سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
» نامه های فعالان فضای مجازی به میرحسین موسوی در روز 25 بهمن

در ساعت پنج عصر، آن حصر شکست

چکیده :مردمان زیادی را می توان سراغ گرفت که وقتی پای درد دلشان بنشینی، در این مدت بارها و بارها سری به حوالی تهران، خیابان پاستور، کوچۀ اختر زده اند و سراغی از رهبر در حصر خود گرفته اند، یا لااقل وقتی گذارشان به اطراف خیابان کارگر و میدان حر و پاستور افتاده، یادی از میر در حصر کرده اند. چه بسیار نامه هایی که روانه این بن بست شده و چه بسیار پیام هایی که داده شده اما به صاحبان اصلی خانه اختر نرسیده است....


کلمه – گروه خبر: عقربه های ساعت که به 5 عصر نزدیک می شود، ارتباط یک رهبر سیاسی با میلیون ها هوادارش قطع، و حصر و حبس و بی خبری سهم اویی می شود که برای احقاق حقوق ملت هنوز بر خواسته هایش مقاوم است و پایدار.

این یک نمونه از روایت ها از حصر میر محصور جنبش سبز مردم ایران است که حالا حبس خانگی او همسرش زهرا رهنورد و همفکر و همراهش مهدی کروبی وارد سومین سال می شود. با همه حبس  و حصر و فشارها، آنها در این مدت به هر شکل ممکن هم سلام خود را  به این سوی دیوارهای حصر رسانده اند و هم بارها تاکید داشته اند که بر عهدی که با مردم بسته ایستاده اند. چنانچه مردم هم بر این عهد و وعده خود ایستاده اند.

مردمان زیادی را می توان سراغ گرفت که وقتی پای درد دلشان بنشینی، در این دو سال بارها و بارها سری به حوالی تهران، خیابان پاستور، کوچۀ اختر زده اند و سراغی از رهبر در حصر خود گرفته اند، یا لااقل وقتی گذارشان به اطراف خیابان کارگر و میدان حر و پاستور افتاده، یادی از میر در حصر کرده اند.  چه بسیار نامه هایی که روانه این بن بست شده و چه بسیار پیام هایی که داده شده اما به صاحبان اصلی خانه اختر نرسیده است.

به گزارش کلمه، همزمان با دومین سالگرد آغاز حصر همراهان بزرگوار جنبش سبز، یکی از فعالان فضای مجازی در اقدامی ابتکاری در فراخوانی با عنوان «در ساعتِ پنج حصر» از کاربران و فعالان شبکه های مجازی خواست: «خودتان را در قرار ملاقات با یکی از این سه، میرحسین و زهرا رهنورد و کروبی، در عصر روز آزادی تصور کنید؛ چه می‌گفتید؟»

این دعوت با استقبال قابل توجهی رو به رو شد. حرف ها زیاد است و متنوع، اما پیام کلی آن تجدید میثاق ملتی است که این سوی دیوارهای حصر خود را با مشکلات و گرفتاری هایی که حکومت ایجاد کرده، برای شکستن حصر در حصر می بیند.

یکی میرحسین را معلم آزادگی و شرافت نامیده و دیگری سرچشمه امید.  یکی از قول پدر شهید محمد مختاری در روایت ساعت پنج حصر می نویسد: محمد دستبند سبزش را به دستگیره کمدش گره زد و رفت. آن یکی تاکید می کند: با قامتی سرافراز، گرچه شلاق خورده، مجروح و حبس کشیده ایستاده ایم. یک شهروند سبز می نویسد: شرافت و شجاعت شما را گوهری کمیاب می دانیم که امروز بیش از هر زمان دیگر برای پیشرفت و توسعه ایران بدان نیازمندیم و آن یکی این کنایه را می زند که ما همچنان حواسمان به شماست. حرف‌ها و عکس‌ها‌یتان را همخوان می‌کنیم که فراموشی نگیریم. کامنت می‌گذاریم و قربان صدقه‌تان می‌رویم. لایک می‌زنیم و… که این کارها باد هوا هم نیست. و بعدی هم می نویسد: از کودتای 32 نام مصدق مونده و آوازه ی بی شرفی شعبون بی مخ، خوشحالم که از کودتای 88 بجز نام شما آوازه ی شعور مردمی میمونه که 25 خرداد رو ساختند.

کلمه با گردآوری خلاصه ای از نامه نگاری های بسیاری که طی این فراخوان با میرحسین صورت گرفته، آن را منتشر می کند:

 

در ساعتِ پنج حصر

موجی که از پشت سر می آید همه مان را هل می دهد به جلو. بعضی ها زیر دست و پا جیغ می زنند و یکی می گوید : جان به جان مان کنند آدم نمی شویم.

یکی از بالای پشت بام رو به مردم می گوید : بروید سمت آزادی . مهندس می آید آن جا. و ما ناباورانه نگاهش می کنیم.

سر نواب هستیم ، درست همان جایی که 25 خرداد 88، با سکوت هامان رای مان را طلب کرده بودیم.
یکی می گوید : مهندس ، خوش است.
یکی می گوید : مهندس ، بهبودی ست .
یکی می گوید : مهندس ، شریف است .
من اما هرچه گردن می کشم ، جز آزادی هیچ نمی بینم ، حتی وقتی که به زور، روی سرپنجه هایم ، قد علم می کنم.

 

در ساعتِ پنج حصر
ایستادگی ات بر حق ملت زندگی مرا دگرگون کرد

شرافت تو و همه زنان ومردانی که از جان ومال خود گذشتند تا دربرابر ضحاکان  بایستند باعث شد خود را به عنوان یک عضو کوچک وقف جنبش آزادی  کنم. بعد از خرداد 88 هیچ روزی نبوده که در راه آزادی ملت ایران از دست این رژیم قرون وسطایی تلاش نکرده باشم. با لحظه لحظه های این 44 ماه گذشته اشک ریخته ام و آه کشیده ام. درود بر تو که معلم آزادگی و شرافت و سرچشمه امید و آزادی برای ملت اسیر ایران شدی.

در ساعتِ پنج حصر

راست‌اش را بخواهید اگر رهبرانِ سبز هم آزاد بشوند ترجیح می‌دهم آن‌ها را با فرزندان و خانواده‌شان تنها بگذارم یعنی با کسانی که بیشترین استحقاق را دارند. چرا باید به آدمی که هیچ جان‌فشانی‌ برای‌شان نکرده و در خانه نشسته یا اصلن به اختیار خودش کشورش را ترک کرده و اصراری هم بر دیدارشان ندارد وقت ملاقات بدهند؟ همان بهتر که با نوه‌ها گل بگویند و گل بشنوند. همه‌ی ما این‌طوری راضی‌تر خواهیم بود. در این شکی ندارم و امیدوارم این اتفاق رخ بدهد.

در ساعتِ پنج حصر

احتمالا از دور یه V نشونش میدم و اگر نظرش جلب شد کمی بلند که صدام بهش برسه میگم:
هشتادو هشت را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
نمیدونم شاید هم بگم
تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست
شاید هم، بگم از کودتای 32 نام مصدق مونده و آوازه ی بی شرفی شعبون بی مخ، خوشحالم که از کودتای 88 بجز نام شما آوازه ی شعور مردمی میمونه که 25 خرداد رو ساختند.
شاید هم… شاید هم هیچ کدوم رو! دوتا دستمو بذارم روی لبمو یه بوس براش بفرستم، کی میدونه؟! :-)

در ساعتِ پنج حصر

میرحسین جان! زهرا جان! شیخ مهدی جان!

خیالم راحت است که از ما دلخور نیستید. خودتان از اول می‌دانستید ما چریک نیستیم و زورمان به همین قلم و کیبورد و اقلام نرم است. به این خاطر خودتان گفتید «هر ایرانی یک رسانه»

قرار بود «ایران قیامت بشه». خوب این شعار پیشگیرانه بود که کار به آنجا نرسد. ما اصلا فکر نمی‌کردیم حرف‌مان را به هیچ‌ کجایشان حساب نکنند.

ما چریک نبودیم که جرات کنیم برویم سینه سپر کنیم. اما راستش را بخواهید هر کجا که شد کرم‌مان را ریختیم! اصلا فکر کردیم که چه کاری است که ما با اشیاء نرم مثل لپ‌تاپ و تبلت و اینجور چیزها به جنگ اشیاء سخت برویم؟ هر کدام از ما کارش را بکند. آنها به سخت خود، ما هم به نرم خود! زور هر کس که چربید.
ما هر کلیک که کردیم صدایی از جایی درآمد. گمان می‌کنم کرم‌مان نفوذ کرد. چون هی می‌آمدند می‌گفتند: نکن. با توام. هوی!
کرم ما اما  نرم بود. کرم ابریشم بود.
ما جنبش پست‌مدرنی هستیم. آدم سخت از نسل قبل داریم. نسل نرم امروز هم که هست.
شعار بده داریم. کلیک‌ کن داریم. اما شما چکیده‌ی این جنبش پست مدرنید. آدمهایی که به نرمی، سرسخت ایستادند. ببخشید که بخش سخت این فعالیت گروهی قسمت شما شد و بخش نرمش از آن ما.

