگوئیم نوآورىهاآرام و یا خاموش بنشیند.باید مسلمانانرا از این سنتشكنىها برحذر دارداگر پذیرفتند چه بهتر و اگر نه نزد خدا معذور خواهد بود.
این بود كه خود را براى طرح شكایت در مجمع عمومى آماده ساخت.در حالیكه جمعى از زنان خویشاوندش گرد وى را گرفته بودندروانه مسجد شد.نوشتهاند:چون بمسجد مىرفت راه رفتن او براه رفتن پدرش پیغمبر مىماند.ابو بكر با گروهى از مهاجران و انصار در مسجد نشسته بود.میان فاطمه (ع) و حاضران چادرى آویختند.دختر پیغمبر نخست نالهاى كرد كه مجلس را لرزاند و حاضران به گریه افتادندسپس لختى خاموش ماند تا مردم آرام گرفتند و خروشها خوابید آنگاه سخنان خود را آغاز كرد ” 56 “.
این سخنرانى تاریخى شیوابلیغ گله آمیز ترساننده و آتشین است.قدیمترین سند كه نویسنده این كتاب در دست داردو این خطبه در آن ضبط شده كتاب بلاغات النساء گرد آورده ابو الفضل احمد بن ابى طاهر مروزى متولد 204 و متوفاى 280 هجرى قمرى است.
كتاب او چنانكه از نامش پیداست مجموعهاى از خطبههاگفتهها و شعرهاى زنان عرب در عهد اسلامى است.كتاب با خطبهاى نكوهش آمیز از عایشه دختر ابى بكر آغاز مىشودو دومین خطبه از آن گفتار زهرا (ع) است.
احمد بن ابى طاهر این خطبه را بدو صورت و با دو روایت ضبط كرده استاما در سندهاى متاخر از او هر دو فقره در هم آمیخته است و خطبه بیك صورت كه شامل هر دو قسمت است دیده مىشود. نویسنده در رعایت كلمات او نوشته احمد بن ابى طاهر و در رعایت ترتیب متن از كشف الغمه نوشته على بن عیسى اربلى متوفاى 693 هجرى قمرى پیروى كرده است.
درباره سند و متن این خطبه از دیر باز (سالها پیش از احمد بن ابى طاهر) گفتگوها رفته است.احمد بن ابى طاهر گوید:
به ابو الحسن زید بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب گفتم:مردم گمان دارند این خطبه با چنین بلاغت از آن فاطمه نیست و بر ساخته ابو العیناء است.
وى در پاسخ گفت:
من پیر مردان آل ابو طالب را دیدم كه این خطبه را از پدران خود روایت مىكردندو به فرزندان خویش تعلیم مىدادند.
پدر من از جدم این خطبه را از دختر پیغمبر روایت كرده است.بزرگان شیعه پیش از آنكه جد ابو العیناء متولد شودآنرا روایت مىكردند و بیكدیگر درس مىدادند.سپس گفت:
چگونه آنان خطبه فاطمه را انكار مىكنند و خطبه عایشه را بهنگام مرگ پدرش مىپذیرند. ” 57 “.
ابن ابى الحدید نیز این گفتگو را بهمین صورت از سید مرتضى و او از مرزبانى و او باسناد خود از عبید الله پسر احمد بن ابى طاهر آورده است ” 58 “.
چنانكه دیدیم به نقل مؤلف بلاغات النساء (در هر سه نسخه كتاب كه در دست نویسنده است) این گفتگو بین او و ابو الحسن زید بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب رخ داده. ” 59 “.
لیكن پذیرفتن این روایتبا این سنددشوار مىنمایدبلكه غیر قابل قبول است.زید بن على بن الحسین به سال یكصد و بیست و دو شهید شده و احمد بن ابى طاهر چنانكه نوشتم به سال 204 هجرى قمرى بدنیا آمده پس نمىتوان گفت او چنین پرسشى را از زید بن على بن حسین (ع) كرده است.
مسلما نویسندگان حدیث را در ضبط سند سهوى دست داده است.تا آنجا كه تتبع كردهام تنها عالم رجالى معاصر آقاى شیخ محمد تقى شوشترى این اشتباه را دریافته و نوشته است این گفتگو بین احمد بن ابى طاهر و زید بن على بن الحسین بن زید است ” 60 ” و مؤید این نظر این است كه مؤلف بلاغات النساء در جاى دیگر كتاب خود حدیثى از زید بن على بن حسین بن زید العلوى آورده و این هر دو زید یكى است ” 61 “.
و شگفت است كه چنین اشتباه در دو چاپ بلاغات النساء باقى مانده و شگفتتر اینكه در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید نیز راه یافته است.
بهر حال این خطبه گذشته از این سند قدیمى در كتابهاى معتبر علماى شیعه و سنت و جماعت ضبط است.
گمان دارم بعض نویسندگان سیرت و محدثان سنت و جماعت (اگر خداى نخواسته دستخوش هواى نفس نشدهاند) از آنجهت چنین خطبهاى را بر ساخته دانستهاندكه فراوان از آرایشهاى لفظى و معنوى و مخصوصا صنعتسجع برخوردار است.اینان مىپندارند هر گاه سخنرانى در جمع مردم خطبه بخواندگفتار او نثر مرسل خواهد بود.بخصوص كه گوینده در مقام طرح شكایت و دادخواهى باشد.
اگر موجب توهم همین است و خردهگیرى اینان نه از راه حسد و كین استباید گفتحقیقت نه چنین است.در خطبه دختر پیغمبر تشبیهاستعاره و كنایه بكار رفته است.نظیر چنین صنعتهاى لفظى و معنوى را در گفتارهاى كوتاه صحابه و مردم حجاز در صدر اسلامفراوان مىبینیمچه رسد به خانواده پیغمبر.از صنعتهاى لفظىموازنهترصیعتضاد و بیشتر از همه سجع در این سخنرانى موجود است.
هنر سجع گوئى در خاندان پیغمبر امرى طبیعى بوده است.ما مىدانیم پیش از اسلام سخن به سجع گفتن در مكه رواج داشت.نخستین دسته از آیات مكى قرآن كریم فراوان از این صنعتبرخودار است.
دختر پیغمبر و شوى او على بن ابى طالب و فرزندان او بحكم وراثتو نیز تحت تاثیر آیههاى قرآن به سجع گوئى خو گرفته بودند.
در خطبههاى على علیه السلام كمتر عبارتى را مىبینیم كه مسجع نباشد.فرزندان او نیز چنین بودهاند.هنگامى كه زینب (ع) در مجلس پسر زیاد به زشتگوئى او پاسخ مىداد گفت:
-«مهتر ما را كشتى!از خویشانم كسى نهشتى!نهال ما را شكستى!ریشه ما را از هم گسستى! اگر درمان تو این است آرى چنین است»!. ” 62 “.
ابن زیاد گفتسخن به سجع مىگوید پدرش نیز سخنهاى مسجع مىگفت گذشته از خاندان هاشم بیشتر مردان و زنان تیره عبد مناف نیز از این هنر برخوردار بودند.روزى كه معاویه مىخواست فرزندش یزید را نامزد خلافت كند از عبد الله پسر زبیر پرسید چه میگوئى؟پاسخ داد:
-فاش میگویم نه در نهان.آنرا كه راست گوید برادرت بدان.پیش از آنكه پشیمان شوى بیندیش!و نیك بنگر آنگاه قدم نه فرا پیش!چه پیش از قدم نهادن نگریستن بایدو پیش از پشیمان شدن اندیشیدن شاید.معاویه خندید و گفت روباه مكارى در پیرى سجع گفتن آموختهاى نیازى بدین سجع دراز نیست ” 63 “.
بارى نویسنده كوشیده است در برگردان این خطبه به نثر فارسى تا آنجا كه میتواند هنرهاى لفظى و معنوى را نگاهدارد.مخصوصا هنر سجع را تا حد ممكن رعایت كرده است و اگر در فقرههائى از ترجمه لفظ به لفظ منصرف شده بخاطر رعایت این ظرافتها بوده است:
ستایش خداى را بر آنچه ارزانى داشت.و سپاس او را بر اندیشه نیكو كه در دل نگاشت.سپاس بر نعمتهاى فراگیر كه از چشمه لطفش جوشید.و عطاهاى فراوان كه بخشید.و نثار احسان كه پیاپى پاشید.نعمتهایى كه از شمار افزون است.و پاداش آن از توان بیرون.و درك نهایتش نه در حد اندیشه ناموزون.
” 64 ” همه چیز را از هیچ پدید آورد.و بى نمونهاى انشا كرد.نه بآفرینش آنها نیازى داشت.و نه از آن خلقتسودى برداشت.جز آنكه خواست قدرتش را آشكار سازد.و آفریدگان را بندهوار بنوازد.و بانگ دعوتش را در جهان اندازد.پاداش را در گرو فرمانبردارى نهاد.و نافرمانان را به كیفر بیم داد.تا بندگان را از عقوبتبرهاندو به بهشت كشاند.
گواهى مىدهم كه پدرم محمد بنده او و فرستاده اوست.پیش از آنكه او را بیافریند برگزید.و پیش از پیمبرى تشریف انتخاب بخشید و به نامیش نامید كه مىسزید.
” 65 “.
پس خداى بزرگ تاریكىها را به نور محمد روشن ساخت.و دلها را از تیرگى كفر بپرداخت.و پرده هائى كه بر دیدهها افتاده بود بیك سو انداخت.سپس از روى گزینش و مهربانى جوار خویش را بدو ارزانى داشت.و رنج این جهان كه خوش نمىداشتاز دل او برداشت.و او را در جهان فرشتگان مقرب گماشت.و چتر دولتش را در همسایگى خود افراشت.و طغراى مغفرت و رضوان را بنام او نگاشت.
درود خدا و بركات او بر محمد (ص) پیمبر رحمتامین وحى و رسالت و گزیده از آفریدگان و امتباد.سپس به مجلسیان نگریست و چنین فرمود:
شما بندگان خدا!نگاهبانان حلال و حرامو حاملان دین و احكامو امانتداران حق و رسانندگان آن به خلقید.
حقى را از خدا عهده دارید.و عهدى را كه با او بستهاید پذرفتار.ما خاندان را در میان شما بخلافت گماشت.و تاویل كتاب الله را بعهده ما گذاشت.حجتهاى آن آشكار استو آنچه درباره ماست پدیدار.و برهان آن روشن.و از تاریكى گمان بكنار.و آواى آن در گوش مایه آرام و قرار.و پیرویش راهگشاى روضه رحمت پروردگار.و شنونده آن در دو جهان رستگار. ” 66 ” دلیلهاى روشن الهى را در پرتو آیتهاى آن توان دید.و تفسیر احكام واجب او را از مضمون آن باید شنید.حرامهاى خدا را بیان دارنده است.و حلالهاى او را رخصت دهنده.و مستحبات را نماینده.و شریعت را راهگشاینده.و این همه را با رساترین تعبیر گوینده.و با روشنترین بیان رساننده.سپس ایمان را واجب فرمود.و بدان زنگ شرك را از دلهاتان زدود ” 67 “.
و با نماز خودپرستى را از شما دور نمود.روزه را نشان دهنده دوستى بى آمیغ ساخت.و زكات را مایه افزایش روزى بى دریغ.و حج را آزماینده درجت دین.و عدالت را نمودار مرتبه یقین.و پیروى ما را مایه وفاق.و امامت ما را مانع افتراق.و دوستى ” 68 ” ما را عزت مسلمانى.و بازداشتن نفس ” 69 ” را موجب نجاتو قصاص ” 70 ” را سبب بقاء زندگانى. ” 71 ” وفاء به نذر را موجب آمرزش كرد. و تمام پرداختن پیمانه و وزن را مانع وفاء به نذر را موجب آمرزش كرد.و تمام پرداختن پیمانه و وزن را مانع از كم فروشى و كاهش.فرمود مىخوارگى نكنند تا تن و جان از پلیدى پاك سازند و زنان پارسا را تهمت نزنندتا خویشتن را سزاوار لعنت ” 72 ” نسازند.دزدى را منع كرد تا راه عفت پویند.و شرك را حرام فرمود تا باخلاص طریق یكتاپرستى جویند«پس چنانكه باید ترس از خدا را پیشه گیرید و جز مسلمان ممیرید!»آنچه فرموده استبجا آرید و خود را از آنچه نهى كرده بازدارید كه«تنها دانایان از خدا مىترسند» ” 73 “.
سپس گفت: مردم.چنانكه در آغاز سخن گفتم:من فاطمه ام و پدرم محمد (ص) است«همانا پیمبرى از میان شما بسوى شما آمد كه رنج شما بر او دشوار بودو بگرویدنتان امیدوار و بر مؤمنان مهربان و غمخوار».
اگر او را بشناسید مىبینید او پدر من استنه پدر زنان شما.و برادر پسر عموى من است نه مردان شما.او رسالت خود را بگوش مردم رساند.و آنانرا از عذاب الهى ترساند.فرق و پشت مشركان را بتازیانه توحید خست.و شوكت بت و بتپرستان را درهم شكست ” 74 “.
تا جمع كافران از هم گسیخت.صبح ایمان دمید.و نقاب از چهره حقیقت فرو كشید.زبان پیشواى دین در مقام شد.و شیاطین سخنور لال.در آن هنگام شما مردم بر كنار مغاكى از آتش بودید خوار.و در دیده همگان بیمقدار.لقمه هر خورنده.و شكار هر درنده.و لگد كوب هر رونده.نوشیدنیتان آب گندیده و ناگوار.خوردنیتان پوست جانور و مردار.پست و ناچیز و ترسان از هجوم همسایه و همجوار.تا آنكه خدا با فرستادن پیغمبر خودشما را از خاك ذلتبرداشت.و سرتان را باوج رفعت افراشت.
