سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » ماجرای آن پاترول سیاه رنگ در ظهر روز عاشورای 88...

ماجرای آن پاترول سیاه رنگ در ظهر روز عاشورای 88

چکیده :کمی جلوتر بازهم پاترول سیاه رنگ را دیدیم. از خروجی اتوبان شیخ فضل الله به طرف جنوب یادگار امام وارد شده بود. ما می دانستیم که چه قصدی دارد. با تمام توانمان فقط فریاد زدیم: «بیاید تو پیاده رو...» پاترول دوباره دیوانه وار به چپ و راست می پیچید و با سرعت سرسام آور، مردمی را که تلاش می کردند خود را به پیاده رو و باغچه وسط اتوبان پرتاب کنند، هدف می گرفت....


سایت «سرخ سبز» در یادداشتی به قلم یک روزنامه نگار فعال در داخل کشور که به نوشته‌ی این سایت نخواسته نامش مطرح شود، روایتی از ظهر روز عاشورای 88 و اقدام وحشیانه یک خودروی پاترول در زیر گرفتن مردم معترض را بازگو کرده و نوشته است:

ظهر عاشوراست. خیابان شادمهر مملو از جمعیت است. نمی توانم تخمین بزنم. شعار می دهند؛ از انواع و اقسام آن.

گاردی ها آن سوی خیابان آزادی و در ابتدای جیحون، در کنار کارخانه نوشابه سازی «زمزم» ایستاده اند. جمعیت زیادی در دهانه خیابان شادمهر، تقاطع آزادی ایستاده اند. کارگاه مترو در آنجا باعث شده تا دهانه خیابان شادمهر تنگ تر شود. جمعیت شعار می دهند، گاردی ها گاز اشک آور پرتاب می کنند. مردم بعضی از گازهایی که پرتاب می شود را برمی دارند و به جوی آب و یا به طرف گاردی ها پرتاب می کنند.

هر بار که گازی شلیک می شود، جمعیت از دهانه باریک خیابان به طرف بالا می دوند. اما چند لحظه بعد، دوباره روز از نو، روزی از نو.

بعضی ها با سنگ و چوب به دیواره فلزی کارگاه مترو می کوبند، سر صدای زیادی به راه انداخته اند.

شاید بیشتر از 30 بار به طرف دهانه خیابان رفتیم و دوباره به عقب بازگشتیم.

گاز اشک آور شلیک کردند. فرار کردیم. تلی از آتش را در غرب خیابان دیدیم. به طرف آن دویدیم تا اثر گاز را خنثی کنیم. کمی گذشت. کم کم باد، گاز را با خود برد و ما داشتیم آماده می شدیم تا دوباره به دهانه بازگردیم.

هنوز چند قدمی بیشتر به سمت دهانه نرفته بودیم که دیدیم جمعیت داخل دهانه، به طرف ما می دوند. آنها که پشت سر بودند، به خیال اینکه دوباره گاز اشک آوری شلیک شده، کمی به طرف عقب دویدند و ایستادند.

اما شکل دویدن جمعیتی که در جلو بودند، با همیشه فرق داشت. حتی شبیه لحظه هایی نبود که نیروهای پیاده گارد و لباس شخصی ها به طرف مردم حمله می کنند.

کنجکاو بودم که بدانم چه اتفاقی در حال رخ دادن است. جمعیت می دویدند و هیچ کس حتی به پشت سرش هم نگاه نمی کرد. در آن شلوغی چشمم به زنی افتاد که در همان ابتدای دهانه به زمین خورد.

هیچ فرصتی برای پردازش اتفاقاتی که شاهدش بودم نداشتم. ناگهان متوجه خودروی پاترول مشکی رنگی شدم که دیوانه وار و با سرعتی – بدون اغراق – بیش از 100 کیلومتر در ساعت در میان مردم در حال حرکت بود. هیچ کس در خیابان نماند. همه به طرف پیاده روها هجوم بردند. پاترول به صورت زیگ زاگ حرکت می کرد و به طرف هر کسی که نتوانسته بودم به پیاده رو پناه ببرد، می پیچید. وقتی پاترول وارد خیابان شد، چند صدای تیر به صورت پراکنده شنیده شد. به هیچ وجه قادر به متمرکز کردن افکارم نبودم. مغز تنها یک فرمان را صادر می کرد: «با تمام توان بدو…»

شاید برای چند صدم ثانیه بود که نگاهی به پاترول انداختم. در همین مدت کوتاه، نگاهم به صورت راننده آن افتاد. مردی جوان در حدود 30 تا 35 ساله با پوست سفید و ریش و مویی به رنگ خرمایی (کمی روشنتر). ریشش را آنکادر کرده بود و با صورت نسبتاً گوشتالودش همخوانی داشت. او و دونفر همراهش، هر سه لباس مشکی به تن داشتند.