فکر کنم قضیه حل است. هر کدام از ما کاری را که می‌توانست انجام داد. هر کس به توان خود.
ما همچنان حواسمان به شماست. حرف‌ها و عکس‌ها‌یتان را همخوان می‌کنیم که فراموشی نگیریم. کامنت می‌گذاریم و قربان صدقه‌تان می‌رویم. لایک می‌زنیم و… انگار که این کارها باد هوا هم نیست. چون که هی به ما می‌گویند « کلیک نکن، همخوان نکن! با توام، هوی!»

 

در ساعتِ پنج حصر

میرحسین عزیزم،
سلام
اگر الان بودی و میدیدمت و امروز اولین روز سال سوم این حصر لعنتی نبود، برای فردا دعوتت میکردم که جزو 22 نفری باشی که قرار است مهمان عروسیم باشند. روی یکی از آن صندلی ها نشسته باشی و نگاهت کنم. و بعد تلاش کنم که به صرافت بیندازمت که یکی از نقاشی هایت را به ما کادو بدهی تا هروقت که در خانه مان هستیم به یادت باشیم، یاد نگاهت باشم آن روزی که زمستان 83 در گالری فرهنگستان هنر با هم حرف زدیم و گفتی از سیاست نگویم، و نقاشی ها را نگاه کنم. آن روز فکر کردم که چه بی خیال است این مرد. همه دنبال جانشین خاتمی میگشتند و تو خودت را کنار کشیده بودی، به قول خودت داشتی کار فرهنگی ات را میکردی.

چهار سال بعد اما ورق برگشته بود، نشانمان دادی که بی خیال نیستی، ثابت کردی که ایستادی، پای حق و اخلاق. آن روزی که در ستاد همه پیشنهاد میکردند که روی نقطه ضعف‌های طرف مقابل دست بذاری و زیر بار نرفتی، و ما باز فکر کردیم که چه بی خیال! اما باز به ما ثابت کردی که اخلاق چقدر برایت محترم و عزیز است. تمام این سه سال به چند باری فکر میکنم که با تو از نزدیک روبرو شدم و افسوس بخورم که چرا بیشتر نشد. افسوس بخورم که چرا آنقدر شجاع نیستم که بیایم سر کوچه اختر، فریاد بزنم، بیایییم سر کرچه اختر و فریاد بزنیم، شاید صدای فریادمان به چند کوچه آن طرف تر برسد، شاید خونمان را بریزند و از خونمان لاله بروید، اما  اینبار لاله های واقعی.

فکر کن، مردم مصر جانشان را جلوی گلوله گرفتند  بدون اینکه بدانند که قرار است چه بشود، آخر هم یکی مثل مرسی نصیبشان شد که وامدار اسلامگرایان تندرو است. ما اما همچون تویی جلویمان بود، میدانستیم که به چه نعمتی میرسیم و حاضر نشدیم، حاضر نیستیم جانمان را فدا کنیم. شاید هیچ کس اندازه‌ی تو قربانی جبر جغرافیایی نشده باشد، به دنیا آمدن در میان مایی که تو را آوردیم، فریاد زدیم اگر فلان باشه ایران قیامت میشه، اما هیچ کاری نکردیم.

فردا جایت خالیست، مثل تمام روزهای سه سال گذشته.

 

در ساعتِ پنج حصر

ساعت پنج حصر برای من بغض بود و بغض بود و بغض…

 

 

در ساعتِ پنج حصر

برف آمد.
امروز برف تند آمد.
آن مرد امروز در برف نیامد.
آن مرد در کوچه ی اختر در حصر است.

در ساعتِ پنج حصر

در ساعت پنج حصر در گوشت نجوا خواهم کرد که ما بی غیرتان عالمیم.دگر بار روی ما حساب نکن که ما باز هم خواب خواهیم ماند.

از دو_سال_حصر   تو خواهم گفت و شرم کنان چشمانت را می نگرم که هنوز امید دارد به غیرت ما و ما هیچ.

از بیست_و_پنج_بهمن   خواهم گفت که در نبودن تو،جای خالی ات حتی، با یادت هم پر نشد.

در ساعت پنج حصر،ایستاده مرده ای را بیادت خواهم آورد که به تو خیانت نکرد و ما اما دریغ از عهدی که با تو بستیم.

در ساعتِ پنج حصر

پدرم زندانی است چون این‌ روزهای ایران را پیش‌ بینی کرده بود.

در ساعتِ پنج حصر

اگر ميرحسين آزاد شود و ببينيم‌اش چه به او می‌گویم؟ خیلی ساده است: در تمام اين مدت که تو را ربوده بودند، ما ايمان‌مان را حفظ کرديم و بر عهدی که بسته بوديم پایدار مانديم. حتی لحظه‌ای، ثانيه‌ای در درستی راهی که رفتیم و رفتی ترديد نکرديم. عهد نشکستيم. همين.

در ساعتِ پنج حصر

خیلی دوست دارم در_ساعت_پنج_حصر  بنویسم

تمام امروز بهش فکر کردم

هنوز دست به قلم نشدم

کلمات به یکباره هجوم می اورند

و زود به هم می ریزم

امروز بارها و بارها البوم میرحسین را نگاه کردم

در ساعتِ پنج حصر

از وقتی خودمو شناختم چیزی جز دروغ و قهرمان سازی و وعده های پوچ و توخالی و به تاراج رفتن مملکتم ندیدم
بهت رای دادم ، از انتخاب نشدنت ناراحت شدم اما به اینکه حضورت تغییر مثبتی توی این وضع ایجاد بکنه هیچ اعتمادی نه داشتم ، نه دارم
توی ذهنم یه جور کاچی به از هیچی بود چون یک جمعیت میلیونی تا خودش نخواد درست بشه و درست زندگی کنه از خدا هم کاری ساخته نیست ، شما که جای خود داری
روزی هزار بار واسه هزار نفر تکرار میکنم به شماام میگم :
خانه از پای بست ویران است میرحسین جان..

در ساعتِ پنج حصر

تمامی‌ الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
آزادی!
ما نگفتیم
تو تصویرش کن!

در ساعتِ پنج حصر

سلام،
فقط امیدوارم وقتی از حصر می آیی بیرون، جوری نباشه (نباشیم) که بگی ای کاش همون جا می موندم.

در ساعتِ پنج حصر

این حاکمیت یک فرقه است و در حال دزدیدن مفهوم ایرانیت و حس ملی و این خطرناک ترین راهبردی است که ما اکنون در مقابل آن قرار داریم.

در ساعتِ پنج حصر

به، سلام میرحسین
چطری حاجی؟
چطری، چطری هم‌راه‌کوچولو، چطری؟
کاش تو فیس‌بوک بودی، می‌اومدم پوکت می‌کردم.
حاجی واتوواتو یادته؟ یادته هر واتوواتو به هزاران واتوواتو تبدیل می‌شد.
الآنم که تو نیستی هر دون‌کیشوت به هزاران دون‌کیشوت تبدیل می‌شه.
نشستیم با آسیب‌بادی درددل می‌کنیم.
هزاران دون‌کیشوت و یه آسیاب‌بادی.
بی خیال حاجی.
ان‌در یارانت که ما باشیم.

در ساعتِ پنج حصر

قسمی که با خون ثبت بشه هیچ وقت پایمال نمیشه

ما سبز بودیم و هستیم و خواهیم بود

و این برگ تاریخ هم ورق خواهد خورد

در ساعتِ پنج حصر

ساعت پنج حصر برای من بغض بود و بغض بود و بغض..

در ساعتِ پنج حصر

تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد

در ساعتِ پنج حصر

میر حسین عزیز موقعی که شما در حصر بودید دولت با گران کردن مواد خوراکی ما را هم اذیت کرد

در ساعتِ پنج حصر

پدر محمد مختاری:

محمد دستبند سبزش را به دستگیره کمدش گره زد و رفت

در ساعتِ پنج حصر

گل داد و مژده داد: «زمستان شکست» و رفت…

در ساعتِ پنج حصر

از گفتن «دوستت دارم» خوشم نمی آید. تزویر دارد؛ ریا دارد؛ یک جوری ست انگار که آدم، اگر واقعا کسی را دوست دارد، نباید بهش بگوید، باید نشانش بدهد. خراب می کند …  یک جوری حتی مبتذل است. خودتا بهتر می دانید چه می گویم.
اما از وقتی بزرگواری خواسته تا چیزی برای آن مرد نقاش بنویسیم، هیچ چیز خاصی در ذهنم نمی آید. چه بگویم؟ از ناامیدی ها و ترس های خودمان یا از امیدها و بزرگواری های او؟
همان
میرحسین موسوی عزیز، دوستت دارم!

در ساعتِ پنج حصر

در اولین سال انتخابات دوره ی دهم ریاست جمهوری با قامتی سرافراز، گرچه شلاق خورده، مجروح و حبس کشیده ایستاده ایم. با مطالباتی برای نیل به آزادی، عدالت اجتماعی و تحقق حاکمیت ملی و مطمئن از پیروزی به یاری حضرت حق، چرا که جز احقاق حق ملت چیزی نخواسته ایم.

