در باب جریان بابیه
چکیده :پس شگفت نیست اگر برای رهایی از آن ستم و ریا به دامن هرکس که با هر انگیزهای به مخالفت با قدرتهای رسمی برخیزد، چنگ زنند و نیازی هم به تفحّص در چنان دعویهایی نبینند. ادامه برخی شورشها پس از قتل باب، به ویژه کوشش بابیان برای قتل ناصرالدین شاه هم مؤید این معنی است که این حرکت کم کم به نهضتی ضد حکومت بدل میشد، اما طرح ناموفق قتل شاه موجب شد تا سرکوب شدیدتری نسبت به بابیه اعمال گردد و بسیاری از سران آنان به قتل رسند و برخی زندانی شوند و گروهی به بغداد گریزند. از این گریزندگان دو تن از همه مشهورترند. یکی میرزا یحیی نوری که باب به او لقب صبح ازل داده و در اواخر سال 1268 یا اوایل 1269 هجری قمری به بغداد رفت، دیگری برادر او میرزا حسینعلی نوری که چون در زندان بود، چند ماه دیرتر به بغداد رسید و معاون و کارگزار صبح ازل شد. میرزا یحیی که به گفته برخی بابیانِ نخستین، از سوی علی محمد به وصایت منصوب، و مأمور شده بود تا ابواب جدیدی به کتاب بیان علی محمد بیفزاید، در بغداد دستگاهی پدید آورد و ده سال در آنجا به ریاست و دعوت پرداخت. اما غالب...
جریان بابیه را جز با شناخت شیخیه نمیتوان تحلیل کرد. چرا که بابیه فرزند تفکراتی است که توسط شیخ احمد احسایی پی ریزی گشت.
شیخ احمد احسایی (م:1242 هـ.ق در سن 81 سالگی، مدفون در مدینه) در پیروانش بیش از تمام عقایدی که به او نسبت داده شده، به وسیله چند عقیده خود، اثری عمیق به جای گذاشته است. جدای از اعتقاد به رکن رابع و نفی معاد جسمانی و فارغ از آن که وی معتقد بوده با نگاه به متن حدیث میتواند صحت انتساب آن به امام علیه السلام را درک کند، باید گفت پیدایش بابیه از عقیدة خاص شیخ احمد در مورد امام زمان ناشی شده است. شیخ احمد که به زهد و تقوی توصیف شده و همین نیز عامل اصلی تأثیر گذاری وی بوده، میگفته، حضرت صاحب الزمان به بدن «هورقلیایی» موجود است و نه با بدن جسمانی و در هنگام ظهور، ممکن است در وجود هر یک ازسادات حلول نماید.
شیخ احمد را در فلسفه میتوان تا حدود زیادی متأثر از صدرالمتألهین دانست و جالب اینجاست که وی تنها به واسطه آن که خود را هم عقیده صدرا در معاد جسمانی میدانسته تکفیر شده است. اما سایر عقائد وی که اتفاقاً انحرافات اصلی را پدید آورده، عامل منازعه و تکفیر وی نشده است. شیخ که طی سفری به ایران به شدت مورد استقبال قرار میگیرد و از سوی فتح علی شاه قاجار و دیگر شاهزادههای قاجاریه تکریم بسیار دیده است، در ایران طرفداران زیادی مییابد، تا آنجا که بعنوان مثال نوشتهاند نصف شیراز از تابعین وی میشوند. این حوزه نفوذ، اختصاص به شهری خاص ندارد، بلکه در تمام شهرهای ایران این ارادت و اعتقاد گسترش مییابد. و البته به موازات همین امر، آزارها و مخالفتهایی نیز نصیب او میگردد. پس از مرگ شیخ احمد، سید کاظم رشتی از ناحیه او معرفی میشود و او نیز اندیشههای شیخ احمد را ترویج مینماید.
با مرگ سید کاظم و عدم معرفی جانشین توسط او و مهمتر این که وی ظهور امام زمان را نزدیک اعلام میکند، طبیعی است که بستر مناسبی برای علی محمد شیرازی فراهم میآید.
در حالی که تمام مریدان سید علی محمد میدانستهاند که وی فرزند سید یوسف است که شغل و زندگی معلومی داشته و هیچ نسبت فرزندی با امام عسگری (ع) ندارد، شاید به نظر عجیب آید که چرا او را به عنوان امام زمان پذیرفتهاند؟ اما باید به آنچه در موضوع حیات امام زمان با بدن هورقلیایی، توسط شیخ احمد احسایی مطرح گردیده بود توجه داشت. اگر چه باید منصفانه اذعان کرد که شیخ هرگز تعریف مقبول و قابل فهمی از هورقلیا ارائه نکرده است.