پاترول با سرعت دور شد. خیابان خالی بود. همه یا داخل پیاده روها بودند و یا به درون خانه هایی پناه برده بودند که در آنها باز بود. صدای جیغ زنی، مجبورم کرد که به طرف راست نگاه کنم.

آن سوی خیابان جوانی روی زمین افتاده بود و زنی با ناله و شیون کمک می خواست. با چند نفر دیگر به آن سوی خیابان دویدیم. تلاش کردیم تا مرد جوان را از روی زمین بلند کنیم. خم شدم تا دستهایم را زیر بدنش ببرم که ناگهان دوباره صدای شلیک تیر شنیدم. سرم را به طرف بالای خیابان گرداندم. پاترول سیاه داشت درست به طرف ما می آمد. نمی دانم چه طور مرد جوان را به کناری کشاندیم و خودمان هم به پیاده رو پناه بردیم. راننده هنوز به دنبال قربانی می گشت و به صورت زیگ زاگ حرکت می کرد. این را از صدای برخورد گارد عقبش – که باز شده بود- با بدنه اش فهمیدم. صدا پاترول دور شد و آرام سرم را از داخل جوی آب بیرون آوردم. خیابان خلوت بود. از دور صدایی می گفت: «بیاین کمک … رفتن…»

در همان لحظه بود که دوباره صحنه زمین خوردن آن زن جلوی چشمم آمد. نگاهی به دهانه انداختم. چیزی شبیه به موتور سیلکت در آتش می سوخت و حجمی سیاهرنگ کمی جلوتر از آن به چشمم آمد. چند پسر جوان به طرف آن حجم سیاه می دویدند…

نمی دانم چه بر سر زن و آن مرد جوان آمد. آنها که آن دور و بر بودند، مرد جوان را در خودرویی انداختد و بردند. فکر می کنم یکی از پاهایش از دو نقطه شکستگی داشت اما مطمئنم که مچ پایش هم تغییر شکل داده بود. این را در همان اولین بار که پسر را دیدم و سعی کردم جابجایش کنم، فهمیدم. یک خودروی دیگر (فکر می کنم پژو آردی خاکستری) هم به طرف محلی رفت که زن روی زمین افتاده بود.

چشم های اشک بار زیادی را می شد دید. به طرف بالای خیابان راه افتاده بودم. همراهانم را گم کرده بودم. چشم انداختم ندیدمشان. بالاتر رفتم. خیلی ها گریه می کردند، نفرین و دشنام می دادند. من به چهره راننده فکر می کردم. تلاش می کردم تا جزئیات بیشتری از آن را به یاد بیاورم. شماره پلاک را از دست داده بودم، اما رنگ پلاک سفید بود. مطمئنم.

همراهانم را پیدا کردم. چهارراهی بالاتر ایستاده بودند. جمعیت زیاد بود و شعارها تند و تیز. می شد در پس صدای هر کدام، نفرتی انباشته شده را دریافت.

راه افتادیم. باید به طرف میدان آزادی می رفتیم. از کوچه های باریک و مملو از خودروهای مانده در راه بندان به اتوبان یادگار امام رسیدیم. ستون های دودی که از دور پیدا بود، خبر از درگیری می داد. کمی جلوتر سنگ هایی که از دو طرف پرتاب می شد را روی هوا دیدیم.

اتوبان یادگار امام به طرف شمال راه بندان بود اما در مسیر بر عکس هیچ خودرویی وجود نداشت. عده ای لباس شخصی در طرف راست ما بودند و مردم با استفاده از نرده های وسط بزرگراه، راه را بسته بودند. به ان طرف رفتیم و کمی آنجا ایستادیم. عده زیادی در حاشیه اتوبان بودند و با هر وسیله ای که می شد، به گارد ریل کنار اتوبان ضربه می زدند تا ایجاد سر و صدا کنند.

