آیت الله دستغیب: هدف مسلمبن عقیل و حسینبن علی(ع) آگاه کردن مردم از تباهی و ناپاکی حکومت معاویه و یزید بود
چکیده :هدف مسلم بن عقيل، همچون حسين بن على عليهما السلام اين بود كه مردم را از سرشت ناپاك يزيد و يزيديان آگاه كند و به آنها بگويد كه اين جرثومههاى فساد، كسانى نيستند كه بتوانند حقايق درون شما را ظاهر سازند. كسى چون حسين عليه السلام قدرت اين كار را دارد؛ او كه در راه توحيد خداى تعالى همه چيزش را داد. حكومت معاويه و يزيد، جز تباهى انسانها هيچ ثمرى نداشت و امام حسين عليه السلام مىخواست آنها را رسوا كند. امام زمان عجّل الله تعالى فرجه نيز چون قيام كند، مردم را از باطن خبيث اين گونه افراد آگاه خواهد ساخت....
آیت الله دستغیب، در سخنرانی پنجمین شب از دهه اول ماه محرم، گفت: هدف مسلم بن عقيل، همچون حسين بن على عليهما السلام اين بود كه مردم را از سرشت ناپاك يزيد و يزيديان آگاه كند و به آنها بگويد كه اين جرثومههاى فساد، كسانى نيستند كه بتوانند حقايق درون شما را ظاهر سازند.
این مرجع تقلید مقیم شیراز گفت: كسى چون حسين عليه السلام قدرت اين كار را دارد؛ او كه در راه توحيد خداى تعالى همه چيزش را داد. حكومت معاويه و يزيد، جز تباهى انسانها هيچ ثمرى نداشت و امام حسين عليه السلام مىخواست آنها را رسوا كند. امام زمان عجّل الله تعالى فرجه نيز چون قيام كند، مردم را از باطن خبيث اين گونه افراد آگاه خواهد ساخت.
متن کامل سخنان ایشان در شب پنجم محرّم 1434 قمری به نقل از وب سایت حدیث سرو بدین شرح است:
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
«اِلَهِي مَنْ كَانَتْ مَحَاسِنُهُ مَسَاوِيَ فَكَيْفَ لا تَكُونُ مَسَاوِيهِ مَسَاوِيَ»
«اى خدا! كسى كه محاسن و خوبىهايش بدى است، پس چگونه زشتىها و بدىهايش بد نخواهد بود.»
وقتى كه ما خوبىها و محاسن خود را با اولياى خدا مىسنجيم، نه تنها آنها را خوب نمىبينيم بلكه شايد از جهاتى زشت و قبيح نيز بدانيمشان. اين را بسيار گفته و شنيدهايم كه «نمازهاى ما كجا و نمازهاى على عليه السلام كجا»؛ او كه در نماز تير از پايش كشيدند و نفهميد. يا مثل فاطمه زهرا سلام الله عليها كه در وقت نماز لرزش سينهى مباركش، از خوف خدا، پيدا بود. يا مثل حضرت سجّاد عليه السلام كه در نماز، شيطان به صورت اژدهايى ظاهر شد و انگشت پاى ايشان را دندان گرفت، امّا حضرت هيچ اعتنايى نكردند. در اين هنگام ندايى برخاست كه «أنتَ زِينُ العَابِدين». حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام در حالى نماز ظهر عاشورا را خواند كه تيرهاى دشمن از هر سو به طرفشان پرتاب مىشد. امام باقر عليه السلام در نماز بودند كه فرزندشان در چاه افتاد و فرياد از هر سو برخاست و همه به طرف چاه دويدند. امّا امام بدون هيچ تغيير حالى به نماز خود ادامه دادند. پس از نماز فرمودند: من متوجّه چيزى نشدم. خانهى امام صادق عليه السلام آتش گرفت و همه شروع كردند به اين طرف و آن طرف دويدن، امّا امام صادق عليه السلام كه در حال نماز بود هيچ توجّهى نفرمود. پس از نماز، خبر آتش گرفتن خانه را به ايشان دادند.
