بی منطق غرب ستیز نیستم
چکیده :شناخت زواياي گوناگون فرهنگ غرب و استفاده از روشها و متدهاي غربي براي تبيين مسائل گوناگون اموري لازماند ولي الزاما كافي نيستند. يعني براي اينكه ما بتوانيم ذهنمان را از آن فضاي انتزاعي صرف خارج كنيم و به ديدي واقعگرايانه نسبت به امور برسيم، احتياج به اين داريم كه در درجه نخست از دل واقعيتها، به مسائل نظري برسيم نه اينكه دنياي واقعيات را از درون نظريههاي مختلفي كه در كتابها آمده است، تبيين كنيم. ...
احسان نراقی
نام و شهرت احسان نراقي با مرگش و حتي شيوه تدفين او بار ديگر نام او را بر زبانها انداخت. احسان نراقي را نميتوان از تاريخ معاصر ايران و نقشي كه داشت حذف كرد اما طي اين مدت سخنها و نقل و حديثهاي مختلفي درباره او شده است. به نظر ميرسد آرا و نظرات و حتي عملكرد نراقي را بايد به بوته نقد كشاند و مورد بررسي دقيق قرار داد. متن حاضر گفتوگويي است كه چندي پيش با او صورت گرفت اما دست اجل مجال رويت انتشار مصاحبه را به او نداد. در اين گفتوگو او از عملكرد خود و آراي خود بار ديگر دفاع كرده است. به نظر ميرسد اين شيوه دفاع، منتقدان او را به بررسي دقيقتر ميكشاند.
آقاي دكتر، به نظر ميرسد كه شما به عنوان يكي از جامعهشناسان مشهور ايراني به مباحث جامعهشناسي كمتر از دريچه آكادميك نگريستهايد و بيشتر مطالعات جامعهشناسانه شما خصلتي عملگرايانه داشته و مبتني بر مطالعات ميداني بوده است. يعني از كتاب سير تكويني علوم اجتماعي در ايران كه بگذريم بقيه كتابهاي شما بيش از آنكه مبتني بر آرا و افكار مسلط جامعهشناسان مهم غربي باشد، بيشتر منبعث از نگاه شخصي خودتان به مسائل به اضافه برخي مطالعات ميداني يا برآمده از آمارهايي بوده كه ديگران درباره جوامع شرقي و غربي تهيه ميكردند (مثل كتاب معروف غربت غرب) . آيا فكر ميكنيد كه با اين روشي كه داشتيد قادر به اين بودهايد كه به مسائل، همهجانبه نگاه كنيد؟
ببينيد، همانگونه كه اشاره كرديد، اكثر كتابهايي كه نوشتم براساس دريافتهاي شخصياي بود كه از جامعه خودمان داشتم چون من از ابتدا به هيچوجه به دنبال تقليد نبودم و سعي ميكردم كه به يك استقلال فكري در تبيين مسائل دست پيدا كنم. توجه داشته باشيد كه جامعهشناسي يك علم ظريف و در عين حال پيچيده يي نيست. جامعهشناسي درك ويژهيي از مسائل را ميخواهد و استعداد خاصي را ميطلبد يعني رسيدن به اين درجه كه فرد بتواند به دريافت ويژه و متمايزي از امور دست پيدا كند و در نهايت قادر به اين باشد كه اين دريافت كلي خود را به امور مختلف تعميم دهد.من در اين زمينه، بيش از همه مرهون تربيت پدرم حسن نراقي هستم. من به خاطر دارم كه از همان 12-13 سالگي، او فرزندانش (از جمله خودم) را در ساعات مشخصي زير كرسي مينشاند و مسائل گوناگون دنياي واقعي را بر ايمان به خوبي تبيين ميكرد. ضمن اينكه تعصب خاصي روي فرهنگ ويژهيي هم نداشت و با وجود دارا بودن تحصيلات حوزوي، بسيار هم به فرهنگ غرب به ويژه فرهنگ فرانسوي علاقهمند بوده و تا آنجايي كه امكان داشت ما را با زواياي مختلف اين فرهنگها آشنا ميكرد. بهاينترتيب من از ابتدا آزاد انديش بار آمدم و با دنياي واقعي نه اينكه فقط با دنياي تقلبي كلاس و مدرسه و دانشكده و … آشنا شدم.
