زندانی بیگناهی که در بیمارستان حصر شد، مبادا بانکیمون بخواهد با او دیدار کند
چکیده :درست از زمانی که آمدن بان کی مون به ایران قطعی شد سپاه زندانی اش را تحویل گرفت تا مبادا آن همتای پیشین هوس دیدار به سرش بزند آن هم در بیمارستان! و یا این که خبری، پیامی، چیزی مبادله شود خدای نکرده. غافل از این که این دیپلمات سابق هنوز بیش از خیلی از این تازه به دوران رسیده های کار نابلد، اصول دیپلماسی می داند و منافع ملی می شناسد و رابطه دولت-ملت و حقوق بین الملل حالی اش است!...
فخرالسادات محتشمی پور، همسر سیدمصطفی تاج زاده در نامه ای با اشاره به حصر بیمارستانی محسن امین زاده، معاون وزیر امورخارجه دولت سیدمحمد خاتمی می نویسد: پشت در مردانی نشسته اند که قرار نبود زندان بان باشند بلکه قرار بود ایران بان باشند و انقلاب بان و داخل اتاق بیماری بستری است که حالا حالاها ایران باید از اندیشه و نبوغش بهره می برد.
به گزارش کلمه، در بخشی از این نامه آمده است: درست از زمانی که آمدن بان کی مون به ایران قطعی شد، سپاه زندانی اش را تحویل گرفت تا مبادا آن همتای پیشین هوس دیدار به سرش بزند آن هم در بیمارستان! و یا این که خبری، پیامی، چیزی مبادله شود خدای نکرده. غافل از این که این دیپلمات سابق هنوز بیش از خیلی از این تازه به دوران رسیده های کار نابلد، اصول دیپلماسی می داند و منافع ملی می شناسد و رابطه دولت-ملت و حقوق بین الملل حالی اش است!
محسن امینزاده، معاون وزیر ارشاد دولت میرحسین موسوی که 6 ماه است در بیمارستان بستری شده، هفته ی گذشته، همزمان با آغاز اجلاس غیرمتعهدها و به طور ناگهان تحت مراقبتهای شدید قرار گرفته و مراقبت از وی تحت کنترل نیروهای لباس شخصی ناشناسی قرار گرفته است.
متن نامه ی فخرالسادات محتشمی پور را به گزارش کلمه با هم می خوانیم:
چند دقیقه سکوت به احترام پایداری محسن امین زاده و صبوری و متانت همسرش مهنازخانوم.
خبر حاکی از تشدید محدودیت ها و مراقبت های امنیتی از محسن امین زاده است هم زمان با برگزاری اجلاس سران جنبش عدم تعهد و هم زمان با انتقال عیسی سحرخیز از بیمارستان به بند 209 اوین و هم زمان با پادگانی شدن پایتخت و هم زمان با …
چشم ها را که می بندم از امین زاده و مهناز خانوم تنها تصویری که می بینم تصویر یک زوج آرام و متین نازنین است که جوشش های درونی شان را همه کس نمی بیند و نمی فهمد!
این تصویر در این روزهای تشدید محدودیت ها بیشتر با من همراه است و مرا وسوسه می کند که درست در همین روزهای ممنوع الملاقاتی این زوج نازنین و این دوستان دیرین به بیمارستان بروم برای عیادت از طرف خودم و همسرجان.