لباس شخصی ها گاز اشک آور شلیک کردند و مردم را به عقب راندند. توانستند از میان نرده هایی که در وسط راه چیده شده بود، راهی باز کنند. ما بالاتر رفتیم.

کمی جلوتر بازهم پاترول سیاه رنگ را دیدیم. از خروجی اتوبان شیخ فضل الله به طرف جنوب یادگار امام وارد شده بود. ما می دانستیم که چه قصدی دارد. با تمام توانمان فقط فریاد زدیم: «بیاید تو پیاده رو…»

پاترول دوباره دیوانه وار به چپ و راست می پیچید و با سرعت سرسام آور، مردمی را که تلاش می کردند خود را به پیاده رو و باغچه وسط اتوبان پرتاب کنند، هدف می گرفت.

پاترول به نقطه ای که ما ایستاده بودیم نزدیک و نزدیک تر شد. جای ما امن بود. چشم گرداندم و به طرف جنوب اتوبان نگاهی انداختم، اما همینکه دوباره نگاهم را برگرداندم، نقطه ای سیاه را در نزدیکی پیاده رو دیدم که پاترول به طرفش می آمد. پسری با بلوز خاکستری و شلوار جین. پاترول با سرعت به کمر پسر کوبید. پسر ابتدا روی کاپوت پاترول افتاد و بعد از برخورد با شیشه جلو روی هوا پرتاب شد و چرخی زد و در نزدیکی گاردریل به زمین افتاد. خوشبختانه سرش با گارد ریل برخورد نکرد. مطمئن بودم که راننده تشنه گرفتن قربانی بیشتر است و دوباره باز می گردد. اطرافیان ما برای کمک به پسر از روی گارد ریل پریدند. من و دوستانم که از نقشه راننده با خبر بودیم فقط تلاش کردیم پسر را به زیر گارد ریل هدایت کنیم تا سرنوشتی مانند آن زن در خیابان شادمهر نداشته باشد.

پاترول کمی پایین تر دور زد و دوباره به طرف بالا آمد. بی شمار سنگ بود که به طرفش پرتاب می شد. دوباره چهره راننده را دیدم و آن جزئیاتی را که قبلاً نتوانسته بودم به خاطر بیاورم را به خاطر سپردم.

پسر را به یکی از کوچه های حاشیه اتوبان منتقل کردند. تا آن لحظه که من او را می دیدم، زنده بود و آه و ناله می کرد.

نمی توانستم صحنه هایی را که در عرض کمتر نیم ساعت دیده بودم، هضم کنم. افکار مغشوشی در ذهنم موج می زد. دائم چهره مرد راننده در ذهنم نقش می بندد و بلافاصله بعد از آن تصویر هر سه قربانی برایم یاداوری می شود.

به خانه برگشتیم و چند ساعت بعد، در اخبار تلویزیون ایران سردار رادان جانشین فرمانده نیروی انتظامی صحبت می کرد. گفت که در جریانات روز عاشورا چهار نفر کشته شده اند. یک نفر از روی پل کریم خان سقوط کرده و یک نفر هم با گلوله کشته شده. دو نفر دیگر هم در تصادف با خودرو کشته شده اند. نا خودآگاه تصویر زنی که در خیابان شادمهر مجروح شد در ذهنم نقش بست. دو مردی که مصدوم شده بودند تا آخرین لحظه ای که من دیدمشان زنده بودند. اما آن زن تکان نمی خورد.

بغضم ترکید…

نمی دانم. شاید روزگاری، راننده آن پاترول این چند خط را بخواند. می خواهم به او بگویم که تصویرت در ذهن من است؛ با جزئیات کامل. هر کجا ببینمت، تو را خواهم شناخت. ممکن است نیروی انتظامی برای ماستمالی اوضاع، بخت برگشته ای را پیدا کند و جرم تو را به گردن او بیاندازد، اما مطمئن باش چهره ات و تصویر جنایتت برای همیشه در ذهن من نقش بسته است. روز خواهد آمد و تو تاوان جنایتت را خواهی داد.

شاید حق با تو باشد. من تا کنون طعم قدرت را نچشیده ام. من چند سال بیکار بودم و حالا کمتر از دو سال است که سرکار می روم. همیشه کارمندی جزء بوده ام و هیچ وقت حقوق دریافتی ام، به 400 هزار تومان نرسیده است. شاید اگر من هم مانند تو قدرت داشتم، از ترس از دست دادنش دست به هر کاری می زدم. همانطور که تو از ترس از دست دادن قدرت و امتیازاتت دست به این کار زدی.

مطمئن باش. من تو را فراموش نمی کنم…

 


9 پاسخ به “ماجرای آن پاترول سیاه رنگ در ظهر روز عاشورای 88”

  1. من گفت:

    امیدوارم این دوست عزیز بتواند صورت این جانی که احتمالا قاتل خواهرزاده مهندس موسوی هم هست را نقاشی کند.

  2. Soleimanimanucher گفت:

    ا   قبلن کامنت گذاشتن راحت تر انجام میگرفت .ضمنن کلیه جوانان و اوباشانی که در سرکوب مردم دست داشته اند به صورت سهمیه ای (هروزارتخانه وسازمان یاشرکت 50 نفروبیشتر)ادارات بصورت نگهبان و … جذب شده اند

  3. BiBasirat گفت:

    اینجا ایران است. مردمانش ظلم را بر نمی تابند و ظالمین را فراموش نمی کنند. هزاران سال است برای سیاوش سوگواری می کنند. فرن هاست بر مظلومیت حسین خون می گریند و برای مام وطن و ایمانشان به حق و حقیقت شهید می دهند. نداها و سهراب ها و ستارها و دیگر شهدای جنبش سبز نیز تا ایران و ایرانی هست گرامی خواهند بود و جانیان و جور کنندگان کودتای ننگین 88 مورد خشم و غضب این ملت. لعنت بر یزید و یزیدیان زمان . 

  4. سارا گفت:

    بسیار تاثیر گذار بود. خدا عاقبتمان را ختم بخیر کند و لحظه ای به خودمان وانگذارد. من فیلم زیر کردن را دیدم  (شاید فیلم همین پاترول بود شاید ماشینی دیگر)آدم می ماند چی بگوید! زبانم بند آمده بود. خدایا به حق حسین بن علی حفظمان کن، آنی که این کار را کرده مثل ما بوده شاید ما هم روزی همین کار را بکنیم. خدایا حفظمان کن.

  5. Javadkhoshkhoo گفت:

    چه حیوونی بوده اون راننده

  6. علی گفت:

    اینها شمشیر ولایت هستند !3 سال گذشت و یکی از آقایان مسئول نگران آخرتش نشده ، بی خیال مقام را بچسبید ما مردم خدائی داریم و دختر خردسال شبنم مددزاده هم خدائی دارد.

  7. meetingonline گفت:

    ظلم از کلفتی پاره می شود!

  8. Bigane گفت:

    نمیدانم دوست نویسنده مطلب مرا میخواند یا نه؟اما قصه ی اصلی پاترول مشگی ابتدایی هم دارد.خانم و آقای جوانی همهان روز در خیابان های فرعی نواب در پاترول خود نشسته اند و سعی میکنند راه فراری پیدا کنند .درست در نزدیکی کلانتری یک باره عده ای سیاه پوش به آنها حمله میکنند و با فحش های رکیک آن ها را کتک میزنند.زن فریاد زنان به سمت کلانتری میدود و تقاضای کمک میکند اما هیچ کسی جرات دخالت ندارد…حتی ماموران نیروی انتظامی.همهان ها که در خیابان مردم را میزدند..در یک لحظه همگی همراه با اسلحه هایشان سوار پاترول مشگی شده و با درهای باز فرار میکنند.زن و مرد با این فکر که ممکن است آن ها کسی را زیر کنند سریع در همان کلانتری تشکیل پرونده میدهند و به خانه میروند.شب پس از همه ی این ماجراها پلیس به خانه ی آنها میرود و بازجویی آغاز میشود.شانس اورده بودند که هم شاهد داشتند و هم تشکیل پرونده ی دزدی داده بودند.نمیدانم ماشین را بالاخره پس گرفتند یا نه؟اما شما ماجرای اتفاقات آن روز و پاترول مشگی را میدانید..

  9. علی گفت:

    چشم رهبر و این جما عت مزدور و خشن و ادم کش و شکنجه گر را خون گرفته است . برای خدا این جور جنایت می کنند!!!!!!!!!1 . وای بر ان رو حانیون و کسانی که حقوق و پول و مزایا می گیرند تا این جنایت ها را بکنند و یا سکوت کنند یا از ظلم پشتیبانی کنند لعنت خدا و رسول او بر یزیدیان و شمر های زمان باد