يعني اكنون هم بر اين اعتقاد هستيد كه دانشگاهها و مراكز علمي و تحقيقاتي اموري فرعي و دور از واقعيات هستند؟
ببينيد من بارها بر اين نكته تاكيدكردهام كه شناخت زواياي گوناگون فرهنگ غرب و استفاده از روشها و متدهاي غربي براي تبيين مسائل گوناگون اموري لازماند ولي الزاما كافي نيستند. يعني براي اينكه ما بتوانيم ذهنمان را از آن فضاي انتزاعي صرف خارج كنيم و به ديدي واقعگرايانه نسبت به امور برسيم، احتياج به اين داريم كه در درجه نخست از دل واقعيتها، به مسائل نظري برسيم نه اينكه دنياي واقعيات را از درون نظريههاي مختلفي كه در كتابها آمده است، تبيين كنيم.
در راستاي همين ديدگاه بود كه من هنگامي كه موسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي را بنيانگذاري كردم از همان ابتدا دو هدف را تعقيب ميكردم يكي اينكه دانشجويان را وادار به رفتن به محلهها و نقاط مختلف شهر و به مناطق روستايي و عشايري ميكردم تا بتوانند در ميان مردمان مختلف زندگي كنند و روشهاي مطالعه را درباره آنها به كار برند و ديگر آنكه از روشهايي كه ديگر كشورهاي جهان در اين امور به كار بردهاند، با آوردن كارشناسان خارجي استفاده كنند تا به قول ژاپنيها كه ميگفتند ما عوض اينكه ژاپن را غربي كنيم، سعي ميكنيم غرب را به ژاپن بياوريم. يعني عقيده من بر اين اساس استوار بود كه ما به عوض اينكه از ابتدا مجذوب يا مرعوب روشها و ايدههاي نظري جامعهشناسان غربي بشويم، بايد ابتدا آنها را در مملكت خودمان بيازماييم تا ببينيم نتيجهاش چه ميشود و هنگامي كه ملاحظه كرديم كه اين روشها كافي نيست آن وقت بينش خودمان را در آن وارد كنيم.
البته درباره شما اولويت با روشهاي مطالعات ميداني و گونهيي بوميگرايي بوده است؟
كار مهم من در جامعهشناسي ايران اين بوده كه آن شيوه متداول و متعارف حاكم بر آموزش دانشگاهي تا آن زمان را زير سوال ببرم. آن شيوهيي كه اهميت كار علمي را تنها بر آموختن مطالب مبتني بر محفوظات ميدانست، شيوهيي كه فقط بر حافظه دانشجو تكيه ميكرد، در اين روش مسلم بود كه دانشجو از ابتدا متفكر بار نميآمد و قوه آناليز و تحليلگري در او كشته ميشد. بنابراين وقتي من در كتابها مانند «آنچه خود داشت» بر تركيب دانش غرب و بينش شرقي تكيه ميكردم؛ منظورم تركيب روشهاي غربي با ذهنيت خاص خودمان بود كه ما را از انفعال صرف خارج كند و باعث شود كه به خودباوري در تحليل امور برسيم.