به راستى نمازهاى ما كجا و نمازهاى ايشان كجا! نمازهاى ما با كمترين سر و صدايى به هم مىريزد و حواسمان با پرواز يك مگس پرت مىشود. در جايى كه ميزان اعمال، اميرالمؤمنين و فرزندان معصوم ايشان است، نماز ما در مقابل نماز آنها چه ارزشى دارد؟ حال اگر كسى نمازش قضا شود، چه؟ اگر به اين عبادت مهم بىاعتنايى كند و همه كارش را بر آن مقدّم بدارد، آيا مصداق «مساوى» (زشتى) نيست؟
«وَ مَنْ كَانَتْ حَقَائِقُهُ دَعَاوِيَ فَكَيْفَ لاَ تَكُونُ دَعَاوِيهِ دَعَاوِي»
«و كسى كه حقيقتهايش دعوى است، چگونه دعوى بىحقيقتش، دعوى نخواهد بود؟»
همهى ما به خدا و روز جزا ايمان داريم و به رسالت پيامبر خاتم صلّى الله عليه و آله و ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام شهادت مىدهيم. اين ايمان ما است و اميد نجات به وسيلهى آن داريم. امّا اين ايمان در مقابل مقامات عالى شهودى و ديدن نورانيت وجود خداى تعالى با ديگر موجودات، ادّعايى بيش نيست. منظور از ديدن، ديدن باچشم مادّى نيست، مرتبهاى از فهم است كه بدون نياز به چشم ظاهرى نيز حاصل مىشود.
امام باقر ـ يا امام صادق ـ عليه السلام كنار ديوارى ايستادند و به كسى گفتند: از هر كس كه از اينجا مىگذرد بپرس كه چه كسى كنار ديوار ايستاده است؟ او از هر كه مىپرسيد، پاسخ مىشنيد: كسى اينجا نيست. پس از مدّتى ابو بصير، كه مردى نابينا و از شيعيان بود از آنجا عبور كرد و به محض آنكه به امام رسيد، ايستاد به ايشان سلام داد.
شهيد آيت الله دستغيب به مقام علم اليقين رسيده بود و در اواخر عمر به عين اليقين نزديك شد و آنچه را كه علم داشت، فهميد؛ يافت و حس كرد لذا آيت الله العظمى نجابت به آن شخص گفت: «دست آقاى دستغيب را ببوس كه او توحيد را فهميده است.» نه آنكه مقام علم اليقين، خيالى يا دروغين باشد، بلكه نسبت به عين اليقين، ادّعا در مقابل حقيقت است. وقتى حقيقتى چون علم اليقين ـ كه به تعبير روايت، كبريت احمر است ـ در مقامات بالاتر، ادّعا به حساب مىآيد، چگونه ادّعاهاى دروغين، ادّعا نباشد؟
«اِلَهِي حُكْمُكَ النَّافِذُ وَ مَشِيَّتُكَ الْقَاهِرَةُ لَمْ يَتْرُكَا لِذِي مَقَالٍ مَقَالاً وَ لاَ لِذِي حَالٍ حَالاً»
«اى خدا! فرمان نافذ و مشيت غالبت نه جاى سخن بر گوينده باقى گذارد و نه حال ثابتى بر صاحب حالى.»
در مقابل حكم نافذ و ارادهى غالب خداى تعالى چه كسى را ياراى سخن گفتن مىماند و اصلا چه موجودى مجال عرض اندام مىيابد؟
(خَشَعَتِ الاْصْواتُ لِلرَّحْمنِ فَلا تَسْمَعُ اِلّا هَمْسآ)(طه، 108)
«همهى صداها در مقابل خداى رحمان خاموش مىشود و جز صداى آهسته، نمىشنوى.»
شهيد آيت الله دستغيب به مقام علم اليقين رسيده بود و در اواخر عمر به عين اليقين نزديك شد و آنچه را كه علم داشت، فهميد؛ يافت و حس كرد لذا آيت الله العظمى نجابت به آن شخص گفت: «دست آقاى دستغيب را ببوس كه او توحيد را فهميده است.» نه آنكه مقام علم اليقين، خيالى يا دروغين باشد، بلكه نسبت به عين اليقين، ادّعا در مقابل حقيقت است.
