آنچه در حصر است، ايمان ماست
چکیده :آنچه در حصر است، ايمان ماست. ايمان ماست که در توفان هياهو، تهمت، ستم و تبليغات نظامی بینظام و بساطی بیآبرو هر لحظه دستخوش آسيب است. ميرحسين میماند. باقی است. بقای او به بيرون و درون زندان و حصار بودن نيست. بقای او به بقای انديشهی اوست. آنچه که اين سرزمين را از اين تباهی و ذلت، از اين تاريکی و جهان به بد سپردن میرهاند، ايمانِ ما و اميدِ ماست، نه اينکه مير از چنگ ربايندگاناش آزاد شود (که بايد آزاد شود). او برای اين ايستادگی کرد که ما بيدار شويم و بيدار بمانيم. او برای اين ربوده شد و بر عهد خويش ايستادگی کرد که ما ايمانمان را حفظ کنيم و اميد را زندگی کنيم. او برای اين از دسترس ما دور نيفتاده است که برای او به سوگ بنشينيم و شعرهای سوزناک بگوييم و مرثيهخوانِ دوریاش باشيم. او دور نيست. او را با مرثيهسرايی دور نکنيم. او با ماست. همراهیاش را با بلند نگاه داشتن شعلههای ايمان و اميد، پرفروغتر کنيم. بيايید تن به ظلمت، تن به نوميدی، تن به ظلم، تن به يأس نسپريم. جان هم نسپريم. دل هم نسپريم. ما زندهايم: «با قامتی سرافراز، گرچه شلاقخورده، مجروح و حبسکشیده ایستادهایم». ...
خمسهی ايمانی سبز
۱
نخست بايد به ياد داشته باشيم که هر چند تعبير جاافتادهای که برای وضعيت موسوی و کروبی و همسرانشان در این دو سال به کار رفته است «حصر» است (و گاهی هم حتی «حبس»)، اسم دقیق اتفاقی که افتاده است «آدمربايی» است. اين ماجرا فاقد تمامی ويژگیهای «حبس» و «حصر» است. هيچ معلوم نيست چه کسانی به چه شيوهای ارتباط اين افراد را با مردم و همپيمانانشان قطع کردهاند. هيچ حکم قضايیای در کار نيست. به فرض هم که باشد، حکم قضايی که پنهانی باشد و جزيياتاش معلوم نباشد و مبنایاش نامشخص و استناد به هيچ اصل قانونی در آن نباشد و دادگاهی برای احراز آن تشکيل نشده باشد، از اساس فاقد اعتبار است. لذا، اين افراد به معنای دقيق کلمه «ربوده» شدهاند؛ حصر و حبسی در کار نیست. و اين آدمربایی را يک شخص يا گروه نامعلوم انجام نداده است: حکومت مرتکب اين شناعت شده است؛ نظام با آلوده شدن به روابط و تفکر مافيايی مرتکب آدمربايی از ميان معترضان و مخالفان مهم خود شده است و خود به دست خود قوانين رسمی خود را تبديل به مجموعهای بیارزش و لغو کرده است.
۲
ميرحسين موسوی، مهدی کروبی و زهرا رهنورد ربوده شدهاند. واقعيت قصه اين است. اين را نمیشود با قرائتهای شاعرانه و خيالانگيز ناديده گرفت. هيچ تصويری، چه شاعرانه و آرمانگرايانه باشد و چه انقلابی، نباید ما را از توجه به اين واقعيت غافل کند که نظام حاکم بر نظامِ حاکم، جائرانه است؛ زندان، ابزار اعمال خشونت نظام است. و کلید زندان، و انحصار خشونت در دستان قدرتمندانی است که نه تن به قانون میدهند و نه برای شريعت و اخلاق کمترين ارزشی قائلاند. لذا، در اين آدمربايی حکومتی حقوق انسانی اين افراد، به عنوان فرد، پايمال شده است. در روايتهای آرمانی ما از وضع آنها، نباید فرديت، بشريت و انسانيت آنها ناديده گرفته شود.