البته رويكرد كلي شما و روشي كه براي مطالعه مستقيم مسائل گوناگون مناطق مختلف كشور با همكاران جوانتان در موسسه داشتيد، فكر ميكنم كه روش مطالعات ميداني هنوز قابل دفاع باشد. متاسفانه اين شيوه به صورت سيستماتيك و منسجم تداوم پيدا نكرد، پس نفس توجهي كه به گردآوري اطلاعات مفيد و متنوع از مسائل مختلف جامعه ايران (اعم از مطالعات شهري، تحقيقات عشايري، جمعيتشناسي، روانشناسي اجتماعي و…) داشتهايد در جاي خود بسيار قابل تقدير است، مشكل اما فكر ميكنم در بسياري از داوريها و نتيجهگيريهايي است كه از آن مواد خام صورت داديد و محتواي بسيار غربستيزانه شماست (به ويژه در غربت غرب و آزادي، حق، عدالت) كه متعاقب آن هر اندازه كه از شرق و جامعه شرقي ستايش ميكرديد، گويي هيچ نكته مثبتي را در جامعه غرب جستوجو نميكرديد و آن را سراسر خشونتبار و رو به زوال ميدانستيد كه البته در سالهاي پس از انقلاب اين نگاه شما تا اندازه زيادي تعديل شد و به يك تعادل در اين زمينه دست يافتيد. فكر نميكنيد كه همين نگاه شيفتهوار به سنت و جوامع شرقي باعث شد كه نتوانيد به پديده ايدئولوژيك شدن سنت و انقلاب اسلامي پي ببريد؟
من مطابق با شرايط آن زمان سخن ميگفتم. من كه به صورت ذاتي از تفاوتهاي جوامع شرقي و غربي سخن نگفتم، بلكه آنچه را كه ميديدم بازگو ميكردم. من انساني بودم كه ميخواستم نخبگان جامعه و بسياري از مردم عادي را متوجه مخاطرات احتمالي كه گريبانگير جامعه شده بود، بكنم. آن زمان يكي از مسائلي كه گريبانگير جامعه بود، موج غربگرايي افراطي و ريتم غربي شدن سريعي بود كه در همه ابعاد در جامعه نفوذ و رسوخ ميكرد و تمام تلاشها و ديدگاههاي من بر اين زمينه، استوار بود كه چشمبسته و كوركورانه از هر چه كه غربي است پيروي نكنيم و يك تعادلي در عملكردهايمان داشته باشيم. تمام حرف من اين بود كه سعي كنيم درباره امور غربي و شرقي دست به گزينش بزنيم. آنچه را خوب و مفيد است از آن استفاده كنيم و آنچه نامناسب است به دور افكنيم و مرعوبوار با غربيها و پديدههاي غربي برخورد نكنيم. فراموش نكنيد ما با جامعهيي طرف بوديم كه به ويژه در ميان اهالي قدرت، اين امر مرسوم شده بود كه بسياري از خانمهاي وزراي وقت وقتي به يك ميهماني درباري يا اشرافي دعوت ميشدند، صبح با هواپيماهاي اختصاصي به پاريس ميرفتند و آخرين مدلهاي لباسها را تهيه كرده و دوباره به كشور برميگشتند. در ميان مردم عادي هم كمكم اين عادتهاي تقليدوار از غرب، پا ميگرفت. در چنين شرايطي آدمهايي مثل من كه به گونهيي ديگر ميانديشيدند، واقعا تنها بودند و من در واقع داشتم يك تنه با اين رويكردها و عادات مبارزه ميكردم. حالا شما از مني كه در اين ميان تنها بودم، توقع داريد كه همه مسائل را جزء به جزء پيشبيني ميكردم. تازه فراموش نكنيد كه برخلاف عده زيادي كه وقوع انقلاب اسلامي ايران را در واكنش سنتگرايان و مذهبيها به سياستهاي تجددطلبانه شاه جستوجو ميكنند و در واقع بيشتر تقصيرها را بر گردن جامعه آن زمان ميگذارند، بنده بارها هم اعلام كردهام كه معتقدم عامل اصلي به وجود آمدن اين پديده را سياستهاي افراطي شاه در مدرنيزاسيون و غربي كردن جامعه ميدانم البته به اضافه پاس نداشتن آزاديهاي اجتماعي و سياسي از جانب او كه خود بحث ديگري را ميطلبد.
اما اينكه ميفرماييد شما در نقد غربگرايي و سياستهاي آن زمان تنها بوديد، جاي بحث جدي دارد، اساسا يكي از گفتمانهاي مسلط آن زمان به ويژه اواخر دهه 40 تا قبل از انقلاب اسلامي 57 گفتمان بازگشت به خويش و نقادي غربگرايي يا به عبارتي رويكردهاي غربستيزانه بوده كه فكر ميكنم اين امر در ميان آلاحمد و شما غليظتر بوده است؟
نه، فراموش نكنيد آلاحمد به هيچوجه مانند من به تبيين مسائل و مشكلات جوامع غربي نپرداخته است. او فرد با احساس و دردمندي بود كه به مذمت غربزدگي پرداخت بدون آنكه شناخت درست و كافي نسبت به اجزاي مختلف جامعه غربي داشته باشد. پس كار من را با او يكسان فرض نكنيد. چون من سالها در غرب بودم و به ويژه حدود 5 سال به خاطر تصديام در يونسكو (به عنوان رييس جوانان آن سازمان) با جوانان آن ديار به خوبي محشور بودم و انتقادهاي آن را از بسياري اصول و زواياي زندگي غربي ديده بودم و به اين سبب بود كه متوجه اين مطلب شدم كه افراط در غربگرايي ميتواند به چه مسائلي منجر شود. مثلا ميدانيد كه من مدتي پس از وقوع انقلاب جوانان فرانسوي (يعني جنبش مه 1968) در پاريس بودم در دانشگاه مدرن وَنسِل واحد آموزش و پرورش در جهان سوم را درس ميدادم. من با كولهباري از شناخت عيني و ذهني از غرب به نقد ماشينزدگي و ابزاري شدن بشر در غرب و مسائل ديگر مرتبط با آنجا پرداختم نه مثل آلاحمد كه بدون شناخت كافي نقدهايي را از غرب مطرح كرد كه گرچه در كليتش قابل دفاع بود؛ ولي نميشود از بسياري از اجزاي آن دفاع كرد و با اين كار بهانه خوبي به دست بسياري از روشنفكران داد كه او را متهم كنند كه غرب را نشناخته است.
