همه چیز درباره مدیریت زلزله؛ با نگاه به تجربه بم
چکیده :در مورد زلزله، اساسيترين كار اين است كه ساختمانها طبق اصول فني و استانداردها ساخته شوند يا بناهاي قديمي غيراستاندارد مقاومسازي بشوند. اين اصوليترين راه جلوگيري از تبديلشدن حادثه به فاجعه است. درحوالي زماني كه زلزله بم رخ داد، در كاليفرنيا هم يك زلزله شايد با شدت بيشتر يا همان مقدار اتفاق افتاد چندان تلفات جاني نداشت. در ژاپن هم كه يكي از كشورهاي بسيار زلزلهخيز است مرتب زلزلههايي با شدتهاي بيشتر رخ ميدهد اما يا تلفات جاني ندارد يا در حد يكي دونفر است. در كشور ما وقتيكه حادثهاي اتفاق ميافتد خيلي راحت تبديل به يك فاجعه ميشود. روي اينها تحقيق نميكنيم كه ببينيم چرا اين اتفاق افتاد و اين حادثه تبديل به فاجعه شد. ...
کلمه: محمد ایران منش، پژوهشگر مسائل اجتماعی که تجربه حضور در زلزله بم را دارد، سال گذشته با اشاره به اهمیت برنامه ریزی و مدیریت بحران براساس درس آموزی از تجارب قبلی، درباره زلزله بم گفته بود: نخستین پیشلرزه ها در بم، ظاهراً از حوالی خردادو تیر82 شروع میشود و در پی آن لرزههای متعدد دیگری میآید.گویا مدتی پیش از آننیز، مردم بم، صداهای عجیب و غریبی از درون زمین میشنیده اند. مردم بم، بتدریج نگرانیهای خود رابه مسئولان شهر ابراز میدارند؛تا آنکه در شهریور 82، مسئولان شهر به مقامات بالاتر در استان، پیامی نگرانکننده مخابره میکنند. نوشته اندبرخی از اهالی و مسئولان بم نیز یک ماه قبل از زلزله اصلی مستقیماً با موسسه ژئوفیزیک تهران تماس می گیرند.
این استاد دانشگاه یادآور شده بود: با این حال، اکثریت مردم که اساسا زمین لرزه ای را در گذشته بیاد ندارند احتمال وقوع حادثه را چندان باور نمیدارند: اول آنکه ارگ را میبینند که بیش از دو هزار سال برجای استوار ایستاده است؛ دیگر آنکه میپندارند قناتهای شهر، هرگونه فشار مزاحم درون زمینی را خالی میکند،همچنین پدیدهای استثنایی و شگرف در تاریخ حوادث طبیعی ایران بلکه جهان به شمار میرود، این تصور عمومی بوده که پیشلرزهها و سر و صداها، فعل و انفعالاتی نظامی از نوع تیراندازی یا موشکاندازی هستند. در امرداد 82 نیز دو زمین لرزه با بزرگای بیش از 5 ریشتر همراه با خساراتی در حوالی بم رخ داد. پیش لرزههای آخر در بم در حدود ساعت های 10 و 10:30 شب قبل از زلزله اصلی و همچنین ساعت 4:40 بامداد (حدود 45 دقیقه قبل از رخداد لرزه اصلی) با بزرگای کم، آخرین هشدارها را میدهند؛ولی عده بسیار کمی از مردم این هشدارها را جدی میگیرند.
وی همچنین چندی قبل در گفت و گویی با مجله چشم انداز ایران به بازگویی ناگفته هایی از این تجربه و بررسی مساله مدیریت زلزله پرداخته است که در ادامه می خوانید:
■كلاً مديريت فاجعه يا مديريت زلزله در مورد زلزلههاي قبل چگونه بوده و آيا انباشت تجربهاي وجود داشته كه از هر زلزلهاي يك جمعبندي بكنند و اين جمعبندي در زلزله بعد هم به كار گرفته شود؟ يا به قول شما در هر زلزلهاي داستان از نو شروع ميشود و با تجربه آني عمل ميكنيم؟
□من براي اينكه سوالتان را پاسخ دهم ناگزير هستم خدمتتان عرض كنم كه همه ما ميدانيم كه در جهان حوادث مختلفي داريم و كشورمان يكي از ده كانون سانحهخيز جهان است. طبق كتابي كه هلالاحمر با نام “هشتاد سال فعاليتهاي بشردوستانه” منتشر كرده آمده كه از 43 سانحه شناختهشده جهان اعم از سانحه طبيعي يا غيرطبيعي 32 سانحهاش در ايران اتفاق ميافتد. از زلزله بم به اين طرف نيز چند سانحه داشتيم؛ مسئله بارش سنگين برف در گيلان كه خانههاي زيادي فرو ريخت و ضايعات مالي بسياري بهبار آورد. قبل از آن هم فاجعه نيشابور بود كه چهارصد نفر از هموطنان ما متأسفانه جان خودشان را از دست دادند و فاجعه آتشسوزي مسجد ارك را داشتيم كه تا آنجايي كه من خاطرم هست آخرين آمار تلفاتش را 71 نفر اعلام كردهاند كه تا كنون چند نفر اضافه شدهاند، چون عدهاي از آنها هم درصد سوختگيهاي عميقي داشتند و زلزله زرند نيز بود. زلزله بلده هم بعد از بم بود كه خوشبختانه تلفات كمي داشت، بهدليل اينكه عمقش خيلي زياد بود. اما در هرحال واقعه مهمي بود. حوادثي هم به وقوع پيوست كه طبيعي نبودند. اما بشرساخت هم نبودند؛ مثل واقعه قطار نيشابور و آتشسوزي مسجد ارك. در اصطلاح ادبيات مديريت فاجعه، به اين رويدادها حوادث تكنولوژيك يا فناورانه ميگويند. يعني حوادثي كه در اثر نقص فني يا كمبودي در تمهيدات براي پيشگيري بهوجود ميآيد كه دست انسان مستقيماً در آن دخالت ندارد، اما كوتاهي يا سهلانگاري انسان در آن موثر است. يك دسته حوادث هم داريم كه مستقيماً و عامداً دست انسان در آن دخالت دارد كه به آنها حوادث انساني يا بشرساخت ميگويند مانند: جنگ، آوارگي، كشتارهاي دستهجمعي، شكنجه و چيزهايي از اين قبيل. از بعد از انقلاب، جنگ نمونه بارزي از يك فاجعه انساني بود كه پيامدهاي بسيار عميقي داشت و قتلهاي زنجيرهاي و واقعه كوي دانشگاه هم از فاجعههاي ديگر انساني و بشرساخت بودند. من در صحبتهايم دو واژه بهكار بردم و بعضي وقتها به جاي هم گذاشتم؛ حادثه و فاجعه. حادثه واقعهاي است كه اتفاق ميافتد و زماني ميتواند تبديل به فاجعه بشود كه در اثر بروز ضايعات انساني، مالي و مادي آن نقطه حادثهديده را كه ممكن است يك روستا، يك شهر، يك منطقه يا كلاً يك كشور باشد از روند عادي خودش خارج بكند و زندگي را در آن اجتماع محلي يا جامعه مختل كند. بحث ما هم در مديريت فاجعه همين است. جلوي بسياري از حوادث حداقل تكنولوژيك يا فناورانه و شايد تمامي حوادث انساني را ميتوان گرفت. هنوز نتوانستهاند جلوي حادثه زلزله را بگيرند. اما ميتوانيم جلوي فاجعهاش را بگيريم. يعني تبديلشدن يك حادثه به پديدهاي كه ضايعات و تلفات جاني و مالي زيادي بهبار آورد و فاجعه يا آن اجتماع محلي را از روند طبيعي و عادي خودش خارج كند.