مسلم بن عقيل
از بركت حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام، اصحاب ايشان نيز به مقامات عالى رسيدند. از جملهى آنان جناب مسلم بن عقيل بود كه به راستى اين جملهى حضرت ابا عبدالله (حُكْمُكَ النَّافِذُ وَ مَشِيَّتُكَ الْقَاهِرَةُ) را ظاهر ساخت. وقتى وارد كوفه شد، هجده هزار نفر يا بيشتر با او بيعت كردند و او نيز به امام حسين عليه السلام نامه نوشت و خبر بيعت كوفيان را به عرض ايشان رساند. روزها گذشت و كوفيان رنگ عوض كردند و دست از يارى جناب مسلم برداشتند تا آنجا كه فقط سى نفر با او نماز مغرب خواندند و چون از مسجد بيرون آمد، ده نفر بيشتر نماندند و مدّتى بعد همان ده نفر هم پراكنده شدند. مسلم ماند و يك شهر دشمن. شب هنگام در كوچهاى بر در خانهاى نشست. صاحب خانه به انتظار فرزندش از در بيرون آمد. مسلم از او آب طلبيد و او برايش آب آورد. گفت: در اين شهر پرآشوب چرا اينجا نشستهاى؟ برخيز و به خانهات برو. مسلم ابتدا جوابى نداد. پس از تكرار سؤال او فرمود: من در اين شهر غريبم و اهل عيالى ندارم. آيا ممكن است يك امشبى مرا به خانهات راه دهى؟ پرسيد: تو كيستى، اهل كجايى؟ فرمود: من مسلم بن عقيلم كه مردم اين شهر فريبم دادند و دست از يارىام كشيدند. طوعه، كه رحمت خدا بر او باد، بىهراس از مأموران ابن زياد، مسلم را به خانهى خويش برد و آب و غذا و محل خواب برايش مهيّا ساخت. طولى نكشيد كه بلال، فرزند طوعه به خانه آمد و متوجّه رفت و آمدهاى مادرش به اتاق شد و علّت را پرسيد. طوعه پس از گرفتن قسمهاى شديد و پيمانهاى استوار، قصّهى مسلم را برايش باز گفت. نزديك سحر جناب مسلم از خواب برخاست و با صداى بلند گريست و گفت: اكنون على مرتضى عليه السلام را در خواب ديدم كه مرا به بهشت بشارت مىداد. بلال صبح زود به نزد ابن زياد رفت و خبر مسلم را به او داد. عبيد الله پانصد سرباز به سوى خانهى طوعه گسيل داشت.
كسى كه تا ديروز هجده هزار سرباز در ركاب داشت و يكباره همه از اطرافش پراكنده شدند و او را غريب و تنها رها كردند، بىهيچ تزلزلى، بىباكانه شمشير به دست گرفت و در مقابل سربازان عبيدالله ايستاد. اين ايستادگى فقط با اتكا به شجاعت ممكن نيست، بىترديد جناب مسلم بهرهمند از پشتوانهاى قوى بود كه هراس از او بيگانه گشته بود. آن پشتوانه، ايمان به خدا و رسول او و محبّت به حسين بن على عليهما السلام بود. او همراهى حسين عليه السلام و همراهى خداى يكتا را احساس مىكرد و اين چيزى بالاتر از ايمان و حتّى علم اليقين است؛ درآمدن به مرتبهى عين اليقين است.
سرانجام گودالى حفر كردند و با حيله او را در آن انداختند و دست بسته به دارالإماره بردندش. چون بر ابن زياد وارد شد، به او سلام نكرد. گفتند: به امير سلام كن. فرمود: او امير من نيست. عبيد الله گفت: سلام كنى يا نكنى تو را خواهم كشت. فرمود: پس اجازه بده وصيتى بكنم. سپس به حاضران در مجلس نظر افكند و در آن ميان به عمر سعد گفت: ميان من و تو خويشاوندى است. وصيت مرا بشنو و به آن عمل كن. عمر سعد به جهت خشنودى ابن زياد تسامح كرد. ابن زياد به او گفت: اين تسامح چيست؟ برخيز و به وصيت او گوش فرا دار. جناب مسلم، عمر سعد را به كنارى كشيد و پس از شهادت به يگانگى خدا و رسالت محمّد صلّى الله عليه و آله و وصايت على بن ابى طالب عليه السلام، به او چنين وصيت كرد: اول: مرا در اين شهر دينى است به هزار درهم ـ يا هفتصد درهم ـ زره مرا بفروش و قرضم را بده. دوم: به مولايم حسين بن على عليهما السلام بنويس كه از آمدن به كوفه صرف نظر كند؛ چراكه من برايش نوشتهام كه مردم با او همراهند و او از مكه خارج و متوجّه كوفه شده است. سوم: چون مرا كشتند، جنازهام را بگير و دفن كن.
عمر سعد وصيتهاى مسلم را به ابن زياد گزارش داد و آن ملعون او را به سبب اين خيانت ملامت كرد و گفت: اگر او مرا امين خود دانسته بود، اين كار را نمىكردم. امّا از آن جهت كه خيانت را از حد گذراندى، سزاوار اميرى لشكر كوفهاى.
اين اثر يقين مسلم بن عقيل بود كه كسى چون عمر سعد را شناخت و خيانتكارى او را فاش ساخت.
