اصلاح طلبان ابتدا بايد ظرفيتسنجي ميكردند
چکیده :مشكل همين است كه ما ميخواهيم رييسجمهور را به فردي همه كاره بدل كنيم، در حالي كه يك رييسجمهور ميتواند با استفاده از مشاورانش خيلي كارها بكند. چرا ما فكر ميكنيم خاتمي بايد همه كاره ميبود؟ خاتمي بايد چند تا كار را خوب بلد ميبود و آنها را به درستي و به شكل كامل انجام ميداد...
|
حاتم قادري
درباره علل شكست اصلاحات دموكراتيك در دوران اصلاح طلبان، تبيينهاي متفاوتي مطرح شده است؛ از تندروي يا ضعف رهبري و سازماندهي اصلاحطلبان گرفته تا مقاومت محافظهكاران و محدوديتهاي قانون اساسي. شما در اين باره چه نظري داريد؟ ممكن است بگوييم اصلاحات سويههاي دموكراتيك هم داشت. اما اينكه بگوييم اصلاحات دموكراتيك، فراتر از حالت اول است. اصلاحات دموكراتيك فضاي خاص خودش را ميطلبد. من بعيد ميدانم كه اصلاحطلبان معتقد باشند پروژه آنها «اصلاحات دموكراتيك» بود. ولي اگر چنين اعتقادي هم داشته باشند، احتمالا خيلي واقف نيستند كه اصلاحات دموكراتيك متضمن چه معاني و اقداماتي است. ما وقتي از مفهوم اصلاحات استفاده ميكنيم، تعبيري كلي را به كار ميبريم و اين فرصت را به همه ميدهيم كه محتواي اين مفهوم را خودشان تعيين كنند. شعار اصلاحات ابتدا با مقاومت و انكار مواجه شد اما بعدها سعي شد كه اين شعار مصادره شود. ولي اگر اصلاحات را به معناي جامعه مدني، تساهل، انتقادپذيري و توسعه سياسي در نظر بگيريم، به نظر من در اينجا مشكلي ذهني وجود دارد و آن اينكه، اصلاحطلبان خودشان هم قادر به هضم اين اصلاحات نبودند. يعني آنها از اين شعارها، تصوري ذهني داشتند و متوجه نبودند جامعه مدني و توسعه سياسي و «گفتوگو» چه الزاماتي دارد. در واقع ظرفيت شعارها، به مراتب فراتر از ظرفيت عملي شعاردهندگان (اصلاحطلبان) بود. برخي شعارها در جامعه مطرح ميشود بدون اينكه دروني شوند و ظرفيت لازم براي تحقق آنها فراهم شود. البته حرف من اين نيست كه ما نبايد به سراغ اين شعارها برويم. ميخواهم بگويم انتخاب شعارهاي سياسي، لوازمي دارد. يعني انديشه جامع و اراده سياسي لازم در فرد شعاردهنده و نيز ساختار سياسي و اجتماعي متناسب با تحقق آن شعارها بايد در جامعه وجود داشته باشد. شكاف بين ظرفيت شعار و ظرفيت شعاردهنده و نيز فقدان اراده سياسي لازم در شخص شعاردهنده، مشكلآفرين ميشود. گاهي هم ممكن است به لوازم و پيامدهاي شعار خود واقف باشيم و اراده لازم براي تحقق آن را هم داشته باشيم اما امكانات بيروني، كه ناشي از ساختار سياسي و اجتماعي است، به ما اجازه تحقق آن شعار را نميدهد. به هر حال مجموعه پيچيدهيي از عوامل در شكست اصلاحات موثر بود ولي به نظر من، در وهله اول، شكاف بين ظرفيت شعار و شعاردهنده، نقش موثري در اين امر داشت. دكتر بشيريه هم در ديباچهيي بر جامعهشناسي سياسي ايران ميگويد برخي از ايدهآلهاي سياسي اصلاحطلبان، فراتر از چارچوب نظام سياسي ايران بود. اين امر موجب ميشد كه شعاردهنده، بعد از استشمام پيامدهاي شعارهايش، عقبنشيني كند. اگر اصلاحطلبان به لوازم شعارهايشان واقف بودند و خودانتقادي هم ميداشتند، در اين صورت، آيا پروژه سياسي آنها به سرانجام مطلوب ميرسيد؟ يعني نقش بازدارنده مقاومت جناح راست از بين ميرفت؟ آخر اين اگر، اگر مهمي است. در اينجا هنر سياست خودنمايي ميكند. ولي حتي اگر بخشي از برنامه اصلاحطلبان در اثر تحقق عوامل مورد اشاره شما، اجرا ميشد، باز هم ما گامي به پيش برداشته بوديم و شايد بازگشت به فضاي قبل از اصلاحات، امكانناپذير ميشد. اگر آنها به لوازم شعارهاي خود وقوف داشتند و با اراده لازم براي تحقق شعارهايشان تلاش ميكردند ولي ظرفيت قانون اساسي به آنها اجازه اجراي پروژه سياسيشان را نميداد، آيندگان ميگفتند كه اصلاح طلبان انسانهايي پيشتاز در زمانه خودشان بودند كه زمانه، نسبت به آنها دچار تاخر بود. اما من ميگويم كه درك آنها از مفاهيم و شعارهايي كه مطرح كردند، خودش يكي از علل ناكامي اصلاحات پس از 76 بود. دولت اصلاحات خيلي كارها ميتوانست انجام بدهد كه نداد. اصلاحطلبان ميتوانستند ساختار دانشگاهها را دموكراتيك كنند ولي تا سال آخر دولت اصلاحات، چنين نكردند. اصلاحطلبان اگر برنامه مشخصي داشتند، ميتوانستند بگويند ما ميتوانيم در حوزههاي الف و ب و ج، اين اقدامات مفيد و دموكراتيك را انجام دهيم ولي اصلا نيامدند ظرفيتسنجي كنند تا ببينند در حوزههاي تحت اختيار خودشان، چه اقدامات دموكراتيكي ميتوان انجام داد. آنها شعارهاي كلي ميدادند و اين شعارها در جامعه شناور ميشد و با موضعگيريهاي مختلفي، از استقبال تا انكار، مواجه ميشدند و در نهايت هم، اصلاحطلبان نميتوانستند آن شعارها را عملياتي كنند. تقويت طبقه متوسط قوي لازمه رسيدن به جامعه مدني بود و براي اين كار، بايد سياستهاي اقتصادي و فرهنگي لازم صورت ميگرفت. صرف صدور مجوز نشريه، كفايت نميكرد. توان اقتصادي طبقه متوسط جديد بايد افزايش مييافت. بنابراين، طراحيهاي عموميتر در كنار طراحيهاي موردي لازم بود. ما معمولا كسي را اهل گفتوگو ميدانيم كه وقتي از او انتقاد ميكنيم، چپچپ به ما نگاه نميكند! ولي بحث ما بر سر اين نيست. بحث بر سر اين است كه دولت اصلاحات ميتوانست برخي از جلساتش را به عرصه ظهور افكار عمومي بدل كند. يعني نشان بدهد كه اين گروهها هم در جامعه هستند كه اين انتقادات را به ما دارند. مثلا در همان زمان جبهه مشاركت چندين بار از من خواست انتقاداتم را به دولت و نيز نسبت به خود اين حزب بيان كنم. من گفتم به شرطي ميگويم كه اين انتقادها علني شود. ولي آنها گفتند ما الان اين انتقادها را براي استفاده داخليمان ميخواهيم. بله، من فكر ميكنم اينطور بود. ظاهرا شما تفكيك دموكراسي حداقلي از دموكراسي حداكثري را هم قبول نداريد. يعني با كساني كه ميگويند ما فعلا ميخواهيم نظام سياسي را دموكراتيك كنيم و بعد به سراغ دانشگاهها يا نهاد