خب، خيلي از مسائلي كه پيرامون آسيبهاي اجتماعي و نقادي از فرهنگ غربي مطرح ميكرديد و امروز، هم به گونهيي ديگر از آن سخن ميگوييد. مختص به آن جوامع است و الزاما ارتباط مستقيمي با مسائل ما نداشت. فكر نميكنيد شما زماني كه اينگونه نقدها را مطرح ميكرديد، عملا توجهي به تفاوت شرايط زماني و مكاني ما و غرب نداشتيد و به صورت زودهنگام مسائلي را در ايران مطرح ميكرديد كه آن مسائل هنوز گريبانگير ما نشده بود؟
چطور چنين حرفي را ميزنيد؟ مگر مثلا آن اعتيادي كه در جوامع غربي به ويژه جوانان آن ديار را گرفتار خود كرده، در جامعه ما هم ديده نشد؟ الان هم كه ملاحظه ميكنيد كه اعتياد در ايران هست و شما اگر كتاب غربت غرب من را بخوانيد متوجه ميشويد كه چگونه به صورت تفصيلي به اين قضيه پرداختهام و هدفم هم از بازگو كردن آن در ايران اين بود كه هوشيار باشيم كه اين قضيه به آن شكل گريبان ما را نگيرد كه ديديم متاسفانه اينگونه شد. تمام آن مطالعات ثمره سالها تحقيقات من در اين زمينه در خلال ماموريتم در سازمان يونسكو بود كه طي آن با سازمان جهاني بهداشت هم مذاكرات مفصلي داشتيم.
اصولا مساله اعتياد در جوامع غربي با جوامعي مثل ما از زمين تا آسمان متفاوت است. چرا كه اين مساله در غرب ثمره روند صنعتي شدن مفرط آن جوامع و بحران معناي ناشي از آن و تفرد و تنهايي منبعث از مدرنيته است، در حالي كه درباره جامعهيي چون ما بيش از همه مرهون پارادوكسهاي ناشي از مدرنيزاسيون ظاهري با سنتگرايي تاريخي ما و قرار گرفتن در مرحله برزخي و گذار مابين سنت و مدرنيته و عوارض ناشي از آنها بوده است.
