خاطره مصباح یزدی از مبارزات زمان شاه: بعد از بازداشت هاشمی رفسنجانی، با لباس مبدل به تهران آمدم و زندگی مخفی کردم
چکیده :در این یادداشت که از گفتمان مصباح / دوران مبارزه (تعقیب و گریز) بازنشر شده به ذکر خاطره ای از مصباح یزدی پرداخته شده که بعد از بازداشت هاشمی رفسنجانی، این روحانی محافظه کار که این روزها تئوری حکومت اسلامی را دارد، با لباس مبدل و عمامه مشکی با کامیون از یزد به تهران آمده و در اطراف این شهر زندگی مخفی داشته است!...
پس از آنکه مصباح یزدی در سخنان روز گذشته خود بدون نام بردن از رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام، با ادعای اینکه وحدت بدون حجت از شعارهای شیطانی است، می گوید: هر کسی در هرجا ورشکسته شد برای اینکه خود را داخل کند، شعارش وحدت می شود. هر خائنی که راهی ندارد می خواهد تحت هر عنوانی وارد شود و می گوید که اختلاف نکنید تا ما را فریب دهند، امروز یکی از خاطرات مصباح یزدی در سایت هاشمی رفسنجانی منتشر شد.
به گزارش کلمه، در این یادداشت که از گفتمان مصباح / دوران مبارزه (تعقیب و گریز) بازنشر شده به ذکر خاطره ای از مصباح یزدی پرداخته شده که بعد از بازداشت هاشمی رفسنجانی، این روحانی محافظه کار که این روزها تئوری حکومت اسلامی را دارد، با لباس مبدل و عمامه مشکی با کامیون از یزد به تهران آمده و در اطراف این شهر زندگی مخفی داشته است!
در بخشی از این خاطره آمده است: یکراست آمدیم تهران و به منزلی که در اطراف شهر برایمان گرفته بودند رفتیم . یکی دو ماه هم آنجا ماندیم . بعد مخفیانه به قم آمدیم . نه با دوستان رفت و آمد می کردیم . نه بیرون می آمدیم . بیرون آمدنمان هم خیلی استثنایی بود و نادر.
متن کامل این بخش از خاطرات مصباح یزدی بشرح زیر است: شنیدم آقای هاشمی منبر می روند تعجب کردم گفتم قرار بود متواری باشند چطور منبرمی رود؟.رفتیم رفسنجان.دیدیم بله! رئیس شهربانی هم دم در نشسته و کتاب سرگذشت فلسطین را هم می فروشند. این منبرگذشت. خبراز جایی به ساواک رسید. آمدند آقای هاشمی را گرفتند و ما هم دوباره متواری شدیم .
در اواخر سال 1345 بود که روزی در مسجد آقای مهدوی آقایی که نمی دانم کی بود آرام به من پیغام داد که آقای منتظری از زندان پیغام داده اند که شما و چند نفر دیگر منجمله آقای هاشمی متواری شوید.صلاح نیست در تهران بمانید . به دنبال این پیغام بود دوستانی که در تهران بودند تصمیم به رفتن گرفتند . حالا هرکسی به سوی محل خاصی که به نظرش مکناسب بود رفت .
من هم سعی کردم بیایم اطراف قم . 6 ماه طول کشید تا خودم را به انار برسانم . منطقه ای بین رفسنجان و یزد . یک مدتی آنجا بودیم .بعد رفتیم رفسنجان . منزل آشیخ عباس پور محمدی . از ائمه ی جماعت رفسنجان . همانجا ماندیم . خیلی ها که فرار می کردند به منزل ایشان می رفتند . ما هم مدتی مزاحم ایشان بودیم .
در همان وقت ها که ما در انار مخفی شده بودیم . آقای هاشمی که متواری بودند به رفسنجان آمده بودند . منیر هم می رفتند .وقتی شنیدم ایشان منبر می روند تعجب کردم . گفتم بنای منبر رفتن نبود قرار بود متواری شویم . ایشان چطور منبر می روند؟ .
رفتیم رفسنجان . دیدیم بله ! . مجلس منبر آقای هاشمی برقرار است و بسیار هم مفصل . رئیس شهربانی رفسنجان هم دم در نشسته بود . آقای هاشمی هم بالای منبر . کتاب سرگذشت فلسطین آقای هاشمی را هم گذاشته بودند وسط مجلس و می فروختند !
