نامه فخرالسادات محتشمی پور به علی شکوری راد: ما همه با هم هستیم
چکیده :امروز با همه تلخی و دردناکی اش که روز خاکسپاری جوان رعنایی و عزیزنازنینی از فامیل ما بود و روز رنج بی خبری من از همسرجان بود و روز انتظار بود و روز مشاهده دردهای شهروندانی در همین کنارمان بود، برای من روزی خوب بود. روزی که صدای «ما همه با هم هستیم» را بی آن که از گلویی به در آید با عمق جان شنیدم و با عمق جان درک کردیم و در تمام جانم نشرش دادم. سپاس که این فرصت را برایم فراهم کردید!...
فخرالسادات محتشمی پور در نامه ای به علی شکوری راد با اشاره به درمان مادرش در بیمارستان سینا، از خاطرات سالهای اخیر بیمارستان سینا، از دروغ پردازی های رسانه های اقتدارگرا در اولین روزهای پس از کودتای انتخاباتی علیه سید مصطفی تاجزاده و از رنج های مردم در مواجهه با مشکلات درمانی نوشت.
به گزارش کلمه، در بخشی از این نامه که در ادامه نامه های روزانه محتشمی پور و به تاریخ بیست و ششم بهمن ماه هزار و سیصد و نود و یک نگاشته شده، آمده است: امروز با همه تلخی و دردناکی اش که روز خاکسپاری جوان رعنایی و عزیزنازنینی از فامیل ما بود و روز رنج بی خبری من از همسرجان بود و روز انتظار بود و روز مشاهده دردهای شهروندانی در همین کنارمان بود، برای من روزی خوب بود. روزی که صدای «ما همه با هم هستیم» را بی آن که از گلویی به در آید با عمق جان شنیدم و با عمق جان درک کردیم و در تمام جانم نشرش دادم. سپاس که این فرصت را برایم فراهم کردید!
متن این نوشته را در زیر بخوانید:
بسم الله الرحمن الرحیم
والفجر. و لیال عشر. والشفع والوتر. والیل اذا یسر. هل فی ذلک قسم لذی حجر
سلام استاد!
سلام بر شما و ایامتان خوش باد!
امروز در بیمارستان سینا همه سپیدپوش ها استاد خطابتان می کردند و من به خود می بالیدم که هم فکران و هم حزبی هایم چقدر جایگاهشان در جامعه بلند است. و آن گاه که فروتنانه ویلچر مادر را در آن شیب تند منتهی به اورژانس حمل کردید با همه شرمندگی هایم به خود بالیدم که دوستانمان این قدر مردمی و متواضعند.
مادر دوباره زمین خورده اند و این بار من مزاحمت برای شما را چاره درمان سریع تر عزیزمان دیدم و با این تصور که باید به استقبال عمل جراحی برویم شال و کلاه کرده آمدیم خدمتتان که مشاوره و مدد بگیریم. از همان بدو ورود فهمیدیم که هم کارانتان جملگی مهربانند استاد! همه با روی خوش ما را پذیرا شدند و خبر خوشی بود عدم نیاز به عمل جراحی که فی الفور به پدرجان منتظر در خانه دادم تا دلش آرام بگیرد. دلم را در خانه نزدش جاگذاشته بودم موقع خداحافظی وقتی که قرآن را جلو آورد تا مادر آن را ببوسد و از زیرش رد شود و در پناهش باشد. پولی را هم که به عنوان صدقه برای بانویش به من داد فراموش نکردم که در بیمارستان کارکردش را زود پیدا کنم! این روزها من هر رابطه عمیق عاشقانه را رصد می کنم. ثبت می کنم. پررنگ می کنم و نصب می کنم بر تابلوی سبز خیالم. باری خبر خوشی بود این که عمل لازم نیست و می شود با کمی حلم و مدارا آسیب وارده را دفع کرد. ما که می دانیم رفع شرّ اساساً مستلزم داشتن صبر و تحمل است. ما که این روزها و ماه ها و سال ها در معرض هجوم شر و اشرار بوده ایم. خداوند به عزیزانمان هم صبر بدهد برای تاب آورند همه گرفتاری های این روزها که بخش عمده اش ناشی از سوء مدیریت این آقایانی است که در روزهای جنگ و زمان مدیریت مدبرانه میر محصورمان، امام می گفت: توانایی اداره یک نانوایی را هم ندارند!