پس از آنهمه رنجها كه دید و سختى كه كشید.رزم آوران ماجراجوو سركشان درنده خو.و جهودان دین بدنیا فروشو ترسایان حقیقت نانیوشاز هر سو بر وى تاختند.و با او نرد مخالفتباختند ” 75 ” هر گاه آتش كینه افروختندآنرا خاموش ساخت.و گاهى كه گمراهى سر برداشتیا مشركى دهان به ژاژ انباشتبرادرش على را در كام آنان انداخت.على (ع) باز نایستاد تا بر سر و مغز مخالفان نواخت.و كار آنان با دم شمشیر بساخت.
او این رنج را براى خدا مىكشید.و در آن خشنودى پروردگار و رضاى پیغمبر را مىدید.و مهترى اولیاى حق را مىخرید.اما در آن روزهاشما در زندگانى راحت آسوده و در بستر امن و آسایش غنوده بودید ” 76 “.
چون خداى تعالى همسایگى پیمبران را براى رسول خویش گزیددو روئى آشكار شدو كالاى دین بى خریدار.هر گمراهى دعوی دار و هر گمنامى سالار.و هر یاوه گوئى در كوى و برزن در پى گرمى بازار.شیطان از كمینگاه خود سر بر آورد و شما را بخود دعوت كرد.و دید چه زود سخنش را شنیدید و سبك در پى او دویدید و در دام فریبش خزیدید.و بآواز او رقصیدید.
هنوز دو روزى از مرگ پیغمبرتان نگذشته و سوز سینه ما خاموش نگشته آنچه نبایست گردید.و آنچه از آنتان نبود بردید.و بدعتى بزرگ پدید آوردید ” 77 “.
به گمان خود خواستید فتنه بر نخیزدو خونى نریزداما در آتش فتنه فتادید.و آنچه كشتید بباد دادید.كه دوزخ جاى كافرانست.و منزلگاه بدكاران.شما كجا؟و فتنه خواباندن كجا؟دروغ مىگوئید!و راهى جز راه حق مىپویید!و گرنه این كتاب خداست میان شما!نشانه هایش بى كم و كاست هویدا.و امر و نهى آن روشن و آشكارا.آیا داورى جز قرآن مىگیرید؟یا ستمكارانه گفته شیطان را مىپذیرید؟«كسیكه جز اسلام دینى پذیردروى رضاى پروردگار نبیند.و در آن جهان با زیانكاران نشیند» ” 78 “.
چندان درنگ نكردید كه این ستور سركش رام و كار نخستین تمام گردد.نوائى دیگر ساز و سخنى جز آنچه در دل دارید آغاز گردید!مىپندارید ما میراثى نداریم.در تحمل این ستم نیز بردباریم.و بر سختى این جراحت پایداریم.
مگر به روش جاهلیت مىگرایید؟و راه گمراهى مىپیمایید؟«براى مردم با ایمان چه داورى بهتر از خداى جهان»؟
اى مهاجران!این حكم خداست كه میراث مرا بربایند و حرمتم را نپایند؟پسر ابو قحافه!خدا گفته تو از پدر ارث برى و میراث مرا از من ببرى.؟این چه بدعتى است در دین مىگذارید! مگر از داور روز رستاخیز خبر ندارید ” 79 “.
اكنون تا دیدار آن جهان این ستور آماده و زین بر نهاده ” 80 ” ترا ارزانى! وعدهگاهروز رستاخیز! خواهان محمد (ص) و داور خداى عزیز!آنروز ستمكار رسوا و زیانكار و حق ستمدیده برقرار خواهد شد!بزودى خواهید دید كه هر خبرى را جایگاهى است و هر مظلومى را پناهى.پس به روضه پدر نگریست و گفت:
” 81 “.
اى گروه مؤمنین!اى یاوران دین!اى پشتیبانان اسلام!چرا حق مرا نمىگیرید؟چرا دیده بهم نهاده و ستمى را كه بمن مىرود مىپذیرید؟مگر نه پدرم فرمود احترام فرزند حرمت پدر است؟چه زود رنگ پذیرفتید.و بى درنگ در غفلتخفتید.پیش خود مىگوئید محمد (ص) مردآرى مرد و جان بخدا سپرد!مصیبتى استبزرگ و اندوهى استسترگ.شكافى است كه هر دم گشاید.و هرگز بهم نیاید.فقدان او زمین را لباس ظلمت پوشاندو گزیدگان خدا را به سوك نشاند.شاخ امید بىبر و كوهها زیر و زبر شد.حرمتها تباه و حریمها بىپناه ماند.اما نچنانست كه شما این تقدیر الهى را ندانید و از آن بىخبر مانید.قرآن در دسترس ماست شب و روز مىخوانید.چرا و چگونه معنى آنرا نمىدانید؟كه پیمبران پیش از او نیز مردند و جان بخدا سپردند ” 82 “.
محمد جز پیغمبرى نبود.پیغمبرانى پیش از او آمدند و رفتند.اگر او كشته شود یا بمیرد شما بگذشته خود باز مىگردید؟كسیكه چنین كند خدا را زیانى نمىرساند.و خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.
آوه!پسران قیله ” 83 ” پیش چشم شما میراث پدرم ببرند!و حرمتم را ننگرند!و شما همچون بیهوشان فریاد مرا نانیوشان؟حالیكه سربازان دارید با ساز و برگ فراوان و اثاث و خانه هاى آبادان ” 84 “.
امروز شما گزیدگان خداپشتیبان دینو یاوران پیغمبر و مؤمنینو حامیان اهل بیت طاهرینید!شمائید كه با بتپرستان عرب در افتادید!و برابر لشكرهاى گران ایستادید!چند كه از ما فرمانبردارو در راه حق پایدار بودیدنام اسلام را بلندو مسلمانان را ارجمندو مشركان را تار و مارو نظم را برقرارو آتش جنگ را خاموشو كافران را حلقه بندگى در گوش كردید. اكنون پس از آنهمه زبان آورى دم فرو بستیدو پس از پیش روى واپس نشستید ” 85 ” آنهم برابر مردمى كه پیمان خود را گسستند.و حكم خدا را كار نبستند.«از اینان بیم مداریدتا هستید. از خدا بترسید اگر حق پرستید!»اما جز این نیست كه به تن آسانى خو كردهاید.و به سایه امن و خوشى رختبردهاید.از دین خستهاید و از جهاد در راه خدا نشستهاید و آنچه را شنیده كار نبسته ” 86 ” بدانید كه:
گر جمله كاینات كافر گردند بر دامن كبریاش ننشیند گرد ” 87 “.
من آنچه شرط بلاغ استبا شما گفتم.اما مىدانم خوارید و در چنگال زبونى گرفتار.چكنم كه دلم خونست؟و بازداشتن زبان شكایتاز طاقتبرون!و نیز مىگویم براى اتمام حجتبر شما مردم دون!بگیرید!این لقمه گلوگیر به شما ارزانىو ننگ و حق شكنى و حقیقت پوشى بر شما جاودانى باد.اما شما را آسوده نگذارد تا بآتش افروخته خدا بیازارد!آتشى كه هر دم فروزد و دل و جان را بسوزد.آنچه مىكنید خدا مىبیند.و ستمكار بزودى داند كه در كجا نشیند.من پایان كار را نگرانم و چون پدرم شما را از عذاب خدا مىترسانم.بانتظار به نشینید تا میوه درختى را كه كشتید بچینید و كیفر كارى را كه كردید به بینید ” 88 “.