■آيا ميتوان گفت اگر حادثه مهار شود، به فاجعه تبديل نخواهد شد؟
□بله. در مورد زلزله، اساسيترين كار اين است كه ساختمانها طبق اصول فني و استانداردها ساخته شوند يا بناهاي قديمي غيراستاندارد مقاومسازي بشوند. اين اصوليترين راه جلوگيري از تبديلشدن حادثه به فاجعه است. درحوالي زماني كه زلزله بم رخ داد، در كاليفرنيا هم يك زلزله شايد با شدت بيشتر يا همان مقدار اتفاق افتاد چندان تلفات جاني نداشت. در ژاپن هم كه يكي از كشورهاي بسيار زلزلهخيز است مرتب زلزلههايي با شدتهاي بيشتر رخ ميدهد اما يا تلفات جاني ندارد يا در حد يكي دونفر است. در كشور ما وقتيكه حادثهاي اتفاق ميافتد خيلي راحت تبديل به يك فاجعه ميشود. روي اينها تحقيق نميكنيم كه ببينيم چرا اين اتفاق افتاد و اين حادثه تبديل به فاجعه شد. بويژه در مورد حوادثي كه مكرر اتفاق ميافتد، تحقيق براي ما خيلي راحتتر است. فرض كنيد در مورد زلزله بايد از خيلي وقت پيش به اين نتيجه رسيده باشيم كه مقاومسازي كنيم و بناها را اصولي بسازيم. حتي اگر اين كارها را هم نكرديم، از لحاظ آمادگي كارهايي ميتوان كرد كه تلفات را به حداقل برساند.
■منظورتان از اين آمادگي چيست؟ به هرحال اينها در حوزه مديريت فاجعه قرار ميگيرد.
شكلگيري فاجعهها را بررسي كردهاند كه ميشود به چهارمرحله تقسيم كرد. قبل از فاجعه سه مرحله و بعد از فاجعه هم يك مرحله وجود دارد. يك مرحله پيشگيري است، يك مرحله آمادگي است، يك مرحله مقابله است و يك مرحله بازسازي. به مرحله پيشگيري Prevention ميگويند. اين مرحله بيشتر روي تهيه، تنظيم و وضع قوانين، مقررات و آييننامههايي تأكيد ميكند كه براي جلوگيري از يك حادثه لازم است. مثلاً در مورد زلزله، از همه مهمتر اين است كه واحدهاي مسكوني نزديك گسلها ساخته شود. آييننامهها، قوانين و مقرراتي باشند كه ساختمانها، اگر جديدند در كنار گسلها ساخته نشوند و اگر قديمياند تا آنجا كه ممكن است از آنجا دور شوند. اگر هم ناچار آنجا باشند بايد نسبت به خطري كه پيشبيني ميشود آنجا اتفاق بيفتد دست به مقاومسازي زد. ما خوشبختانه در امر پيشگيري به اين مفهوم، چندان كاستي و نقص نداريم. آييننامهها و استانداردهايي تهيه شده كه در قسمتهاي مختلف ايران چه گسلهايي هست. ميزان فعاليت گسلها و ميزان خطراتشان چقدر است.