آنقدر هم كه فكر ميكنيد مسائل آنها از مسائل ما كاملا منفك و جدا نبوده است. ما هم با آن سياست مدرنيزاسيون افراطي و بيريشه محمدرضا شاهي داشتيم در همان مسيري قدم برميداشتيم كه غربيان قدم گذاشته بودند. بعدش هم اين تقليدهاي كوركورانه و بيفكر در تمام ابعاد زندگي ما نفوذ كرده بود. بگذاريد مثال ديگري بزنم. من از همان زماني كه براي نخستينبار پس از سفر به غرب در يك تابستان به ايران بازگشته بودم متوجه يك اشكال ديگر در زمينه معماري نوين ايران شده بودم. در آن زمان هنوز كولر در ميان ايرانيان متداول نشده بود و در فصلهاي گرم تابستان ملاحظه ميكردم كه در اكثر خانهها (كه به سبك معماري مدرن طراحي شده بودند) سالنهاي پذيرايي (چون آفتابرو و گرم بودند) اكثرا بلااستفاده ميماند و مردم براي خنك شدن به راهروهاي خود ميرفتند و حتي براي پذيرايي از ميهمان از اين سالن استفاده ميكردند و من از آن زمان به اين فكر ميكردم كه چطور معماران جديد نميتوانند نقطه مطلوبي را به لحاظ حرارتي در اتاقهاي نشيمن ايجاد كنند تا مجبور نشوند به اجبار، تابستانها را در راهروها بگذرانند. مساله اين بود كه اين نوع معماري كه معماران آنها را طراحي ميكردند، برآمده از معماري جوامع سردسير غربي بود كه مطابق آن براي گرمتر شدن اتاقهاي پذيرايي را به سمت نور خورشيد ميساختند تا زودتر گرم شود و اتاقهاي ديگر سردتر ميشد اما در اينجا كه نور به اندازه كافي بود، اين نوع طراحي جوابگوي ما نبود. در صورتي كه در معماري سنتي مابين نور و اتاق نشيمن، فاصلهيي را ايجاد كرده بودند كه نور چندان آزاردهنده نباشد و شما هنوز بقاياي اين نوع معماري را در مناطق كويري و گرمسيري ايران چون يزد و كرمان ملاحظه ميكنيد. از اين مساله هم كه بگذريم، ترديدي نيست كه غرقه شدن افراطي بيشتر غربيها در زندگي مادي و ماشيني شدن روابط آنها با همديگر و عدم توجه به محتويات و لطايف و ظرايف زندگي آثار زيانباري بر اجتماع آنها نهاده است كه متاسفانه بسياري از ما شرقيان هم اينگونه رفتار را مورد الگو قرار داديم و كمكم داريم ضمن از دست دادن بسياري از آن صفات و خصوصيات نيكوي خويش، به صورت افراطيتر به اينگونه رفتارها خو ميكنيم كه در اين صورت اوضاع ما از آنها بدتر هم خواهد شد.
آقاي دكتر، تاكنون هرچه از شما شنيدهايم بيشتر تمركزتان بر آسيبهاي جدي موجود بر فرهنگ غرب بوده و در برابر آن از فرهنگ كلاسيك والاي شرقي سخن به ميان آوردهايد و در ديدگاه جنابعالي، ما شرقيان (و از جمله ايرانيان) تنها زماني مقصر بودهايم كه از فرهنگ عقبمانده آنان تقليد كردهايم. آيا غربيان واقعا امور مثبتي ندارند تا ما از آنها در آن زمينه تقليد كنيم؟
آنگونه كه شما پيرامون ديدگاههاي من سخن گفتيد، يك نفر نداند فكر ميكند كه من واقعا يك فرد بيمنطق غربستيزم كه بدون ادله كافي فقط به انتقاد يكسويه از غرب ميپردازم. خير، فراموش نكنيد كه من نخستين فردي در ايران بودم كه بر پايه جديدترين متدها و روشهاي غربي منتها در حد و اندازه فهم و درك ايراني موسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي در ايران را داير كردم و برجستهترين استادهاي غربي را هم براي آموزش محصلين از غرب به ايران دعوت كردم كساني چون «پل ويه» كه جامعهشناسي شهري را تحقق ميكرد و «بسينيه» كه مسووليت تحقيقات مردمشناسي را در موسسه برعهده داشتند. از اين نكته كه بگذريم، بايد بگويم كه اصولا غربيها از دوران رنسانس به بعد با گسترش هرچه بيشتر نگاه زمينيشان (به جاي رويكرد لاهوتي) و به ويژه پس از پيشرفتهاي عظيم تكنولوژيشان رويكردهايشان خيلي بيشتر خصلت واقعبينانه به خود