سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » دیدار با خانواده‌ی معلّم در بند، رسول بداقی؛ دمی با شمع‌های ایستاده و سبز...

دیدار با خانواده‌ی معلّم در بند، رسول بداقی؛ دمی با شمع‌های ایستاده و سبز

چکیده :سخن‌ راندن از آن‌چه بر خانواده‌ی یک معلّم زندانی می‌رود، کاری سخت و ظریف است. انگار که باید بر لبه‌ی تیغ راه بروی و نیفتی! از سویی، دلت می‌خواهد همه‌ی آن‌چه که دیده‌ای را با تمام وجودت فریاد بزنی تا همگان را از ظلمی که چنین عریان جاری است آگاه کنی، و از سوی دیگر، نگران هستی که نکند با صحبت از آن اندرون، حریم خصوصی عزیزانی را به‌درستی رعایت نکرده باشی. برخورد گرم و صمیمانه‌ی خانواده‌ی رسول بداقی، به ما جسارت داد که اگرچه با احتیاط، راه رفتن بر لبه‌ی این تیغ را انتخاب کنیم....


سخن‌ راندن از آن‌چه بر خانواده‌ی یک معلّم زندانی می‌رود، کاری سخت و ظریف است. انگار که باید بر لبه‌ی تیغ راه بروی و نیفتی! از سویی، دلت می‌خواهد همه‌ی آن‌چه که دیده‌ای را با تمام وجودت فریاد بزنی تا همگان را از ظلمی که چنین عریان جاری است آگاه کنی، و از سوی دیگر، نگران هستی که نکند با صحبت از آن اندرون، حریم خصوصی عزیزانی را به‌درستی رعایت نکرده باشی. برخورد گرم و صمیمانه‌ی خانواده‌ی رسول بداقی، به ما جسارت داد که اگرچه با احتیاط، راه رفتن بر لبه‌ی این تیغ را انتخاب کنیم.

به گزارش ندای سبز آزادی، رسول بداقی، بیش از سه سال است که زندانی است. جرمش این است که می‌خواسته معلّمان این کشور، کانون صنفی مستقلّی به معنای واقعی داشته باشند. امّا این درخواست صنفی-انسانی او که از حقوق بدیهی و اولیه‌ی هر گروه صنفی است، با واکنش شدید ارکان قدرت مواجه شده است. نتیجه‌ی تلاش در این راستا برای رسول بداقی، حکم سنگین شش‌ساله‌ی زندان بوده است، حاکمیّت اقتدارگرا که همه‌ی ساحت‌های اجتماعی را مطیع مطلق می‌خواهد، با جعل یک ساختار دولتی فرمایشی که عنوان کاذب نمایندگی معلّمان را یدک می‌کشد، مطالبات حقیقی این صنف زحمتکش را به محاق برده، با هر گونه تشکّل واقعی مستقل معلّمان به تندی برخورد می‌کند.

عجبا، که اگر حاکمیّتی به صنف معلّمان – که در جامعه به مجموعه خصائلی چون دانایی، نجابت، بردباری، کم‌توقّعی و مدارا شهره‌اند – اجازه‌ی فعالیت و داشتن یک کانون صنفی را ندهد و با آنان چنین برخورد کند، دیگر به چه کسانی چنین اجازه‌ای خواهد داد؟!

در راه و درون خانه ی سبز بداغی

در مسیر رسیدن به منزل بداقی‌ها، چشمانمان مدام تابلوهای راهنمای “اسلام‌شهر” را جست‌وجو می‌کرد. جالب بود که در میان این جستجوها، بعد از گذشت سه سال از آغاز جنبش سبز، هنوز نمادهای اعتراضی جنبش به صورت رنگ‌پاشی سبز بر تابلوها هم‌چنان مشهود بود، بعد از تمام مرمّت‌ها و رنگ‌زنی‌ها و رنگ‌پاک‌کنی‌ها و … آن هم در مناطق جنوبی شهر.