از تيرماه پيشلرزهها شروع شد و هشدارهاي بسياري به مردم و مسئولان داد اما ناديده گرفته شد و دلايل نهچندان قطعياش را هم گفتيم كه به خاطر باورها يا هر چه كه بوده اين آمادگي بهوجود نميآيد. تقريباً ميتوانيم بگوييم در مورد آمادگي خيلي ضعيف بوديم، عليرغم اين كه قوانين ساختوساز، موجود بوده دست به تركيب آن بناهاي قديمي زده نشد و اين چيزهايي بود كه به خود مردم مربوط ميشد. البته نه به اين مفهوم كه چون مردم اعتقاد دارند كاري نداشته باشيم.خانههاي مردم در بم، خانههاي خشتي و گلي بوده كه از صدسال يا بعضاً دويست سال قبل برجاي مانده بوده و اينها علاقه داشتند در خانه آبا و اجداديشان زندگي كنند. چون خشت و گل در مناطق گرمسير و خشك كويري يك تبادل حرارت مناسبي انجام ميدهد. در گرما نسبتاً خنك است و در سرما نسبتاً گرم است، چون در كوير روزها هوا داغ و شبها سرد است. اينها به خيال خودشان براي استحكام بخشيدن به خانههاي ميراثيشان، چند دست ديگر روي آن گلكاري ميكردهاند، بخصوص روي پشتبامها و اين در علم ساختمانسازي ـ كه بايد بار فشار روي ساختمان كم باشد ـ بسيار خطرناك است. طاقهاي ضربي و ديوارهايشان را خيلي سنگين ميكردند. درواقع ساختمان را آسيبپذيرتر ميكردند. البته اشتباه نكنيم، ما ساختمان خشتي ضدزلزله هم ميتوانيم داشته باشيم ولي روي آن كمتر كار كردهايم. ساختمانهاي جديد هم كه ساخته ميشدند به همان دلايل كه گفتم و بهدليل نبودن نظارت و فساد مالي كه در سازمانهاي دولتي وجود دارد درمجموع باعث شده بود كه كمتر مردم درصدد مقاومسازي ساختمانها برآيند، بلكه ساختمانهاي جديد هم مطابق اصول ساخته نشود. در نتيجه ما در بم با 80درصد خرابي و ويراني ساختمانها روبهرو بوديم. من از بم كه بازديد كردم متوجه شدم كه حتي ساختمانهاي جديد و بهظاهر شيك فروريختهاند. چند روز بعد از زلزله از طرف مقامات بالاي كشور صحبت اين بود كه برويم ببينيم چه كساني اين ساختمانهاي جديد را ساختهاند و پيگيري كنيم. ولي مثل بسياري از موضوعات ديگر اصلاً فراموش شد. البته مشخص بود كه ساختمانها را چه كساني ساختهاند و بايد پيگيري ميشد و افراد را ميگرفتند و محاكمه ميكردند. اما اين مسئله اتفاق نيفتاد. در مرحله آمادگي تقريباً ما صفر بوديم. نه مردم آموزشهاي عمومي ديدند، نه دستگاههاي زلزلهسنج درست كار ميكرده است.
■در مركز لرزهنگاري كه دستگاه زلزلهسنج قوي دارند.
□دستگاهي بوده است، منتها بايد از طريق دستگاههاي زلزلهاي كه در مناطق و محلهاي مختلف هست تقويت ميشد. يك دستگاه در فرمانداري بم بوده كه گويا درست كار نكرده و نتوانسته آن اطلاعرساني الكترونيك را به مركز بدهد.
■مركز لرزهنگاري صبح زود نفهميده بود كه زلزله رخ داده است؟
□نه، زمانيكه زلزله اتفاق افتاد بعد از چندين ساعت، تازه كشور متوجه آن شد و البته اين يك علت هم داشت. علتش اين بود كه بسياري از مسئولان منطقه هم جانشان را از دست داده بودند. در حادثه اولين چيزهايي كه ممكن است آسيب ببيند جان انسانهاست. بنابراين تكنولوژيها بايد اينقدر قوي باشند كه بتوانند بركنار از حوادثي كه براي انسانها پيش ميآيد اطلاعرساني را بكنند. مثل هواپيماها كه جعبه سياه ميگذارند و هواپيما در اثر سقوط نابود ميشود، اما بايد چيزي باشد كه اطلاعرساني بكند. اين اتفاق در بم نيفتاد. آن هشدارها و پيشلرزههاي زيادي هم كه اتفاق افتاد، پيگيري نشدند تا به مردم اطلاع داده بشود و آمادگي پيدا كنند. درنتيجه ما از لحاظ مرحله و آمادگي تقريباً در مديريت فاجعه بم، صفر عمل كرديم و حتي شايد چيزي كمتر از صفر، چون پيشلرزهها و هشدارها خيلي زياد بود. ما از وقوع زلزله در بم دير خبردار شديم و اگر يادتان باشد تمام زلزلههايمان را معمولاً سازمانهاي بينالمللي و سازمانهاي غيربينالمللي كشورهاي ديگر كه پيشرفته هستند زودتر از ما اعلام كردهاند. البته نهتنها زلزله بم، بلكه زلزله بلده آنطوري كه به خاطر دارم يكي دو ساعت بعد معلوم شد. مراجع زلزلهشناس ما، در ابتدا اصلاً محل كانون زلزله را هم نميدانستند كجاست و ميگفتند ساري است. شايد خيلي سريعتر از آنچه ما آمادگي پيدا ميكنيم آنها آمادهاند كه سريع و برنامهريزيشده بدانند الان چه چيزي لازم است و اينها را بهسرعت در محمولههاي ويژهاي به كشورهاي حادثهديده بفرستند. در حالي كه ما جزو دهكشور بالاي سانحهخيز در جهان هستيم. هميشه وقتي سانحهها اتفاق ميافتد، انگار داريم اين سانحه را از نو تجربه ميكنيم و اين برميگردد به ضعف در مديريت فاجعه. مديريت فاجعهاي كه كشورهاي پيشرفته و پيشتاز در حال توسعه مثل هندوستان دارند با برنامهريزيهاي دقيق است، بهگونهاي تحقيقاتشان را انجام ميدهند و دقيقاً روي هر حادثهاي كه اتفاق ميافتد از ابعاد اجتماعي، فني و مختلف مطالعه ميكنند.
■آقاي كريشنان كتابي نوشته و هفتاد تا از فاجعههاي هند را بررسي كرده كه در دست ترجمه است و به نظر ميرسد كمك زيادي به مديريت فاجعه ميكند.
