از وبلاگ ها/ تلخ تر از تلخی؛ گزارش یک واقعه
چکیده :این اتفاق پس لرزهای هولناک برای تمام بچههای کمپ بود که ذهن بسیاری از ما را درگیر کرد، اینکه واقعا پدر و مادری پیدا شدهاند و این موجود بیگناه را در آنجا رها کردهاند؟ اینکه در مدت پنج روز زلزله چرا هیچ کسی به این کودک بیزبان کمک نکرده بود؟ این نشان از روزگار مرگ انسانیت در ایران ما است که بجای کمک به دخترک معلول به او تجاوز کرده و او را در مکانی سرد و نامعلوم رها میکنند....
صبح ۲۶ مرداد ۱۳۹۱ دختری حدودا ۱۵ ساله با ظاهری آشفته و ناراحت کننده جلوی کمپ ظاهر شد، در نگاه اول متوجه کبودی صورت و دستهایش میشدی، از حرکات و نوع برخوردش میشد فهمید که معلول ذهنی است، برایمان سوال بود که چرا با چنین وضعیت ناراحت کنندهای و اینجا چه میکند؟
یکی از دختران کمپ را که مددکار اجتماعی هم بود صدا کردیم، آمدند و دست دخترک را گرفتند، بشدت از ماشین و آدمها هراس داشت، بخصوص از مردان میترسید، دختران او را داخل کمپ آورند و بعد از حمام بردنش، لباس مناسبی تنش کردند و به او آب و غذا دادند.
اسمش هانیه و یکی از هم میهنان فارس زبان بود بومی و اهل منطقه آذربایجان نبود. بومیهای منطقه میگفتند که از روز اول زلزله در آن منطقه ولش کردهاند و رفتهاند! روز اول چنین وضعیت بدی نداشت، آری، به گفته دختران مددکاردخترک بارها مورد تجاوز قرار گرفته بود، تمام بدنش کبود بود، دستها و پاهایش را با طناب بسته بودند و جای آن در دست و پای دخترک بیگناه کبود شده بود.
این اتفاق پس لرزهای هولناک برای تمام بچههای کمپ بود که ذهن بسیاری از ما را درگیر کرد، اینکه واقعا پدر و مادری پیدا شدهاند و این موجود بیگناه را در آنجا رها کردهاند؟ اینکه در مدت پنج روز زلزله چرا هیچ کسی به این کودک بیزبان کمک نکرده بود؟ این نشان از روزگار مرگ انسانیت در ایران ما است که بجای کمک به دخترک معلول به او تجاوز کرده و او را در مکانی سرد و نامعلوم رها میکنند.
آنروز ما با تلاش بسیار اورژانس اجتماعی تبریز را به منطقه کشاندیم و هانیه را تحویل بهزیستی دادیم، امروز من هم همچون شما اطلاعی از سرنوشت آن دختر ندارم چرا که هر کاری در توانم بود انجام دادم تا از احوال وی باخبر شوم اما نتوانستم و کسی جوابگو نبود.
ای کاش آنان که با انسانهای همچون امدادگران کمپ سرند برخورد میکردند حضور موثر و اعمال نیک این امدادگران در مناطق زلزله زده را که خودشان نیز به آن اقرار میکنند ملاک قضاوت خود قرار میدادند که اگر آنگونه بود شاید کمک قابل توجهی به هم میهنان آذری میکردند.
شعری از فریدون مشیری به یاد هانیه
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا زخوبیها تهی است
صحبت ازآزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسا و عیسا و محمد نابجاست
قرن موسی چنبهها است
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را درپیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان یا جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
منبع: وبلاگ واقعیت های زندگی/ حسین رونقی















در اين عالم كه مردانش عصا از كور مي دزدند ……………….