در اين جا مناسب است به بخشي مقاله دائرة المعارف بزرگ اسلامی درباره بابیه توجه نماييم «علی محمد شیرازی که در آغاز خود را بابِ امام غایب میدانست ـ و مریدانش به همین سبب بابیه نامیده شدهاند ـ پس از چندی، خود را حجت و مهدی موعود خواند و آن گاه شریعتی نو نهاد و سخنانی گفت و نوشت که بیشباهت به دعوی الوهیت نیست.
منشأ برخی عقاید و دعویهای او را باید در بعضی عقاید اسماعیلیه و صوفیه و نقطویه و به ویژه آرای شیخ احمد احسائی و شاگرد و جانشین او سید کاظم رشتی جستجو کرد. گرچه جانشینان سید کاظم و شیخیه پس از او، به ویژه شاخه کریمخانی به کلی از عقاید بابیه بیزاری میجویند و از سرسختترین مخالفان این گروه و فرقههای منشعب از آن بهشمار میروند، ولی عقاید ایشان راه علی محمد را در طرح چنان ادعاهایی هموار ساخت. مثلاً آنان {درباره ايمه اطهار عليهم السلام غلو مي كردند} و معتقد بودند که امامان اثنی عشر مظاهر الهی و دارای صفات و نعوت باری هستند و علل اربعه موجودات و مشیت خدا و دست خدا در اجرای جمیع امور وجودیه و کونیه وشرعیه بشمار میروند و در عصر غیبت به مقتضای حکمت و رحمت کامله خدا همواره کسی حضور دارد که بلاواسطه با امام غایب مرتبط بوده و واسطه فیض میان امام و امت باشد، یا به طور مثال عقاید دیگری که سپس توسط میرزا محمد کریم خان کرمانی به صورت چهار رکن یا اصل، تبویب و تبیین شد، یعنی معرفت خدا (توحید)، معرفت نبی (نبوت)، معرفت امام (امامت)، و معرفت شیعه کامل یا رکن رابع که همان باب یا واسطه فیض است، دستمایه خوبی برای دعویهای وی گردید. خاصه که شاگردان احسایی و سید کاظم و سپس بابیه، این دو را همان شیعه کامل و باب و رکن رابع میدانستند که ظهور امام غایب را نزدیک دانسته، مردم را به قرب ظهورش بشارت میدادند.
قطع نظر از انگیزههای علی محمد در دعوی بابیت و مهدویت، از گزارشهای مختلف نویسندگان معاصر یا قریب به او برمیآید که گروهی، خاصه در شهرهای دور از مرکزیت حکومت به این حرکت ایمان آوردند و به آن گرویدند و بسیاری از آنان در عقاید خود استواری نشان دادند و به رغم جنگها و سرکوب شدیدی که در همان وقت و پس از آن نسبت به بابیه اعمال میشد، مقاومت کردند. بزرگترین انگیزه این گروش و پایداری را باید در وضع اجتماعی مردم ایران که در سالیان دراز در معرض تجاوز و چپاول حاکمان مستبد و فاسد و در فقر و نادانی روزگار میگذراندند، و نیز امید داشتن به یک منجی برای اصلاح امور، دید. پس شگفت نیست اگر برای رهایی از آن ستم و ریا به دامن هرکس که با هر انگیزهای به مخالفت با قدرتهای رسمی برخیزد، چنگ زنند و نیازی هم به تفحّص در چنان دعویهایی نبینند. ادامه برخی شورشها پس از قتل باب، به ویژه کوشش بابیان برای قتل ناصرالدین شاه هم مؤید این معنی است که این حرکت کم کم به نهضتی ضد حکومت بدل میشد، اما طرح ناموفق قتل شاه موجب شد تا سرکوب شدیدتری نسبت به بابیه اعمال گردد و بسیاری از سران آنان به قتل رسند و برخی زندانی شوند و گروهی به بغداد گریزند. از این گریزندگان دو تن از همه مشهورترند. یکی میرزا یحیی نوری که باب به او لقب صبح ازل داده و در اواخر سال 1268 یا اوایل 1269 هجری قمری به بغداد رفت، دیگری برادر او میرزا حسینعلی نوری که چون در زندان بود، چند ماه دیرتر به بغداد رسید و معاون و کارگزار صبح ازل شد. میرزا یحیی که به گفته برخی بابیانِ نخستین، از سوی علی محمد به وصایت منصوب، و مأمور شده بود تا ابواب جدیدی به کتاب بیان علی محمد بیفزاید، در بغداد دستگاهی پدید آورد و ده سال در آنجا به ریاست و دعوت پرداخت. اما غالب امور را برادرش حسینعلی اداره میکرد.