این خود یکی از نشانه‌ها‌ی عدیده‌ی بطلان این باور نادرست بعضی‌ها بود که می گویند: جنبش سبز، جنبش بالاشهری‌هاست! باور نادرستی که بوق‌های تبلیغات رسمی حکومتی نیز به شدّت در راستای القاء آن فعّال بوده است. در شهری که طبق آخرین آمارگیری‌ها حدود 8میلیون نفر جمعیت دارد و اگر آمار کودکان شیرخوار و چهار-پنج ساله و پیران هفتاد-هشتاد ساله و بیماران بستری و سربازان در پادگان و صنوف مختلف سر کشیک و پست اضطراری و … را کسر کنی، جمعیت فعال آزاد آن برای مشارکت در یک کنش اجتماعی-اعتراضی، به فرض آگاهی و اطلاع‌رسانی 100 درصد و با فرض این که همه کارشان را تعطیل کنند و …، بالقوّه نمی‌تواند بیش از حدود 5میلیون نفر بشود، حضور 3میلیون نفر در اعتراض معظم سکوت، آن هم بعد از اعلام رسمی کنسلی تجمّع، با وجود قطع پیامک‌ها و آنتن موبایل‌ها و پیچیدن این شایعه که حکم تیر دارند و … مشخّصاً به‌منزله‌ی مشارکت همه‌ی گروه‌های اجتماعی است. مگر این که فرض کنیم تهران حدود 60 درصد بالاشهری دارد!

منزل بداقی‌ها در بخشی از اسلام‌شهر است که نمی‌توان آن را جزء مناطق بالا یا متوسط اقتصادی اسلام‌شهر لحاظ کرد.

وقتی به مقابل درب آن می‌رسی، زنگی برای فشاردادن مشاهده نمی‌کنی. باید در را بکوبی، و با کشیده شدن طنابی از داخل – که البته ما بعد از ورود آن را دیدیم- در باز می‌شود.

وارد که می‌شوی، با سازه‌ای بسیار ساده مواجه می‌شوی که با ابتدایی‌ترین امکانات ساخته شده. بعدترها متوجه شدیم که این سقف بالای سر بداقی‌ها را رسول خود شخصاً خشت بر خشت در طول زمان بر هم گذاشته و ساخته … به جای خانه‌ی مهندسی‌ساز باید به آن گفت معلّمی‌ساز!

روبروی این مکان با فاصله‌ی کمی، یک واحد فعّال دام‌داری (گاوداری) قرار گرفته. همسر رسول ضمن صحبت‌هایش از این که «بچه‌ها به واسطه‌ی این موقعیّت نامناسب، مدام سرفه می‌کنند و آسم و وضع تنفسی نابه‌سامان دارند»، ناراحت است. خصوصاً در فصل گرما که «اوضاع غیرقابل‌تحمّل‌تر می‌شود». می‌گوید: «ای‌کاش این امکان را داشتیم که چند کوچه آن طرف‌تر، یک مکان کوچک رهن کنیم که این بچه‌ها یک مقدار راحت‌تر نفس بکشند … ولی متأسفانه شرایط مالی‌مان اجازه نمی‌دهد.»

اما فرزندان بداغی: ستایش و شکیبا، دوقلوهای 5ساله‌، از نظر ظاهر مثل سیبی هستند که از وسط نصف کرده باشی. امّا یکی‌شان شلوغ و با اعتماد به نفس و خیلی فعّال است و یکی دیگر کم‌حرف و خجالتی‌تر و کناره‌گیرتر. هرچند که تا آخر دیدار هم نفهمیدیم کدامشان کدام است! شبنم، خواهر بزرگتر آن‌ها هنرستانی است و از همین حالا به کاربردی بودن رشته‌ی تحصیلی‌اش توجه دارد و برای همین، ادامه تحصیل در رشته کامپیوتر را برگزیده است.

رزمی‌کاری هم می داند. دست به قلمی دارد و متن‌هایی هم می‌نویسد که با توجه به سنّش، جای تحسین فراوان دارد.

دوقلوها حدوداً دو ساله بوده‌اند که پدرشان دربند شده و دیگر در کنار هم نبوده‌اند … خاطره‌ی حضور مستمرّ پررنگی از پدر ندارند … امّا حضور پدر را و نیز جای خالی او را در هر نگاه و بیان و نوشتار خواهر بزرگشان- شبنم- می توانی بیابی.