دختر پیغمبر در بستر بیماری
«صبت على مصائب لو انها صبت على الایام صرن لیالیا» ” 1 “.
منصوب به فاطمه (ع)
مرگ پدرمظلوم شدن شوهراز دست رفتن حق و بالاتر از همه دگرگونىهائى كه پس از رسول خدا-بفاصلهاى اندك-در سنت مسلمانى پدید گردید روح و سپس جسم دختر پیغمبر را سخت آزرده ساخت.چنانكه تاریخ نشان مىدهد او پیش از مرگ پدرش بیمارى جسمى نداشته است.
نوشته نمىگوید زهرا (ع) در آنوقتبیمار بود ” 2 “!بعض معاصران نوشتهاند فاطمه اساسا تنى ضعیف داشته است ” 3 “.
نوشته مؤلف كتاب«فاطمة الزهراء»هر چند در بیمار بودن او در چنان روز صراحتى ندارد لكن بى اشارت نیست.عقاید چنین نویسد:
«زهرا لاغر اندام گندمگون و رنگ پریده بود.پدرش در بیمارى مرگ او را دید و گفت او زودتر از همه كسانم به من مىپیوندد ” 4 ” هیچیك از این دو نویسنده سند خود را نیاوردهاند.
ظاهر عبارت عقاید این است كه چون پیغمبر (ص) دخترش را نا تندرست و یا كم بنیه دید بدو چنین خبرى داد.نمىخواهم چون بعض گویندگان قدیم بگویم فاطمه (ع) در هر روزى بقدر یكماه و در هر ماهى بقدر یكسال دیگران رشد مىكرد ” 5 ” اما تا آنجا كه مىدانم و اسناد نشان مىدهد نه ضعیف بنیه و نه رنگ پریده و نه مبتلا به بیمارى بوده است.بیمارى او پس از این حادثهها آغاز شد.وى روزهائى را كه پس از مرگ پدر زیست رنجور پژمرده و گریان بود. او هرگز رنج جدائى پدر را تحمل نمىكرد.و براى همین بود كه چون خبر مرگ خود را از پدر شنید لبخند زد.او مردن را بر زیستن بدون پدر شادى خود مىدانست.
داستان آنانرا كه بدر خانه او آمدند و مىخواستند خانه را با هر كس كه درون آنست آتش زنندنوشتیم.چنانكه دیدیم سندهاى قدیمى چنان واقعهاى را ضبط كرده است.خود این پیش آمد به تنهائى براى آزردن او بس است تا چه رسد كه رویدادهاى دیگر هم بدان افزوده شود.آیا راست است كه بازوى دختر پیغمبر را با تازیانه آزردهاند؟ آیا مىخواستهاند با زور بدرون خانه راه یابند و او كه پشت در بوده استصدمه دیده؟در آن گیر و دارها ممكن است چنین حادثه ها رخ داده باشد.اگر درست است راستى چرا و براى چه این خشونتها را روا داشتهاند؟چگونه مىتوان چنین داستانرا پذیرفت و چسان آنرا تحلیل كرد؟.
مسلمانانى كه در راه خدا و براى رضاى او و حفظ عقیدت خود سختترین شكنجهها را تحمل كردندمسلمانانى كه از مال خود گذشتندپیوند خویش را با عزیزترین كسان بریدندخانمان را رها كردندبخاطر خدا به كشور بیگانه و یا شهر دور دست هجرت نمودند سپس در میدان كارزار بارها خود را عرضه هلاك ساختندچگونه چنین حادثهها را دیدند و آرام نشستند. راستى گفتار فرزند فاطمه سخنى آموزنده است كه:«آنجا كه آزمایش پیش آید دینداران اندك خواهند بود». ” 6 “.
از نخستین روز دعوت پیغمبر تا این تاریخ بیست و سه سال و از تاریخ هجرت تا این روزها ده سال مىگذشت.در این سالها گروهى دنیاپرست كه چارهاى جز پذیرفتن مسلمانى نداشتند خود را در پناه اسلام جاى دادند.دستهاى از اینان مردمانى تن آسان و ریاست جو و اشراف منش بودند.طبیعت آنان قید و بند دین را نمىپذیرفت. اگر مسلمان شدند براى این بود كه جز مسلمانى راهى پیش روى خود نمىدیدند.
قریش این تیره سركش كه ریاست مكه و عربستان را از آن خویش مىدانست پس از فتح مكه در مقابل قدرتى بزرگ بنام اسلام قرار گرفت.و چون از بیم جان و یا بامید جاه مسلمان شد مىكوشید تا این قدرت را در انحصار خود گیرد.بسیار حقیقت پوشى و یا خوش باورى مىخواهد كه بگوئیم اینان چون یك دو جلسه با پیغمبر نشسته و به اصطلاح محدثان لقب صحابى گرفتهانددر تقوى و پا بر سر هوى نهادن نیز مسلمانى درستبودند.
از هم چشمى و بلكه دشمنى عربهاى جنوبى و شمالى در سدههاى پیش از اسلام آگاهیم ” 7 ” مردم حجاز به مقتضاى خوى بیابان نشینى مردم یثرب را كه از تیره قحطانى بودند و بكار كشاورزى اشتغال داشتند خوار مىشمردند.قحطانیان یا عربهاى جنوبى ساكن یثرب پیغمبر اسلام را از مكه به شهر خود خواندندبدو ایمان آوردندبا وى پیمان بستند.در نبردهاى بدر، احد، احزاب و غزوههاى دیگر با قریش در افتادندو سرانجام شهر آنان را گشودند.قریش هرگز این خوارى را نمىپذیرفت.از این گذشته مردم مدینه در سقیفه چشم به خلافت دوختند.تنها با تذكرات ابو بكر كه پیغمبر گفته است «امامان باید از قریش باشند»عقب نشستند.اگر انصار چنانكه گرد پیغمبر را گرفتند، گرد خانواده او فراهم مىشدند و اگر حریم حرمت این خانواده همچنان محفوظ مىماندچه كسى تضمین مىكرد كه قحطانیان بار دیگر دماغ عدنانیان را بخاك نمالند.اینها حقیقتهائى بود كه دست دركاران سیاست آنروز آنرا بخوبى مىدانستند.ما این واقعیت را بپذیریم یا خود را بخوش باورى بزنیم و بگوئیم همه یاران پیغمبر در یك درجه از پرهیزگارى و فداكارى بودهاند و چنین احتمالى درباره آنان نمىتوان داد، حقیقت را دگرگون نمىسازد.دشمنى میان شمال و جنوب پس از عقد پیمان برادرى بین مهاجر و انصار در مدینه موقتا فراموش شد و پس از مرگ پیغمبر نخستین نشانه آن دیده شد.و در سالهاى بعد آشكار گردید.و چنانكه آشنایان به تاریخ اسلام مىداننداین درگیرى بین دو تیره در سراسر قلمرو اسلامى تا عصر معتصم عباسى بر جاى ماند.
