سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » سفر به قبله؛ سفرنامه حج سید علیرضا بهشتی شیرازی...
» ماه حج و احرام و لبیک آغاز شد

سفر به قبله؛ سفرنامه حج سید علیرضا بهشتی شیرازی

چکیده :«سفر به قبله» سفرنامه ای است که سید علیرضا بهشتی شیرازی در سفر حج خود در سال 1361 نگاشته است. او در این سفرنامه، جزئیاتی از لحظه لحظه ی سفر خود را شرح می دهد؛ از زمانی که سوار هواپیما می شوند و نحوه برخورد میهمانداران و مسافران تا حرف ها و غرولندهایشان. از میقات می گوید، هم از سختی های راه و هم از لحظات معنوی، هم از همسفران، هم از ضعف های جسمانی و سستی ها و هم از لحظات نزدیک شدن به خدا و از خانه دوست....


کلمه: امروز روز اول ذی حجه است؛ آغاز ماه حج و بندگی، ماه قربان و غدیر. حجاج امسال این روزها در دیار وحی به سر می برند و آماده حضور در مناسک حج می دهند. احرام و لبیک برای طواف و سعی و میقات و قربانی. آمادگی برای پیوستن به میلیون ها دل همکیش و همراه در مشعر و منا و مروه و صفا.

یکی از ذخیره های فرهنگی ما از زمان های دور تا کنون، سفرنامه بوده و یکی از مرسوم ترین سفرنامه ها، سفرنامه های سفر حج است. سفرنامه‌های حج، گنجینه‌های پایان‌ناپذیری از ادبیات و فرهنگ این مرز و بودم بوده اند که به کار شناخت بسیاری از ابعاد دینی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و تمدنی زیست تاریخی ایرانیان و مسلمانان می آیند، و می توانند هر کدام حال و هوای زمانه خود را به تصویر بکشند. از جمله سفرنامه های معروف حج که در فرهنگ ما ماندگار شده، می توان به سفرنامه ابن بطوطه، سفرنامه ابن جبیر، سفرنامه ابن رشید، سفرنامه بکری، سفرنامه ناصری، حدیث قافله ها، سفرنامه حاج علیخان اعتمادالسلطنه و … اشاره کرد. در دوران معاصر نیز در رأس همه سفرنامه های حج، می توان به خسی در میقات جلال آل احمد و کتاب حج دکتر شریعتی اشاره کرد که به دلیل شهرت نویسندگان و همچنین نوع ادبیاتشان از اهمیت بیشتری برخوردار هستند. شریعتی در كتاب حج خود همه‌ی زیبایی‌های سرزمین مكه و جلوه‌هایی از خانه‌ی كعبه را به زیبایی و با بیانی معنوی به مخاطبان امروزین نشان داده و جلال آل احمد نیز در سفرنامه‌ی خود مسائل اجتماعی را با طنزی پنهان بیان كرده است.

آنچه در زیر می خوانید، سفرنامه دیگری درباره سفر معنوی حج است؛ که به قلم سید علیرضا بهشتی شیرازی نگاشته شده. او مشاور میرحسین موسوی و زندانی سیاسی بند 350 اوین است، از شاگردان عارف فقید مرحوم اسماعیل دولابی و نیز دبیر هیات دولت در زمان نخست وزیری میرحسین. این سفرنامه حاصل سفر علیرضا بهشتی شیرازی در سال 1361 به مکه مکرمه است که متن آن پیش از این هم در کتاب فصل قاموس، دفتر دوم، شماره بهار 1362 به چاپ رسیده است.

او در این سفرنامه، جزئیاتی از لحظه لحظه ی سفر خود را شرح می دهد؛ از زمانی که سوار هواپیما می شوند و نحوه برخورد میهمانداران و مسافران تا حرف ها و غرولندهایشان. او از میقات می گوید، هم از سختی های راه و هم از لحظات معنوی: ” آسماني كم ستاره، با ماهي در ميان. دشتي پست و بلند و بوته‌هايي در هر سو، تپه‌اي كوتاه و بر روي آن يك چهارديواري سفيد. اضطرابي همه جا گير. همهمه‌اي وصف‌ناپذير. تنهايي، غربت، نوعي سكوت پرزمزمه، نوعي بيچارگي عميق؛ اينجا را «جُحفه» مي‌گويند.” در این سفرنامه گر میگری وقتي مي‌گويد: «خدايا آمدم» و بعد «لبيكي» و بعد «اللهم لبيك».

