میقات که میگفتند، اینجاست/ قسمت دوم سفرنامه حج سید علیرضا بهشتی شیرازی
چکیده :همه احرام بستهاند. سفيديهاي متحركي در زير ماهتاب. رختها را در چمدان دفن كنيد. به ياد چرك ساليانه رسوب كرده در آنها آهسته و زمزمهگر ... وردي. به ياد آنچه نبايد ميگذشت، انابهاي و به ياد راهي كه در پيش است لبيك. اينجا جُحفه است و كمي آن سوتر «غدير خم». اينجا جُحفه است؛ شهري كه چهارده قرن پيش او را سيل برد. سرزميني اگرچه مبارك ليكن بلازده. اينجا جُحفه است. لشگرگاه رسول خداوند(ص) در فتح مكه. ...
کلمه: سفرنامه حج سید علیرضا بهشتی شیرازی، مشاور میرحسین و زندانی سیاسی بند 350 اوین، در دهه اول ماه ذی حجه امسال در کلمه منتشر می شود.این سفرنامه حاصل سفر علیرضا بهشتی شیرازی در سال ۱۳۶۱ به مکه مکرمه است که متن آن پیش از این هم در کتاب فصل قاموس، دفتر دوم، شماره بهار ۱۳۶۲ به چاپ رسیده است.
پیش از این، قسمت اول این سفرنامه در این آدرس منتشر شده بود و حالا دومین قسمت آن در اختیار خوانندگان علاقه مند قرار می گیرد:
ميخواهم از ميقات بگويم، ليكن پيش از آن از كمي قبلتر …
راه دراز، تن كوفته، صندليهاي به هم تپيده اتوبوس، اجازه نفس كشيدن به لنگهاي دراز نميدهند. ترمزهاي مكرر خصومتي كهنه با زانوها دارند، ليكن راه ميقات است و خواب سنگين همه را جبران خواهد كرد. نميدانم در راه چه گذشت. همه را خواب ديدم. فقط شنيدم كه نيمهشب چند اتوبوس در راه ماندند. يك بار بيدار شدم. بحث همگاني بر سر ضرورت هل دادن اتوبوس بود. با خود گفتم از هيكلت خجالت بكش. وخيز! كه قبل از تصميمي قطعي مثل نعش افتادم و باز خوابيدم.
بگذريم. گويا به همسفريها خيلي بد گذشت ليكن از خواب من چيزي زياد نيامد كه در آن بدي شريك شوم.
شايد فلسفهاي است در رنج همسفريها و خواب سنگين من. شايد به اين خاطر كه آنها جرعهاي از آنچه پيش از دعوت به اين مهماني سالها چشيده بودند را مينوشيدند و من هم به همچين جرعهاي از رنج مستمر و جرعهاي از يك غفلت طولاني.
و بگذريم. گويا نميتوان بر سر اين جزئيات اينقدر صبر كرد، بالاخره بايد به ميقات رسيد.
آسماني كم ستاره، با ماهي در ميان. دشتي پست و بلند و بوتههايي در هر سو، تپهاي كوتاه و بر روي آن يك چهارديواري سفيد. اضطرابي همه جا گير. همهمهاي وصفناپذير. تنهايي، غربت، نوعي سكوت پرزمزمه، نوعي بيچارگي عميق؛ اينجا را «جُحفه» ميگويند. نميدانم اين بيابان را چه ميشود كه به صحراي محشر ميماند. اصلاً گويي در اين سرزمين همه دشتها قرابتي با صحراي مزبور دارند. نميدانم اين مسجد را چه كسي ساخته جز سقفي نيمه و منارههايي بيمؤذن و حياطي بيخادم هيچ ندارد. نميدانم اين دو عرب ابريق به دست چند ساعت منتظر ما ماندهاند تا آبي بفروشند. نميدانم چه بايد كرد. كجا بايد رفت، اين سو رفتن، آن سو رفتن، سرگرداني اينجا كار همه است. يكي اشك ميريزد نميدانم براي چه، يكي ميگويد زود باشيد و ولولهاي به جمعيت مياندازد. يكي به ياد نزديكي سحر است. يكي به دست ديگران نگاه ميكند. نكند فكر تقلب در سر دارد. يكي نماز تحيت ميخواند و تازه در اولين قدم از آنچه سالها آرزويش را داشته …!
با چه اصراري به سجده ميرود. ديگري از خود ميپرسد آيا ميقات كه ميگفتند همين بود. ديگري مشغول طهارت گرفتن است و وضو، ديگري لباسها را ميكَنَد و از اين و آن، طرز بستن احرام را ميپرسد و ديگري ميترسد كه خوابآلودگي به قطرهاي از شراب نابي كه هنوز آن را نچشيده است فرصت ترشح ندهد و بعد غُبني هميشگي.
در مسجد مداح كاروان ما دعا را شروع كرده است و اشكي است كه از يكي دو چشم ميريزد و بعد چشمان ديگر. مداح كاروان ما با صدايي شكسته، با لحن و مهارتي خاص ميگويد: «خدايا … آمدم». افسوس كه لحنش را نميشود نوشت. جان آدم گُر ميگيرد وقتي ميگويد: «خدايا آمدم» و بعد «لبيكي» و بعد «اللهم لبيك».
همه احرام بستهاند. سفيديهاي متحركي در زير ماهتاب. رختها را در چمدان دفن كنيد. به ياد چرك ساليانه رسوب كرده در آنها آهسته و زمزمهگر … وردي. به ياد آنچه نبايد ميگذشت، انابهاي و به ياد راهي كه در پيش است لبيك.
اينجا جُحفه است و كمي آن سوتر «غدير خم». اينجا جُحفه است؛ شهري كه چهارده قرن پيش او را سيل برد. سرزميني اگرچه مبارك ليكن بلازده. اينجا جُحفه است. لشگرگاه رسول خداوند(ص) در فتح مكه.
اين تپهماهورهاي پست و خرد عجب تاريخي دارند. نخستين برگ از آن حاوي دعاي محمد(ص):
«خداوندا بلا را از مدينه بردار و بر جُحفه نازل كن». اين را روحاني كاروانمان ميگفت. وقتي كه مهاجرين به مدينه آمدند بسيار تب و لرز ميكردند. رسول خداوند چنين دعا نمود و پس از آن ديگر هيچكس در اينجا نماند و اگر ماند از بلا ايمن نشد. بيماري، درد و رنجي كه گويا جانوران را نيز از اين سرزمين متواري كرده است و تنها حاجيان را به خود ميخواند.
ميگويند زماني در اينجا شهركي كوچك بود همانگونه كه گفتم. ليكن پس از فتح مكه، پس از تشريع سنت حج، سيلي خانمانبرانداز آمد و از آن به يادگار هيچ نماند و بعد از آن جز مسجدي سفيد بر بلندي مشرف گويا هيچ چيز از هيچ كس به يادگار نماند. نه حتي جاده آبرومندي كه او را بشناسندش و نه حتي ديوار كوتاهي كه عثمانيها بر جوار غدير هم كشيده بودند.
اينجا جُحفه است؛ ميقاتگاهي در بطن بلاديدگي. سرزميني بيآلايش، بيهيچ چيز جز مسجدي …
* * *
ادامه دارد