من نمىگویم خداى نخواسته همه یاران پیغمبر این چنین مىاندیشیدند.در بین مضریان و یا قریشیان نیز كسانى بودند كه در گفتار و كردار خود خدا را در نظر داشتند نه دنیا را و گاه براى رعایتحكم الهى از برادر و فرزند خود هم مىگذشتند،اما شمار اینان اندك بود.آیا مىتوان بآسانى پذیرفت كه سهیل بن عمروعمرو بن عاصابو سفیان و سعد بن عبد الله بن ابى سرح هم غم دین داشتند؟بسیار سادهدلى مىخواهد كه ما بگوئیم آنكس كه یك روز یا چند مجلس یا یك ماه یا یكسال صحبت پیغمبر را دریافت مشمول حدیثى است كه از پیغمبر آوردهاند«یاران من چون ستارگانند بدنبال هر یك كه رفتیدراه را یافتهاید». من بدین كارى ندارم كه این حدیث از جهت متن و سند درست است یا نه، این كار را بعهده محدثان مىگذارم آنچه مسلم است اینكه در آنروزها یا لا اقل چند سال بعداصحاب پیغمبر رو بروى هم قرار گرفتند.چگونه مىتوان گفت هم آنان كه بدنبال على رفتند و هم كسانى كه پى طلحه و زبیر و معاویه را گرفتند راه راست را یافتهاند.
خواهند گفتخلیفه و یاران او از نخستین دسته مسلمانان و از طبقه اول مهاجرانند.درست است.اما از خلیفه و یك دو تن دیگر كه بگذریم پایه حكومت را چه گروهى جز قریش استوار مىكرد؟و مجریان حكومت كدام طایفه بودند؟براى استقرار حكومتباید قدرت یك پارچه شود.و براى تامین این قدرت باید هر گونه مخالفتى سركوب گردد و بسیار طبیعى است كه با دگرگونى شرایط منطق هم دگرگون شود.
زنان انصار در خانه پیغمبر
«الذین ضل سعیهم فى الحیوة الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا» ” 8 “.
(الكهف:104)
دختر پیغمبر نالان در بستر افتاد.در مدت بیمارى او از آن مردان جان بر كفاز آن مسلمانان آماده در صفاز آنان كه هر چه داشتند از بركت پدر او بودچند تن او را دلدارى دادند و یا بدیدنش رفتند؟هیچكس!جز یك دو تن از محرومان و ستمدیدگان چون بلال و سلمان.
اما هر چه باشد زنان عاطفه و احساسى رقیقتر از مردان دارندبخصوص كه در آن روزها زنان بیرون صحنه سیاستبودند و در آنچه مىگذشت دخالت مستقیم نداشتند.
صدوق باسناد خود كه به فاطمه دختر حسین بن على (ع) مىرسد نویسد ” 9 “:
زنان مهاجر و انصار نزد او گرد آمدند.اما در عبارت احمد بن ابى طاهر تنها (زنان) آمده است از مهاجر و انصار نامى نمىبرد ” 10 “.
اگر هم از زنان مهاجران كسى در این دیدار شركت داشتهمسلما وابسته بگروه ممتاز و دست در كار سیاست نبوده است.اما انصار موقعیت دیگرى داشتهاند.آنان از آغاز یعنى از همان روزها كه پیغمبر را به شهر خود خواندندپیوند خویش را با خویشاوندان او نیز برقرار و سپس استوار ساختند.
و چنانكه اشارت خواهم كردبیشتر آنان این دوستى را با على و فرزندان اوو خاندان او به سر بردند.بهر حال پاسخى را كه دختر پیغمبر به پرسش آنان داده است نشان دهنده روحیه رنگ پذیر مردم آن زمان استكه با دیگر زمانها یكسانست.دختر پیغمبر از رفتار مردان آنان گلهمند است.
گفتار زهرا (ع) پاسخ احوال پرسى نیست.خطبهاى بلیغ است كه اوضاع آن روز مدینه را روشن مىسازدو از آنچه پس از یك ربع قرن پیش آمد خبر مىدهد.دیرینه ترین متن این گفتار را كه نویسنده در دست دارد كتاب«بلاغات النساء»است.اما این گفتار در كتابهایى چون امالى شیخ طوسى كشف الغمهاحتجاج طبرسى و بحار الانوار مجلسى و دیگر كتابها آمده است.من عبارت احمد بن ابى طاهر را بفارسى برگرداندهام و چون این گفتار نیز صنعتهاى لفظى و معنوى را در بر دارد كوشیدهام تا ترجمه نیز از آن زیورها عارى نباشد. لكن:
گر بریزى بحر را در كوزهاى چند گنجد قسمت یك روزهاى. ” 11 “.
-دختر پیغمبر چگونهاى؟با بیمارى چه مىكنى؟
” 12 “.
ناچار كار را بدانها واگذارو ننگ عدالت كشى را بر ایشان بار كردم نفرین بر این مكاران و دور بوند از رحمتحق این ستمكاران.
واى بر آنان.چرا نگذاشتند حق در مركز خود قرار یابد؟و خلافتبر پایههاى نبوت استوار ماند؟
آنجا كه فرود آمد نگاه جبرئیل امین است.و بر عهده على كه عالم بامور دنیا و دین است.به یقین كارى كه كردند خسرانى مبین است.بخدا على را نه پسندیدند چون سوزش تیغ او را چشیدند و پایدارى او را دیدند.دیدند كه چگونه بر آنان مىتازد و با دشمنان خدا نمىسازد ” 13 “.
بخدا سوگنداگر پاى در میان مىنهادندو على را بر كارى كه پیغمبر بعهده او نهاد مىگذاردند آسان آسان ایشان را براه راست مىبرد.و حق هر یك را بدو مىسپرد چنانكه كسى زیانى نبیند و هر كس میوه آنچه كشته استبچیند.تشنگان عدالت از چشمه معدلت او سیر و زبونان در پناه صولت او دلیر مىگشتند.اگر چنین مىكردند درهاى رحمت از زمین و آسمان بروى آنان مىگشود.اما نكردند و بزودى خدا به كیفر آنچه كردند آنانرا عذاب خواهد فرمود ” 14 ” بیایید!و بشنوید!:
شگفتا!روزگار چه ابو العجبها در پس پرده دارد و چه بازیچه ها یكى از پس دیگرى برون مىآرد.راستى مردان شما چرا چنین كردند؟و چه عذرى آوردند؟دوست نمایانى غدار.در حق دوستان ستمكار و سرانجام به كیفر ستمكارى خویش گرفتار.سر را گذاشته به دم چسبیدند. پى عامى رفتند و از عالم نپرسیدند.نفرین بر مردمى نادان كه تبهكارند.و تبه كارى خود را نیكوكارى مىپندارند ” 15 “.
واى بر آنان.آیا آنكه مردم را براه راست مىخواندسزاوار پیروى استیا آنكه خود راه را نمىداند؟در این باره چگونه داورى مىكنید؟.
بخدایتان سوگندآنچه نباید بكنند كردند.نواها ساز و فتنهها آغاز شد.حال لختى بپایند!تا بخود آیندو ببینند چه آشوبى خیزد و چه خونها بریزد!شهد زندگى در كامها شرنگ و جهان پهناور بر همگان تنگ گردد.آنروز زیانكاران را باد در دست است و آیندگان بگناه رفتگان گرفتار و پاى بست ” 16 “.