عبيد الله رو به مسلم كرد و گفت: اى پسر عقيل! بر امام خود بيرون شدى و در ميان مسلمانان اختلاف افكندى و فتنه را برانگيختى و بسى خونها ريختى. مسلم گفت: اى پسر زياد دروغ گفتى! معاويه مسلمانان را پراكنده كرد و پسرش يزيد همان آهنگ را نواخت. امّا انگيزش فساد و فتنه را تو تقديم كردى و پدرت زياد بن عبيد. من اينك آرزومندم كه به دست بدترين مردم شربت شهادت نوشم.
هدف مسلم بن عقيل، همچون حسين بن على عليهما السلام اين بود كه مردم را از سرشت ناپاك يزيد و يزيديان آگاه كند و به آنها بگويد كه اين جرثومههاى فساد، كسانى نيستند كه بتوانند حقايق درون شما را ظاهر سازند. كسى چون حسين عليه السلام قدرت اين كار را دارد؛ او كه در راه توحيد خداى تعالى همه چيزش راداد.
حكومت معاويه و يزيد، جز تباهى انسانها هيچ ثمرى نداشت و امام حسين عليه السلام مىخواست آنها را رسوا كند. امام زمان عجّل الله تعالى فرجه نيز چون قيام كند، مردم را از باطن خبيث اين گونه افراد آگاه خواهد ساخت.
امام خمينى رحمت الله عليه مىفرمود: در سال 42 گفتيم با پشتوانهى مردم، شاه را بيرون مىكنيم به همين خاطر پيروزى پانزده سال به تأخير افتاد؛ چراكه بايد فقط بر خدا تكيه مىكرديم و جز او پشتوانهاى برنمىگزيديم.
اوايل قيام امام خمينى همهى مستكبران را ترس فرا گرفت و حتّى يهوديان، عكس ايشان را در مغازههاى خود نصب مىكردند. وقتى ايشان صحبت مىكرد، سران كشورهاى غربى و شرقى به دقت سخنانش را مورد بررسى قرار مىدادند. مخصوصآ پس از قضيّهى طبس، همهى آنها خود را رفتنى مىديدند. مجاهدين خلق با ترورهاى ناجوانمردانه، وحشت عجيبى در بين مردم انداخته بودند. امام خمينى دستور داد همهى مردم وظيفه دارند خانههاى تيمى آنها را معرفى كنند. ناگهان در عرض چند روز پنجاه خانهى تيمى با كمك مردم كشف شد. آن ظهور حقيقت پروردگار كه ايشان مردم را به آن توجّه مىداد، حقيقت خودشان بود. او مىخواست مردم از مادّه بيرون بيايند؛ كه اگر چنين مىشد، وضع زندگى عاديشان به هم نمىريخت بلكه وعدههاى جامعهى پس از دوران ظهور امام عصر، تحقق مىيافت و البتّه اندكى از آن تحقق يافت.
اگر مردم، خدايى شوند، زندگى ظاهرى و معنويشان سامان مىيابد وگرنه هر چه به سمت مادّيات پيش بروند، گرفتارىهاى فردى و اجتماعيشان بيشتر مىشود. گمان نكنيد كه كشورهاى پيشرفته از معضلاتى چون دزدى و تجاوز و فساد در امانند، آنها طبل تو خالىاند.
امام خمينى مىفرمود: «محرم و صفر را زنده نگه داريد.» و به راستى از بركت همين محرم و مجالس حضرت ابا عبدالله بود كه اين انقلاب پيروز شد و مردم از مادّيات بيرون آمدند و آمادهى شهادت در راه خدا شدند؛ چراكه شهادت را بقاى خود مىديدند.
حضور در مجالس سيّد الشهدا بايد انسان را حركت دهد؛ بايد همهى كسانى كه در اين مجالس رفت و آمد مىكنند، تغييرى در خود احساس كنند و نسبت به احكام اسلام و سفارشات معصومين مقيّدتر شوند. اين ويژگى حسين بن على عليهما السلام است كه وضع مردم و جامعه را تغيير و آنها را به سوى روحانيت و عالم ملكوت حركت مىدهد؛ برزخ را به يادشان مىآورد و ايمانشان را قوى مىكند.
حضرت ابا عبدالله از وقتى كه وارد كربلا شد، تا شب و روز عاشورا، براى وصال خداى تعالى سر از پا نمىشناخت و همه كس و همه چيز خود را در راه خدا فدا كرد.














هدف همه ی آزادیخواهان جهان آگاه کردن مردم از تباهی و ناپاکی حکومت معاویه و یزید زمان خودشان است.