□آقاي اوني كريشنان عضو يكي از سازمانهاي بينالمللي كمكرسان است كه من برحسب اتفاق با ايشان آشنا شدم و چون به مسئله تحقيقات در زمينه فاجعه علاقه داشتم به ايشان گفتم مطالبي به من معرفي كنيد. اول يك سايت اينترنتي معرفي كردند كه مربوط به سازمان ملل بود كه اطلاعات خيلي خوبي به دست آوردم. منتها من سيراب نشدم و از ايشان خواستم كه به من كتابي معرفي كنند. ايشان كتاب معرفي كردند و گفتند كه اين كتاب هم در سايت هست. من از ايشان خواستم اگر ميتوانند آن كتاب را براي من بياورند. ايشان كتاب قطور و بزرگي براي من آوردند كه با كمال تعجب ديدم اسم خودشان روي آن است. اين كتاب توسط يكي از ناشران معتبر جهاني يعني انتشارات دانشگاه آكسفورد چاپ شده است. كتاب بسيار معتبري است و از طرف سازمان غيردولتي بينالمللي بهنام آكسفام(Oxfam) مورد حمايت قرار گرفته و تجربه چهلسال اين سازمان است. ايشان به اتفاق يكي از همكارانشان آستين بالا زده بودند و با حدود هشتاد پژوهشگر در مورد هشتاد فاجعه در ابعاد فني، اقتصادي، مالي، نظامي، حقوقي، فرهنگي، سياسي و… همكاري كردند ايشان نزديك به هشتاد مقاله در مورد فاجعههايي كه در هند اتفاق افتاده و تجربه چهلسال مديريت فاجعه در هند را نوشته و تنظيم كردهاند و اين كتاب را به اتفاق همكارشان كه آقاي پاراسورامان باشند در سال 2000 انتشار دادهاند. از آنجا كه كشور هند تشابهات زيادي با ما دارد، ميتواند الگويي براي مطالعات ما در زمينه فاجعههايي كه در گذشته اتفاق افتاده و متأسفانه از لحاظ مطالعه روي آن كار نشده، باشد.
■خوشبختانه ترجمه اين كتاب توسط نشر صمديه شروع شده است و در فرصتي مناسب چاپ و منتشر ميشود.
□من خيلي پيگير اين مسئله بودم كه ببينم روي زلزلههاي ايران چه كارهايي شده است. هر چه گشتم ديدم هر كاري شده، بيشتر در ابعاد فني ـ مهندسياش بوده است. اما ابعاد فرهنگي و اجتماعي فاجعهها كه خيلي مهم است و ميتواند تئوريهاي مديريت فاجعه را براي ما بهوجود بياورد ناديده گرفته شده است. من معتقدم ما اينقدر دچار فاجعه شدهايم و درضمن آنقدر توانمند هستيم كه بتوانيم نظريات خاص خودمان را در مورد فاجعه تدوين نموده و جهاني كنيم. يعني تئوريهاي مديريت فاجعه جهان را غنا ببخشيم. ما نبايد خودمان دنبال اطلاعات ديگران باشيم كه اتفاقاً در مورد فاجعه هم اينطوري نبوده چون من تا به حال به يك كتاب مفصل و جامع در اين زمينه برنخوردهام. هر چه بوده بهصورت مقالات پراكنده بوده و اخيراً فقط يك كتاب ديدهام كه دانشگاه شهيد بهشتي منتشر كرده و ترجمهاي از يكي از كتابهاي سازمان ملل است. در هر حال وجودش غنيمت است اما اين كتاب و آن مقالات نيازهاي ما را برآورده نميكنند.
گفتيم كه در مرحله آمادگي وضعيت ما صفر بود. ما در مرحله مقابله هميشه خيلي فعال ميشويم. منتها چون فعاليتهايمان برنامهريزيشده و مبتني بر تحقيقات نيست مقدار زيادي از انرژي بههدر ميرود. زمانيكه حادثه زلزله بم رخ ميدهد، تا چند ساعتي كشور اطلاع پيدا نميكند. اولين امدادگران، خود مردم محل هستند كه با دست خالي شروع به مقابله ميكنند. در نظريات مديريت فاجعه روي مردم اجتماع محلي خيلي تأكيد شده است. اولين نيروي امدادگر رسمي هم شايد چيزي حدود دوساعت بعد از حادثه وارد بم ميشود.
■از كجا؟
□فكر ميكنم سپاه كرمان. نخستين جلسه ستاد حوادث غيرمترقبه كشور هم حدود ده ساعت بعد از حادثه تشكيل ميشود. اين اطلاعات را من براساس مطبوعات آن زمان به دست آوردهام. از روزنامه حياتنو چهارشنبه 10/10/82 شماره 294، برگرفته شده. رئيس جمعيت هلالاحمر ايران هم كه بزرگترين سازمان متشكل امداد و نجات كشور است، عصر حادثه در منطقه حضور پيدا ميكند. اين را هم حياتنو در همان شماره آورده است. ايشان گله ميكردند كه تا قبل از انقلاب، ما چند فروند هواپيما در اختيارمان بود و اكنون مجهز به يك يا دو بالگرد هستيم كه چندين ساعت طول كشيد تا خودش را به بم رساند. ايشان وقتي ديدند خيلي طول ميكشد، منتظر ماندند كه با معاون مقام ستاد حوادث غيرمترقبه با هواپيما بروند كه درنهايت عصر حركت ميكنند و ميرسند. نيروهاي مردمي زيادي هم از نقاط مختلف كشور آمدند.
■نيروهاي هلالاحمر هم با هواپيما ظهر جمعه دانشجويان را برده بودند.
□آنچه كه در مطبوعات منعكس است، مقامات مسئول بعدازظهر رفتند.
■آموزشديدههاي هلالاحمر پيش از ظهر در فرودگاه بودند.