خانواده ميرويم، مخالفيد. در واقع مخالف ايده بسط دموكراتيزاسيون از حوزه دولت به حوزه جامعه مدني هستيد. اين كار اصلا نشدني است. من اصلا معناي اين تز را نميفهمم. شما نميتوانيد همزمان همه حوزهها را دموكراتيك كنيد. دولت بايد دو راهكار مشخص در پيش ميگرفت. يكي اينكه گروههاي اجتماعي مستعدتر مثل ميليونها دانشجو و هزاران عضو هيات علمي در دانشگاههاي كشور را سازماندهي دموكراتيك كند. دولت اصلاحات نتوانست اين كار را انجام دهد. چرا؟ چون خود اين دولت نتوانست با مفاهيم دموكراتيك رابطه مناسبي برقرار كند. در دوران اصلاحات، رييس دانشگاه فقط رييس دانشگاه بود نه يك مدير انتخاب شده بر اساس ساز و كارهاي دموكراتيك. يعني رييس دانشگاه حاضر نبود حوزه رياستش را حتي اندكي كاهش دهد. اين سوال را بايد از خود آنها بپرسيد. من فقط ميدانم فاصلهيي بين شعار و شعاردهنده وجود داشت. ممكن است من بگويم ميخواهم آدم دموكراتي باشم اما از زمان اخذ چنين تصميمي تا زماني كه واقعا دموكرات شوم، پروسهيي بايد طي شود. در واقع شما دموكراسيخواه بودن را مرحلهيي ماقبل دموكرات بودن ميدانيد. من فكر ميكنم اينطور بود. انقلاب ما هم اين طور بود. ما بيشتر به امر سلبي گرايش داريم تا امر ايجابي. ما وقتي ميگوييم جامعه مدني، بيشتر در مقام نفي وضعيتي خاص هستيم. ولي اينكه اصلاح طلبان بگويند هدف ما از كسب قدرت، تقويت جامعه مدني است، خيلي فرق دارد با اينكه بگوييم شاه بايد برود. بله، من نميخواهم بگويم جنبه ايجابي نداشت و مطلقا سلبي بود. اما اين شعار بيشتر مبناي سلبي داشت. لازمه رويكرد ايجابي به جامعه مدني، در پيش گرفتن همان اصلاحات مورد اشارهام در دانشگاههاي كشور بود؛ و نيز در خيلي جاهاي ديگر. دولت اصلاح طلبان اين كارها را نكرد. گاهي جمعي از سياسيون ناراضي در حلقه خودشان مينشينند و ايدههايي را مطرح ميكنند و مثلا ميگويند جامعه مدني چيز خوبي است. اين شيوه طرح شعار جامعه مدني، يك امر قاعدهمند ايجابي نيست بلكه بيشتر جنبه سلبي دارد. شعار آزادي در سال 57 هم بيشتر ناظر بر رفتن شاه، برداشته شدن پارهيي از منعها و حتي آزادي از اعمال قدرت خارجي بود كه اين معناي آخر، در واقع همان استقلال بود. ولي ما ديگر توجه نداشتيم كه آزادي يك ذهن نسبتا مدرن و لوازم اقتصادي و فرهنگي خاصي را ميطلبد. البته بحث من اين نيست كه ما نبايد از آزادي يا جامعه مدني حرف بزنيم. ميخواهم بگويم بايد به لوازم آزادي و جامعه مدني هم پايبند باشيم و نبايد با اين لوازم برخورد دلبخواهانه و پرستيژگرايانه داشته باشيم. دولت اصلاحات از لزوم گردش قدرت دم ميزد اما در اين دولت واقعا چقدر گردش قدرت صورت گرفت و فضاي دروني دولت از اين حيث چقدر باز بود. قانونگرايي جنبه ايجابي هم داشت اما اين شعار هم بيشتر وجه سلبي داشت. يعني اين شعار بيشتر دال بر اين بود كه عدهيي از قدرتمندان، قانون را در جامعه رعايت نميكنند. اينكه با شعار قانونگرايي بخواهيم قيدي بر مخالفان خودمان بزنيم فرق دارد با اينكه دقيقا به مردم توضيح بدهيم كه لباسشخصيهاي ناقض قانون، چه كساني هستند. اگر هر 9 روز يكبار عليه دولت بحرانسازي ميشد، پس چرا درباره اين قانونشكنيها به مردم توضيحي داده نشد. به نظر شما، دولت اصلاحات يا راس آن بايد رسما رهبري اصلاحات را ميپذيرفت تا اصلاحات بهتر پيش برود؟ رهبران اصلاحطلب دچار پارادوكس بودند چون نقشهاي زيادي را عهدهدار شده بوند. او شعارهاي اصلاحات را طراحي ميكرد و از سوي ديگر خودش را در معرض نقدهاي متعدد قرار ميداد چون نقشهاي ديگري جز رهبري اصلاحات را عهدهدار بود. اينكه كسي در عمل مثل رهبر اصلاحات عمل كند ولي بگويد من رهبر اصلاحات نيستم، كافي نيست براي اثبات اين ادعا. ولي خاتمي چه رهبر اصلاحات و چه صرفا رييسجمهور بوده باشد، بايد قرابت عيني بيشتري با شعارهايش پيدا ميكرد. او نميتوانست صرفا به صورت ذهني با شعارهايش قرابت داشته باشد. وقتي شما شعاري را مطرح ميكنيد، ديگر نميتوانيد همه جوانب آن را مهار بكنيد. يعني وقتي صحبت از اصلاحات در جامعه ايران ميشود، خواه ناخواه بحث پلوراليسم ديني هم پيش ميآيد. نميتوان به ديگران گفت در اين باره بحث نكنيد. اصلاحطلبان لازم نبود وارد بحثهاي نظري شوند. او بايد سياستگذاري خودش را انجام ميدادند. مشكل اصلاح طلبان در جامعه ايران اين است كه ميخواهند فيلسوف و جامعهشناس و دينشناس و سياستمدار و فراحزبي باشند و شخصيتي تاريخي هم بشوند. يعني ضرورتي نداشت كه حرفهاي اصلاح طلبان بعد تئوريك داشته باشد؟ به طور كلي نيازي نبود. شايد در برخي موارد ضروري بود ولي در خيلي از موارد هم اصلا ضرورتي نداشت. فرض كنيد اين طور باشد، در عمل كه چيزي تغيير نميكند. من ميگويم آمده بود كار ديگري انجام دهد. سوال اين است كه جامعه ايران به جايي رسيده بود كه از دموكراسي حرف بزند يا نه؟ اگر رسيده بود، هم آمده بود دموكراسي را در مقام عمل محقق كند. اما اگر جامعه ايران به اين حد نرسيده بود، معنايش اين است كه اين جامعه به لحاظ سياسي عقبمانده بود و يك نفر آمده بود كه در قالب رييسجمهور به مردم درس دموكراسي بدهد. اما واقع امر اين بود كه بحث از دموكراسي در جامعه ايران، با رياستجمهوري خاتمي شروع نشد. خاتمي شعار دموكراسي را كه مطالبه بخشهايي از جامعه بود، سر داد و با ادبيات مناسب خودش اين شعار را فراگيرتر كرد. من اين را انكار نميكنم ولي شعار دموكراسي در ابتداي انقلاب هم وجود داشت. مهندس بازرگان هم درباره دموكراسي حرف ميزد و ميگفت جمهوري دموكراتيك اسلامي. دلايلش متفاوت است. اما اگر شما ميخواهيد بگوييد شخصيتهاي اصلاحطلب سخنوران ماهري هستند و ديگران را تحت تاثير قرار ميدهند، من هم با شما موافقم! ولي با صرف اين ويژگي مشكلي حل نميشود. اينها را بايد در مقام اجرا ديد كه شعارهاي خاصي را در برههيي از تاريخ اين مملكت سر دادند و بايد به طور نسبي