پرس و جو کردیم متوجه شدیم این آقای رئیس شهربانی به دلایلی با بعضی از رجال شهر رفاقت دارند و رجال شهر هم با آقای هاشمی رفیق اند و اینها را گزارش نمی کنند .
البته ساواک آنجا نبود و بنا بود که این مسائل به وسیله شهربانی گزارش یود آنها هم فقط یک گزارش ساده و کم رنگی می دادند تا حساسیتی ایجاد نشود تا اینکه دهه ی آخر صفر ساواک آمد و آقای هاشمی را گرفت و ما هم دوباره به اصطلاح متواری شدیم .
بعدها فهمیدیم خبر منبر آقای هاشمی در رفسنجان از جایی به ساواک رسیده بود و آمده بودند در ایام رحلت پیامبر(ص) و شهادت امام حسن مجتبی(ع) آقای هاشمی را گرفتند و بردند ، ما هم به یزد برگشتیم . منزل فامیل ها نرفتیم . منزل دوستان می ماندیم .مدتی آنجا ماندیم . تا ببینیم اوضاع چگونه می شود؟ . تا آرام آرام و کم کم به سوی قم حرکت کنیم .
همان زمان که آقای هاشمی را به زندان برده بودند، قرار شد ما هم مدتی در اطراف شهر تهران منزلی بگیریم و آنجا باشیم . هیچکس از محل ما خبر نداشت . جز دوستان خیلی خصوصی مان .
ماجرای آمدن ما از یزد به تهران اینگونه بود که لباس مبدل پوشیدیم. با عمامه مشکی . از یزد نشستیم جلوی کامیونی . با آقای مسعودی خمینی . به اصفهان آمدیم . از اصفهان هم با یک اتوبوس به سمت تهران آمدیم . هیچ توقفی نکردیم . یکراست آمدیم تهران و به منزلی که در اطراف شهر برایمان گرفته بودند رفتیم . یکی دو ماه هم آنجا ماندیم . بعد مخفیانه به قم آمدیم . نه با دوستان رفت و آمد می کردیم . نه بیرون می آمدیم . بیرون آمدنمان هم خیلی استثنایی بود و نادر …














یه آشی برات بپزم که بازم با لباس مبتذل بیای تو خیابون تا کسی نشناسه تورو
مبارز کبیر بر علیه شاه! و دستبوس شاه! هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها!!!!!!!!!!!!!!!!
این جور که بوش می آید همین روزها خودش را در خط مقدم مبارزه با شاه و دیگران را ترسو وساواکی اعلام کند
آخه ترسو!!! تو که از زندان می ترسی … می کنی حرفهای گنده می زنی . برو به زندگی مخفی ات برس!!!!
پس فکر کردین این …. درباری قرار بود چکار بکنه. در قاموس اینها نه شهامت نه شجاعت و پایداری در عقاید هیچ ارزشی نداره و مهم اینه که نان و مقام و پول کجاست. همین آقا در زمان رهبر شدن و حکم مرجع گرفتن خامنه ای گفت ایشان دو تا مسئله فقهی بمن بگن تا من مرجع بودن اونو قبول کنم. اون موقع نونش در پاچه خواری رهبر نبود و باید اینطور میگفت ولی حالا که نانش در روغنه و مقامش از طرف بیت تثبیت شده حتی خاک پای رهبرم میشه و بهش کرنش میکنه. همین مصباح یزدی را داشته باشید وقتی کمی باد مخالف بیاد و سنبه مخالفای آخوندای درباری و میهن دوستان پرزور بشه ببین چطور مثل یه …. رنگ عوض میکنه و به گریه میافته و فغان میزنه که فریب خوردم و العفو العفو..ننگ بر این اخوند که حتی آزاد مرد هم نیست. نه دین داره و نه شرافت انسانیت
اون زمان دست بوس بود این زمان پابوس. پابوسیش رو خودم دیدم تو یوتیوب. نتیجه یک عمر زندگی… دکترای ذلت. به نظرم خودش هم ریپورت داده بوده به ساواک.
انصافا آقای مصباح:
نفرمودید که با وجودیکه شما کلا متواری بودید و هیچ جایی هم خودتون رو آفتابی نمی کردید و البته اونجوری که نوشتید کسی هم شما را نمی شناخته و بیانیه و … هم که نمی دادید پس برای چه متواری بودید؟ بعدش کی برای چنین شخصی که هیچ کاری نمی کرد خونه گرفته بود اطراف تهران؟!!