در ساعتِ پنج حصر

بله دوستان بلاخره سیاهی خواهد رفت صبر میخواهدهمانگونه که منتخب اقا امروز لگدپرانی میکند اینها اثار بینش واینده نگری مردی است که امروز دوسال است درحبس است همیشه در دل مایی مهندس وسید عزیز

در ساعتِ پنج حصر

بهت رای دادم چون یک کوردم، یک اقلیت سرکوب شده در ایران، بهت رای دادم چون دزد نبودی

چون دنبال پول ملت نبودی، ایرانی مسلمان بودی نه مسلمان ایرانی، نمیدونم اقتصاد این کشور با بودنت

بهتر بود یا نه اما از این مطمئنم که اگر تو بودی اخلاق جامعه از بین نمی رفت

در ساعتِ پنج حصر

اگر آزاد شوند…

اگر ببينمشان…

در ساعتِ پنج حصر

اگر ميرحسين آزاد شود و ببينيم‌اش چه به او می‌گویم؟ خیلی ساده است: در تمام اين مدت که تو را ربوده بودند، ما ايمان‌مان را حفظ کرديم و بر عهدی که بسته بوديم پایدار مانديم. حتی لحظه‌ای، ثانيه‌ای در درستی راهی که رفتیم و رفتی ترديد نکرديم. عهد نشکستيم. همين.

در ساعتِ پنج حصر

برف آمد.
امروز برف تند آمد.
آن مرد امروز در برف نیامد.
آن مرد در کوچه ی اختر در حصر است.

در ساعتِ پنج حصر

میر عزیزم
فقط دلم  میخواست برایت یک کلمه از دستبندهای ریخته شده کف خیابان قبا بگویم
خیابانی که هنوز هم جرات رد شدن از سرش را ندارم
کاش کاندید نمیشدی

در ساعتِ پنج حصر

ایستادگی ات بر حق ملت زندگی مرا دگرگون کرد
شرافت تو و همه زنان ومردانی که از جان ومال خود گذشتند تا دربرابر ضحاکان  بایستند باعث شد خود را به عنوان یک عضو کوچک وقف جنبش آزادی  کنم. بعد از خرداد 88 هیچ روزی نبوده که در راه آزادی ملت ایران از دست این رژیم قرون وسطایی تلاش نکرده باشم. با لحظه لحظه های این 44 ماه گذشته اشک ریخته ام و آه کشیده ام. درود بر تو که معلم آزادگی و شرافت و سرچشمه امید و آزادی برای ملت اسیر ایران شدی.

در ساعتِ پنج حصر

يك مرد بود.
يك مرد ماند…

در ساعتِ پنج حصر

ما شیعیان که ازامام حسین ع زیر بار ذلت نرفتن را نیاموخته ایم بیش از این نباید انتظار داشت

در ساعتِ پنج حصر

بهت رای دادم چون یک کوردم، یک اقلیت سرکوب شده در ایران، بهت رای دادم چون دزد نبودی

چون دنبال پول ملت نبودی، ایرانی مسلمان بودی نه مسلمان ایرانی، نمیدونم اقتصاد این کشور با بودنت

بهتر بود یا نه اما از این مطمئنم که اگر تو بودی اخلاق جامعه از بین نمی رفت

در ساعتِ پنج حصر

اگر ميرحسين آزاد شود و ببينيم‌اش چه به او می‌گویم؟ خیلی ساده است: در تمام اين مدت که تو را ربوده بودند، ما ايمان‌مان را حفظ کرديم و بر عهدی که بسته بوديم پایدار مانديم. حتی لحظه‌ای، ثانيه‌ای در درستی راهی که رفتیم و رفتی ترديد نکرديم. عهد نشکستيم. همين.

در ساعتِ پنج حصر

خیلی دوست دارم در_ساعت_پنج_حصر  بنویسم

تمام امروز بهش فکر کردم

هنوز دست به قلم نشدم

کلمات به یکباره هجوم می اورند

و زود به هم می ریزم

امروز بارها و بارها البوم میرحسین را نگاه کردم

در ساعتِ پنج حصر

… دختری از کنار من می گذرد. چقدر آشنا به نظر می آید. از خودم می پرسم همانی نیست که پنج عصر 25 بهمن 88، نرسیده به چهارراه ولیعصر، تند دوید توی کوچه و چند بسیجی باتوم به دست پشت سرش؟
بی آن که صدایش کنم برمی گردد و می گوید : تو نمی آیی ؟
کجا ؟
مگر نمی دانی مهندس آزاد شده . داریم با بچه ها می رویم سمت کوچه ی اختر.
همه ی بچه های دانشکده هستند، همه ی آن هایی که شاید بیست سالی می شود ندیدم شان و بیش از نیمی شان سال هاست که چمدان بسته و رفته اند به دیار غربت.
درِ کوچه ی اختر هنوز استوار ایستاده سرجایش. رو به دخترک می گویم : کو، حصار را که برنداشته اند.
می گوید : برمی داریم .
تو گویی موج جمعیت منتظر فرمان اوست که ناگاه هجوم می آورد به سمت در و از جایش می کند.
از توی حیاط صدای آب و دیگ و همهمه می آید. توی دلم می گویم : ایرانی ها هر جا هم که بروند اول به فکر شکم شان هستند و با خودم می خندم.
در چند قدمی خانه ایم که یکی فریاد می زند : خانوم ها از در پشتی لطفا. خانوم ها از در پشتی.
اما من به دیدن مهندس آمده ام ، وهمسرش. و هیچ دری را برنمی تابم.
از این که هنوز هم یک عده پیدا شده اند که به خانوم و آقا بودن ما کار دارند لجم می گیرد. دیگر بس است هر چه در این سال ها تفکیک شده ایم. دلم می خواهد حالا که مهندس برگشته، همه مان زن و مرد دست در دست هم بگذاریم و بشتابیم برای آبادی ویرانی های این چند وقت.
موجی که از پشت سر می آید همه مان را هل می دهد به جلو. بعضی ها زیر دست و پا جیغ می زنند و یکی می گوید : جان به جان مان کنند آدم نمی شویم.
یکی از بالای پشت بام رو به مردم می گوید : بروید سمت آزادی . مهندس می آید آن جا. و ما ناباورانه نگاهش می کنیم.
سر نواب هستیم ، درست همان جایی که 25 خرداد 88، با سکوت هامان رای مان را طلب کرده بودیم.
یکی می گوید : مهندس ، خوش است.
یکی می گوید : مهندس ، بهبودی ست .
یکی می گوید : مهندس ، شریف است .
من اما هرچه گردن می کشم ، جز آزادی هیچ نمی بینم ، حتی وقتی که به زور، روی سرپنجه هایم ، قد علم می کنم.

در ساعتِ پنج حصر

فقط خودمُ می بینم که آروم گوشهء اتاق نشستم و کسی هم حواسش به من نیست. آدم ها را نگاه می کنم، به حرف هاشون گوش میدم و هی با خودم میگم کاش منم می تونستم برم جلو و حرفی بزنم یا اینکه بپرسم چه کاری می تونم انجام بدم که موثر باشه و کمکی کرده باشم. ولی اینقدر شلوغ هست که فرصتی برای آدم ساده ای مثل ِ من باقی نمی مونه. اینقدر آدم های زیادی تو اون اتاق هستن که تو تمام این سال ها تلاش کردن و سختی کشیدن که دیگه اصلا من به چشم نمی یام. برای همین همونطور که کنار اتاق نشستم، به آدم ها نگاه می کنم و از همه بیشتر به اون مردِ پیرِ صبوری که مثل بابابزرگ ها جلیقه پوشیده و همه نگاه ها به اون و حرف های ساده و نگاه گرمش هست. آخر سر آروم از اتاق میرم بیرون، میرم دنبال زندگی معمولم. شاید هیچی بهش نگم. شاید هم اگه حرفی بزنم فقط همین باشه که بگم: “من سعی می کنم کار و مسئولیت خودمُ درست و کامل انجام بدم که باری نشم روی بارهای دیگه ای که این روزها روی دوش همه سنگینی میکنه”. شاید همین را هم نگم و  فقط به “میرحسین” نگاه کنم  و لبخند بزنم تا بتونه از نگاه و لبخندم بخونه که می تونه روی کمک ما آدم های معمولی حساب کنه، که ما کنارش هستیم.”

این نگاه و لبخند و حرف ساده را نمی گذارم برای روز آزادی میرحسین و همسرش و آقای کروبی و همه آدم های آزاده دیگری که برای آزادی تلاش کردند و تلاش می کنند و سختی و اسارت را به جان می خرند. این قول را از همین امروز به خودم میدهم که با کارهای کوچکی که حتی شاید به چشم هم نیایند، قدم های کوچکی بردارم تا بتوانم همراه با دیگران جریانِ آرامِ پرشوری را بسازم که کسی را یارای سرکوب کردنش نباشد. یک شورِ زندهء همگانی.

