شوق وصال و شور وداع؛ حسین(ع) در آیینه عزا و سماع
چکیده :پیش فرض ما این است عارفی که حتی یک لحظه و آنی طعم وصل و وصال حق را چشیده باشد و لذت آن را درک کرده باشد، یعنی از مرگ گذر کرده باشد چیزی جز شادی و شعف در آن نمی بیند. این تجربه که مولوی اصرار دارد شیعیان حلب را در آن سهیم کند، و حتما اگر داستان ادامه پیدا می کرد از زبان آن شاعر به شیعیان حلب پیشنهاد می کرد که در روز عاشورا به جای مجلس عزا مجلس سماع برگزار کنند ...
عماد بهاور مسئول دربند شاخه جوانان نهضت آزادی در سخنرانی عرفانی خود در شب عاشورا در در بند 350 زندان اوین با بیان اینکه مولانا عارفی واقعی بود که با وجود سنی بودن هیچ گاه جانب حق را رها نکرد گفت: “پیش فرض ما این است عارفی که حتی یک لحظه و آنی طعم وصل و وصال حق را چشیده باشد و لذت آن را درک کرده باشد، یعنی از مرگ گذر کرده باشد چیزی جز شادی و شعف در آن نمی بیند. این تجربه که مولوی اصرار دارد شیعیان حلب را در آن سهیم کند، و حتما اگر داستان ادامه پیدا می کرد از زبان آن شاعر به شیعیان حلب پیشنهاد می کرد که در روز عاشورا به جای مجلس عزا مجلس سماع برگزار کنند.”
به گزارش کلمه، عماد بهاور در بخشی از این سخنرانی که سال گذشته در شب عاشورا و در بند 350 زندان برگزار شده است با انتقاد از دیدگاه مولانا در خصوص اینکه چرا گریه و زاری مردم حلب را با شعر به نقد کشیده در حالیکه خود در فراق شمس گریه ها سر داده خاطر نشان کرده است: “مولوی طوری سخن می گوید که گویی که با هر گونه حزن و اندوه این جهان بیگانه است، اما مگر این مولوی نبود که در فراق شمس تبریز ماه ها در غم و اندوه بود و از غم دوری او به مرز جنون رسید و مرثیه ها وسروده ها برایش گفته و از دوری اش نالیده بود، مگر اندوه فراق شمس در اشعار مولانا برای قرن ها جاودانه نشد، پس چه جای ایراد است به شیعیان حلب که برای ازدست دادن مولا و مراد و پیشوا و امام خود در اندوه و عزاباشند؟ برگریستن شیعیان نمی توان خرده گرفت. اگرچه شاید به نحوه عزاداری و آیین ها و انحرافات بشود ایراد گرفت اما به اصل آن نه.”
عماد بهاور مسئول شاخه جوانان و عضو دفتر سیاسی نهضت آزادی ایران عضو هسته مرکزی «پویش حمایت ازخاتمی و موسوی» (موج سوم) بود که ۷ خرداد ۱۳۸۸در بحبوحه ی فعالیت های انتخاباتی توسط دادگاه انقلاب به اتهام تبلیغ علیه نظام بازداشت و پس از ۹۶ ساعت آزاد شد. اما پس از اعلام نتایج انتخابات بازداشت و تحت فشارهای روانی برای اقرار تلویزیونی قرار گرفت.
این فعال سیاسی روز چهارشنبه هفتم مرداد ماه پس از تحمل ۴۶ روز زندان انفرادی از زندان آزاد شد اما ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ در حالی که برای آخرین دفاعیات به دادگاه انقلاب احضار شده بود، برای چندمین بار بازداشت شد. بهاور پس از چندین ماه بازداشت در زندان اوین، به اتهام اجتماع و تبانی، تبلیغ علیه نظام و عضویت در نهضت آزادی به ۱۰ سال حبس قطعی محکوم شد.