شعارهايش را محقق ميكردند. ما با وجود به رسميت شناختن پديده حزب در ايران، در عمل به آن بهايي نميدهيم. اين يك مشكل ساختاري و قانوني است. اما در بحث احزاب، تا جايي كه مشكل به خاتمي و ساير اصلاحطلبان برميگردد، بايد گفت كه اينها بيشتر خودشان را مناسب جبهه ميبينند تا حزب. اگر با تاسيس حزب موافق باشند، باز ترجيح ميدهند كه رييس يك جبهه باشند و در راس آن جبهه، مقامي قدسيمآبانه داشته باشند و ظرفيت انتقاد شنيدن هم دارند ولي نيازي نميبينند كه آن انتقادات را جدي بگيرند. يعني دوست دارند نقش پدري خوبي را ايفا كنند كه همه را اداره ميكند ولي با لبخند! جامعه هم مشكل دارد. محدوديتهاي قانوني هم وجود داشت. مشكلات اقتصادي و فرهنگي هم موثر بود. در اينها ترديدي نيست. اگر اين كاستيها نبود كه اصلا نيازي به اصلاحات و آقاي خاتمي نبود. ما ميتوانيم حزب تاسيس كنيم ولي بايد ذهنيت حزبي داشته باشيم. ذهنيت حزبي به صرف مطالعه چهار تا كتاب درباره احزاب سياسي ايجاد نميشود. ذهنيت حزبي توامان شامل كنشگران سياسي و مردم عادي ميشود؟ بالاخره نفرموديد اصلاحطلبان در استفاده از تحزب براي پيشبرد دموكراسي در ايران، كوتاهي چشمگيري داشتند يا كار زيادي نميتوانستند انجام دهند؟ هر دو! كار زيادي از دستشان برنميآمد براي اينكه قد و قواره ما، ساختار جامعه ما و ساخت حقوقي ما اينگونه است. ولي اگر خارپشتهايي وجود داشته باشند كه معتقد باشند حزب واقعا مهم است، تمام همت و زندگي خود را صرف تحزب ميكنند. ما حزب را هم تبديل كردهايم به يك ويترين. وقتي سوال ميشود كه اين ويترين چرا عمق و پشت صحنه ندارد، ميگوييم مردم ما چنيناند و خودمان هم چنينيم! ما نميتوانيم تابلوي حزب بزنيم و يك دبيركل هم انتخاب كنيم و بعد بگوييم ما حزب داريم. اينكه حزب نيست. ما بايد آدمهايي را با ساخت ذهني حزبي پيدا كنيم. چنين آدمي شايد برادر منِ رييسجمهور نباشد و كس ديگري باشد. آدمهايي با ساخت ذهني، حوصله كار حزبي و تشكيلاتي دارند. از اين حيث بايد گفت كه اصلاحطلبان در قصه تحزب كوتاهي كردند. منبع: روزنامه اعتماد |














از موضع بالا و نگاه عاقل اندر سفیه به تحلیل پرداخته اند .قبلاً از اصطلاحات زشت نظیر اصطبل شاهی در ارتباط با اصلاح طلبان استفاده میکردند،از این نظر قدری رشد کردند و جای شکرش باقی است.در تحلیل ایشان اینطور تصور شده که یک نیروی متشکل و آماده نبرد در اختیار اصلاح طلبان است ولی نمیتوانند آنرا مدیریت کنند.ایشان نیز هیچ راه حل عملی برای به میدان آوردن و بسیج نیروهای ناراضی و خصوصاً مز دبگیران که کم نیستند ارائه نکرده اند،در اسپانیا ،یونان و…شرایط به همینگونه است و نمیتوان انتظار پیروزی سریع داشت.وظیفه همه این است که حرفی بزنیم که باعث تقویت نیروها ی حاضر در صحنه شود.ایشان از اصلاح طلبان طلبکار اند .اگر خوشان را اصلاح طلب میدانند در آینه نگاه کنند و همین حرف های خودشان رابزنند