در ساعتِ پنج حصر

میرحسین عزیز و بانو
درود بر شما
روزی که در اختر محصورتان کردند نطفه ی بگم ! بگم ها بسته شده بود ، امروز بی اعتمادی و سراسیمه گیها را گفتنی نیست. شما گذر فصل ها را ندیدید و ما بیرون از اختر ماندگاری دروغ و فریب و تحمیق ملت را، خط کشی ها را، شکاف ها را، خودی ها و نا خودی ها را، با بصیرت و بی بصیرت ها را ..
میر استواری
ایران عزیز ما دارد میمیرد،  ما دیگر ملت نیستیم ،اخلاق جمعی و عقل عرفی نیز مانند اقتصاد و معیشیت ورشکسته مان درد میکشد.
بوی بی اعتمادی و بی اعتباری از هر کوی و برزن به مشام میرسد.
چگونه فارغ از رجوع به دوران طلایی امام راحل باید ما شویم و ایران را از  سیاه چاله ی تاریخ امروز  بیرون بکشیم؟

در ساعتِ پنج حصر

«هیچ زمستونی نتونسته یک باغِ پرگلِ سبز رُ تا ابد تو حصر نگه داره»
این هم یک روایت دیگه از یک زاویۀ متفاوت از حصــــر
گوش کنین

در ساعتِ پنج حصر

کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را
نمیشود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت

در ساعتِ پنج حصر

به میرحسین موسوی
از رأیم پشیمون نیستم. هنوزم خوشحالم که پدر و مادرم رو قانع کردم که بعد از سی سال بیان و رأی بدن، اون هم به تو. تو سال پایینی بابا بودی در دانشگاه، و همیشه می‌گفت که دانشجوی انقلابی و عضو انجمن اسلامی بودی، نگاهت رو به اقتصاد می‌پسندید و هنردوستیت رو تصدیق می‌کرد با این حال… تردید داشت. و هنوز خوشحالم که به تردیدش غلبه کرد، هرچند رأیش/ رأیمان شمرده نشد.
هنوزم مجموعه برنامه‌هایی رو که برای حوزه‌های مختلف اقتصاد و اجتماع ایران تدوین کرده بودید بهترین و جامع‌ترین برنامه اجرایی می‌دونم. و معتقدم پایداری و جسارت شما در افشای ظلم، مهمترین اتفاق سالهای اخیر ایران بود.
به دست‌پاکی خودت و همسرت اطمینان دارم. که اگر غیر ازین بود توی این سه سال گوش فلک کر شده بود از اسناد مربوط به شما.
و کروبی و همسرش هم، با همه اشتباهات قابل پیگیری سالهای قبلشان، به خاطر حمایت از زندانیان سیاسی و قربانیان کهریزک و شجاعتِ ایستادگی در برابر خودکامگی، لایق احترامند.

این بار نشد. هنوز راه طولانی‌ای برای یک زندگی سبز و آرام در پیش داریم. ولی هنوز هم ایمان دارم که یه روز خوب میاد…

در ساعتِ پنج حصر

بیشتر از چند ماهی از حصر نگذشته بود که کمپینی برای نامه نویسی به راه افتاد و من این نامه را برای شما نوشتم و پست کردم به نشانی کوچه اختر:
«میر، میر عزیز،
به اندازه تمام روزهای مان، از اردی بهشت 88 تا 90؛
به اندازه تمام اشک هایی که ریختم و آن ها که نشد بریزم؛
به قدر تمام دفعاتی که نفسم بند آمد، ناخن هایم را در دستم فرو کردم و دلم خواست بمیرم؛
به اندازه هیجانم بعد از دیدن اولین عکس ها و فیلم های هر تجمع؛
به اندازه حس خوبم بعد از خواندن هر بیانیه ات؛
به اندازه شادی ام بعد از خواندن هر یادداشت و مقاله خوب یا هر پیشنهاد خلاقانه سبز؛
به قدر عذاب وجدانم در مقابل درد تمام خانواده های شهدا، اسرا، شما و خانم رهنورد، شیخ و همسرشان؛
و به قدر احترامی که برای تمام پویندگان راه سبز امید قائلم؛
به اندازه تمام اینهایی که نوشتم و آنهایی که ننوشتم، ایمان دارم که پیروز خواهیم شد و آزاد خواهیم شد. و همه اینها را مدیون بی شمار مردان و زنان سبز، شیخ و تویی هستیم که ایستادی و گفتی “تسلیم این صحنه آرایی خطرناک نخواهی شد” و نشدی.
میر، میر عزیز، دل همه ما بی اندازه برایت تنگ شده و بی صبرانه منتظر آزادی ات هستیم. روزی که بی گمان نزدیک است…

در ساعت پنج حصر
حالا دو سال تمام از حصر شما می گذرد و من جز شرمندگی حرفی برای گفتن ندارم. میر عزیز بی نهایت شرمنده ام به خاطر همه کارهای نکرده مان. به خاطر همه تنبلی هایمان. به خاطر دعواهای بیهوده بین خودمان، به خاطر شعارهای بزرگ و عملکرد ناچیزمان.
میر ما سراغی از همدیگر نگرفتیم، خانه های همدیگر را قبله نکردیم، نرفتیم دنبال کارهای سخت. مسخره کردن همه چیز آسان تر بود. فحش دادن هم.
ولی میر باور کن در میانه این همه مصیبت و گرانی و ناامنی، مواظب آن شعله کوچک امید بودم و خیلی ها هم بودند. دوباره دست به کار می شویم. آستین هایمان را که بالا بزنیم از پس همه سختی ها برمی آییم. اینجا مال ماست، آبادش می کنیم…

در ساعتِ پنج حصر

امروز که بگذرد

امروز که بگذرد،
اندوه من تمام می شود.

امروز که بگذرد،
وجدان درد گرفته ام
آزاد می شود!

امروز هم تو در حصری
فرقی نمی کند
آزاد هم اگر بودی
در حصر خویشتنم بودی.

در ساعتِ پنج حصر

میر حسین عزیز

راستش را بگویم با آمدن دوباره ات به عرصه سیاست همه مان را اذیت کردی، حاکمان دگم اندیش را و مای تا گلو آغشته به پلیدی. آنها توان دیدن شخصی با اصالت، حق جو و دوستدار ایران را نداشتن وما، من دیدن تو که ساده و صادق بودی. منی که همیشه به بهانه شرایط زندگی در ایران به کوچکترین بهانه دروغ و دورویی کردم، با اولین مشکل به راهای غیر قانونی دست زدم، فریب کاری کردم، تو آمدی با شعار “دروغ ممنوع” با آرمان “قانون گرایی” بهانه ها را ازم گرفتی . نه اینکه بعد از خرداد ۸۸ دروغ نمیگویم، ریاکاری ندارم و طبق قانون طی طریق میکنم نه اما بعد از هر عمل خلاف شرمنده میشوم، دیگر میدانم کسی هست که همه امکانات یکی از آن بالا نشین شدن ها را داشت، اما ایستاد. تو‌ برای من تنها مرد این سرزمینی.

در ساعتِ پنج حصر

 دیگر به یاد ِ کس نمی آید
آغاز ِ این راه ِ هراس انگیز
چونان که خواهد رفت از یاد ِ کسان
افسانه ی ما نیز !
سایه

در ساعتِ پنج حصر

ما با نگاه ناباور
فاجعه را تاب آورديم…
تنهايي را تاب آورديم،
و خاموشي‌ را…

و اكنون
در اعماق خاكستر
مي‌تپيم…

شاملو

 

در ساعتِ پنج حصر

شرمنده می شدم در حضورشون
می گفتم:درسته همه ی اجتماع ها رو بودم…درسته تا قبل از حصر شما همه ی نوت ها رو لایک می کردم و کامنت میدادم…درسته روزی هزارتا مسیج میدادم و گزارش لحظه به لحظه ی اتفاقات رو به دوست و آشنا می دادم
اما بعد از حصر شماها خانواده ترسیدن همه منع ام کردن..درسته قبل اش هم منع می شدم اما اینبار خودم هم ترسیده بودم…
دیگه لایک و کامنت هام توی تنگه بود
دیگه من آدم آزاد نبودم من هم حبس شدم در خودم و لیمیت هام و ترس های خودم و خانواده…
بانو!
سید!
شیخ!
من ریحان شرمنده ی صبر شمام

 

در ساعتِ پنج حصر

یکی از روشنفکرانِ سکولار ایرانی – که سال‌هاست خارج از کشور زندگی می‌کنه – هفته‌ی پیش اومده بود نیویورک.

می‌گفت «جوانان» که جنبش سبز رو ساختند، تره‌ای واسه رهبرانِ فعلیِ جنبش خورد نمی‌کنند. می‌گفت مشکلِ جنبشِ سبز اینه که «رهبرِ سکولارِ لیبرالِ ناسیونالیست» نداره.