بعدش هم فیلسوف!! آقای هاشمی اگه متواری می شد به رفسنجان می رفت؟ که محتملترین جا برای دستگیریش بود؟ این آقای متواری منبر هم می رفت؟!
انصافا همون موقع هم راپورت آقای هاشمی رو به ساواک تو ندادی؟ البته خدا می دونه این فقط یه سئوال پلیسیه؟!!
آجرک ا… شیخ ، واقعا چقدرمبارزه کرده ، عجب سعادتی داشتدایشان ، با خمینی(مسعودی خمینی) هم کامیون بودند ، تازه بخاطر اینکه ریا نشود نگفتند که یکبار با لباس مبدل از جلوی یک کلانتری رژیم شاه رد شده اند.
چه ملت بد بختی هستیم که این ادم های چاپلوس و واپسگرا و روانی و مریض قدرت و بی سواد برای ما باید تصمیم بگیرند
فعلا که خدا براش ساخته اگر حضرت عباس بگذارد . اخوند با روضه 5ریالی و بدبخت حالا بر همه امکا نات کشور و درامد های نفتی سلطه انداخته و می خورد و می چاپد و جهل می گوید
آقای مبارزی که زندان نرفته و مخالف رهبر انقلاب بوده نوبر است و کار بجائی رسیده که مبارز شجاعی مثل هاشمی را تخریب میکند
یه جایی خوندم که آیت الله خامنه ای صبح به صبح میرفته عقب مصباح یزدی و بعد از صرف صبحانه همراه با هم به حوزه میرفتن. اینا از بچگی با هم رابطه داشتن و دوستیشون خیلی نزدیک بوده پس جای تعجب نیست که حالا مصباح همه کاره خامنه ای شده.
خدا ( جامعه ) رحمت کنه دورکیم رو . اولین کسی که توی ایران کتاب تقسیم اجتماعی کارشو خونده حکماً مصباح یزدی بوده ، هم مطالعش خیلی زیاده ، هم به زبان های علمی دنیا آشناست و اهل علوم روز ! از همومن موقع تقسیم کار رو یاد گرفت و انصافاً هم خوب به کار بست . دیگران فعالیت انقلابی می کردند و این اقا متواری می شد و سر مردم دو ماه دو ماه خراب می شد . الان هم دیگران فعالیت می کنند و سختی و فحش و زندان و بد نامی ، آفا رانت خواری و نوچه پروری ادعا و توهم و …
بله مقام معظم رهبری هم شاهد هست همین ایت الهی مصیاح با ان سیمای انقلابی و الهی بیش از صد سال زندان دیده چند صد بار شکنجه شده و زیر شکنجه شهید شده اما خواست خدا این بوده که مسلمین جهان بدون این ایت الهی نباشند خود شاه یمبار همین ایت الهی را با تیر بار زده بود اما باز این حاجی رفت انار هی این شیخ بهرمان میرفت او را لو میداد خود مقام معظم رهبری ان وقت که میرحسین در دانشکاه ها با دختر خا هم کلاس بود و درس شاهی و کفر و مهندسی میخواند با همین یزدی ایت اله چه شب ها که مبارزه نکردند در تمام شب ها ایشان مشغول مبازره بودند که این حاجی مجبتا و چند ده فرزند مبارک شاه ان مبازارات بودند در سیاه چال های ستم شاهی همین مصباح با مقام معظم رهبری چه نقشه ها کشیده و چه کارها نکردند خود مصباح 700 روز اعتصاب عذایی خشک خشک کرده تا شاه امد و گفت جون من دیگه اعتصاب نداره اما یک بار همین مقام معظم رهبری مانند روز مبارک تولید خود یا علی گویان به همین تمسال مبارک مصباح امر کرد بشکن و ایشان هم شکست اعتصاب را با بشکن اله اکبر از این همه مبارزه
اگر ایشان برای این انقلاب کوچکترین کاری کرده باشد، من اسم خودمو میزارم حمید رسایی!!!
من یه رفیقی دارم که وقتی میره مغازه کسی سریع پشت یخچال قایم میشه! ازش بپرسی چرا؟ میگه خلافکارم… مامورا دنبالم میگردن! اما واقعیت اینه که تا حالا به گربه لگد نزده…آقای مصباح شما که همش در حال فرار بودی پس کی مبارزه کردی…کجا مبارزه کردی…با کی ….