عماد بهاور، جوان محبوبی که به گفته ی همبندیان، ادب و متانتش زبانزد است، بیش از دو سال نیم است بی آنکه حتی برای یک ساعت به مرخصی بیاید، در بند ۳۵۰ زندان اوین روزگار می گذراند.
مسئول شاخه جوانان نهضت آزادی زمانی که از سوی قاضی صلواتی به ده سال حبس محکوم شد، اعلام کرد: من در خط بازرگان مانده ام و خواهم بود. همیشه در عمل به چارچوب قانون اساسی تاکید کرده ام و اصلاح طلب خواهم ماند.
جعفر پناهی کارگردان بنام کشورمان همان زمان در نامه ای خطاب به قاضی دادگاه درباره عماد نوشته بود: “فقط به قاضی پرونده عماد می توانم بگویم اگر ذره ای به حکمی که داده اید ایمان دارید و فکر می کنید این جوان پاک سرزمین من -که شما جوانی اش را می خواهید در زندا ن فنا کنید- مستحق چنین حکم سنگینی است. و به راستی اگر همانند عماد به آخرت ایمان دارید، شجاعت داشته باشید و قضاوت در آخرتتان را به او واگذارید.“
متن کامل این سخنرانی که در اختیار کلمه قرار گرفته به شرح زیر است:
در این جلسه قصد دارم از زبان یک عارف روایتی متفاوت از عاشورا ارائه دهم و نکاتی در این رابطه خدمت دوستان بیان کنم. این عارف کسی نیست جز مولوی.
مثنوی معروف او را در باره عزاداری شیعیان حلب و طعن زدن شاعر به ایشان را حتما شنیده اید. برای یاد آوری بخشی از آن را اینجا می آورم:
گفت آری لیک کو دور یزید
کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید
گوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما
که کنون جامه دریدیت از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست
جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بودهاند
وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند
کنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گش و شاهنشهی
گر تو یک ذره ازیشان آگهی
ور نهای آگه برو بر خود گری
زانک در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمیبیند جز این خاک کهن
این سخنان کسی است که او را از بزرگترین عارفان دوران می دانند، کسی که مفسر قرآن و دوست دار پیامبر(ص) بود، کسی که سال ها فقیه بود و درس دین می داد، کسی که هزاران بیت از عشق و محبت سروده بود و می دانیم سخنان او بوی کینه و نفرت و تعصب نمی داد و می دانیم که در پی حکومت و قدرت نبود و اگر حرفی می زد از روی حکمت و خیر خواهی بود. شهرت او و نفوذ کلامش منحصر به عرفان اسلامی نیست و در بین تمام ادیان و شاخه های عرفانی طرفداران زیادی دارد و قابل تشخیص است که این اشعار از زبان یک سنت گرای حنفی بیان شده است.
البته سخن و نکته مولانا در این سروده عین حقیقت است اما نه تمام حقیقت بلکه نیمی از آن. پیش فرض ما این است عارفی که حتی یک لحظه و آنی طعم وصل و وصال حق را چشیده باشد و لذت آن را درک کرده باشد، یعنی از مرگ گذر کرده باشد چیزی جز شادی و شعف در آن نمی بیند. این تجربه که مولوی اصرار دارد شیعیان حلب را در ان سهیم کند، و حتما اگر داستان ادامه پیدا می کرد از زبان آن شاعر به شیعیان حلب پیشنهاد می کرد که در روز عاشورا به جای مجلس عزا مجلس سماع برگزار کنند.
این تجربه مربوط به عالم “وحدت وجود” است، عالمی که یک رنگ است نه رنگارنگ؛ عالمی که یک دست و در اوج وحدت است، عالمی که در آن قرائت و روایت های مختلف وجود ندارد و تنها یک روایت و قرائت در جریان است؛ عالمی که یک قطبی است و در آن چیزی جر شادی و صلح پیدا نمی شود. این شادی اصلات ذاتی دارد و حقیقی است، این تجربه یک عارف است.