گفتم آقای دکتر! به نظرم ساختنِ دوگانه‌ی جوان/پیر برای درکِ نیرویِ انسانیِ جنبش سبز دقیق نباشه. و خیلی از ما توی یه انتخاباتِ آزاد، که سکولارها و لیبرال‌ها و ناسیونالیست‌ها و چپ‌ها هم بتونند نامزد بشن، بازم به همون آدمی رأی می‌دیم که سال ٨٨ رأی دادیم.
گفت شما «جوان» هستید و بی‌تجربه!
گفتم ای بابا! مگه شما نفرمودید «جوانان» جنبش سبز رو می‌سازند؟ نکنه «حمایتِ جوانانِ ایرانی از نامزد سکولار لیبرالِ ناسیونالیست»، صرفن برای خوش‌آمدِ مخاطبِ غربی گفته میشه؟

در ساعتِ پنج حصر

گلوی مرغ سحر را بریده اند و هنوز
در این شط شفق آواز سرخ او جاری است
سایه

 

در ساعتِ پنج حصر

زبانم می گیرد، پلکم می پرد باز، سراسیمه می شوم مثل ایام دبستان، جیب هایم را زیر و رو می کنم اما پیدایش نمی شود آن دستبندهای سبز. گذاشته بودمشان برای اینچنین روزی اما … آبرویم رفت. جای خالیش بر دست، خجالتم می دهد، آب می شوم…
مثل بچه هایی که عیدی می خواهند می پرم جلو، سلام می دهم، بلند می گویم سلام آقای میرحسین!  می گویم: تاریخ ما کم نداشته است از این شورانگیزی ها، از این به میان آوردن سرمایه های اجتماعی اما کم هم نداشته است: سرخوردگی و حسرت. گویی ناف ما را با حسرت بریده بودند تمام این سالها. یک تاریخ کلافه بود از این سیل حسرت.
اما شما آقای میرحسین، حتی در آن بن بست حصر هم، راه بر حسرت ما بستید. اینکه تلخی این سالها به زهر حسرت نیانجامیده، از کیمیای ایستادگی شماست. حصر شما، حسرت ما را نیست کرد و همین کافی است برای یک عمر دوست داشتن شما، دوست داشتن پیرمردی نقاش که نقشش از قفس گریخته بود.

 

در ساعتِ پنج حصر

امیدوارم به همین زودی‌ها باشه، آزادی‌شونو ببینم، فکر کنم از خوشحالی فقط گریه کنم و فقط نگاه‌شان کنم. دلم می‌خواد این بانوی دوست‌داشتنی و پرمهر و بغل کنم و دست‌هاشونو ببوسم و ببویم. به امید اون روز. امیدوارم خیلی دیر نشه.

 

در ساعتِ پنج حصر

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را
چاره ز جایی بکنیم

در ساعتِ پنج حصر

 آن روز ابری پر از حادثه….

در ساعتِ پنج حصر

چیزی ندارم بگم جز شرمندگی

 

در ساعتِ پنج حصر

سکوت..

 

در ساعتِ پنج حصر

من که دهه شصت را دیده ام. من که می دانم همو بود که مانع شد تا وزیر ارشاد وقت سانسور فیلم ها و کتاب ها را برای دانشجویان رشته هنر آغاز کند و این شد که فیلم ها و کتاب های هنری آن زمان از دستبرد سانسورچیان در امان ماند. حالا اما سال هاست که هیچ کتاب و فیلمی بسلامت به سر منزل نمی رسد.
من که دیده ام او را در تلویزیون با پوزخندی که یک دنیا معنا در آن بود گزارش سرشماری نفوس سال شصت و پنج را می خواند و با چه لحنی می گفت که با این سرعت رشد نگرانی از سربازان امام زمان نخواهیم داشت، و همان شد که همه از رشد سه و هفت دهم درصدی جمعیت و عواقب آن به وحشت افتادند و کم کم بدنبال چاره شدند. حالا اما رهبر مملکت که توان بر دوش کشیدن مخارج همین ها را هم ندارد دم از افزایش جمعیت می زند.
دو سال پیش فکر می کردم می توانیم باز ببینیم که فساد سرکش بی عنان مهار می شود، هنر ارج این ملک هنر پرور و مقامی می یابد، عدالت کم و بیش در سفره همه به یکسان توزیع می شود و …
حالا بیا و ببین که این کمربند تنگ توقعاتمان را چگونه با نهیب هر ساعته عسس تنگ تر می کنیم. خودمان می کنیم. خودمان …

 

در ساعتِ پنج حصر

و این داستان…

که آخه آب هم نیست در هاون که بخواد با این حرفا برامون گرم بشه !

 

در ساعتِ پنج حصر

آقای مهندس موسوی، سلام
راستش را بخواهید سال 88 به شما رای ندادم. به محسن رضایی رای دادم. خب البته از من که 84 به احمدی نژاد رای داده بودم چنین رایی دور از انتظار نبود. تنها هدفم در انتخابات 88 این بود که احمدی نژاد رای نیاره اما از رای دادن به شما می ترسیدم. احساسم این بود که شما بیش از حد از از دست احمدی نژاد عصبانی بوده و این عصبانیت شاید شما را از مسیر اعتدال خارج کند. با اینحال با همان سخنرانی که در دانشگاه ما (فردوسی) داشتید، شما را مردی شریف و تاثیرگذار یافتم. مردی محترم و دنیا دیده در عرصه ی سیاست. راستش بعد از انتخابات که بحث تقلب را مطرح کردید، با نظر شما موافق نبودم. احساسم این بود که اگر به جای تقلب، تخلف گسترده را مطرح می کردید با اقبال بیشتری مواجه می شدید با اینحال به شما و طرفدارانتان حق دادم که به اعتراض بپردازید. با رویکرد جمهوری اسلامی در مقابله با شما و سرکوب همراهانتان شدیدا مخالف بودم. ریخته شدن خون جوانان، ضرب و شتم ها، بازداشت های غیرقانونی، دادگاه های استالینی، تعلیق و اخراج دانشجویان و .. باعث شد من که یکی از موافقان جمهوری اسلامی بودم تبدیل به یک منتقد و معترض به سیاست های نظام شوم. مقاومت شما در مقابل این مظالم باعث شد که چهره واقعی نظام بر من آشکار شود و به این دلیل از شما سپاسگزارم. این روزها که یه بار دیگر بیانیه های شما در شبکه های اجتماعی منتشر می شود بیشتر به این نتیجه می رسم که نه تنها شما در مقابله با احمدی نژاد از مسیر اعتدال خارج نشده بودید بلکه بسیار آگاهانه عمل کرده اید.
آقای موسوی
بر خلاف اظهارات نظام و طرفدارانش که جنبش اعتراضی مردم در سال 88 را جنبشی مرده می دانند، عمیقا معتقدم که این جنبش با تمامی اشکالاتش به حیات خود ادامه می دهد. و امروز شما نه تنها در نزد کسانی که به شما رای دادند بلکه در نزد ما که به نامزدی دیگر رای دادیم و حتی در نظر برخی از احمدی نژادیها بیش از 88 محبوبیت دارید. برعکس، مخالفین شما و کسانی که به سرکوب مردم پرداختند هر روز به خاطر اصرار بر اشتباهاتشان منفورتر می شوند. امیدوارم هر چه سریعتر حصر غیرقانونی شما پایان یافته و دوباره به عرصه سیاست برگردید. با وجود اختلاف نظرهایی که ممکن است با شما داشته باشیم اما شرافت و شجاعت شما را گوهری کمیاب می دانیم که امروز بیش از هر زمان دیگر برای پیشرفت و توسعه ایران بدان نیازمندیم.

در ساعتِ پنج حصر

— ملاقات امروز عصر من با میرحسین و رهنورد

عکس بچه‌ی خودم نیست مهندس. از اینترنت گرفته‌ام. مال ۲۵ بهمن دو سال پیش است. آن موقع حرف نمی‌زد، ولی الان حتماً زبان می‌ریزد؛ شیرین و بامزه. دو سال گذشته از آن روز. چه خوب که بالأخره از زندان خانگی بیرون آمدید و شما را می‌بینیم. این بچه فقط به اندازه‌ی همین دو سال بزرگ شده، ولی شما دو بزرگوار چه پیر شده‌اید. دست‌تان را پیش از انتخابات که فشردم، این‌قدر لاغر و چروک نبود. جان و جلا داشتید هر دو. خانم رهنورد چرا چیزی نمی‌گوید و فقط عکس را نگاه می‌کند؟ گفتم که، عکس بچه‌ی خودم نیست.

خیلی وقت‌تان را نمی‌گیرم آقای مهندس. بیرون صف کشیده‌اند برای این که خدمت‌تان برسند. فقط می‌خواستم عرض کنم فردا صبح که از خانه بیرون رفتید، به مردم که هیچ، به دیوارها هم زیاد نگاه نکنید. سردار قالیباف همه‌ی دیوارها را از نو رنگ کرده و داده نقاشی‌های خوشگل کشیده‌اند. روی دیوارها دیگر هیچ خط و تیک سبزی هم نمی‌بینید. بروید نانوایی نان‌تان را بخرید و برگردید. فقط حواس‌تان باشد قیمت نان را از قبل بپرسید، پول هم همراه‌تان باشد؛ ممکن است نانوا شما را به جا نیاورد. آن پراید سفیدتان را هم اگر خواستید پس‌فردا باهاش بروید بهشت زهرا، سر قبر خواهرزاده‌تان، بد نیست بدهید اول سرویس کنند. بعدِ دو سال باتری‌اش لابد خوابیده. راستی، هنوز هیچ ردی از تیراندازان به خواهرزاده‌تان پیدا نکرده‌اند. سخت نگیرید. صد روز پیش هم ستار بهشتی کشته شد و هنوز پرونده‌اش بلاتکلیف است. عوضش قیمت پراید دو برابر شده، مال شما هم که دو سال خوابیده بوده؛ حالا دیگر طلا ست. مزاحم نمی‌شوم. اگر بفرمایید خانم رهنورد عکس را بدهند بروم، ممنون می‌شوم. باید بروم برای همسرم کادو ولنتاین بخرم.