گرفت و باعث شد كه خيلي دقيق و جزيينگرانه در امور مختلف با قضايا برخورد كنند. آنها حتي در امور مالي خود هم بسيار دقيقاند و حساب آن را دارند. به همين دليل به نسبت شرقيها خيلي كمتر خرج ميكنند و هر كس در غرب حساب امور مالياش را به تنهايي دارد و اينگونه نيست كه براي ديگران خيلي مايه بگذارند و اصولا اين روحيه گذشت، فداكاري و به اصطلاح لوطيگري و بزرگمنشي خيلي كمتر در غربيان به چشم ميخورد. ولي در عين حال غربيها خيلي بيشتر از شرقيها رعايت حقوق افراد را ميكنند. يعني در عين اينكه، گذشت و فداكاري در كارشان نيست ولي همانطور كه حقوق خود را در امور مختلف مطالبه ميكنند، حقوق ديگران را هم محترم ميشمارند و به همين دليل هم هست كه آنقدر از حقوق بشر در آنجا صحبت ميشود. مساله وقتشناسي و تعهد نسبت به قول و قرار هم در ميان غربيان امري متداول است. امري كه متاسفانه در ميان ما ايرانيان چندان با ارزش نيست. همچنين از لحاظ مدارا هم غربيان مقام شامخي دارند كه ثمره سالها تلاش و كوشش شبانهروزي آنهاست كه خصوصا پس از انقلاب كبير فرانسه خيلي گسترش يافت و جاافتادن آن مرهون انديشههاي بزرگاني چون ولتر است كه به عنوان پدر مدارا هم در تاريخ مغربزمين معروف شده است. مساله ديگر كه ما شرقيان بايد از آنها به خوبي بياموزيم درباره نحوه داوري و قضاوت غربيان است كه آنها به مراتب خيلي بهتر و دقيقتر از ما درباره امور مختلف داوري و قضاوت ميكنند و ما ايرانيان به ويژه درباره نزديكانمان قادر به اين نيستيم كه فراتر از تعصب و وابستگيمان (و از يك زاويه مستقل و بيروني) درباره افراد سخن بگوييم. در صورتي كه غربيان به راحتي چنين كاري را انجام ميدهند.
به نكات خيلي خوبي در تفاوت روحيه غربيان با شرقيان اشاره اما دوست دارم درباره رويكرد اين دو نوع جوامع نسبت به زن هم سخن بگوييد، امري كه شما خودتان در اين سالها كمتر از آن سخن گفتيد و در اينجا جاي آن دارد كه اصولا نگاه خودتان را پيرامون اين قضيه روشن كنيد.
بله، بايد بگويم كه در مقايسه ميان نگاه غربيان با شرقيان در اين زمينه بهترين كار اين است كه به خود واقعيت زندگي زنان در اين جوامع توجه كرد. ببينيد، زن غربي، زني است كه از قيد و بندها آزاد شده است و در بسياري از موارد از جمله مسائل حقوقي با مرد برابري پيدا كرده است و زن بودنش او را از هيچ يك از امكانات و امتيازات موجود در اجتماع محروم نميكند و از ارزش انساني او نميكاهد. اما زن شرقي وضعيتي متفاوت دارد، در عين حال بايد توجه داشت كه زن غربي در قبال آزاديهايي هم كه كسب كرده، مسووليتهاي بيشتري هم دارد و اتفاقا از بسياري از چيزهايي كه زن شرقي دارد محروم است. مثلا حمايت مرد را ندارد يا به صورت خيلي كمرنگي دارد و حمايتهايي كه از او ميشود بيشتر حمايتهاي اجتماعي است نه خانوادگي. در واقع زن غربي از نهادهاي اجتماعي براي حفظ و حراست خود بهره ميگيرد و البته امنيت اجتماعي براي او از طريق اين نهادها تامين ميشود كه بيمه كار، حق بيكاري و بازنشستگي از اين موارد هستند كه البته هم براي مرد و هم براي زن وجود دارند و اجتماع به لحاظ رعايت قوانين، هيچ فرقي ميان زن و مرد قايل نيست. به هر حال زن شرقي به دليل دارا بودن اين حمايتهاي خانوادگي (برخلاف زن غربي) به همسر خود بسيار وابسته و باعث ميشود كه تمام حسابهايش را روي او باز كند و در واقع مرد در اين جوامع تكيهگاه زن ميشود. حال آنكه در زنان غربي اين مساله از اهميت كمتري برخوردار است و زنان غربي براي احراز هويت مستقل خود تلاش ميكنند و متكي بر درآمد خويش هستند و در اجتماع نقشهاي موثر و مفيدي را ايفا ميكنند.