اكنون آماده باشید!كه گرد بلا انگیخته شد و تیغ خشم خدا از نیام انتقام آهیخته.شما را نگذارد تا دمار از روزگارتان بر آردآنگاه دریغ سودى ندارد.
جمع شما را بپراكند و بیخ و بنتان را بر كند.دریغا كه دیده حقیقتبین ندارید.بر ما هم تاوانى نیست كه داشتن حق را ناخوش مىدارید. ” 17 “.
این سخنان كه در آن روز درد دل و گله و شكوه بانوئى داغدیده و ستمدیده مىنمودبحقیقت اعلام خطرى بود.خطرى كه نه تنها مهاجر و انصاربلكه رژیم حكومت و آینده نظام اسلامى را تهدید مىكرد.
دیرى نگذشت كه آنچه دختر پیغمبر در بستر بیمارى و نیز روزهاى پیش در جمع مسلمانان از آن خبر دادو مردم را از پایان آن ترساند تحقق یافت.آنروز گفتند پیمبرى و رهبرى نباید در یك خاندان بماند.گفتند قریشاین تیره خودخواه و برترىجوباید همچنان مهترى كند. آنروز پایان كار را نمىدیدند.ندانستند كه مهترى از قریش به خاندان امیه و سپس بفرزندان ابو سفیان و تیره حكم بن عاص و مروانیان مىرسدندانستند كه تند باد این تصمیم عجولانه گردى را كه بر روى اخگر سوزان دشمنى دیرینه عراقى و شامى انباشته استبه یكسو خواهد زد.ندانستند كه همچشمى قحطانى و عدنانى از نو آغاز مىشوددو گروه برابر هم خواهند ایستاد و خلیفههائى جان خود را در این راه خواهند داد و سرانجام آتشى سر مىزند كه سراسر شرق و سپس حجاز و شام و مغرب اسلامى را فرا گیرد.كه «ان الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم» ” 18 “.
براى آگاهى بیشتر از این دگرگونىها و نتیجههائى كه بر آن مترتب شد فصلى جداگانه با عنوان براى عبرت تاریخ خواهیم آورد.
درآستانه ملكوت
«و ان للمتقین لحسن مآب جنات عدن مفتحة لهم الابواب» ” 19 “.
(ص 49-50)
دختر پیغمبر چند روز را در بستر بیمارى بسر برده؟درست نمىدانیم ، چند ماه پس از رحلت پدر زندگانى را بدرود گفته؟روشن نیست.كمترین مدت را چهل شب ” 20 ” و بیشترین مدت را هشت ماه نوشتهاند ” 21 ” و میان این دو مدت روایتهاى مختلف از دو ماه ” 22 ” تا هفتاد و پنج روز ” 23 ” سه ماه ” 24 ” و شش ماه ” 25 ” است.
این همه اختلاف و این همه روایتهاى گوناگون چرا؟از این پیش نوشتیم كه در چنان سالها تاریخ حادثهها از خاطر یكى بذهن دیگرى انتقال مىیافت.و چه كسى مىتواند ادعا كند كه همه این ناقلان از اشتباه بر كنار بودهاند.و این در صورتى است كه موجبات دیگر در كار نباشد. اما مىدانیم كه در آن روزهاى پرآشوباز یكسو دستهبندىهاى سیاسى هنوز قوت خود را از دست نداده بودو از سوى دیگر مسلمانان سرگرم جنگ در داخل سرزمین اسلام بودند در چنین شرایط كدام كس پرواى ضبط تاریخ درستحوادث را داشت؟بر فرض كه هیچیك از این دو عامل دخالتى در این روى داد نداشته باشدبدون شك دستههاى سیاسى كه پس از این تاریخ روى كار آمدند تا آنجا كه توانستهاند تاریخ حادثهها را دستكارى كرده اند.
بارى به نقل مجلسى از دلائل الامامه در این بیمارى بود كه دو تن صحابى پیغمبر ابو بكر و عمر خواستار دیدار او شدند.اما دختر پیغمبر رخصت این دیدار را نمىداد.على (ع) گفت من پذیرفتهام كه تو بآنان اجازت ملاقات دهى.فاطمه گفتحال كه چنین استخانه خانه تو است ” 26 ” هر چند ابن سعد نوشته است ابو بكر چندان با دختر پیغمبر سخن گفت كه او را خشنود ساخت ” 27 ” اما ظاهرا از این ملاقات نتیجهاى كه در نظر بود بدست نیامد.دختر پیغمبر بآنان گفت نشنیدید كه پدرم فرمود فاطمه پاره تن من است هر كه او را بیازارد مرا آزرده است؟ گفتند چنین است!فاطمه گفتشما مرا آزردید و من از شما ناخشنودم ” 28 ” و آنان از خانه او بیرون رفتند.بخارى در صحیح نویسد:پس از آنكه دختر پیغمبر میراث خود را از خلیفه خواست و او گفت از پیغمبر شنیدم كه ما میراث نمىگذاریم زهرا دیگر با او سخن نگفت تا مرد ” 29 “.
در واپسین روزهاى زندگىاسماء دختر عمیس را كه از مهاجران حبشه و از نزدیكان وى بود طلبید.چنانكه نوشتیم اسماء نخست زن جعفر بن ابى طالب بودچون جعفر در نبرد مؤته شهید شد به ابو بكر بن ابى قحافه شوهر كرد.دختر پیغمبر به اسماء گفت:
-من خوش نمىدارم بر جسد زن جامهاى بیفكنند و اندام او از زیر جامه نمایان باشد.
-من در حبشه چیزى دیدماكنون صورت آنرا به تو نشان مىدهم.سپس چند شاخه تر خواست.شاخهها را خم كرد.پارچهاى بروى آن كشید.دختر پیغمبر گفت:
-چه چیز خوبى است.نعش زن را از نعش مرد مشخص مىسازد.چون من مردم تو مرا بشوى! و نگذار كسى نزد جنازه من بیاید. ” 30 “.
در آخرین روز زندگانى آبى خواست.بدن خود را نیكو شست و شو داد جامههاى نو پوشید و به غرفه خود رفت.خادمه خویش را گفت تا بستر او را در وسط غرفه بگستراند.سپس روى به قبله دراز كشید دستها را بر گونههاى نهاد و گفت من همین ساعتخواهم مرد ” 31 ” بنقل علماى شیعهشوهرش على (ع) او را شست و شو داد.ابن سعد نیز همین روایت را اختیار كرده است ” 32 “.لیكن چنانكه نوشتم ابن عبد البر گوید دختر پیغمبر اسماء را گفت تا متصدى شست و شوى او باشد.و گویا اسماء در شست و شوى فاطمه (ع) با على علیه السلام همكارى داشته است.