در ساعتِ پنج حصر

جناب آقای میرحسین موسوی خامنه با سلام و احترام دقیقن چهار ماه پیش بود که شما در دیدار کوتاهی که پس از مدت‌ها بی‌خبری، با جمعی از اعضای خانواده‌تان داشتید، این پیام را به زبان آوردید: «سلام من را به ملت ایران برسانید.» سلامِ کوتاه شمادر این چهار ماه بسیار ذهن و جانمان را درگیر کرد. در فرهنگ ما سلام مستحب است و پاسخش واجب! شما در آن شرایط سخت و دشوار سلامی گرم و دلنشین فرستادید که مستحب بود. بر ما واجب بود _ و است_ که پاسخی در خور به آن هدیۀ مسرت بخش روانه کنیم. این دیوارهای بلند و راههای دور مانع گفتگوی ما نیستند. این درس را از رسیدن «سلامِ» شما گرفتیم. شما نشان دادید که اگر ارادۀ معطوف به آزادی قوی باشد، برج‌ها و بارو‌ها و حصار‌ها نمی‌توانند آزادیِ ما را حصر کنند. شما نشان دادید که سختی‌ها و مانع‌ها نمی‌توانند و نباید پیوند‌های ما را بگسلند. پس ما نیز به شما سلام می‌کنیم. به بانو رهنورد سلام و درود می‌فرستیم. به شیخ مهدی کروبی که نماد استواری و پایداری است سلام می‌کنیم. سلام می‌کنیم به شما همراهان و رهبران جنبشِ بالندۀ سبز که پای عهدی که با مردم بستید، ایستاده‌اید. شما که در کنار ما روزهای سبز اعتراض را پا به پا آمدید و امروز هر سۀ شما، به همراه زندانیانِ بلند همت مان که امروز در حبس و حصر هستند، از ما که به ظاهر این طرف دیوارها هستیم پیشی گرفته‌اید.

اگر بخواهیم دربارۀ این دوسال که شما در پشت آن دیوار‌ها (به ظاهر) اسیر بودید صحبت کنیم، هم گفتنی‌هایی شیرین داریم و هم ماجراهای تلخ. خلاصه بگوییم؛ دلاورانی داریم که از داغ و درفش نمی‌هراسند و راه سبز امید را هرچند با مشقت، اما استوارانه ادامه می‌دهند. همچون ابوالفضل دلاور و همچون نسرین ستودنی. همچون مصطفی سلحشورانه و تاجوَرانه و همچون ضیاء پیامبرانه و نبوی. اما صد افسوس که حاکمان نالایق، در فساد غرق شده‌اند و امروز بساط «بگم بگم» و پرونده سازی را بسیار بی‌پروا‌تر و زشت‌تر از روزهای انتخابات ۸۸ گسترده‌اند. خوب به یاد داریم که شما در آن روز‌ها در پاسخ به اتمام حجتی که شیخ مهدی کروبی رو در روی مردم با شما کرد، با صدای استوار گفتید: بنده یک فرد انقلابی هستم و در اعتراض به وضعیتی که ایشان [احمدی‌نژاد] بوجود آورده اینجا دارم صحبت می‌کنم. اگر این نبود که بنده نمی‌خواستم بیایَم و دوباره کار کنم.‌‌ همان کار فرهنگی خودم را ادامه می‌دادم. ایشان [احمدی‌نژاد] مملکت را به جایی کشیده که پر از دروغ است! پر از نفاق است! دارد پرونده سازی می‌کند… این چیزی است که من باید به مردم می‌گفتم.» آن روز خیلی‌ها مفتونِ تهور رئیس دولت شدند که چگونه بی‌پروا و بی‌تقوا به رقیبان خود می‌تازد. اما امروز همانهایی که آن زمان «نظرشان به نظر آقای رئیس دولت نزدیک‌تر بود» خودشان ریششان در گرو پرونده سازی‌های فریب کارانه گرفتار شده است.. شاید یکی از معدود لذت هایی که در این روزهای تلخ می‌توانیم داشته باشیم، صدای گرم شماست که در جای جای این صحنه‌ها طنین افکن شده است: «دیر یا زود – بلکه به امید خدا بسیار زود – مخالفانِ مردم صحنه را ترک می‌کنند. آیا آن روز باید کشوری تخریب شده برای ملت باقی بماند؟ آن چیزی که امروز باید نگران آن باشیم مصالح کشور است، زیرا کشور جز صاحبان اصلی‌اش کسی را ندارد که در این باره ابراز نگرانی کند. ساختن فردا را باید از امروز آغاز کنیم.» آری اینگونه است که دیوار‌ها نتوانستند حصرتان کنند. شما و دیگر همراهان جنبش سبز همچنان در میان شهر هستید. تحقق پیشبینی‌‌هایتان دیگر قصهۀ هر روزه‌مان شده است. دوست و دشمن همچنان با حرفهای شما مشغول‌اند. چه آنان که ناسزا می‌گویند و همچنان از سایۀ نام تان می‌هراسند. چه موافقان که همچنان حرف‌هایتان می‌انشان موج می‌زند. ستمکاران تلاش می‌کنند ارتباط ما را با یکدیگر قطع کنند. سعی می‌کنند درهای خانه‌های ما را بر روی هم ببندند. بر خلاف تمام این تلاش‌ها و سازوکارهای فریبکارانه، طنین پایداریِ شما محصور در دیوارهای حصر نمانده است و به ما که در آن سوی دیگر حصار‌ها اسیر هستیم آموخته است که چطور از بذر‌های امید در سینه‌هامان نگهداری کنیم. همانطور که شما بار‌ها تاکید داشتید، پرهیز داریم که به کیش شخصیت آلوده شویم. اما شما صدای گویا ما بودید و ما امیدوارانه طنینِ دوبارۀ این ندای گویا را به انتظار ایستاده‌ایم. پنهان نمی‌کنیم که بسیار دلتنگِ شنیدنِ صدای گرم و پیامی دلگرمکننده از سوی شما هستیم. حصر شما بسیار بر ما گران آمده است. اما باید بپذیریم که راهِ شکستِ حصرِ شما، از گشودن و زدودنِ حصرهایی است که بر تک تکِ ما چیره شده می گذرد. امروز ما از خود می پرسیم: آیا فقط این کروبی و رهنورد و موسوی هستند که در حصرند؟ آیا فقط تعدادی مشخص فعال سیاسی و مطبوعاتی و دانشجویی و حقوق بشر و هنرمند و… هستند که در زندان گرفتار شده اند؟ آیا این فقط صورتِ مسئله نیست؟ آیا این حبس ها و حصر ها به شکل های مختلف دربارۀ بخش زیادی از مردم در حال اجرا نیستند؟ آیا ارتباط ما نیز باهم قطع و خدشه‌دار نگشته است؟ آیا درب‌های خانه‌های ما به روی هم بسته نیستند؟ آیا این جمله‌هایی که دو سال پیش آیت الله جنتی از تریبون نمازجمعه به کار برد، توصیفِ وضعیتِ امروزِ جامعۀ ما نیست؟ او از ماموران امنیتی خواست که درب های خانه های شما را ببندند. هرگونه ارتباط شما با دیگران را از جمله تلفن و اینترنت را قطع کنند. حال ما از خود می پرسیم آیا رفت و آمدهای ما مردیم که به ظاهر این سوی دیوارها هستیم محدود نشده است. آیا می‌توانیم با آزادی به هم پیغام بدهیم و از هم پیام بگیریم؟ آیا ما آزادیم؟ آیا ما نیز در خانه‌های خودمان زندانی نشده‌ایم؟ هنگامی که همۀ این ها را که کنار هم می گذاریم، وقتی خوب به این صحنه آرایی خطرناک نگاه می کنیم، می بینیم که حصر شما به تمامیِ جامعه تعمیم داده شده است و ما چه ساده انگارانه تسلیمِ آن شده ایم. حصر شما شما نماد آن دیوارهایی است که در سرتاسر زندگیِ ما کشیده شده است. اما حصر واقعی در دل ها و خانه های ما جا گرفته است. باید آن را بشکنیم و ایمان داریم که راه شکسته شدن حصرِ شما، از فرو ریختن این دیوار ها می گذرد. ما سلامِ شما را کنار تمام بیانیه‌ها و پیام‌ها و یادداشت‌هایتان گذاشتیم و به چنین نتیجه ای رسیدیم و اینگونه معنی‌اش کردیم. همانگونه که این سخناتان را به یاد آوردیم: «باید هریک از ما مردم نه فقط نقش پیشوایی، که مسئولیت آن را نیز بر عهده خود احساس کنیم.» پاسخ به سلام شما، سلام به آینده است. سلام به فردایی است که کرامت ما ایرانی‌ها محترم شمرده می‌شود. سلام به آینده ایست که سرنوشت خودمان را خودمان تعیین می‌کنیم. آتیه ای که سرمایه‌های کشور با بی‌لیاقتی مدیرانش به باد نمی‌رود. سلام به فردایی که تفاوت‌های همدیگر را به رسمیت می‌شناسیم. سلام ما به شما، معنی‌اش این است که ما برای فردایمان رویایی داریم. آرزوی کشوری سر افراز‌تر و مردمانی سربلند‌تر داریم. پاسخ به سلامِ شما، تجدید عهد و بیعت با جنابعالی، شیخ مهدی کروبی و بانو زهرا رهنورد است که در این دو سال هرچند بی کلام، اما با با عمل خود جنبش سبز را هدایت و رهبری کردید. ما سلام شما را به مخالفان نیز خواهیم رساند و به آن‌ها خواهیم گفت که پیروزی ما شکست کسی نیست و فردایی را می‌جوییم که آن‌ها هم بپذیرند که تعیین سرنوشت کشور را به دست خود مردم و اجرای قانون خواهد بود. فردایی که ما با همه تفاوت‌ها و اختلاف نظر‌ها، با هم کشورمان را بسازیم. اکنون در آستانۀ ۲۵ پنجم بهمن ما، روزی که به دعوت شما خیابانهای شهرمان دوباره سبز شد، این نامۀ «سلام» را با بذرهای بارور شدۀ امید که در دل‌هایمان روییده است، به نقشِ ایمان و آرمان بلندمان مُهر می‌کنیم و به نشانی شما در کوچۀ اختر می‌فرستیم. باشد که به زودی طلیعۀ آزادی از آن کوچه طنین انداز شود. ۲۵ بهمن ما ۱۳۹۱ کانون دکتر علی شریعتی در ساعتِ پنج حصر