اما تجربه مخاطبان او، یا مردم عادی و یا ما،مربوط به عالم “موجود” است، عالم و جهانی متکثر و رنگارنگ با قرائت ها و روایت های متفاوت که هرکدام دستی در حقیقت دارند یا ندارند، مانند داستان عالم فیل در تاریکی در مثنوی معنوی و یا عالم دو قطبی خیر و شر. در این عالم البته حزن و اندوه و غم نیز اصالت دارد و ذاتی آن است، این زندگی سراسر رنج و خسران است که حافظ در وصف آن می گوید:
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
مولوی طوری سخن می گوید که گویی که با هر گونه حزن و اندوه این جهان بیگانه است، اما مگر این مولوی نبود که در فراق شمس تبریز ماه ها در غم و اندوه بود و از غم دوری او به مرز جنون رسید و مرثیه ها وسروده ها برایش گفته و از دوری اش نالیده بود، مگر اندوه فراق شمس در اشعار مولانا برای قرن ها جاودانه نشد، پس چه جای ایراد است به شیعیان حلب که برای ازدست دادن مولا و مراد و پیشوا و امام خود در اندوه و عزاباشند؟ برگریستن شیعیان نمی توان خرده گرفت. اگرچه شاید به نحوه عزاداری و آیین ها و انحرافات بشود ایراد گرفت اما به اصل آن نه. هم گریستن هم شادی کردن هر دونیازمند معرفتی در خور این اعمال است. گریستن عزاداری برای فقدان امام و پیشوا، دو ویژگی دارد، اول اینکه این عزا، عزایی از روی آگاهی نسبت به حضور ما در این عالم و فقدان امام و پیشوا و اندوه غم دوری برای از دست دادن محبوبی که رفت و مارا تنها گذاشت.
دومین ویژگی این است که در پس این آگاهی می دانیم که ما در واقع به حال خود می گرییم که در این دنیای پر افسانه و رنگارنگ و پر از روایت های متفاوت و جنگ 72 ملت که حتی در آن برخی برای اینکه ثابت کنند بر حق هستند به زور شمشیر روی می آورند. پس به جای سروده مولانا که گفت: “ور نهای آگه برو بر خود گری زانک در انکار نقل و محشری” می توان گفت “پس اگر آگه بدی بر خود گری”
عارفی می گفت: “پیامبر به معراج رفت و برگشت، من اگر بودم برنمی گشتم.”
یکی از تفاوت های پیامبران و امامان دارای رسالت با عرفا شاید این باشد که رسالت اجتماعی آن ها ایجاب می کند که با وجود چشیدن طعم وصال و لذت و شعف حضور حق، از مجلس رقص قدسیان به میدان جنگ بازگشتند و ما را در این عالم فانی و در این تاریکی تنها نگذاشتند و چراغ هدایتی برای ما شدند تا بدانیم که رسیدن به صلح و شادی در گرو حضور آگاهانه در این دنیای حزن الود و غمناک است.
رستگاری حضرت علی پس از شهادت هم پس از سالها سر در چاه فرو بردن ها و گریستن ها بود.
مظلومیت حسین (ع) در عالم حسرت بسیار حزن انگیز است، ولی عزت و سعادت او در عالم وحدت مایه سرور و شادمانی است.
در هرحال چه مجلس عزا و چه مجلس سماع هر دو در شان امام حسین (ع) است. هر دو حقیقی هستند و اصالت دارند اما این ها دو روی سکه یک حقیقت هستند.














بهاورها ذخایر این کشورند، اون و بقیه برمیگردند سربلند،مطمئنیم.
نمیدانم، نمیدانم در برابر این گونه منابع اخلاص، آگاهی، روشنفکری و بینش عظیم مذهبی – سیاسی جوانانی چنین شایسته که واقعا میتوان آنها را خلف شایسته ای برای بزرگانی چون مهندس بازرگان، شریعتی و روشنگران معاصر دیگر چون آقای خاتمی دانست، چه بگویم ؟ جز ابراز ارادت و سر تعظیم فرود آوردن و خوشحال بودن و امید داشتن به آینده ای روشن.