قصه از کجا آغاز شد؟؟؟ از شهادت مظلومانه هدی صابر! از اعتراض هم بندی های او و از بازگشت آقا محسن به زندان و پیوستن به اعتصابیون. او با همسرجان در مرخصی بودند و هم زمان قرار شد به زندان بازگردند همسرجان به قرنطینه و آقا محسن به 350. عکس های یادگاری خانوادگی را گرفتیم همان جا زیر پل یادگار روبروی اوین و تا آمدند دوربین را بگیرند لبخند همسرجان مانع شد و … همسرجان روزه اعتراضی اش را ادامه داد و آقای امین زاده اعتصاب غذا در اعتراض به رفتار غیرانسانی با یک انسان واقعی که حالا جایش سخت خالی است در عرصه های اجتماعی و سیاسی. اعتصاب غذا قلب دردمند محسن آقا را خراب کرد و …
نه نه قصه از این جا آغاز شد: هفت شاکی از کودتاگران نظامی پس از امضای نامه شان و ارسال آن برای مقامات مربوطه، یکی یکی به زندان بازخوانده شدند برای اجرای حکم هایشان. صفایی فراهانی، امین زاده، همسرجان و بعد هم بقیه شان. قلب دردمند محسن آقای صفایی سخت تر به درد آمد و کار داشت بیخ پیدا می کرد که …
نه قصه از این جا هم آغاز نشد! آغاز قصه سه روز قبل از انتخابات بود و جوهر امضایی به دستی کثیف که زیر حکم های آدم های پاک خشک شد. فردای بیست و دوم خرداد آغاز ماجرا بود. بگذارید نگویم دردناک است آن روزها، سخت دردناک. بگذارید ما از همین میانه شروع کنیم. آغازش را تاریخ خود نوشته است و پایانش را نیز می نویسد و روزی برایمان واژه واژه بازخواهند خواند.
قصه از کجا آغاز شد؟ از دردی که عجیب بود و شبیه بود به مواردی که مسئله ساز شده بود برای درخواست کنندگان امضای حکم بازداشت آدم هایی که جرمشان خدمت بود و صداقت! محسن ها یکی یکی دچار مشکل قلبی شدند و این عجیب بود! محسن های دو الف که حالا میهمان بند 350 بودند.
هفت شاکی در همان حوالی رمضان 89 یکی یکی برای اجرای حکم فراخوانده شدند و به 350، دوالف و قرنطینه رفتند و تمام شد آن روزهای خوب با هم بودنشان در، به قول آقایان، سوئیت دو الف!
حالا محسن ها قلبشان بیمار است و همسرهایشان دلشان فراوان درد دارد! این محسن آقا اما در حصر بیمارستانی شش ماهی است که روزگار می گذراند. بدعت های تمیز! آدم می تواند برود دوست قدیم را روی تخت بیمارستان ببیند و دلش باز شود اما به شرط این که آقایان صلاح بدانند و چند روزی است که صلاح نمی دانند. درست از زمانی که آمدن بان کی مون به ایران قطعی شد. سپاه زندانی اش را تحویل گرفت تا مبادا آن همتای پیشین هوس دیدار به سرش بزند آن هم در بیمارستان! و یا این که خبری، پیامی، چیزی مبادله شود خدای نکرده. غافل از این که این دیپلمات سابق هنوز بیش از خیلی از این تازه به دوران رسیده های کار نابلد، اصول دیپلماسی می داند و منافع ملی می شناسد و رابطه دولت-ملت و حقوق بین الملل حالی اش است!
مهناز می گوید: این تغییرات استرس وارد می کند به محسن. حالش بدتر می شود. نگرانش هستم. می گوید: یک عده رفتند یک عده دیگر آمدند و ملاقات ممنوع شد! من به پرستاران گفتم قبل از این که حمله ای دست دهد لطفا آرام بخش بدهید به همسرم و آقا محسن روی تخت آرام گرفت و مهناز در کنارش آرام نشست و زل زد به چهره مردی که حالا سال ها پیرتر از سنش نشان می دهد و در دلش غوغاست! مهناز چشم ها را می بندد و خاطرات گذشته را مرور می کند. دلش برای خانه تنگ شده خانه ای که پس از شش ماه بتواند دست همسر بیمارش را بگیرد و ببرد در جایی که استرس نباشد و فشار عصبی نباشد و اندکی آرامش خیال باشد و … مهناز دلش برای جمع چهارنفری شان تنگ شده و محسن آقا هم و بچه ها هم. مهناز زندگی شان را از ابتدای آشنایی مرور می کند روزهای لانه، روزهای خدمت، روزها و شب های مأموریت، جلسات پی در پی، نبودن ها و نبودن ها و نبودن ها اما از فردای آن بازداشت فریب کارانه معنی نبودن خودش را نشان داد. مهناز آرام کنار تخت همسر بیمارش نشسته و به چشمان او نگاه می کند که به نقطه ای خیره مانده است. در پشت در اتاق شماره فلان، سه مرد سپاهی نشسته اند و منتظرند تا شیفت را تحویل نفرات بعدی بدهند. مهناز در تمام این شش ماه، که مأمورین زندان آنی اتاق را ترک نکردند، حتی نتوانسته بوسه ای بر دست و پیشانی مردش بزند که هنوز دلش برای ایران مقتدر می تپد درست مثل آن روزهایی که نام ایران با اصلاحات و جامعه مدنی و قانون و صلح طلبی و گفتگوی تمدن ها و خیلی چیزهای خوب دیگر همراه بود.
پشت در مردانی نشسته اند که قرار نبود زندان بان باشند بلکه قرار بود ایران بان باشند و انقلاب بان و داخل اتاق بیماری بستری است که حالا حالاها ایران باید از اندیشه و نبوغش بهره می برد و همسرش که قرار نبود به این زودی به جای همه نقش های دوست داشتنی، نقش پرستار را ایفا کند. و بچه ها همه شنیده هایشان را از انقلاب و آرمان هایش به خاطر می آورند و آرام آرام سر تکان می دهند!
راستی قصه از کجا آغاز شد؟؟؟!!!














از آن روزی شروع شد که انقلاب ضّد استبدادی ملت ایران به اسم انقلاب اسلامی به یغما رفت. حالا شما روزش را بگوئید. روزی در سال ۶۰، ۵۷ و یا شاید ۵۶.
چاه کن بدبخت هرقدر چاه را عمیق تر کند، خود بیچاره اش بیشتر فرو خواهد رفت. اینها هرقدر میخواهند از این بلاها سر ما درآورند، آخرش خودشان بازنده خواهند شد. دیدید؟ پس از آنهمه خرج و کوشش حرفهای کوتاه دونفر یعنی مرسی و بان کیمون کاسه کوزه اینها را به هم ریخت. اما در مورد شما هم یک انتقاد اصولی دارم. والله به پیر به پیامبری که هم شما و هم من اعتقاد داریم، هیچ فرقی بین یک آدم معمولی با سید نیست. این قدر سید سید نکنید. سید در عربی یعنی آقا یعنی شما فکر می کنیدفقط اولاد پیامبر سید هستند و آقا و بقیه مردم قاق و غیر آقا. ترا به خدا این به کار بردن سید را بعنوان امتیاز بگذارید کنار. در نتیجه بررسی دانشمندان به این نتیجه رسیده اند که انسان یک منشاء بیشتر نداشته و اینکه میگویند ما آریایی هستیم و ما یهودی و قوم برگزیده همه حرفهای بی ربط است پدر مادر همه آدمها یک جور بیشتر نبوده است. از همین روی هیچ فرقی بین سید اولاد پیامبر با بقیه نیست. خود پیامبر مگر نگفته فرقی بین سید قریشی و غلام حبشی نیست؟ حالا ما از پیامبر هم دو آتشه تر شده ایم. ترا به حضرت عباس این سید مطصفی را بگذارید کنار. مصطفی تاجزاده بسیار خوش آهنگ تر از سید مصطفی تاجزاده است. به ویژه که پس از انقلاب عده بسیار زیادی مثل قارچ سید شند و خود را سید نامیدند. هیج فرقی بین سید و آدم نیست. ای کاش همه ما آدم و انسان بودیم.
از خداوند متعال میخوا هیم که بزودی ظلم این ظالمان را به خودشان برگرداند فسیعلموالذین ایّ منقلب ینقلبون
یاحسین میرحسین
انشاالله به زودی همه این عزیزان دربند و آزادگان سرافراز به آغوش خانواده باز می گردند و همه با هم ایرانی خواهیم ساخت آباد و آزاد.