اگر ميرحسين آزاد شود و ببينيم‌اش چه به او می‌گویم؟ خیلی ساده است: در تمام اين مدت که تو را ربوده بودند، ما ايمان‌مان را حفظ کرديم و بر عهدی که بسته بوديم پایدار مانديم. حتی لحظه‌ای، ثانيه‌ای در درستی راهی که رفتیم و رفتی ترديد نکرديم. عهد نشکستيم. همين.

در ساعتِ پنج حصر

قراره باهات حرف بزنیم .. اولش باید بگم برای من نه آقایی نه قهرمان نه آشنای سبز ! برای من یه سیاستمداری که داره هزینه می ده و خیلی امیدوارم که این هزینه رو برای عقاید و ارمان هات بدی نه عشق به قدرت .. خیلی دلگیر بودم ازت چون اومدی و خاتمی مجبور شد بره .. اشتباه نکنی من یه خاتمی چی نیستم ولی در این نکبت بازار سیاست فکر می کردم خاتمی کسی هست که بشه بهش یه ذره امید بست .. با همه دلگیریم خیلی تلاش کردم رای بیاری .. رای نیاوردی .. بله به تقلبی که مطرح کردی اعتقادی ندارم .. شما رای نیاوردی .. توقع هم دارم یه روز برامون توضیح بدی که این ادعا از کجا اومد .. همانطور که منتظر بودم همون ایامی که کاندیدای انتخابات بودی برامون از دهه 60 بگی حتا از بعدش .. چرا وقتی کثیف ترین اتفاقات تو این کشور افتاد فریاد نزدی .. یا اگه زدی اونقدر بلند نبود که صداش به مردم برسه؟! نمی خوام شعار بدم ولی حصر تو ادامه یه پروسه ست .. ولی چرا برات احترام قائلم؟ تو شکستی انچه را باید .. تو تقدسی که خودت هم شاید نقشی در شکل گرفتنش داشتی شکستی .. از سال های قبل شروع شده بود ولی ضربه تو اونقدر ناگهانی بود اونقدر محکم بود که نه تنها حامیانت رو در نقد شجاع کرد که مخالفانت هم فهمیدند می شه حتا به او نقد کرد .. تو و مردمی که باهات همراه شدند چهره واقعی این نظام رو به همه نشون دادید و تو نترسیدی از این .. توبه نامه ننوشتی که به خاطر فلان از حقم گذشتم .. تو و مردم موندید تا همه ببینند انچه کمتر دیده می شد .. چهره سیاه و کثیف این نظام رو دیدیم .. میر من بعد 88 مطمئن تر شدم و حتما می دونی چقدر رهایی از معلق بودن ارزشمنده .. یه عذرخواهی هم به تو و عزیزانی که در زندانن بدهکاریم همه مون .

در ساعتِ پنج حصر

می‌گویند این شعر زیباترین شعری است که تا به امروز در زبان اسپانیایی سروده شده است.

در ساعت پنج عصر درست ساعت پنج عصر بود. پسری پارچه‌ی سفید را آورد در ساعت پنج عصر سبدی آهک، از پیش آماده در ساعت پنج عصر باقی همه مرگ بود و تنها مرگ در ساعت پنج عصر باد با خود برد تکه های پنبه را هر سوی در ساعت پنج عصر و زنگار، بذرِ نیکل و بذرِ بلور افشاند در ساعت پنج عصر اینک ستیزِ یوز و کبوتر در ساعت پنج عصر رانی با شاخی مصیبت‌بار در ساعت پنج عصر ناقوس‌های دود و زرنیخ در ساعت پنج عصر کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند در ساعت پنج عصر در هر کنار کوچه، دسته های خاموشی در ساعت پنج عصر و گاو نر، تنها دلِ برپای مانده در ساعت پنج عصر چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش در ساعت پنج عصر چون یُد فروپوشید یکسر سطح میدان را در ساعت پنج عصر مرگ در زخم‌های گرم بیضه کرد در ساعت پنج عصر بی هیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر تابوت چرخداری‌ست در حکم بسترش در ساعت پنج عصر نی‌ها و استخوان‌ها در گوشش می‌نوازند در ساعت پنج عصر تازه گاوِ نر به سویش نعره می‌زد در ساعت پنج عصر که اتاق از احتضار مرگ چون رنگین‌کمانی بود در ساعت پنج عصر قانقرایا می‌رسید از دور در ساعت پنج عصر بوقِ زنبق در کشاله‌ی سبز ران در ساعت پنج عصر زخم‌ها می‌سوخت چون خورشید در ساعت پنج عصر و در هم خرد کرد انبوهیِ مردم دریچه‌ها و درها را در ساعت پنج عصر در ساعت پنج عصر آی، چه موحش پنج عصری بود! ساعت پنج بود بر تمامی ساعت‌ها! ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه!


17 پاسخ به “در ساعت پنج عصر، آن حصر شکست”

  1. Pooya گفت:

    آقا تو رو خدا این “تجدید میثاق” رو نیارید، آدم مورمورش میشه!

  2. Fakhtesabz گفت:

    در ساعت پنج حصر
    سلام میرحسین ،سلام بانو ،سلام شیخ مهدی…
    حالا دیگر بعد از دوسال حبس و حصر و دوری و بی خبری، بیشتر از همیشه به رأی خودم به تو- میر حسین- ایمان آوردم
    ایمان آوردم که تو همان آزاد مردی هستی که میشود با اطمینان ،ایران غارت شده را به دستت سپرد و دل به آینده ای روشن بست .میر حسین تو ثابت کردی که درپی قدرت نیستی بلکه بزرگمردی هستی که قلبت برای میهنت و مردم بحران زده اش میتپد. میرحسین ، تو برای مردم میهنت زندگیت را هزینه کردی اما در عوض دنیایی شرافت و بزرگی و قدرت و عشق و اراده و احترام و همه ی آنچه خوبی و پاکی است را از مردم هدیه گرفتی . و این همان چیزیست که دیکتاتور حاکم ذره ذره از دست داد و …
    با همه ی وجود منتظرتان هستیم و دعای ما بازگشت پیروزمندانه ی شماست

  3. Javid گفت:

    دمش گرم خوابگرد ،حالم جا اومد. کاش رهبر هم یه نگاه به این صفحه میکرد،حالش جا بیاد.