بسیار دیده شده که وقتی زندانیان سیاسی از حبس خلاص می شود، دوستان و نزدیکان به آنها «حجکم مقبول» می گویند؛ که طنزی در آن نهفته است و حقیقتی، و حقیقتش این است که زندان و به خصوص سلول انفرادی هم برای حق طلبانی که به جرم فعالیت سیاسی به زندان افتاده اند، به مانند حج است. اکنون علیرضا بهشتی در این حبس حج گونه است و ما می خواهیم با او در سفر حجی که سه دهه قبل سفرنامه اش را نوشته، همراه شویم؛ سفری پر از عشق که این عارف اهل دل از همه چیزش نوشته و گفته:
از ضعف های جسمانی و سستی ها: ” بعد از نماز، باز در ميانه عهد و قرار براي بيدار ماندن مثل نعشي افتادم؛ خوابم برد. قابل عرض چيزي ندارم جز اينكه زانوي من مثل بچه‌ننه‌هايي كتك خورده هر وقت با پشتي صندلي جلو حرفش مي‌شود، چقُلي‌كنان آدم را بيدار مي‌كند، هر چقدر هم كه بي‌محلي كني فايده ندارد.”
و از همسفران :” پيرمردي پشت سر من نشسته است، مي‌گويد آخر براي همه اين بار اول است؛ اگر ارتباط كيك يزدي و سينه مرغ را نمي‌فهمند و در سيني غذا دنبال پلو مي‌گردند دفعه اول است. در هر حال مسافرين همه خود را بدهكار مي‌دانند و مهماندارها طلب‌كار.”
و از لحظات نزدیک شدن به خدا و از خانه دوست:” آخر به حصور دائمي خداوند در همه چيز يك لحظه نگاه كن! ببين كه هيچ چيز جز يك «باش» نيست! ساقه گل نحيف باش و سبز! و اي تيغ، بر پيكر او با زمختی تمام بروي! و اي آوند از لابلاي اين ظرافت راه خود را پيدا كن و اي برگ قبله تو آفتاب باد و اي سايه از صبح تا شام به سجده بيافت.”

کلمه اولین قسمت از این سفرنامه را در اختیار خوانندگان علاقه مند قرار می دهد و قسمتهای بعدی نیز در طول اولین دهه ی این ماه، در کلمه منتشر خواهد شد:

سفر به قبله

سید علیرضا بهشتی (شیرازی)

بسم‌الله الرحمن الرحيم

در هواپيما هستيم. نقص فني، يك ساعت تأخير، هواي گرم و … دنيايي است. مهماندارها انگار خيلي حسرت پرواز تهران ـ لندن را مي‌خورند. اصلاً‌ حوصله ندارند. همچو حرف مي‌زنند كه انگار سر كلاس كودكستان هستند و بايد به يك مشت بچه شرور و كودن نشستن روي صندلي را ياد بدهند. آن هم صندلي «اتود» شده يك هواپيما … به هر حال دنيايي است. مهماندارهاي زن وقتي راه مي‌روند انگاري كه فرياد مي‌زنند: گير عجيب امل‌هايي افتاديم. مردها هم به طرزي ديگر همين را مي‌گويند. در عوض به جاي همه اين تلخي‌ها هم‌سفرهامان باصفا هستند.

يك روحاني، تازه كه سوار شده بود رفت جلو. گفت مي‌خواهم مقداري در مورد مسئله‌ قدس توضيح بدهم كه صداي غُرغُر مهماندارها درآمد.

باانصاف‌ترهايشان روترش كردند، بقيه زير لب چيزكي گفتند و يكي هم با لحني كه بهتر مي‌دانيد اعتراض كرد: حاج‌آقا انگار خيلي عجله داريد. بنده‌خدا آقاي روحاني گويا در طول سال‌ها از قبيل اين صحنه‌ها خيلي ديده بود که با مهارتي ويژه ساكت شد و هيچ نگفت.