□در هر صورت، عده زيادي از نيروهاي مردمي، دولتي و خارجي به بم روي ميآورند، منتها با تأخير. البته اينجا نكته مهمي را يادآوري ميكنم كه در ماده 44 قانون برنامه سوم مربوط به طرح ستاد فراگير امداد و نجات مطرح شده بود و گويا جمعيت هلالاحمر چيزي حدود دوسال روي آن كار كرده بود و درنهايت در همان فروردين سال 82 به تصويب هيئتدولت رسيده بود، به اين صورت كه مديريت بحران را بر عهده جمعيت هلالاحمر گذاشته بودند. چون يكي از مسائل مهم در مديريت، سازماندهي و رهبري كل گروههاي امداد است و گروههاي امداد مختلفي ظاهر ميشوند يا متشكل از مردم محلاند و يا سازمانهاي غيردولتي و سازمانهاي دولتي ديگر هستند، بايد تحت يك مديريت واحد كار كنند و طبعاً بايد اين مديريت، مديريتي باشد كه تخصص و تجربه اين كار را داشته باشد. طبق آنچه من پيرامون مديريت بحران كشورهاي پيشرفته و كشورهاي پيشتاز جهان سوم ميكردم، مشاهده نمودم، همه آنها مديريت بحرانشان را به سازماني غيرنظامي كه در اين زمينه هم تخصص دارد و هم تجربه، واگذار كردهاند و علتش را هم خواهم گفت. به هرحال گرچه چندين ماه از تصويب اين قانون ميگذشت، يعني اوايل سال 82 تصويب شد و تقريباً اواخر سال، زلزله اتفاق افتاد در جلسهاي كه در ستاد بحران وزارت كشور برگزار شد فرماندهي بحران بم را به جمعيت هلالاحمر نسپردند كه اين در روزنامه ياسنو 15/10/82، شماره 2046 عنوان شد و روزنامههاي ديگر هم مطرح كردهاند. رئيس جمعيت هلالاحمر هم از اين مسئله گله داشت كه به نظرات كارشناسي ما در اين بحران توجهي نشد و طبعاً اين مسئله ميتوانست موجب ضايعاتي در فرايند مديريت بحران شده باشد. تلاشهاي زيادي توسط مسئولان و امدادگران بهوجود آمد كه خيلي جالب توجه است. طوري بود كه حيرت و تعجب بسياري از مسئولان كشورهاي خارج و حاضران در صحنه را برانگيخت، اما با تمام اينها عليرغم اين كه رئيس يكي از سازمانهاي وابسته به سازمان ملل ـ شايد نماينده سازمان ملل بود ـ شور و عاطفه ايرانيان را تحسين كرده بود. بسياري از مسئولان كشور از خود استاندار كرمان تا مقامات بالاتر اذعان داشتند كه مديريت بحران در بم ضعف داشته است. عدمآمادگي، نبودن برنامههاي لارم، ضعف هماهنگي بين سازمانهاي امداد و نيروهاي اعزامي و فقدان رهبري واحد عمليات امداد و نجات، همگي دست به دست هم داد و ما شاهد از دسترفتن ساعات طلايي امداد و نجات بوديم. چون طبق بررسيهايي كه شده انسانها كه زير آوار ميروند 24 يا حداكثر 48 ساعت ميتوانند زنده باشند. معمولاً آن 24 ساعت اول را ساعات طلايي امداد و نجات ميگويند. كاري نداريم كه بعضيها به صورت استثنايي بهدلايلي ممكن بود تا يك هفته هم زنده باشند. بهدليل اينكه مجرايي براي تنفسشان وجود داشت يا چيزي براي خوردن داشتند. خيليها هم كه زنده ماندند بهدليل ناآگاهي بسياري از امدادگران معمولي يا بيل و كلنگ بر سرشان يا به نخاعشان خورد و معلول شدند. البته اينها هم جاي تحقيقات دارد. بايد با اينها كه معلول شدند مصاحبه كرد كه شما زير آوار در چه شرايطي بوديد. يا بررسيهاي پزشكي بايد جواب بدهد كه دقيقاً ضعفهاي ما مشخص شود. مشكل ما اين است كه نميخواهيم به ضعفهايمان پي ببريم و آنها را عنوان كنيم. فكر ميكنيم بيان آنها خيلي شرمآور است، در حالي كه شرمآور نيست و اينجا چون جان انسانها اهميت دارد ما بايد نقاط ضعف و نقاط قوتمان را ببينيم. در مرحله اول يعني پيشگيري، آييننامهها و استانداردها تهيه شده و وجود داشت ولي در مرحله آمادگي، ما تقريباً هيچگونه نقطهقوتي كه نداشتيم، بلكه نقطهضعف هم داشتيم و زير صفر هم بوديم.
اگر نقاط قوتي هم بود در شور مردم و برخي از مسئولان و نيروهاي دولتي در مرحله مقابله بود. منتها همه اينها به صورت پراكنده بود و به صورت مستقيم و تحت مديريت واحد نبود. مردم حماسه پرشوري را بهوجود آوردند. تلاشهاي زيادي كردند. خونهاي زيادي را بيدريغ اهدا كردند و طوري شد كه امدادگران خارجي و جهانگردان و حتي جهانيان زبان به تحسين گشودند. اما تمام اينها دربرابر مديريت بسيار ضعيف فاجعه رنگ باخت. كه به نظر من در صورت وجود مديريت قوي، ابعاد فاجعه ميتوانست به مراتب كوچكتر باشد. چند مثال عيني برايتان ميگويم. من آنجا به افرادي برخوردم، دختر خانمي كه ميگفت من شنيده بودم يا در تلويزيون ديده بودم كه اگر زلزله ميآيد و فرصت جابهجايي نداريد، دو دستتان را روي سرتان قرار بدهيد. اين باعث شد كه هيچ آجري به مغز او نخورد. شايد اين باعث شده بود كه او زنده بماند يا بچههاي مدرسهاي بودند كه شنيده بودند يا در تلويزيون ديده بودند كه اگر زير چارچوب در يا كنار ديوارهاي محكم بروند احتمال سالمماندنشان هست و بعضيهايشان سالم مانده بودند. اين موضوعات خيلي ابتدايي هم ميتوانست كمك كند. برحسب اتفاق عده كمي چنين تمهيداتي را به كار برده بودند و جانشان را نجات داده بودند. هر چقدر كمكرسانيها و امدادرسانيها پر شور و حماسهآفرين بود، مديريت فاجعه ما بسيار ضعيف بود بويژه بهطور نسبي كه ما زلزلههاي زياد و حوادث طبيعي و غيرطبيعي زيادي در گذشته داشتيم كه اگر بررسي شده بودند، حداقل دستاوردهايي از آن درآمده بود. اينها ميتوانست جان بسياري را نجات بدهد؛ حتي اگر ما آن مرحله پيشگيري را هم نگذرانده باشيم، يعني ساختمانها قوانينشان مشخص نشده باشد و مرحله آمادگي را انجام نداده باشيم، آن آموزشها و برخي اطلاعرسانيها كه حاصل تحقيقات است، ميتوانست جان خيليها را نجات بدهد كه اينطور هم نشد.