۳
اما وضعيت جنبش سبز، کانون اين قصه است. جنبش سبز، حزب نيست. يک انديشه است. انديشهی ايستادگی در برابر ظلم. انديشهی تن ندادن به بيداد. انديشهی زنده نگه داشتن عزت و کرامت آدمی. انديشهی مبارزه با دروغ. انديشهی تسليم مرگ نشدن. انديشهی اميد. انديشهی زندگی. تمام اينها يعنی ايمان. جنبش سبز دقيقاً به اين دليل که حزب سياسی نیست و جاهطلبیهای اهل قدرت را ندارد (و دقيقاً از همين روست که از «اصلاحطلبان» متمایز میشود)، متعلق و هدفاش اين نیست که خود به قدرت برسد يا فرد خاصی در فلان مقام نباشد (يا باشد). مهم اين است که بساط بیداد برچيده شود. مهم اين است که زمين تفتیده، سوخته و آفتزدهی ايران بار ديگر روی آب و آبادانی را به خود ببيند. انديشهها نمیميرند ولو ماهها، سالها، دههها و قرنها در محاق بروند. سخن گفتن از «شکست جنبش سبز»، به يک معنا مانند اين است که بگوييم اهل بيت محمد در کربلا شکست خوردند. به طريق اولی، اينکه بگويی جنبش سبز حداکثر میتواند بگويد از لحاظ اخلاقی خود را حفظ کرده است ولی از منظر سياسی شکست خورده است نيز همين معنا را دارد. نه ايران فعلی، کربلای زمان حسين بن علی است و نه ما حسين. طرف مقابل هم يزيد نيست. اما – و اين اماست که بسيار مهم است – اصول و ارزشها همان است. ما برای دفاع از همان چيزی سختی و مصایب را تحمل میکنيم – و شهيد هم برایاش دادهايم – که حسين به خاطرش ايستادگی کرد. نظام جمهوری اسلامی امروز به همان شيوهای با ما برخورد میکند که يزید با کاروان اسرای کربلا رفتار کرد. شخصيتها عوض شدهاند ولی منطق همان است؛ منطق بيداد، همان منطق اموی است، اما البته در شکل و صورتِ مدرن و امروزیاش. (و درست به همين دليل است که جنبش سبز از منظر سياسی هم زنده است؛ ولی قدرت سياسی ندارد).
پس از منظر ايمان و اعتقاد ما، از چشماندازِ باورهای ما و اصول اخلاقی و انسانیمان، آنچه که باید در حصر میبود، چيزی که باید ربوده میشد، نه در حبس و حصر است و نه ربوده شده است. ايمان ما همچنان در دلهای ما استوار است. تن ياران و همراهان ما به زنجير است و از چشمها دور، اما ايمان و اعتقادِ آنها و چيزی که چراغِ راهِ آنها و ما بود، همچنان آزاد است و سرفراز. ما همچنان پيش وجدان خودمان سربلنديم به يک دليل ساده که هرگز ظلم را نپذيرفتيم. هرگز تسلیم بيداد نشديم. هرگز اميدمان را از دست نداديم. هرگز ايمانها را در برابر صولت و هيبت باطل و ارعاب ستمگران نباختيم. دقیقاً به همين دليل است که وقتی سخن از اين آدمربايی در ميان میآيد، شرمی در ميان نيست که ما چه بايد میکرديم و نکرديم. آنچه ما بايد میکرديم و میکنيم دقيقاً اين است: ايمانها را حفظ کنيم و اميد را زنده نگه داريم. ايمان به اينکه باطل رفتنی است. ايمان به اينکه نمیتوان با ارعاب و تهديد و دروغ و رياکاری و تفرعن و تفعنِ اربابِ تهمت و بهتان، بر دلها حکومت کرد. ايمان به اينکه تنها را میتوان به زنجير کشيد و در هم شکست اما باورها و اعتقادها را نمیتوان بر زمين زد. صفای ايمان و عظمت اميد به ظلمتِ ظلمِ حاکمان در هم شکسته نمیشود.
۴
تاريخ بخوانیم. تمام حرکتهای بزرگ تاريخ، تمام رخدادهای عظيمی که ملتهايی را دگرگون کرده است، بر مدار ايمان چرخيده است نه بر مبنای مرثيهخوانی، عزاداری و نق زدن و خود و ديگری را با حسی از گناه و عذاب وجدان زير تيغ يأس و نوميدی فرستادن. اين تصور که «موسوی را ربودند و ايران قيامت نشد، نتيجه میدهد اين جنبش مايهای ندارد» دقيقاً تصوری است برآمده از نوميدی و يأس (و البته از خطای محاسبه). در هيچ يک از جنبشهای پيشين، در هيچ انقلاب سخت يا نرمی، در هيچ تحول اجتماعی، اين حس خودقربانیپنداری و خود-مقصر-پنداری سلسلهجنبان تحولات نبوده است. از زمان پيامبر اسلام بگيريد تا حادثهی کربلا. از قتل حلاج و عينالقضات همدانی و شهابالدين سهروردی بگيرید تا شهدای مشروطه. از اعدام مرتضی کيوان و خسرو گلسرخی بگيريد تا تبعيد آيتالله خمينی و حصر آيتالله منتظری. هيچ يک از ياران اينها هرگز با ملامت کردن خويش – برای چيزی که احتمالاً در هيچ حالتی کار زيادی از آنها ساخته نبود – به جايی نرسيدند و گرهی نگشودند. آنچه ضامن بقا و استمرار پيام اینها بود و هست، تنها و تنها ايمان است و پايداری بر عهد خويش. آدمی به عهد زنده است نه به ملامت کردن و ملامت شنيدن. آدمی به وفا زنده است. مصداق وفا اين نيست که فردا هر که خود را سبز میداند به خاطر اینکه موسوی ربوده شده است، از شرمندگی خودکشی کند. مصداق وفا اين است که سخن ميرحسين را به گوش جان بشنود. جنبش سبز را بايد زندگی کرد. بايد ايمان و اميد را حفظ کرد. باید به یاد داشته باشيم که نظام بيداد تنها زمانی پیروز خواهد شد که اميد به تغيير را از ما بستاند. آنها زمانی برندهی اين بازی میشوند که ايمان ما به درستی راهمان را از ما سلب کرده باشند. اما چرا ما باید تسليم القائات دستگاهی شويم که ديرزمانی است مشروعيتاش را نزد وجدانهای بيدار از دست داده است؟ چرا بايد تن به تاريکی و ارعاب گروهی سپرد که در خيابان با سايهها میجنگند؟
بياييد يک بار ديگر اين سخنانِ مير ربودهشده را که هر چند تناش بیواسطه در ميان ما نيست، انديشه و جانِ گدازاناش ميان ما حاضر و تکثير شده است، بخوانيم:
«از ما میخواهند که مسئله انتخابات را فراموش کنیم، گویی مسئله مردم انتخابات است. چگونه توضیح دهیم که چنین نیست؟ مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته میشود. آن چیزی که مردم را عصبانی میکند و به واکنش وا میدارد آن است که به صریحترین لهجه بزرگی آنان انکار میشود.
مگر نمیخواهید که ما نباشیم و شما باشید؟ راهش توجه به این واقعیت است؛ مردم با زید و عمرو عهد اخوت ندارند و آن کسی را بیشتر میپسندند که حق بزرگی آنان را کاملتر ادا کند. این مسئلهای است که توجه به آن نه فقط گره انتخابات، که هزار گره دیگر را نیز میگشاید. و اگر بنا باشد حل نشود آرزو کنید که دامنههای مشکل در یک انتخابات، محدود بماند.
برادران ما! اگر از هزینههای سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمیگیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفتهاید؛ در خیابان با سایهها میجنگید حال آن که در میدان وجدانهای مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است. ۱۶ آذر دانشگاه را تحمل نمیکنید. ۱۷ آذر چه میکنید؟ ۱۸ آذر چه میکنید؟ چشمانی را که در صحن دانشگاه به رزمایشهای بیفایده افتاده و آنها را نشانه ترس یافته چگونه تسخیر میکنید؟ اصلا همه دانشجویان را ساکت کردید؛ با واقعیت جامعه چه خواهید کرد؟»
۵
آنچه در حصر است، ايمان ماست. ايمان ماست که در توفان هياهو، تهمت، ستم و تبليغات نظامی بینظام و بساطی بیآبرو هر لحظه دستخوش آسيب است. ميرحسين میماند. باقی است. بقای او به بيرون و درون زندان و حصار بودن نيست. بقای او به بقای انديشهی اوست. آنچه که اين سرزمين را از اين تباهی و ذلت، از اين تاريکی و جهان به بد سپردن میرهاند، ايمانِ ما و اميدِ ماست، نه اينکه مير از چنگ ربايندگاناش آزاد شود (که بايد آزاد شود). او برای اين ايستادگی کرد که ما بيدار شويم و بيدار بمانيم. او برای اين ربوده شد و بر عهد خويش ايستادگی کرد که ما ايمانمان را حفظ کنيم و اميد را زندگی کنيم. او برای اين از دسترس ما دور نيفتاده است که برای او به سوگ بنشينيم و شعرهای سوزناک بگوييم و مرثيهخوانِ دوریاش باشيم. او دور نيست. او را با مرثيهسرايی دور نکنيم. او با ماست. همراهیاش را با بلند نگاه داشتن شعلههای ايمان و اميد، پرفروغتر کنيم. بيايید تن به ظلمت، تن به نوميدی، تن به ظلم، تن به يأس نسپريم. جان هم نسپريم. دل هم نسپريم. ما زندهايم: «با قامتی سرافراز، گرچه شلاقخورده، مجروح و حبسکشیده ایستادهایم».
هرگز ز دل اميد گل آوردنم نرفت
اين شاخِ خشک زنده به بوی بهار تست!
منبع: وبلاگ ملکوت














” میرحسین موسوی، مهدی کروبی و زهرا رهنورد ربوده شدهاند. واقعیت قصه این است. “
گروگانگیری حاکمیت از ضعف است.
شرمتان شود.
حصر را بردارید و خود و مردم را به ساحل امن برسانید: