ناسيوناليسم و اقتصاد دولتي
چکیده :دولت همهچيز را با مهندسي درست كند و چون بخش خصوصي وجود ندارد، دولت با مهندسي آن را ايجاد ميكند. اين نگاه در زمان پهلوي اول هم بود و ميگفتند چون بخش خصوصي قدرتمندي وجود ندارد دولت ناگزير است خود شركتهاي بزرگي درست كند و بعد نهايتا سهامش را به مردم بفروشد. اما اين طرز فكر غلط است. زيرا بخش خصوصي از عدم به وجود نميآيد. بخش خصوصي يعني مردم، و به اين معنا، بالقوه هميشه وجود دارد. مساله از ميان برداشتن موانع بالفعل شدن آن است....
|
موسی غنی نژاد
گروهي از انديشمندان ايراني از جمله دكتر سيدجواد طباطبايي در نقد انديشه سياسي در ايران به فقدان مفهوم مصلحت همگاني يا منافع عمومي اشاره ميكنند و معتقدند كه در فرهنگ ايراني عمدتا نفع فردي بر منفعت همگاني ارجحيت داشته است. به نظر ميرسد مفهوم هويت ملي ميتواند تا حدود زيادي خلل و فقداني كه در اين زمينه وجود دارد را پر كند و اين احساس را در مردم به وجود آورد كه به يك كل واحد تعلق دارند. اين در حالي است كه در دستگاه فكري كه شما از آن دفاع ميكنيد، بر مفهوم فرد تاكيد ميشود، آشكار است كه اين فرد تفاوتي اساسي با مفهومي از فرد دارد كه دكتر سريع القلم در توصيف فرهنگ سياسي ايراني براي فردگرايي منفي ايراني از آن ياد ميكند. پرسش نخست ناظر بر همين امر است كه آيا براي قوام هويت ملي كه در آن مصلحت همگاني بر نفع شخصي تقدم داشته باشد، نميتوان از ناسيوناليسم بهره گرفت؟
شما چند موضوع مختلف را با هم مطرح كرديد. هر يك از اين موضوعات را جداگانه بايد مورد بررسي قرار داد. فردگرايي كه من از آن دفاع ميكنم، مبتني بر مصلحت عمومي است و با آن تضادي ندارد. از سوي ديگر، بحث هويت ملي يا هويت فرهنگي ايراني ربطي به ناسيوناليسم ندارد. اينها موضوعات مختلفي است كه در هم آميختن آنها باعث آشفتگي فكري بدي شده است. فردگرايي، در واقع، دفاع از حقوق فرد فرد انسانها است و اين خود نظريهيي اخلاقي و سياسي است كه در نهايت موجب پيشرفت جوامع مدرن و تامين مصلحت عامه مردم شده است. فردگرايي به اين معنا مورد تاكيد است كه هدف از تشكيل جامعه و دولت، حمايت از حقوق همه انسانهاست. هدف دولت يا قدرت حاكمه نبايد منافع خاص باشد. اينجاست كه مفهوم مصلحت عمومي به معنايي كه دكتر طباطبايي اشاره كردهاند، معنا پيدا ميكند. مصلحت عمومي يعني اينكه منافع گروهي خاص يا عدهيي معين مد نظر نباشد و جامعه به لحاظ سياسي طوري شكل پيدا كند كه هدف حكومت حمايت از حقوق انسانها باشد. در اين صورت است ما به معناي صحيحي از مصلحت عمومي يا منافع عامه يا منافع ملي كه امروزه مطرح است، دست پيدا ميكنيم. بنابراين من با مصلحت عمومي به اين معنا مخالف نيستم. اما مفهوم ناسيوناليسم به معناي رمانتيك كلمه كه در آن مقاله مباني تئوريكش را توضيح دادهام، به اين معناست كه از نوعي ايدئولوژي دفاع ميكنيم كه در جهت حفظ منافع مردم نيست، زيرا در ايدئولوژي ناسيوناليستي رمانتيك، افراد به عنوان ابزارهايي در خدمت اهداف كلي تلقي ميشوند و در نتيجه حقوق فردي از بين ميرود. اگر به حكومتهاي ناسيوناليستي كه عمدتا از اواخر قرن نوزدهم كه ايدئولوژي ناسيوناليستي شكل گرفت و در سده بيستم به حكومتهاي توتاليتر در اروپا منجر شد، بنگريم، در مييابيم كه نتيجه همه آنها سركوب حقوق فردي بود. در اين جوامع حقوق فردي اولويت نداشت، در نتيجه انسانها به راحتي قرباني اهداف كلي و خيالي تحت عنوان برتري ملي يا نژادي ميشدند. بنابراين، اين نوع ايدئولوژي و حكومتها قابل دفاع نيستند. چرا با تاسف از اين امر ياد ميكنيد؟ واحدهاي سياسي ملي، بالقوه حامل ايدئولوژيهاي ناسيوناليستياند، و سياستمداران قدرت طلب با تكيه بر اين نوع ايدئولوژيها، عرصه را بر جامعه مدني و فعاليتهاي آزادانه مردم تنگ ميكنند. لودويگ فون ميزس ميگويد: اقتصاد آزاد هميشه بزرگترين چالش در برابر تحميل اراده سياستمداران بوده است. الان هم اين طور است. ايدئولوژي ناسيوناليستي هيچ گاه از بين نرفته، بلكه تنها كمرنگتر شده است. حتي در پيشرفتهترين و صنعتيترين كشورها ميبينيم سياستمداران از تحريك احساسات ناسيوناليستي سوءاستفاده ميكنند. مثلا ادعاي برخي كشورهاي استعماري اروپايي براي متمدن كردن همه دنيا، در گذشتههاي نه چندان دور يا ماموريتي كذايي كه امروزه دولت ايالات متحده امريكا براي دموكراتيك كردن تمام دنيا براي خود تعريف كرده، نمونههاي بارزي از سوءاستفاده سياستمداران از ايدئولوژيهاي ناسيوناليستي است. گويي امريكاييان ملت برتري هستند كه قصد دارند ساير كشورها را متمدن و دموكراتيك كنند. من با اين ديدگاهها مخالفم، اما اين ايدئولوژيها متاسفانه وجود دارند. اين ايدئولوژيها، با جهاني شدن، منطق اقتصادي شان را از دست دادند، اما سفسطههاي سياسي با انواع ترفندهاي تبليغاتي و ايدئولوژيك حفظ شده است. زماني بهانه اصلي براي حكومتهاي سلطهگر غربي كمونيسم بود تا سياستهاي سلطه طلبانه و امپرياليستي خود را پيش ببرند. حالا كه اين خطر از ميان رفته، مدام از تروريسم بينالمللي و اسلامگرايي سلفي و طالبان و القاعده حرف ميزنند. من نميگويم كه اين موارد وجود ندارند، اما متاسفانه، مبارزه با آنها بهانهيي براي سياستهاي سركوب گرانه در سطح بينالمللي و سياستهاي امپرياليستي شده است. نهايتا آبشخور همه اين سياستها ايدئولوژي ناسيوناليستي به مثابه تفكري جمعگرايانه است كه به يك ملت يا فرهنگ نسبت به بقيه، برتري ميدهد و بر اساس آن برتري و اعتقاد ميخواهد يك ايده را بر بقيه تحميل كند. اين اساسا امري است كه معتقدم چه در كشورهاي پيشرفته و چه در جوامع در حال توسعه خطرناك است. متاسفانه در همه جاي جهان هم وجود دارد، چه نوع جهان سومي و چه نوع پيشرفته. شما در توضيح شكلگيري ناسيوناليسم ايراني اشاره كردهايد كه روشنفكران مشروطه اصطلاح ملت را با زيركي براي nation انتخاب كردهاند تا مخالفتي از جانب قشر سنتي به وجود نيايد. همچنين نوشتهايد كه اين تاكيد روشنفكران مشروطه بر ملت را ميتوان سنگ بناي شكلگيري ايدئولوژي ناسيوناليسم ايراني خواند و از اين حيث به ايشان انتقاد داريد. اما پرسش اين است كه اين روشنفكران كه به ظن قوي به فكر اصلاح جامعه بودهاند، آيا چارهيي ديگر براي ايجاد هويت ملي داشتهاند؟ به ويژه كه ميدانيم ايران تا پيش از آن به صورت ملوك طوايفي اداره ميشده و ميان مردم درك و دريافتي از منافع ملي وجود نداشته است. البته اين سوءبرداشت از حرف من است. من تشكيل ملت-دولت در ايران در عصر مشروطه و حتي پس از آن را كه در عصر پهلوي اول با جديت دنبال شد، نفي نميكنم و معتقدم اقدام مثبتي بود. اما انتقاد من به ايدئولوژي ناسيوناليستي است. بايد بين دو سطح تحليل تفكيك قائل شد. تشكيل ملت-دولت را به عنوان ضرورت تاريخي دنياي مدرن قبول دارم، در ايران هم چارهيي جز اين نبود. اما انتقاد من به تمسك جستن به ايدئولوژي ناسيوناليستي براي تحكيم قدرت استبدادي است. من دستاوردهاي نهضت مشروطه را نفي نميكنم. مشروطه نهضت مدرن كردن ايران چه از لحاظ فكري و چه از منظر عملي و نهادها بود و تا حدود زيادي هم موفق شد. اما مشكل اين بود كه براي ايجاد هويت فرهنگي يكپارچه، چه از نظر گويش و چه به لحاظ مساله قوميتها، تاكيد بيش از حد بر ناسيوناليسم رمانتيك و بازگشت به گذشتههاي دور و دوران 2 هزار و 500 ساله باستاني صورت گرفت. اين با روند شكلگيري ملت-دولتهاي مدرن تناسبي نداشت. من با ساختن ايدئولوژي رمانتيك و تاكيد بر اينكه ما ايرانيان تافته جدابافته هستيم و تكرار اين سخن كه دليل عدم پيشرفت مان در زمان قاجار خارجيها بودند، مخالفم. زيرا اين نگاه باعث ميشود به نقاط ضعف خودمان فكر نكنيم و در نتيجه نتوانيم براي شان راهحلي بيابيم. ما اگر نتوانيم بيماري را به درستي تشخيص دهيم، براي معالجهاش هم نميتوانيم راه درستي انتخاب كنيم. انتقاد من به ناسيوناليسم ايراني از اين منظر است. گويا نقد شما به نهضت ملي كردن نفت هم از اين منظر است. در دوران ملي شدن صنعت نفت، روشنفكرترين، نخبهترين و بهترين افراد جامعه ما كه به دنبال اين نهضت بودند، به لحاظ سياسي دچار اشتباه شدند. يعني فكر كردند با دامن زدن به ايدئولوژي ناسيوناليستي ميتوان به اهداف مدرن اقتصادي-سياسي رسيد. اين تفكر كه تمام مشكلات اقتصادي-اجتماعي جامعه ما به شركت نفت انگليس ارتباط دارد، لطمه بزرگي به پيشرفت سياسي-اقتصادي جامعه ما زد. انتقاد من به اين نگاه است. آيا ميتوان دولتي شدن اقتصاد ايران را هم ناشي از شكلگيري اين ايدئولوژي خواند؟ بله، خيلي تاثير داشت. زيرا در آن دوران روشنفكران ما به اين نتيجه رسيده بودند كه اولويت با يكپارچه كردن همه دستگاههاي دولتي است. اين حرف البته از منظر نظام اداره كشور غلط نبود، يعني ميبايست به دستگاههاي دولتي و سيستم حقوقي و نهادهاي قضايي يكپارچگي داد و اين كار هم در دوره پهلوي اول صورت گرفت. اما اشتباهي كه رخ داد، اين بود كه اقتصاد را مقولهيي از جنس سياست پنداشتند و خواستند اقتصاد را با تمركز سياسي مدرن كنند. يعني در دوره رضاشاه خواستند به ابتكار دولت صنايع بزرگ، تجارت مدرن، راه آهن و شركتهاي مدرن ايجاد كنند. البته تفكر اين بود كه اول اينها را درست ميكنيم و بعد به بخش خصوصي واگذار ميكنيم. اما اين قسمت دوم هيچوقت اتفاق نميافتاد. يعني هر چه از اين بنگاههاي اقتصادي درست ميشد، هميشه در اختيار دولت باقي ميماند و به بخش خصوصي واگذار نميشد، در نتيجه دولت