در مرحله بازسازي مجموعهاي از اقدامات و فعاليتهاي برنامهريزيشده فني، اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و روانشناختي انجام ميشود كه آن منطقه و مردم آسيبديده را به وضعيت عادي و متعادل برگرداند. البته در نظريات جديد مديريت فاجعه، بين اين مراحلي كه گفتم حد و مرز مشخصي را قائل نميشوند. شما فرض كنيد در آن زمانيكه واقعه اتفاق ميافتد يك كارهاي آمادهسازي هم انجام ميدهيم.آن افرادي كه سالم ماندهاند باز در معرض انواع خطرها هستند، همانند خطر عقربگزيدگي يا آسيبهايي كه انسانهاي ديگر ميرسانند. من فروردين امسال (1383) كه به بم رفته بودم با مادر و پسري روبهرو شدم كه از زلزله جان سالم به در برده بودند. اينها بساط چادرشان را پشت ديوار خانهشان بنا كرده بودند. آنجا لودر آواربرداري ميكرده كه حركت چرخ لودر يا بيل لودر خورده و ديوار روي سر اين مادر و پسر افتاده بود و هر دو جانشان را از دست دادند. بنابراين بين اين مراحل نميشود جدايي قائل شد. در عين حال كه داريم مقابله ميكنيم ممكن است بازسازي هم بكنيم و جان عدهاي را هم نجات دهيم يا مداوا كنيم. نقطهقوتي كه در مرحله بازسازي ميتوان به آن اشاره كرد، بازسازي قناتها است كه آن هم بهدليل تشويقي بود كه از طرف وزارت كشاورزي نسبت به كاركنان سازمان جهاد كشاورزي و اداره جهاد كشاورزي بم شده بود. تشويقهاي مادي شده بود و انگيزه كافي بهوجود آمده بود كه اينها قناتها را لايروبي كنند يا فرض كنيد بازسازي صنايع و كارخانههاست كه من تا حدي در جريان هستم. اما مرحله اصلي بازسازي كه عبارت باشد از ساختن شهر خراب شده بم و روستاها متأسفانه با كندي زيادي پيش ميرود و از برخي اهالي بم و كسانيكه از بم برگشته بودند شنيدم كه هنوز عدهاي در چادر و كانكس هستند و از خانههاي دائمي چندان خبري نيست. من تعجب ميكنم از مقام رياستجمهوري كه قول دادند دوساله بم را بازسازي ميكنيم. يكي دو ماه قبل هم گفتند تا آخر رياستجمهوريام بم بازسازي ميشود.
■شنيدهام مدتي طول كشيده تا تازه فهميدهاند مردم بم نميخواهند خانههايشان در يك منطقه ديگر ساخته بشود. ميخواهند همان جايي كه هستند ـ كه حتي روي گسل بم هم هست ـ آنجا ساخته بشود.
□چيزي حدود دو ماه بعد از زلزله، تازه مسئولان شهر ـ كه بيشترشان هم اهل بم يا اهل استان هستند ـ متوجه شدند كه مردم راضي نيستند به غير از آنجايي كه خانهشان هست بروند. اين هم باز تكرار حوادث قبلي است. بنده يادم هست زمانيكه خوزستان بودم و در بازسازي صنايع آنجا كار ميكردم، اواخر سال 60 بود كه مسئله بازسازي خرمشهر هم مطرح شده بود. برنامهريزي كرده بودند و ستادهاي معين تشكيل شده بود. آنموقع هنوز خرمشهر زير آتش بود چون هنوز جنگ بود. درهرحال آنها هم به اين مسئله برخورده بودند. البته آنموقع مردم خرمشهر هنوز نبودند، اما در ارتباط بودند و مسئولان بهتدريج متوجه شدند كه مردم خرمشهر راضي نيستند به جايي غير از خانههايشان بروند. عليرغم اينكه خانههايشان كنار اروندرود بود، جايي كه در تيررس صدام بود و هميشه احتمال خطر وجود داشت. يادم هست مقامات بازسازي خرمشهر ميگفتند كه ما حفار شرقي را براي ساختن خرمشهر در نظر گرفتهايم اما مردم راضي نبودند. اينها مسائلي است كه بايد روي آن پژوهش بشود.