در این مدت شماری از بابیان دعوی کردند که “مَن یظهره الله”اند که باب بشارت ظهور او را داده بود. از آن سو، نزاعهای میان مسلمانان و بابیان در بغداد موجب شد تا دولت عثمانی، صبح ازل و بابیه را به استانبول، و سپس به ادرنه روانه کند و اینان پنج سال (رجب1280 تا ربیعالآخر1285ق) در آنجا ماندند. در این دوره میرزا حسینعلی خود را مَن یظهره الله خواند و از برادر برید و دستگاهی دیگر پدید آورد و بسیاری از بابیان به او گرویدند. دولت عثمانی هم از بیم جنگ میان دو فرقه که سخت به دشمنی میپرداختند، میرزا یحیی و اتباعش را به قبرس و میرزا حسینعلی و یارانش را به عکا تبعید کرد. میرزا یحیی از آن پس فعالیت چندانی نشان نداد و فشار و تبلیغات بهائیان اندک اندک او و یارانش را به فراموشی افکند. وی مطابق وصیت علی محمد، متمم بیان را در 47 باب به فارسی نوشت. این متمم از باب11 از واحد9، یعنی از آنجا که علی محمد بیان را خاتمه داد، آغاز میگردد. اما حسینعلی که خود را بهاء الله میخواند، به فعالیت بیشتری دست زد و فرقه بهائیت را پدید آورد.» (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج، ص34)
این دائرة المعارف درباره عقاید باب مینویسد: «عمده عقاید و دعویهای علیمحمد غالباً مبهم و پیچیده است. وی که به پیروی از بنیانگذاران شیخیه، فیضِ الهی را در هدایت خلق، تعطیل بردار نمیدانست، خود را مؤسس دوره جدید نبوت میخواند و خاتمیت پیامبر اسلام (ص) را خاتمیت دوره نبوت سابقه مینامید، در کتاب بیان که آن را ناسخ قرآن میپنداشت، آورده که مراد از معرفت پروردگار، معرفت مظهر اوست و آنچه در مظاهر ظاهر میگردد، مشیت اوست که خالق هر چیزی است، این مشیت نقطه ظهور است و در هر دوری و کوری بر حسب آن دوره ظاهر میگردد. محمد (ص) نقطه فرقان است و علی محمد نقطه بیان، هر دو یکی هستند. نقطه بیان عیناً همان آدم بدیع فطرت است. ظهورات را نه ابتدایی است، نه انتهایی، قبل از آدم (ع) هم عوالمی بوده است و پس از مَن یظهره الله هم ظهورات دیگر به طور بینهایت خواهد بود. مراد باب از این سخن آن است که وی موجود ازلی است، که در دورانهای مختلف به مظاهر و اطوار گوناگون ظاهر میشود و او همان آدم و نوح و ابراهیم و موسی و سایر پیامبران (ع) است. علی محمد خود را در ردیف پیامبران پیشین و بلکه اشرف از آنان دانسته است. (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج، ص35)
منبع: وبسایت سیدحسن خمینی














باید جواب های طرف مقابل هم بدون سانسور شنیده شود
مشخص نشده چرا دولت عثمانی سعی در نگهداری از اینها میکرده و برای جلوگیری از نزاع آنها را به قبرس و فلسطین کوچ داده.
با سلام،
همانطور که در خبرهای گذشته نیز اشاره شده بود متاسفانه خانم رهنورد اجازه حضور در مراسم تشییع و ختم پدر خود را پیدا نکردند و تنها برای ساعتی به منزل مادرشان تحت الحفظ نیروهای امنیتی برده شده بودند.