درود بر شما چه نیک شاگردی هستی در درس عمه ات زینب س
این یادداشت برگرفته از از سایت ندای سبز آزادی می باسد :
در این اجلاسی که در تهران برگزار شد برخلاف اسمش نه سری وجود داشت، نه تهی … یک نوع آب در هاون کوبیدن در ابعاد بزرگ بود. نه اینکه خیال کنید مثل این دختر های ترشیده، که هر کسی مهمانی می گیرد، عیب رویش می گذارند و می خواهند عیشش را طیش کنند، داریم بهانه می گیریم. دلمان می سوزد. بازهم نه اینکه خیال کنید دلمان برای این حضرات می سوزد که هر روز سنگ روی یخ می شوند و هر کسی از هر راهی که بتواند سکه یک پولشان می کند… خدا را شکرخیلی وقت است دولت های دنیا، حساب مردم ایران را تا حدودی که خیلی به منافع شان برنخورد، ازحساب حاکمانش جدا کرده اند.
دلمان برای همین مردم ایران، می سوزد. دلمان از این می سوزد که باید تاوان حماقت و ندانم کاری و بی کفایتی کسانی را بدهیم که اگر روزی دری به تخته بخورد و از اسب بیفتند، کسی گوسفند هم دستشان نمی دهد ببرند چرا… چه برسد به اینکه جان و مال و آینده هفتاد میلیون آدم رابدهد دستشان.
بر داشته اند 600 میلیون دلار پول مردم این مملکت را دادهاند دست آقای مثلا معاون اجرایی رئیس جمهور که مهمانی بگیرد. اضافه کنید 60 میلیون دلاری را که در سال حمایت از تولید ملی و سرمایه داخلی به شرکت بنز داده اند ماشین وارد کرده اند، اضافه کنید 40 میلیارد تومانی را که به عنوان پیش پرداخت داده اند به شرکت تهیه غذای قریشی برای آنکه مبادا شکم سران مملکت های دیگر خالی بماند و شکم خالی های پایتخت را فرستاده اند هواخوری، اضافه کنید هزینه و ضرری (چهارمیلیارد و سیصد میلیون دلار) را که سه روز تعطیلی در پایتخت یک کشور به بار می آورد و از ترس بیرون آمدن مردم تعطیلش کرده اند، اضافه کنیدهزینه و ضرری را که چهار روز تعطیلی یک استان مجاور (البرز) به بار می آورد وشعاع اقتدار نظام که به کرج هم نمی رسد، اضافه کنید هزینه و ضرری را که تعطیلی فرودگاه ها و پرواز های داخلی به بار می آورد و ارزش و احترامی که به وقت و هزینه مردم و مسافران می گذارند، اضافه کنید هفتصد میلیارد تومان بنزینی را که دولت برای خالی کردن شهر به مردم داده است و در روز عادی یک لیترش را هم نمی دهد، اضافه کنیدتمام زد و بند ها و بخور بخور های پشت پرده را که در این روزها و به بهانه این اجلاس می شود و صدایش مثل آن سه هزار میلیارد چهار سال دیگر در می آید… و اگرهنوز خسته نشدید اضافه کنید ساندیس های بین المللی که در قالب کمک های بشر دوستانه جمعیت هلال احمر به 26 کشور عضو همین اجلاس فرستاده شد و مردم اهر و ورزقان هنوز زیر چادر می خوابند، اضافه کنید 20 مرکز درمانی و بهداشتی دیگر را که در کشورهای عضو ساخته می شود و اهر و ورزقانی که یک بیمارستان هم ندارند …
حاصل همه اینها که با هم اضافه کردیم و از حق یک ملت کم می شود چیست ؟
اینکه دبیر کل سازمان مللی را که با زور آورده ایم ، بیایدو بگوید ایران باید در جلب اعتماد بین المللی در ارتباط با برنامه هسته ای اش شفاف تر و معقول تر عمل کند و در اظهار نظر در مورد کشور اسرائیل حواسش را جمع کند وابراز نگرانی کند از نقض حقوق بشر در ایران؟