در اينجا ميخواهم مقداري به بحث روشنفكري در ايران بپردازيم و اينكه جنابعالي در مجموع از مشروطه تاكنون چه افرادي را به عنوان برجستهترين روشنفكران ايراني ميشناسيد يعني كساني كه در تلفيق سنت و مدرنيته موفقتر عمل كردهاند؟
ببينيد من همواره بر اين قضيه تاكيد داشتهام كه نهضت مشروطه براي من بسيار باارزش بوده است چون كه اين جنبش عظيم رجال بزرگي مانند مشيرالدوله پيرنيا، مستوفيالممالك، دهخدا، فروغي و… را پرورش داده كه توانسته بودند تناسب خوبي بين ايرانيت، اسلاميت و مدرنيت برقرار سازند و شما هنگامي كه كتابي مثل سير حكمت در اروپاي فروغي را ميخوانيد واقعا متعجب ميشويد كه او چگونه توانسته است كه فرهنگ و زبان غرب را با حالتي سليس و روان به فارسي برگرداند. پس به نظر من در كل روشنفكران و نخبگان مشروطه اكثرا انسانهاي فرهيخته و اصيلي بودند كه موجب اعتلاي آن انقلاب شدند امري كه در نهضت ملي مصدق و حتي انقلاب اسلامي ما كمتر با چنين روشنفكراني سر و كار داشتيم. در عين حال در ميان شخصيتهاي مذهبي موثر بر نهضت مشروطه من شخصا به سيدجمالالدين اسدآبادي هم به ديده احترام مينگرم كه همو بود كه ابراز كرد: وحدت اسلام به همراه اخذ علوم تجربي و اينكه تجدد با اسلام منافاتي ندارد. اصولا خانواده من اعم از پدربزرگ، پدر و عمويم (ملاعلي نراقي) همگي تحت تاثير سيدجمال بودند. او در عين حال دچار اشتباه خيلي از مشروطهطلبان ما چون آخوندزاده و… نشد كه خواهان ترويج مفاهيمي چون آزادي در خارج از چارچوب سنت بودند و حتي در مواردي ضد مذهب عمل ميكردند و به اين ترتيبب به بدبيني بسياري از عامه مردم نسبت به مشروطه دامن زدند. در دورههاي بعدي هم من به شخصه به روشنفكراني كه پايبند به مباني مشروطه و قانون اساسي آن بودند بسيار علاقه داشتم. اصولا يكي از ويژگيهاي مثبت يك روشنفكر از نگاه من اين است كه آن فرد در خط تعادل قدم برداشته باشد و زياد در زندگي زيگزاگ نداشته باشد.
درباره دكتر شايگان نظرتان چيست؟
او هم در برهههايي از زندگي خويش زيگزاگهايي داشت به طوري كه از شرقگرايي آسيا در برابر غرب ناگهان به يك نوع غربگرايي افراطي رسيد كه انعكاسش را در كتابهايي چون انقلاب مذهبي چيست و نگاه شكسته ميتوانيم ملاحظه كنيم. اما امروزه با نوشتن كتابهايي چون روشنايي از مغرب ميآيد، (يا افسونزدگي جديد) كم و بيش به يك تعادلي رسيده است و يك تلفيق مناسب را ميان شرق و غرب ايجاد كرده است هرچند بايد گفت امروزه براي شايگان غرب اصل است و آن عرفان و معنويتگرايي شرقي حالت تزييني و فرعي دارد. از ميان روشنفكران مهم ديگر در تاريخ كشورمان همچنين نبايد نام دو اديب برجسته را فراموش كرد؛ صادق هدايت و جمالزاده.
منبع: روزنامه اعتماد














حیف از آن دیدگاه واقع بینانه ای که در مورد این بابا نوشته بودم اما انتشارش ندادید، حتما با این استدلال که پشت مرده نباید حرف زد. والله من در زنده بودنش هم نقدی برآن کتاب از … تا فلانش نوشتم که خونش را به جوش آورد. من اصولا با این حرفها که پشت مرده نباید حرف زد مخالفم. یارو زنده است ملاحظه می کنیم و روی ملاحظات ایرانی ها ازاو انتقاد نمی کنیم که دلش می شکند. یا صاحب قدرت است و ازترس خودمان چیزی نمی نویسم. بعد از مرگش هم مثل آخوندهای روی منبر آنقدر از او تعریف می کنیم که امر به خود مرده هم مشتبه می شود که اینها در باره من این حرفها را میزنند. خوب این بابا آدم مذبذب و دو رویی بود و بوجار آسیاب. هرجا باد می آید به آن طرف متمایل میشد. نباید از او انتقاد کرد؟