بزرگتر و اقتصاد دولتيتر ميشد. اين فرايند در دوره پهلوي اول شروع شد، در دوره پهلوي دوم ادامه يافت و با افزايش درآمدهاي نفتي شتاب بيشتري گرفت. اين طرز فكر را مهندسي اجتماعي ميخوانند. يعني دولت همهچيز را با مهندسي درست كند و چون بخش خصوصي وجود ندارد، دولت با مهندسي آن را ايجاد ميكند. اين نگاه در زمان پهلوي اول هم بود و ميگفتند چون بخش خصوصي قدرتمندي وجود ندارد دولت ناگزير است خود شركتهاي بزرگي درست كند و بعد نهايتا سهامش را به مردم بفروشد. اما اين طرز فكر غلط است. زيرا بخش خصوصي از عدم به وجود نميآيد. بخش خصوصي يعني مردم، و به اين معنا، بالقوه هميشه وجود دارد. مساله از ميان برداشتن موانع بالفعل شدن آن است. اين موانع چيست؟
منبع: روزنامه اعتماد
|














۱- “… موانعی که قبلا بر سر توسعه بازارها وجود داشت، مثل گمرکات مختلف، تعدد نظامهای حقوقی، مالی و پولی، با شکلگیری ملت-دولتها از میان میروند و زمینه بهتری برای توسعه اقتصادی فراهم میآید، در نتیجه، ثروت و رفاه بیشتری ایجاد میشود.”
– دراروپا٬ تاریخی پس پیچیده و unique آن٬ کشور سوییس را عضو EU نیست و بعید می بینم با تجربه €٬ هرچند CHF بشدت تحت فشار قرار گرفت٬ عضو EU شود.
– سوییس موفق تر از بریتانیا بود٬ بگذریم اقتصادی با پایه آلمانی٬ و بدون PM مثل ماگی.
– ازدید سوییس اگر نگاهی به اروپا٬ به ۳ ایالت مهم (اسکات لند در بریتانیا٬ باواریا در آلمان و کاتالونیا دراسپانیا) بیاندازیم سوال اینجاست اروپا به کدام طرف میرود؟ اخیرا سخنان پرزیدندت ایالت Niedersachsen از آلمان٬ آقای David McAllister ایشان آلمانی-اسکات لندی هستند٬ درروزنامه دیلی تگلراف میخواندم. ایشان همانند Chancellor شان٬ خانم مرکل خواهان “اروپا بیشتر” بودند.
Europe: ‘More’ or ‘less سوال این است.
۲- “… نمونههای بارزی از سوءاستفاده سیاستمداران از ایدئولوژیهای ناسیونالیستی است. گویی امریکاییان ملت برتری هستند که قصد دارند سایر کشورها را متمدن و دموکراتیک کنند.”
– فرم دموکراتیک شاید درحال حاضر بیشترین نکات مثبت را برای ملت ها به همراه دارد. اما مشکل جامعه ایران فقط دین نیست. که اگر بی لیاقتی نمایندگان غیره دینی واکنون دینی نبود٬ وضعیت ملتی همانند ایران بهتر بود.
– دموکراتیک خواهی امریکاییان برای ملتها٬ تصور کنیم دوزخ جهانی را٬ چینی ها با حزب Maoism ٬ تصمیم های اقتصاد جهانی را دیکته کنند.
۳- “من نمیگویم که این موارد وجود ندارند، اما متاسفانه، مبارزه با آنها بهانهیی برای سیاستهای سرکوب گرانه درسطح بینالمللی و سیاستهای امپریالیستی شده است.”
تجربه ام با همکاران ایرانی ام “اغلب” این بود نتوانستند و یا نخواستند از قرن ۲۰ بیرون آیند والبته تجربه تاریخی و نداشتن سابقه دمکراتیک حکومتی قسمتی از این مشگلات نمایان. شما اگر درکاخ شیشه ای زندگی میگردید که تاریخی همانند غرب را پشت سر نهاد٬ و یا درهمین ایران کافیست یک افغانی دست به کارخلاف بزند٬ قطعا افکار ایرانی کفن پوشان درخیابان ها است٬ انقلاب ۱۹۷۵.
شاید “Fass dich an die eigene Nase” راه حل بهتری برای عبور از بحران باشد.