■اين همه زلزله شده و مردم دوست دارند كه در همان محل بومي و سنتي خودشان زندگي كنند. چرا اين چنين است؟ آيا ما مركز انباشت مطالعات آماري زلزله و مركز تحقيقات نداريم؟
□به نظر من دو علت دارد. يك علتش از جانب خود مردم است. مردم بايد اين آگاهي را پيدا كنند. درست است كه شما ميتوانيد خانههاي مقاوم بسازيد كه در برابر 8 ريشتر زلزله هم مقاومت كند، اما بهتر است اين خانهها روي گسلها ساخته نشوند. اين يك آموزش فراگير و مستمر است كه بايد انجام شود. يك وجه آن طرف قضيه هم ناآگاهي مسئولان نسبت به نظر مردم است. در نظريات جديد مديريت فاجعه ديگر با فاجعه اينطور برخورد نميكنند كه خطري براي مردم پيش آمده، ما هم برويم برايشان تصميم بگيريم و خانه را بسازيم و به آنها بگوييم بفرما. من يادم هست كه بعد از زلزله بوئينزهرا چند سال بعد برايشان خانههايي از طريق دولت ساخته شد اما روستاييها نرفتهاند در آن خانهها بنشينند. يك علتش اين بود كه ميگفتند اين خانهها مطابق با شرايط ما نيست. حتي يكي از افراد زلزلهزده بوئينزهرا را كه چند ماه قبل ديدم ميگفت اينها براي ما خانههايي ساخته بودند كه اصلاً طويله نداشت، درحاليكه ما احتياج به طويله داشتيم. نوع خانههايي كه براي ما درست كرده بودند با شرايط ما نميخواند. افراد يا داخل آنها نرفتند يا به دليل پرجمعيت بودنش، هركس كه داشت داد به كسي ديگر و از دو تايش استفاده كردند. خودشان هم بين اينها طويله ساختند. در هر حال تا مدتي در برابر آن خانهها مقاومت شد. اما اين مسئله كه چرا اساساً مردم حاضر نيستند از جايي كه زندگي ميكنند به جاي ديگر بروند، احتياج به تحقيق دارد. ميتوانيم حدس بزنيم كساني كه بهصورت سنتي يكجا نشستهاند، تمايل ندارند جايي ديگر بروند. اما همينها احتياج به تحقيق دارد كه چگونه ميتوان مردم را از قبل متقاعد كرد و به اين صورت نميتواند باشد كه بپذيريم مردم خانههايشان را روي خطر بسازند. درضمن تجارب گذشته اين هشدار را هم ميدهد كه نميتوان سريع در مورد اين مسائل تصميمگيري كرد. به نظر من در بازسازي خرمشهر ما تجربياتي داشتيم كه اگر تدوين و تحليل ميشد، ما خيلي سريعتر ميتوانستيم در مورد فاجعههاي طبيعي تصميم بگيريم. در خرمشهر هم مردم راضي نشدند و دلايل خاص خودشان را هم داشتند. ضرورتي نداشت كه ما اين همه وقت تلف كنيم و در آخر هم به اين نتيجه برسيم كه همين جايي كه مردم دوست دارند بمانند. در بم دلايل تعلق مردم به غير از اينكه خانه آبا و اجداديشان بوده اين بوده كه خانهها نزديك نخلستان بوده و آنجا خانهها را بهعنوان “خانه باغ” ميشناسد، بهگونهاي كه هم محل زندگي و هم محل معيشت است. درنتيجه اگر از آنجا كنده شوند هم محل معيشت يعني انس و الفتي كه به محل زندگياش داشتهاند و هم محل كسب درآمدشان را از دست ميدهند. اگر در مناطق مشابه روي اين موضوعات تحقيق شده بود، دستكم اينقدر طول نميكشيد، تكليفشان مشخص ميشد و زودتر به فكر ميافتادند. چون زمان درهنگام فاجعه خيلي مهم است. فاجعه وقتي اتفاق ميافتد، ممكن است عميقتر بشود و چيزي نيست كه به همين راحتي بشود آن را بازسازي كرد. من خرمشهريهايي را ميشناسم كه با حدود 16ـ15 سالي كه از خاتمه جنگ ميگذرد، حتي سند خانهشان را هم كه نسبتاً سالم مانده نگرفتهاند.
■آيا مسائل حقوقي هم بخشي از بازسازي بعد از زلزله است؟
□بله، يكي از مسائلي است كه بايد روي آن كار كرد. من پيشبيني ميكردم كه در بم اتفاق بيفتد چون تجربهاش را داشتم، منتها اين تجربهها مكتوب و جمعبندي نشدهاند.
■بعد از زلزله بم يك عده از بازماندگان بم بهعنوان مثال باغي از پدرشان مانده بود. يك عده ميآمدند 5هزارتومان، 10هزارتومان يا 500هزارتومان ميخريدند. اين خبر بعدها به مطبوعات كشيد و قوهقضاييه بخشنامه كرد كه هيچ سندي خريدوفروش نشود. اگر هركس در جايگاه خودش وظيفه خودش را بداند خيلي خوب است.
□كاملاً درست ميفرماييد. در خرمشهر بعد از اينكه مدتها دور خودمان چرخيديم كه چه كار كنيم. بالاخره راه حلي پيدا كرديم. چون در فاجعههاي اين چنيني معمولاً مالكان يا از بين ميروند يا از محله دور و ناپديد ميشوند. حالا به هر دليلي كه يا ترس دارند برگردند يا دسترسي ندارند. در هر حال نيستند و در نبود آنها هزارويك مشكل حقوقي پيش ميآيد. در خرمشهر بعد از مدتها به اين نتيجه رسيدند كه كميتهاي تشكيل بدهند متشكل از فرماندار، رئيس اداره ثبت و نماينده دادگستري كه اينها در مورد مردم محل كه خانههايشان از بين رفته و نقشه خانهها هم مخدوش شده تصميم بگيرند و مبنايشان هم اين بود كه هركس ميخواهد سند زمين يا خانهاش را بگيرد، بايد يك استشهاد محلي پر كند. دادگاه هم در كميسيون مطرح كند و درنهايت فرايندي را طي كند و تأييد كنند كه اين زمين مال ايشان است. ثبت هم از طريق نقشهكش ابعادش را مشخص كند. در اين مراحل هم مشكلات زيادي پيش آمد. من دستكم در جريان هستم كه بعضي متراژ خانهشان يا يادشان نبود يا عامداً بيشتر گفتند، درنتيجه وارد خانه كس ديگري شدند و سند را بيش از ابعاد خانهشان گرفتند و نفر بعدي كه ديرتر آمده بود مشكل پيدا كرد.
■بهتر است سندها را در كامپيوتر نگهداري كنند و نسخهاي از آنها را در جاي ديگر براي محكمكاري داشته باشند.
□كاملاً درست است. ما مملكت حادثهخيزي هستيم. هر آن ممكن است در هر جايي از كشور ما ناگهان اين زلزله يا يك حادثه طبيعي ديگر اتفاق بيفتد. سندها هم از بين ميرود و اگر هم از بين نرود، امكان جعل سند هست. شايد بهترين كار اين باشد كه سابقه سند افراد به كامپيوتر برود و در چند مركز ثبت بشود. وقتي طرف مراجعه كرد خيلي راحت بدون اين مراحل استشهاد و به دور از مسائلي كه مرزها را مخدوش كند خودداري بشود، چون اين هم مشكلات عجيب و غريبي بهوجود ميآورد.