اینکه بعد از سی سال که با کشوری رابطه نداشته ایم و حالارئیس جمهورش با هزار ادا و اطوار دعوتمان را قبول کرده و آمده ، در اولین سخنرانی اش کل هیات دولت و سیاست خارجی اش را قهوه ای کند و بگوید ما با انقلاب مردم سوریه همراه هستیم … بشار باید برود؟
اینکه زیر پای پادشاه بحرین که هر جمعه دستور فتح کشورش راداده ایم فرش قرمز بیندازند؟
اینکه خوشحال باشیم پادشاه عربستانی مهمانمان است که صفارهرندی می گوید : « اصل اسلام را قبول ندارد دشمن اهل بیت است مروج وهابیت کثیف و کسی که بلاد اسلامی را در اختیار اجانب قرار داده است و رسما و علنا شراب میخورد.»؟
اینکه مردم خودمان را به زور از شهر بیرون کنیم و به مطبوعات دستور محرمانه سانسور بدهیم ؟
خب همه اینها را که قبل از این اجلاس هم داشتیم … بان کی مون که همین حرف ها را چهار سال است دارد می زند… مرسی که از وقتی انتخاب شد حرفش همین بوده … این خرج و مخارج و بریز و بپاش و سفر و گردش و هدیه و زیر میزی و ساندیس برای چه بود؟
اينجاايران است سرزمين من!جايي که آزادي فقط نام يک ميدان است!!!خوشبحال مسافرکشان آزادي،چه آزادانه داد ميزنند،آزادي آزادي،وعابري خسته را مي بينم که مي گويد:آزادي چنده؟؟..ومن شخصي را ديدم که از راننده تاکسي سوال کرد؟آزادي کجاست؟؟؟در جواب گفت…رد کردي داداش آزادي قبل از…بود..
كاشكي سايت كلمه به سه زبان بود
فخری عزیز اشک مرا در آوردی !!! قصه از آن جا آغاز شد که ما خواب رفتیم سال ها قبل تر از کودتای 88 حتی قبل تر از تیر 78 !!!
من تقاضام از دوستان اینه که در کنار تعریف و تمجید از کسی و لعنت فرستادن بر شخص دیگه 1 ایده ای ارائه کنن اگه یک قدم حساب شده برداریم تمام کائنات برای هدف جمعی بسیج می شن
این روزها نیز بگذرد اما نام مصطفی تاجزاده، بهزادنبوی،…..محمدنوریزاد دربلندای تاریخ خواهد درخشید زیرا به امام حسین (ع) اقتدا کرده اند
نفرین بر این حکو مت جهل و استبداد که برای بقا ئش از هیچ حنایتی رو گردان نیست .و دروغ جنایت پنهان کاری خشونت احکام دوران عرب جا هلیت را اجرا می کند تا خودش را به زور بر مردم ایران جا کند
قصه از زمانی آغاز شد که…
برخی همداستان شدند با کسانی که حبس می کردند بدون محاکمه، موسوی و کروبی و رهنورد را، نه…، منتظری را، نه…، شریعتمداری را، نه نه نه و نه ………………..
قصه از زمانی آغاز شد که…
برخی همداستان شدند با کسانی که اعتراف را با زندانی تمرین می کردند به نام مصاحبه، و شکنجه می کردند به نام تعزیر، مومنی و ابطحی و حجاریان و… را، نه…، افشاری و ملی مذهبی ها و … را، نه…، سحابی و بازیگران مجموعه هویت و… را، نه نه نه و نه ………………..
قصه از زمانی آغاز شد که…
برخی همداستان شدند با کسانی که می کشتند بدون محاکمه، سهراب و ندا و محسن و… را، نه…، مختاری و فروهر و سیرجانی و … را، نه…، فعالین دهه شصت را، نه…، هویدا و … را، نه نه نه و نه ………………..
روزگاری جوانمردی گفت:
ای مالک! مردم به تو چنان می نگرند که تو به پیشینیان می نگریستی……………..