ابن عبد البر نوشته است چون دختر پیغمبر زندگانى را بدرود گفتعایشه خواستبه حجره او برود اسماء طبق وصیت او را راه نداد.عایشه شكایتبه پدر برد كه:
-این زن خثعمیه ” 33 ” میان من و دختر پیغمبر در آمده است و نمىگذارد من نزد جسد او بروم. بعلاوه براى او حجلهاى چون حجله عروسان ساخته است.ابو بكر در حجره دختر پیغمبر آمد و گفت:
-اسماء چرا نمىگذارى زنان پیغمبر نزد دختر او بروند؟چرا براى دختر پیغمبر حجله ساختهاى؟
-زهرا بمن وصیت كرده است كسى بر او داخل نشود-چیزى را كه براى نعش او ساختهام وقتى زنده بود باو نشان دادم و بمن دستور داد مانند آنرا برایش بسازم.
-حال كه چنین است هر چه بتو گفته چنان كن ” 34 “.
ابن عبد البر نوشته است نخستین كس از زنان كه در اسلام براى او بدین سان نعش ساختند فاطمه (ع) دختر پیغمبر (ص) بود.سپس مانند آنرا براى زینب بنت جحش (زن پیغمبر) آماده كردند.
بخاكسپردنزهرا
«الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انا لله و انا الیه راجعون» ” 35 “.
(البقره:56)
دانشمندان و تذكره نویسان شیعه متفقند كه نعش دختر پیغمبر را شبانه بخاك سپردند.
ابن سعد نیز در روایتهاى خود كه از طریق ابن شهابعروهعایشهزهرى و دیگران است گوید فاطمه (ع) را شبانه دفن كردند و على (ع) او را بخاك سپرد ” 36 “.
بلاذرى نیز در دو روایتخود همین را نوشته است ” 37 ” بخارى نیز چنین نویسد:
«شوى او شبانه او را بخاك سپرد و رخصت نداد تا ابو بكر بر جنازه او حاضر شود» ” 38 “.
كلینى كه از بزرگان علما و محدثان شیعى است و در آغاز قرن چهارم هجرى در گذشته و كتاب خود را در نیمه دوم قرن سوم نوشته و نوشته او از دیرینهترین سندهاى شیعه بشمار مىرودچنین نوشته است:
چون فاطمه (ع) در گذشت.امیر المؤمنین او را پنهان بخاك سپرد و آثار قبر او را از میان برد. سپس رو به مزار پیغمبر كرد و گفت:
-اى پیغمبر خدا از من و از دخترت كه بدین تو آمده و در كنار تو زیر خاك خفته استبر تو درود باد!
خدا چنین خواست كه او زودتر از دیگران بتو به پیوندد.پس از او شكیبائى من بپایان رسیده و خویشتن دارى من از دست رفته.اما آنچنان كه در جدائى تو صبر را پیشه كردمدر مرگ دخترت نیز جز صبر چاره ندارم كه شكیبائى بر مصیبتسنت است.اى پیغمبر خدا!تو بر روى سینه من جان دادى! ترا بدستخود در دل خاك سپردم!قرآن خبر داده است كه پایان زندگى همه بازگشتبسوى خداست.
اكنون امانتبه صاحبش رسیدزهرا از دست من رفت و نزد تو آرمید.
اى پیغمبر خدا پس از او آسمان و زمین زشت مىنمایدو هیچگاه اندوه دلم نمىگشاید ” 39 “.
چشمانم بىخوابو دل از سوز غم كباب استتا خدا مرا در جوار تو ساكن گرداند.
مرگ زهرا ضربتى بود كه دل را خسته و غصهام را پیوسته گردانید.و چه زود جمع ما را به پریشانى كشانید.شكایتخود را بخدا مىبرم و دخترت را به تو مىسپارم!خواهد گفت كه امتت پس از تو با وى چه ستمها كردند.آنچه خواهى از او بجو و هر چه خواهى بدو بگو!تا سر دل بر تو گشایدو خونى كه خورده استبیرون آید و خدا كه بهترین داور است میان او و ستمكاران داورى نماید ” 40 “.
سلامى كه بتو مىدهم بدرود است نه از ملالتو از روى شوق استنه كسالت.اگر مىروم نه ملول و خسته جانم و اگر مىمانم نه بوعده خدا بد گمانم.و چون شكیبایان را وعده داده است در انتظار پاداش او مىمانم كه هر چه هست از اوست و شكیبائى نیكوست.
اگر بیم چیرگى ستمكاران نبود براى همیشه در كنار قبرت مىماندم و در این مصیبتبزرگ چون فرزند مرده جوى اشك از دیدگانم مىراندم.
خدا گواهست كه دخترت پنهانى بخاك مىرود.هنوز روزى چند از مرگ تو نگذشته و نام تو از زبانها نرفته حق او را بردند و میراث او را خوردند.درد دل را با تو در میان مىگذارم و دل را به یاد تو خوش مىدارم كه درود خدا بر تو باد و سلام و رضوان خدا بر فاطمه ” 41 “.
در مقابل این شهرتابن سعد روایت دیگرى دارد كه ابو بكر بر دختر پیغمبر نماز خواند و بر او چهار تكبیر گفت ” 42 “.پیداست كه این روایت و یك دو حدیث دیگردر مقابل آن شهرت ارزشى نداردو دور نیست كه آنرا براى مصلحت وقتساخته باشند. فقدان دختر پیغمبر على (ع) را سخت آزرده ساخت.نمونه این آزردگى را از سخنانى كه بر كنار قبر او خطاب به پیغمبر (ص) گفت دیدیم.در سندهاى دیریندو بیت زیر را نیز بدو نسبت دادهاند كه نشان دهنده سوز درونى اوست.اما شمار این بیتها در ماخذهاى بعدى بیشتر است چنانكه در دیوان منسوب به آنحضرت نوزده بیت است ” 43 “.
زبیر بن بكار در كتاب خود الاخبار الموفقیات كه آنرا در نیمه دوم قرن سوم نوشته و از مصادر قدیمى بشمار مىرود چنین نویسد:
مداینى گوید چون امیر المؤمنین على بن ابى طالب رضى الله عنه از دفن فاطمه راغتیافتبر سر قبر او ایستاد و این دو بیت را انشاء كرد:
لكل اجتماع من خلیلین فرقة و كل الذى دون الممات قلیل ” 44 ” و ان افتقادى واحدا بعد واحد دلیل على ان لا یدوم خلیل ” 45 “.
این دو بیت در بعض مصادر بدین صورت ضبط شده:
لكل اجتماع من خلیلین فرقة و كل الذى دون الفراق قلیل و ان افتقادى فاطما بعد احمد دلیل على ان لا یدوم خلیل ” 46 “.
مصحح فاضل چاپ اخیر بحار الانوار (طهران) در ذیل صفحه صد و هشتاد و هفت مجلد چهل و سوم عبارتى را دارد كه ترجمه آن اینست:
در بعض نسخهها «و ان افتقادى واحدا بعد واحد»آمده و این درست است چه على علیه السلام بدین دو بیت تمثل جسته نه آنرا انشاء كرده است.
لیكن عبارت زبیر بن بكار چنین است:«و انشا یقول»بعلاوه این دو بیت چنانكه نوشته شد در دیوان منسوب بآن حضرت ضبط شده است.
مجلسى نویسد:روایتشده است كه هاتفى شعر او را پاسخ داد.سپس چهار بیت را نوشته است ” 47 “.
قبر دختر پیغمبر
«و لاى الامور تدفن لیلا بضعة المصطفى و یعفى ثراها»
متاسفانه مزار جاى دختر پیغمبر نیز روشن نیست.از آنچه درباره مرگ او نوشته شدو كوششى كه در پنهان داشتن این خبر بكار بردهاند معلومست كه خانواده پیغمبر در این باره خالى از نگرانى نبودهاند.این نگرانى براى چه بوده است؟درست نمىدانم.یك قسمت آن ممكن استبخاطر اجراى وصیت زهرا (ع) باشد.نخواسته است كسانى را كه از آنان ناخشنود بوددر تشییع جنازهنماز و مراسم دفن او حاضر شوند.اما آثار قبر را چرا از میان بردهاند؟و یا چرا پس از بخاك سپردن او صورت هفت قبریا چهل قبر در گورستان بقیع و یا در خانه او ساختهاند؟چرا اینهمه اصرار در پنهان داشتن مزار او بكار رفته است؟ اگر در سال چهلم هجرى فرزندان فاطمه قبر پدر خویش را از دیده مردم پنهان كردنداز بى حرمتى مخالفان مىترسیدند.اما وضع مدینه را در چهل روز یا حداكثر هشت ماه پس از مرگ پیغمبر با وضع كوفه در سال چهلم از هجرت یكسان نمىتوان گرفت.آنها كه بر سر مسائل سیاسى و احراز مقام با على (ع) كشمكش داشتندكسانى نیستند كه در سال یازدهم در مدینه حاضر بودند. و آنانكه در مدینه حاضر بودندحساب على (ع) را از فاطمه (ع) جدا مىكردند.براى رعایت ظاهر هم كه بوده استبدختر پیغمبر حرمت مىنهادند.و مسلما به قبر او نیز تعرضى نمىكرده اند.نیز نمىتوانیم بگوئیم مرور زمان و یا فراموشى راویان موجب معلوم نبودن موضع مزار زهراست.چه محل قبر دو صحابى پیغمبر در كنار قبر او معین است.قبر فرزندان زهرا را كه در بقیع آرمیده استبه تقریب مىتوان روشن ساخت.پس موجب این پوشیده كارى چیز دیگرى است.همان سببى است كه در فصل گذشته با جمال بدان اشارت شد.همان سببى است كه خود او در جملههائى كه شاید آخرین گفتارهاى او بوده استبر زبان آورد. همان سخنان كه بزنان عیادت كننده گفت:«دنیاى شما را دوست نمىدارم و از مردان شما بیزارم»او مىخواست دور از چشم ناسپاسان و حق ناشناسان بخاك رود و حتى نشان او هم دور از چشم آنان باشد.
ابن شهر آشوب نوشته است ابو بكر و عمر بر على (ع) خرده گرفتند كه چرا آنان را رخصت نداد تا بر دختر پیغمبر نماز بخوانند.وى سوگند خورد كه فاطمه چنین وصیت كرده بود و آنان پذیرفتند ” 48 ” بارى بر طبق روایتى كه كلینى از احمد بن ابى نصر از حضرت رضا (ع) آورده است:
امام در پاسخ احمد كه از محل قبر فاطمه (ع) پرسید گفت:او را در خانهاش بخاك سپردند.و چون بنى امیه مسجد را وسعت دادند قبر در مسجد قرار گرفت ” 49 ” ابن شهر آشوب از گفته شیخ طوسى نویسد:آنچه درستتر مىنماید اینكه او را در خانهاش یا در روضه پیغمبر بخاك سپردند ” 50 “.
در مقابل این روایتابن سعد كه در آغاز قرن سوم در گذشته است از عبد الله بن حسن روایت كند:مغیرة بن عبد الرحمان بن حارث بن هشام را در نیم روز گرمى دیدم كه در بقیع ایستاده بود.بدو گفتم:
-ابو هاشم براى چه در این وقت اینجا ایستادهاى؟
-در انتظار تو بودم!بمن گفتهاند فاطمه (ع) را در این خانه (خانه عقیل) كه پهلوى خانه جحشیین استبخاك سپردهاند.از تو مىخواهم این خانه را بخرى تا مرا در آنجا بگور بسپارند!
-بخدا سوگند این كار را خواهم كرد!
اما فرزندان عقیل آن خانه را نفروختند.عبد الله بن جعفر گفت هیچكس شك ندارد كه قبر فاطمه (ع) در آنجاست ” 51 “.
اگر روایت احمد بن ابى نصر قرینه معارض نداشت پذیرفته مىشد.اما علماى شیعه روایتهائى آوردهاند كه نشان مىدهد دختر پیغمبر را در بقیع بخاك سپردهاند.بعلاوه در ضمن این روایات آمده است كه براى پنهان داشتن قبر دختر پیغمبر صورت هفت قبر ” 52 ” و بروایتى چهل قبر ساختند.و این قرینهاى است كه قبر در داخل خانه نبودهزیرا خانه محقر دختر پیغمبر جاى ساختن این همه صورت قبر را نداشته است.و نیز روایتى در بحار دیده مىشود كه مسلمانان بامداد شبى كه دختر پیغمبر بجوار حق رفت در بقیع فراهم آمدند و در آنجا صورت چهل قبر تازه دیدند ” 53 “.
مجلسى از دلایل الامامه و او باسناد خود روایتى از امام صادق آورده است كه بامداد آنروز مىخواستهاند جنازه دختر پیغمبر را از قبر بیرون آورند و بر آن نماز بخوانند و چون با مخالفت و تهدید سخت على (ع) روبرو شدهاند از این كار چشم پوشیدهاند ” 54 “.
بهر حال پنهان داشتن قبر دختر پیغمبر ناخشنود بودن او را از كسانى چند نشان مىدهد و پیداست كه او مىخواسته استبا این كار آن ناخشنودى را آشكار سازد.
براى عبرت تاریخ
بخدا سوگند!اگر پاى در میان مىنهادندو على را در كارى كه پیغمبر بعهده او نهاد مىگذاردندآسان آسان آنانرا براه راست مىبرد و حق هر یك را بدو مىسپرد…
اگر چنین مىكردنددرهاى رحمت از زمین و آسمان بر روى آنان مىگشود.اما نكردند…
و آنچه نباید بكنند كردند.اكنون لختى بپایند!و ببینند چه آشوبى برخیزد و چه خونها بریزد…!
(از سخنان دختر پیغمبر در بستر مرگ).
منبع: شفقنا














حوادث مورد بحث هر چه که بوده است ، نه از شخصیت و بزرگی مولا علی میکاهد و نه به آن می افزاید . اسوه ای که تا امروز یگانه است . آن حوادث تاریخی را وسیله ایجاد اختلاف بین مسلمانان کردن ، مورد رضایت مولا هم نمی تواند باشد . ما که مدعی پیروی از آن بزرگ هستیم ، چه کرده ایم با میراث گرانقدری که داشتیم و داریم و پاس آن نگاه نداشتیم ،به شهادت دوست و طعنه دشمن .