دکتر شکوری عزیز!
این بیمارستان که نامش را دوست دارم و از وقتی که میزبان انجام برخی کارهای پزشکی همسرجان شده خودش و پزشکانش و پرسنلش و حتی در و دیوارش را هم دوست دارم، برایم خاطره انگیز است. از روز ترور آقا سعید حجاریان تا روز تحصن پزشکان و پرسنل بیمارستان در اعتراض به بازداشت غیرقانونی و احمقانه رئیس بخش رادیولوژی که مسئولیتی کلیدی در حوزه تخصصی خود به عهده داشته و دارد. خاطره آن روز که ما را به بیمارستان راه نداند و عذرمان را خواستند و اسامی متحصنین و صادر کنندگان و امضا کنندگان بیانیه حمایت از شما را ضبط کردند برای تأدیبشان و زهرچشم گرفتن از ایشان و … اما یادمان نرفته که همین اعلام هم بستگی هم کاران داخل و بیرون سینا چه نقش مهمی بازی کرد در رها کردن سریعتان! و روزهای خاطره انگیز نزدیک تر در این بیمارستان. روزهای انتقال همسرجان به آن برای انجام اقدامات پزشکی و درمانی روزهای گل سرخ های اهدایی شما به من و من به همسرجان و روزهایی که هرچه می گذرد از آن دورتر می شویم و کم کم باید خوابشان را ببینیم چون آقایان روز به روز هراسشان از حقیقت و جلوه زیبا و درخشان آن بیشتر می شودو به جای پناه بردن به حقیقت از آن گریزان می شوند.
من این بیمارستان را دوست دارم و همه پزشکان ارجمندش را که تا نام بزرگ مردی چون تاجزاده را می شنوند کلاه از سر بر می دراند!
دوست و هم حزبی عزیز!
امروز یک بار دیگر مادرجان نازنین من دریافت که عزت و ذلت بخشیدن به آدم ها تنها به دست خدای لایزال است که رب و پروردگار بندگان عاجز بی مقدار خویش است. مادر جان من که خاله جناب صفار باشد که در شب کودتا خبرگزاری دولت متبوعش که زیر نظر مستقیم او اداره می شد، به دروغ گزارش کرد که تاجزاده و دوستانش در خانه تیمی پر از سلاح گرم و سرد بازداشت شده اند و فردای کودتا روزنامه دولت متبوعش که باز هم مسئولیت مستقیمش با او بود این خبر کذب رد شده را نشر داد و آن چنان حق به جانب این خبر کذب ترویج شد که حتی این خاله جان ساده دل جناب صفار که عاشق ماه دامادجانش بود آن را پذیرفت و کم کمک چون صحت آن ثابت نشد بر شبهه اش افزوده شد و سرانجام دریافت که سر بی گناه تا سر دار می رود و بالای دار نمی رود! هرچند که در این دوره کودتایی خیلی ضرب المثل ها معنا و مفهوم و کاربردشان را از دست داده اند! امروز مادرجان در میان درد و بی تابی خوب فهمید که تاوان صبوری را خداوند به نیکویی با اجری وافر خواهد داد و چون نیک نظر کنی خورشید حقیقت تابان و گاه سوزان رخ نمایان خواهد کرد.
استاد شکوری والامقام!
امروز با همه تلخی و دردناکی اش که روز خاکسپاری جوان رعنایی و عزیزنازنینی از فامیل ما بود و روز رنج بی خبری من از همسرجان بود و روز انتظار بود و روز مشاهده دردهای شهروندانی در همین کنارمان بود، برای من روزی خوب بود. روزی که صدای «ما همه با هم هستیم» را بی آن که از گلویی به در آید با عمق جان شنیدم و با عمق جان درک کردیم و در تمام جانم نشرش دادم. سپاس که این فرصت را برایم فراهم کردید!














ما هستیم!
ما همه جا هستیم!
ما با هم هستیم!
ما بی شمار هستیم!
این قدرت ماست!
“قدرت مطلقه را فقط با قدرت مردمی میتوان مهار کرد!”
حصر را بردارید!
زندانیان سیاسی را آزاد کنید!