به امید روزی که در کشور ما نیز هر کس با آزادی بتواند عقاید و نظریات خود را بیان کند.
با سلام ودرود برهمه آزادیخواهات در بند، بنده در چندین مرحله خدود دوماه قبل از انتخابات 88 به دلایل کاری افتخار نشست با ایشان را داشتم و مجذوب متانت، آرامش و فروتنی ایشان شدم. پاینده باد ایران،درود بر امین راده و همه آزادیخواهات در بند
دلم میخواد کامنت بنویسم ولی چی بنویسم ! مثنوی هفتاد من کاغذ!
همون بهتر چیزی ننویسم و تو خودم نگه دارم با این اوضاع بگیرو ببند و..!!
تنها راه چاره همان است که قدیانی عزیز شجاعانه و بدون لفاظی وبی پرده می گوید باید همگی یک صدا فریاد صادقانه او را فریاد بزنیم واز بی راهه رفتن بپرهیزیم
خواهرم فخری قصه از آنجا شروع شدکه اولین ظلم ظالم رادیدیم وچشم بستیم.ازانجاشروع شدکه بارای ونظر وهوای زمینی ادعای آسمانی رایاپذیرفتیم یانپذیرفته نقدی نکردیم.ازآنجاشروع شدکه مصلحان رایا مثله کردیم یابرمثله کنندگانشان نعره یا اقلافریادی نزدیم.ظالم قدمهای اول راباترس برمیدارد وقتی مظلوم معترض یا حقخواهی ندید برسرعت میافزاید وچنان میتازد که گاه خودش ازاینکه بزمینش بکوبند وشیشه هستیش راخاک کنند وبرباد دهند از سایه خودش هم در هراس است.وبگیر وببندها ازهمین جنس هراس است.خواهرم صبرتان بعداز خروشتان ثمردهد.این وعده عقل ودین است.
خدا لعتت کند باعث و بانی حبس این عزیزان را وگرنه مرتضوی عددی نیست او یک گماشته است.
سازمان مجاهدین انقلاب وحزب مشارکت که اقای امین زاده وهمسرگرامی شماعضوان هستنداگربه عملکردخودازابتدای پیروزی انقلاب توجه کنندبدرستی متوجه خواهندشدکه دراین نتیجه خودنقش موثری داشته اندومتاسفانه دیرمتوجه اشتباه خودشدندوزمانی هم که فهمیدندبه امامزاده ای دخیل بستندکه میتوانست معجزه کندولی نکردوفرصتهاراسوزاند(اقای خاتمی ).بایددوران مرجع انقلاب دوباره مطالعه شودوانقلاب به بیان پاریس بازگشت نماید
بدبختهای ساده لوح- گول خوردید . این آقایون و خانومها پولاشون می گیرند . بدبختها به فکر مملکتتون باشید .
ننگ بر استبداد انهم به نام مذهب .که چه فجایعی دارد درست می کند
همه بدبختي ها از آنجا شروع شد كه نينديشيديم…..
با سلام
اين چه حرفهاي ايست كه شماها ميزنيد اين حكومت فقط و فقط براي دادن پرچم به امام زمان بنا شده نه چيز ديگر نه اينكه امام زمان نميتونستند كه خودشون حكومت تشكيل بدهند اينها اومدن كار ايشون را راحت كنند و برند يكي از ادعاهاي خميني قبل از انقلاب اين بود كه ما سه كار داريم كه بايد انجام بدهيم ( اول اينكه حكومت پهلوي رو ساقط كنيم . 2 اينكه حكومت اسلامي تشكيل بديم . 3 اينكه پرچم اين حكومت رو به امام زمان بديم ) جالب بود نه اين حرف رو يه آخوندي به نام مهدوي تو يه سخنراني ميزد از زبان شهيد عراقي دلم براي امام زمان ميسوزه … واقعا مردم و جيگر گير اوردن
خداوندا ،اندکی نفهمی عطا بفرما ؛مردیم از بس فهمیدیم وخود را به نفهمی زدیم.