اما در اين يك ساعت تأخير و انتظار اگر از سكه‌هاي قدس نگويند، آخر چه بگويند؟

مهماندارها كه بداخلاقي مي‌كنند مسافرين آن را به حساب رویه معمول مي‌گذارند. آخر در تاكسي كه سوار مي‌شوي راننده حق بدخلقي‌هايي از اين قبيل را دارد، چرا در هواپيما كه خيلي بزرگ‌تر است مهماندارها اين حق را نداشته باشند!؟

پيرمردي پشت سر من نشسته است، مي‌گويد آخر براي همه اين بار اول است؛ اگر ارتباط كيك يزدي و سينه مرغ را نمي‌فهمند و در سيني غذا دنبال پلو مي‌گردند دفعه اول است. در هر حال مسافرين همه خود را بدهكار مي‌دانند و مهماندارها طلب‌كار.

يادش بخير آن دفعه كه از فرنگ برمي‌گشتيم همين خانم‌ها و آقايان هواپيمايي چقدر مؤدب بودند؛ همين دو سال پيش را مي‌گويم، همه‌اش لبخند مي‌زدند، اينقدر براي آدم چاي و نوشابه و غذا مي‌آوردند كه آدم كلافه مي‌شد، يادش بخير….!

به هر حال از حق هم نمي‌توان گذشت كساني كه يك عمر با آدم‌هاي شیک كه هر كدام حداقل يك زبان خارجي مي‌دانند سروكار داشته‌اند را ول كنند و بیایند وسط يك مشت زن چادري و مرد ريشو كه هي مي‌خواهند صلوات بفرستند، راستي كه ظلم است.

يكي از مهماندارها آدم جالبي است. تازه كه وارد هواپيما شده بوديم هر يك دوري كه از جلو صندلي ما رد مي‌شد با لحني آمرانه مي‌گفت صلوات. با ريش تراشيده (دو تيغه) و كراوات، فرمان صلوات مي‌داد. دو سه بار كه اين كار را تكرار كرد انگار خودش هم فهميد كه بهش نمي‌آيد، شروع كرد به بداخلاقي. به بغل دستي ما گفت آب مي‌خواهيد، گفت آره ولي مي‌ترسم بگم. يارو از كوره در رفت «شما همه‌اش خودتان را مي‌خواهيد، اصلاً‌ فكر ديگران نيستيد» و بعد سه چهار بار انگار كه ديگر كلمه و جمله مناسبي براي ابراز در چنته نداشته باشد گفت «اصلاً فكر ديگران نيستيد». بغل دستي ما خنده‌اي كرد، نمي‌دانم از كدام رو شايد براي خالي نبودن عريضه. در هر حال او هم تصور كرده بود كه اينطور صحبت كردن نوعي رسم بين‌المللي است.

مهماندار ديگري هم هست كه آدم خوبي است. نيم ساعت پيش توي راهروهاي هواپيما راه افتاده بود طرز بستن كمربند را ياد همه مي‌داد. مي‌گفت حتماً‌ ياد بگيريد، خيلي مهم است. خيلي مهم است، خيلي مهم …!

آن روحاني كه اول وارد شدن به هواپيما مي‌خواست براي مسافران صحبت كند بالاخره بلند شد. مطالب بسيار دقيقي را مي‌گويد، مي‌گويد اگر مي‌خواهيد با مشكل و تلخي روبرو نشويد زود رفيق بشيد. بد سفري نكنيد. مي‌گويد ناخن‌هاي پا را حتماً‌ بگيريد زيرا در حين طواف به پاشنه مردم مي‌خورد و آنها را زخمي مي‌كند (زخم زدن به ديگران به دَرَك) خودتان نجس مي‌شويد و طوافتان اشكال پيدا مي‌كند. مي‌گويد رعايت ضعيفان را بكنيد و … حرف‌هاي مهمي مي‌زند، خوب است بشنوم، نوشتن بماند براي فرصتي ديگر …