  4. Mail گفت:

    مرد موسوی، شیر کروبی.
    واقعا از افتخارات تاریخ معاصر ایران هستید.
    ا.ا

  5. Bijan Irani گفت:

    سلام اقای موسوی میخواستم اینو بگم که شمایک شب آمدی و از فردای فلاکت بار این ملت آگاه شدی خواستی ملت خفته ی ایران را بیدار کنی ولی نمی دونستی که خواب این ملت اینقدر سنگین است که اگر ثانیه ای و یا حتی دقیقه ای چمشمشان را باز کنند نه تنها مقدمه بیداریشان نیست بلکه به خوابی عمیق تر فرو خواهند رفت . و خوابشان سنگیتر خواهد شد حتی فریاد نهیب هم کارساز نخواهد شد.آقای موسوی من به سهم خودم بیدار شدم و می بینم که صبح نزدیک شده و ان اتفاق ناگوار خود را نشان میدهد واندک زمانی باقیست که فلاکت دامن همه مارا بگیرد

  6. شیرازی گفت:

    اشکام اجازه نداد به خوندن ادامه بدم …
    خدایا به حق همین آهی که کشیدم میر ما و همسرش و شیخ مهدی رو به ما برگردون ، ظالمان رو نابود کن ، ریشه ی ظلم رو از این سرزمین بکن …

  7. زن سبز گفت:

    دلم براتون خیلی تنگه…

    حالتون چطوره؟ خوبین؟ خوشین؟ فکر نکنین دیوونه م ها! می دونم چی میگم. آدم توی بدبختی هم می تونه خوب و خوش باشه، آخه خوبی و خوشی هم مثل هر چیز دیگه نسبیه. و احتمال خوب و خوش بودن آدمایی مثل شماها که تو دلشون عشق مردمه، اصلا بعید نیست.
    حالا مارو هم بپرسی، هی، بد نیستیم. زندگی سخت می گذره، اما ما سعی می کنیم گردن مون را بالا نگه داریم و امید رو تو دلمون زنده.
    به انتظار اومدن شما، هی ذره ذره داریم سعی مون رو می کنیم. با آدما حرف می زنیم، توضیح میدیم، یاد میگیریم و یاد میدیم. خودت گفته بودی هر کس هر چقدر که می تونه. یادت هست؟

    اوضاع رو سرسری نگاه کنی تو این دو سال که پشت دیوارا نگهتون داشتن، تغییرات خیلی بدی کرده. مردم بدجوری زیر فشارن. خیلی ها دارن له می شن زیر این فشار. خیلی ها له شدن. هی داره از طبقه متوسط کنده میشه، می پیونده به فرودستا. این قدر آدمایی هستن که حقوق نگرفتن. نمونه ش خود من و همسرم. با قرض و قول و این جور کارا روزگار می گذرونیم. مهندس جان، اعصابا داغونه و دل مردم پر از خشمه.

    اما میرحسین جان، من و تو و امثال ما با موهای سفید خیلی چیزا تو این مملکت دیدیم. درسته که آدم مملکته شه و دلش خون می ریزه وقتی این همه ادبار رو می بینه، اما ماها از اولشم می دونستیم کار، آسون نیست. مگه شوخیه؟ یه سفره رنگینی باز شده این وسط. مردم میگن این مال همه ی ماس. بالایی ها میگن فقط مال ما. سر یه قرون دوزار که نیست. سر میلیون ها ثروت بادآورده س.

    اما مهندس جان، من دلم روشنه به آینده چون ایمان دارم اگر این ملته که من می شناسم، این هجوم ِ بدبختی رو هم از سر می گذرونه. ما سوریه بشو و لیبی بشو و عراق بشو نیستیم. مردم نمی ذارن. مگه الکیه؟

    این قدر حرف دارم با شما سه نفر، به خصوص با تو میر حسین جان. امیدوارم هر جا که هستی سلامت باشی. مبادا یه مو از سرت کم شه. قلب ما تحمل بدبختی دیگه ای رو نداره. باشه؟

  8. بسیجی سبز گفت:

    همه چیز یک طرف . اون جمله مهندس که گفت :” تسلیم این صحنه آرایی خطرناک نخواهیم شد” یک طرف . تاریخ این جمله را بر پیشانی خود ثبت خواهد کرد

  9. یار میرحسین گفت:

    در ساعت پنج حصر…
    “سر اومد زمستون
    شکوفته بهارون
    گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون…”

    هندزفری را از گوشم در می‌آورم.خیره می‌شوم به روبرو… جمعیت زیادی را میبینم ، همه با خوشحالی به هم تبریک میگویند و بعضی در حال پخش شیرینی هستند ، من اما هنوز بهت زده ام
    چشمانم میام سیل جمعیت تنها منتظر دیدن یک نفر است اما نمی یابمش
    در میان آن همه شادی بغض کرده ام و به میان جمعیت میروم
    پیدایش نمیکنم
    کلافه ام …
    بعد از این همه سال دوری دل خوش کرده بودم به دیدنش
    به بوسیدن دست های هنرمندش
    میخواستم به احترام صبوری و استقامتش روبرویش زانو بزنم و از آن همه بی مهری و سکوتمان اشک بریزم…
    ناگهان صدای جمعیت بلند میشود
    سر بلند میکنم تا ببینم چه شده
    جمعیت دستهاشان را بالا برده اند و با شادی در حال دویدن هستند
    حسی درونم میگوید اتفاقی که منتظرش بودم افتاد
    همراهشان میدوم
    میخواهم از همه جلو بزنم
    از روبرو میرحسین عزیز دست در دست همسرش همراه شیخ عزیز با لبخندی بر لب به سمت مردم می آیند
    خنده های شادی همه حالا جایش را به اشک شوق داده
    زیر لب میگویم خدایا شکرت بابت سلامتی و آزادی رهبران سبز عزیزمان…
    خدایا شکرت برای پیروزی حق بر باطل ….

  10. Vahideab گفت:

    من می خوام بنویسم:
    “گریه” را چه طور می توان نوشت؟
    :`(

  11. Mohamad Nemati گفت:

    درساعت پنج حصر
    امام حسين و خاندان پاكش را اسماني دست نيافتني مينمودند هر چند كه در مقدس بودن كار ايشان شكي نيست درست است كه قيام ايشان ديني بود اما در ان ارمان ديني ايشان تمام موازين حقوق بشر در نظر گرفته شده بود در ان ارمان حاكم جامعه ديني حق دروغ گويي و فريب مردم را نداشت و مردم و خواص ميتوانستند ازادانه ابراز نظر و انتقاد كنند و كوته نظران حاكم بر جامعه ان زمان كه چنين دين و تفكري را بر نتافتند ايشان را به شهادت رساندند وشما مير حسين موسوي .زهرا رهنورد.مهدي كروبي به ما فهمانديد تفكر حسيني ميشود در زندگي ما ساري و جاري باشد ميشود بدون اغراض وبدون اينكه به دنبال قدرت طلبي باشيم براي بهتر شدن جامعه ديني از مقامهاي حكومتي وديني در صورت ديدن ايراد انتقاد كرد هر چند هزينه اين انتقاد حصر .شكنجه.و غيره باشد ومن شما را در حصر نميدانم چون شما از تمام حصر ها مادي و موقعيتي گذشتيد تا سخن حق را بگوييد تا چهره انقلاب وجامعه ما وحاكمان زيبا ترين چهري جهاني شود پس شما ازادگان هستيد اميد وارم انها كه در حصر مقام.منصب.قدرت.ماديات هستند روزي خود را از اين حصرها برهانند

  12. amin گفت:

    در ساعتِ پنج حصر

    لا اقل تو کاری کن
    که ایران در دهان گرگ است

  13. بوشهري گفت:

    بر شما سه انسان آزاده كه هم چون نخلهاي دشتستان و تنگستان سبز واستوار ايستاديد و هم چو ن آبي درياي دير وگنگان ، گناوه وديلم بوشهرو دلوار با استقامت خودتان اميد وآرامش را براي ايران تضمين نموديد و همچون كوهاي دشتي مقاومت كرديد سلام ودرود خود و هم استاني هاي بوشهري ام را نثارتان مي كنم كه تاريخ ايران را به نام خود مزين نموديد .

  14. سهراب گفت:

    خیلی مردی، خیلی

  15. Ali گفت:

    میر ما باید میدانست که ولایت جهل و و جنون اخقلاق نمیداند نجابت نمیداند کسی که به میدان سیاسی میاید باید از ابزار سیاسی استفاده کند اگر میر حسین همان روز اول از اهرم مردم علیه ولایتی ها بی شرم و ذرد استفاده کرده بود سید علی کسی نیست که پی حرفش باشد زود گریه میکرد و غلاف و ادعا میکرد که جان ناقابلی دارد سید علی هیچ وقت مبارز نبود بلکه با ولی نعمتی مرحوم منتطری و شیخ بهرمان و دیگران پله پله خود را به بالا کشید اسلجه او رعب و وحشت و دروغ و پول نفت هست
    ای میر ما درس بگیر همان روز اول بایستی تکلیف این سید دورغ گو را مشخص میکردی اما دیدی که این سید رحمی ندارد چون میداند چه کرده چون میداند تا چه حد دستانش خونی هست و نوکران او بیت او در همه این ها شریک وی بوده پس با نجابت میرحسنی نمیشود با او برخورد کرد باید با میدان امدن میدان را از او میگرفتیم تا مردم دل سرد نشوند ولایت به مویی بند بود گریه او را همه دیدند چون سید ما نجیب بود اما سیاست زور را میشناسد مردم حاضر بودند شب در خیابان باشند تا تکلیف این اوباش مشخث شود اما ما کوتاهی کردیم خود را بدست جلاد دادیم و دعا کردیم که انشااله گربه هست

  16. Ramin287 گفت:

    بهار حقیقی در حصر است و زمستان از بهار دم میزند

  17. Azar88 گفت:

    سلام به همه ایرانیان آزاده. دوستان بیایید همراه با داشتن امید به آینده .اطرافیان و دوستان ناآگاه و یا غافل و بی تفاوتمان را آگاه کنیم و به پخش اخبار سایت بپردازیم و روش استفاده از اخبار این سایت را به
    آنها بیاموزیم.