دشواری‌های ملاقات؛ از اسلام‌شهر تا رجایی شهر

همسر رسول از وضعیت خاص ملاقات‌ها می‌گوید؛ «با سه بچّه بخواهی از اسلام‌شهر بروی تا زندان رجایی‌شهر کرج یک داستان است، بدون آن‌ها هم بخواهی بروی داستان دیگری است.» از روزی می‌گوید که بدون هیچ اطلاع قبلی، بخش نگه‌دارنده‌ی امانات و وسایل شخصی ملاقات‌کنندگان را در ورودی زندان جمع کرده بودند و به آنان هم اجازه‌ی همراه بردن کیف و وسایل همراه‌شان به داخل را نمی‌دادند. تعریف کرد که چه‌طور مجبور شده کیف و وسایلش را بیرون در زندان، گوشه ای بگذارد و برود داخل برای ملاقات … و البته این هم عجیب نبود که وقتی برگشته، اثری از وسایلش نبوده … مجبور شده برای برگشتن تا خانه پولی از ملاقات کنندگان آشنا قرض بگیرد. (در هفته‌های بعد و به‌دنبال پیش‌آمدن امثال چنین اتفاقاتی، مسئولان زندان مجدداً بخش نگه‌داری و تحویل وسایل و امانات را باز کردند.)

از زمانی می‌گوید که مادر رسول بیمار بود و رو به فوت … و چه‌قدر می‌خواست که پیش از مرگش دمی رسول را ببیند. تلاش‌ها برای گرفتن چند روز مرخصی برای رسول به جایی نرسید و مسؤولان مخالفت کردند. پیرزن تا آخرین لحظه‌ها در کوهدشت لرستان چشم به راه لحظه‌ای دیدار فرزند بود پیش از آن که جان به جان‌آفرین تسلیم کند.

اندکی پیش از احتضارش، برادر رسول از اتاق دیگر سعی کرده بود صدای رسول را تقلید کند و به پیرزن بگویند رسول رسیده و آمده و در آن اتاق دیگر است. انگاری پیرزن هم خودش را زده به آن‌که باور کرده. و تحمّل این داغ چه سخت است که هم مادر را از دست دهی و هم حتی اجازه نیابی لحظه‌ای بر بالین احتضار او حضوریابی … برای خاکسپاری‌اش هم نه؛ و نیز برای هفتمش؛ چهلمش هم … همه‌ی درخواست‌ها برای یک مرخصی کوتاه به رسول برای حضور و اندکی غمگساری در فراق مادر رد شد.

از ابتدای امسال از خانواده خواسته‌اند که وثیقه بیاورند و بگذارند تا به رسول مرخصی داده شود. 500میلیون تومان! حالا این که چگونه با همّت دلسوزان و آشنایان و … به هر مکافات این امکان تأمین و به وثیقه گذارده شد بماند، امّا از آن زمان تا به حال، هم‌چنان دریغ از یک روز مرخصی! ماه‌هاست که وثیقه را هم گرفته‌اند و خبری هم از مرخصی او نیست.

با همه‌ی فشارها و سختی‌ها، رسول و خانواده‌اش محکم بر انتخابی که کرده‌اند ایستاده‌اند. در آخرین تلاش بازجویان برای آن که رسول از آن‌چه اعتقاد دارد برگردد و این را اعلام کند، هم‌چنان استوار ایستاده و صراحتاً گفته که حتی از گذشته بیش‌تر به درستی اعتقادات و کردارش ایمان دارد.

نستعلیق خوش خطی بر دیوار خودنمایی می کند…

دیواری که همچون سایر دیوارهای آن خانه‌ی کوچک، سطحش همان لایه‌ی گچین سپید است، بی آن که رنگی بر آن شده باشد. تابلوی کوچک نستعلیق، هدیه‌ای بوده است از طرف تعدادی از دوستدارانش؛ «ایستاده‌ام چو شمع…»


4 پاسخ به “دیدار با خانواده‌ی معلّم در بند، رسول بداقی؛ دمی با شمع‌های ایستاده و سبز”

  1. ایرانی گفت:

    واقعا شرمنده این عزیزان هستم.
    امیدوارم که خداوند تحمل این سختیهای طاقت فرسا را برای او و خانواده اش راحت گرداند و به زودی شرایط آزادی وی و دیگر آزادگان دربند را فراهم آورد.

    به امید ایرانی آباد و آزاد
    یا حسین میرحسین

  2. صدرا گفت:

    چرا شماره حساب اعلام نمي كنيد؟

  3. آزادی گفت:

    متاسفیم وناراحت یک معلم

  4. احمد منتظری گفت:

    قابل توجه کسانی که به اقوام ایرانی اهانت میکنند. آری این معلم زندانی یک لرستانی غیور است.
    به امید آزادی همه زندانیان بی گناه.