صحبت بر سر اين بود كه آنجا (يعني در مكه و مدينه) حجاج «خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار» را به عربي بگويند كه بر سر مكسور يا مفتوح بودن ف «احفظ» بحث در گرفت و صحبت به اينجا رسيد كه يك بار بر سر املاء قورمه كه آيا با غين است يا با قاف بحث بود که مؤمني پيدا شد و گفت با هيچ‌كدام با سبزي و گوشت. مثال خوبي بود ليكن به هر حال احفظ يا بايد مكسور باشد و يا مفتوح. انسان‌هاي جالبي هستند در اين دور و بر، همه با صفا. آدم ياد پروازهاي تهران فرنگ كه مي‌افتد با خود مي‌گويد بداخلاقي مهماندارها به صفاي حاجي‌ها مي‌ارزد. يكي اصرار دارد كه حتماً‌ خود او به مابقي آب بدهد، ديگري يك كيسه گز آورده است تا حجاج شيرين‌كام باشند. آن روحاني كاروان مسئله مي‌گويد. يكي از مهماندارها انگار که به اين همه پاكدلي غبطه مي‌خورد، آمده است به روحاني كاروان مي‌گويد كه وضو گرفتن در دستشويي هواپيما درست نيست، ترشح می‌کند، مستراح هم كه به كلي خارجكي است و به كلي خراب.

ديگري مي‌گويد آقاجان پسته، آجيل، گز داريد روغن ريخته را نذر امامزاده كنيد، همه اينها را در فرودگاه جده مي‌گيرند و دور مي‌ريزند، خير پدر و مادرتان همين الان آن را به حاجي‌ها بدهيد.

و ديگري سكه قدس پخش مي‌كند، به هر كس 5 تا، بعد 2 تايش را مي‌گيرد تا به همه برسد…

یکی در آن پشت سر روضه مي‌خواند، ديگري مي‌گريد و آنكه مهماندار است چه احساس بيگانگي عميقي دارد.

بلندگوي هواپيما شده است مرجع دستورالعمل‌های اكيد نظامي: آقايان و خانم‌ها، الان غذا را در بسته‌بندي‌هاي از پيش تهيه شده مي‌آورند و آن را كه خورديد خوب جمع كنيد. دقت كنيد كه حتماً كش دورش را بيندازيد…

ساده حاجي‌هاي هم‌سفر ما كه مثل بچه‌هاي كلاس اولي همه اين حرف‌ها را گوش مي‌كنند، حتماً‌ تصور مي‌كنند كه اگر كش را براي بستن احرامشان بردارند، ممكن است هواپيما سقوط كند.

پشت بلندگو حرف بر سر كش بود و در ميان مسافران حرف از ضرورت توجه به نكات معروضه كه نزديك بود از كوره در بروم. با خود گفتم سرم هم اگر برود كش را نخواهم انداخت. اينكه نشد كار، اينها زوار خانه خدا هستند. با خود گفتم كه حتماً‌ خواهد آمد و خواهد گفت كش را گم كردي و خواهم گفت خير، شما بايد به انسان مترقي مثل من حق بدهيد كه از گرايشات ارتجاعيِ كش بيزاري جويد و حساب خود را از ديگران سوا كند. ليكن گويا وقت جمع كردن غذا يارو از چهره‌ام فهميد. سرش را زير انداخت و رفت. در عوض تلافي‌اش را سر حاجي ديگري درآورد، مرد جاافتاده‌ای بود و با هزار زحمت خواست به طرف بفهماند كه ما اين كش‌ها را براي بستن حوله‌اي كه روي دوش مي‌اندازند احتياج داريم. يك سنگ لاي حوله مي‌گذاريم، يك پيچ بهش مي‌دهيم و بعد كش را دورش محكم مي‌كنيم. ليكن مخاطب که علاقه‌اي به شنيدن نداشت، انگار كه بخششي بزرگ كرده باشد و انگاري كه بگويد «آقاي 45 ساله اين بچه بازي‌ها از شما بعيد است» باشدي گفت و رفت.

نمي‌دانم اين مهماندارها را چه مي‌شود. حتماً‌ درد بر سر اختلاف فرهنگي است و الا نبايد ذاتاً اينگونه كه من گفتم باشند.

*          *          *

ادامه دارد


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.