واقعیت آنست که بهایی ها هم وجود دارند وهستند و هم تعدادشان کم نیست، کم هم بود نمی توانستیم نسبت به حقوق حقه و انسانی آنان بی تفاوت باشیم. کی گفته که این مملکت متعلق به مسلمانان است و ما مسلمانان قوم برگزیده هستیم و صد درصد امتیازات متعلق به ماست و بقیه ادیان “اقلیت” هستند و تنها می توانند دربخشی از امتیازات با ما سهیم وبرخوردارباشند. ما ایرانیان میگوئیم اعراب مسلمان پیاده در دوره بنی امیه، هرجا غیرعربی را در قلمرو اسلام سوار براسب می دیدند، او را پیاده کرده و اسب وی را تصاحب میکردند، یا بارخود رابه دوش غیرعربها میگذاشتند و ازآنها به سبب این اعمال ننگین انتقاد میکنیم. این امر بقدری زننده و سخیف است که حتا امروزه پاره ای از مسلمانان متعصب می خواهند تاریخ را وارونه جلوه داده و این مطلب را انکار کرده و آنرا ساخته و پرداخته دشمنان اسلام بدانند. اما خود درقرن بیست ویکم و با وجود امضایی که بر پای منشور سازمان ملل و حقوق بشر آن گذاشته ایم، این رفتار شرم آور را نسبت به بهایی ها آشکارا انجام میدهیم. واقعا ما ازخودمان شرم نمی کنیم که بچه شیرخواره شش ماهه بهایی همراه با مادر و پدرش در زندان نشو و نما میکند؟ اینست معنای عدالت اسلامی و انسانیت؟
بهتراست باب این گونه مباحثات بازتر و گسترده تر بشود و مردم اعم از مخالف و موافق و بی طرف(مثل من) حق اظهار نظر آزاد داشته باشند. ما که هستیم که برای خلق خدا تعیین تکلیلف کنیم که تابع کدام آئین و مذهب باشید. پس تکلیف “لااکراه فی الدین” چه میشود؟ مگر درقرآن کریم نیامده است که ادیان گوناگون را بررسی و مطالعه کنید و ازبین آنها بهترین را انتخاب نمایید؟ آیا فرموده که آن بهترین البته اسلام است و اگر غیر آن را برگزیدند، از حق زندگی و تحصیل و انتخاب کردن و انتخاب شدن آنها را محروم کنید و به زندانشان بیندازید؟ بسیار خوب بهایی ها میگویند تا پدیدآمدن بابیت و بعدا بهائیت، ما به آئین کلیمی یا اسلام بودیم و آنها را بهترین ها میدانستیم بعد این آئین را مطالعه کردیم و پی بردیم که ازهمه بهتراست یا به اعتقادات واندیشه ما نزدیکتراست، از همین روی آنرا انتخاب کردیم. اما فراموش نکنید که ما(دارم از قول بهایی ها نقل میکنم)ما اول ایرانی هستیم و بعد بهایی(من هم که صاحب این قلم باشم، اول ایرانی هستم و بعد بی طرف و دین نباور) پس چرا ما (بهایی ها) از حقوق برابر با سایرادیان بطورمساوی برخوردار نباشیم؟ ما باید بدون توجه به اعتقاداتمان هم در انتخابات شرکت کنیم هم نماینده در مجلس داشته باشیم(نه نماینده بهایی ها بلکه نماینده مردم ایران که بهایی هم هست) اقلیت هم معنا ندارد. ما اقلیت نیستیم، کلیمی و مسیحی و بقیه پیروان مذاهب هم اقلیت نیستند بلکه ایرانی تهرانی، تبریزی، اصفهانی، مشهدی و… هستند آنها باید مثل بقیه ایرانی ها رای مساوی داشته و حتا به ریاست جمهوری و بالاترین مشاغل هم دست یابند. مگرما مسلمانها را به وابستگی به عربستان متهم کرده و آنها را زندانی می کنیم؟ پس چرا کلیمی ها و بهایی ها را به اسرائیل و صهیونیسم و جریانهای سیاسی و امنیتی دیگر ارتباط می دهیم؟ من دوستی دارم که کلیمی است و از اکثر ایرانیها بیشتر ایران را دوست دارد. اصلا این مساله که ما کشور مسلمان هستیم و دین ما شیعه است و … هرچه زودتر باید برچیده شود که موجب نقاق است و ایجاد دشمنی بین ایرانیان. ما ایرانی هستیم و تابع قوانین سازمان ملل و باید میثاق حقوق بشر را مو به مو اجرا کنیم. ما بیش از تعلق به هرآئین و مذهب و دینی، انسان هستیم، ولاغیر و بهتر است مراتب انسانیت خود را نیز اثبات کنیم.
دوستان عزیزی که در این جا کامنت گذاشته اند توجه داشته باشید که شرایط سیاسی و اجتماعی مردم آن زمان باعث شده که کسایی برخیزند و سوء استفاده عقیده ای از مردم کنند و خود رابه برترین انسانها بچسبانند تا با این کار به نوایی برسند .