در مورد زلزله مشخص شده كه گسلها كجا هستند و ميزان تقريبي خطرات حاصل از وقوع يك زلزله حدوداً چقدر است. اما اينكه اگر زلزله اتفاق افتاد، چه كنيم، ممكن است تجربيات اينها در ذهن افراد باشد، اما تجربهاي كه در ذهن باشد به درد نميخورد. چرا كه حافظه به تدريج از بين ميرود يا فقط به درد خودش ميخورد. اينها بايد مكتوب و بعد پردازش بشود. چون اطلاعاتي كه در مغز آدم است، اطلاعات درستي نيست. من فكر ميكنم حتي بعد از فاجعه زرند هم شايد هنوز ما به اين مهم نرسيدهايم كه نيازهاي اضطراريمان را فهرست بكنيم و ببينيم يكجايي كه زلزله اتفاق ميافتد چه اجناسي با چه اولويتي مورد نياز است. بنده هم روي اين كار نكردهام و ممكن است فقط ايدهاي داشته باشم. مثلاً بگوييم بهازاي هر فردي كه در اين منطقه هست ممكن است اينقدر پتو لازم باشد. يعني سرانهاي محاسبه كنيم كه اگر اتفاقي افتاد حدود نياز را حدس بزنيم كه از اين دوبارهكاريها جلوگيري بشود. در بم يا هر حادثه ديگري ما هميشه شاهد بوديم كه يك جنسي بيش از حد نياز وارد منطقه ميشد. در بم يكي از اجناسي كه از همان اول بسيار كم بود و تركيه زود به ما رساند، كيسههاي پلاستيكي براي حفظ و حمل اجساد بود. يا داروهاي خاصي كه در زمان زلزله نياز است، چون در زمان زلزله امراض خاصي شايع ميشود كه اگر ما هر دارويي بفرستيم ممكن است به درد نخورد. كساني كه همان اوايل به بم رفتند احتمالاً با انبارهايي روبهرو شدند كه كلي جنس روي هم انباشته شده بود و بعدها هم ممكن بود نياز نشود و از بين برود. ما نهتنها برخي از اموال، املاك و چيزهاي ماديمان را در زلزله از دست ميدهيم بلكه ممكن است كمكها هم بهدليل عدم برنامهريزي كه ناشي از عدم تحقيق درست در نيازهايمان است، تلف شوند.
■ شنيده شده در زلزله گرجستان كه صدهزارنفر كشته شدند ـ هنوز شوروي فروپاشي نشده بود ـ اينها با توجه به تجربههايي كه داشتند در زلزله رودبار داروهايي آورده بودند كه خيلي مفيد بود.
□بله، پزشكان نخجوان كه بلافاصله به منطقه زلزلهزده ايران آمده بودند، دقيقاً داروهايي كه نياز انسانهاي بعد از زلزله بود با خودشان آورده بودند.
■پزشكان گرجي به بم هم آمدند؟
من با اينها برخورد نكردم، اما در هر حال آن گروههاي امدادگر خارجي كه آمدند به نظر ميآمد از لحاظ نوع داروها و نوع اجناسي كه لازم است بسيار مجهز بودند. بعضيهايشان بستههاي كامل نيازهاي يك هفته يك خانواده چند نفره را آماده آورده بودند. همه اينها ناشي از تحقيقاتشان است. تحقيق كردهاند كه مثلاً يك خانواده، بيسرپناه و بيغذا ميشود، در يك هفته اين چمدان بتواند اينها را تا مدتي زنده و سالم نگهدارد. اينها خيلي مهم است. در زلزله زرند دو منطقه بود كه به خاطر آب و هواي نامساعد و صعبالعبور بودن تا مدتي نتوانسته بودند به آنجا برسند. يادم ميآيد در بم و در بسياري فاجعههاي ديگر يكي از مسائلي كه معمولاً رخ ميدهد بيكاري است. ميدانيد انسانهايي كه دچار فاجعه ميشوند از لحاظ روحي در فشار قرار ميگيرند، بيكار هم اين فشار را دو چندان ميكند. اين را هم ميدانيم كه كار ميتواند خيلي در درمان موثر باشد و فشارهاي روحي را كاهش دهد. يكي از مسائلي كه معمولاً ما در اين فاجعهها با آن برخورد ميكنيم اين است كه بلافاصله ستادهاي معين كه مستقر ميشوند، همه ميخواهند هم اجناس و هم نيروهاي كارشان را از خارج از منطقه بياورند، حتي اگر آن اجناس هم در منطقه باشد. مثلاً ما در استان كرمان كارخانه شير و موادغذايي داشتيم كه ميتوانستند زلزلهزدگان را تغذيه كنند. هم نزديك بودند و هم هزينه حملونقلش خيلي كمتر ميشد. از اين گذشته با وجود خيل عظيم بيكاران، از مردم محلي خيلي كم استفاده شد.
■در مورد الگوهاي مديريت فاجعه به لحاظ سنتي و مدرن صحبت ميكرديد. از مديريت فاجعه بم هر چه به خاطر داريد بيان كنيد.
□با آن مرور كلي كه ما در مورد مديريت فاجعه بم كرديم حالا ديگر آمادگي ذهني پيدا ميكنيم كه در مورد دو الگوي متفاوت مديريت فاجعه يعني الگوي سنتي و الگوي مدرن بحث بكنيم. در الگوهاي سنتي كه معمولاً توسط كشورهاي در حال توسعه استفاده ميشود، حادثه را بهعنوان يك رويداد غيرمترقبه و پيشبيني نشده تلقي ميكنند كه جدا از ساختار اقتصادي ـ اجتماعي اجتماع محلي است كه حادثه اتفاق ميافتد. به خاطر همين هم براي پيشگيري از حادثه يا تبديل آن به فاجعه برنامهريزي و اقدامات جدي انجام نميشود و مهمترين خلأ در اين نوع الگو، اين است كه اين الگو مبتني بر روش سنتي آزمون و خطاست. يعني مرتب حوادثي رخ ميدهد كه تبديل به فاجعه ميشوند. فاجعهها هم تلفات جاني، مالي و مادي زيادي بهبار ميآورند. منتها روي اينها هيچگونه تحقيقي انجام نميشود كه چگونه اتفاق افتاد؟ چگونه ميشود از اين اتفاقات پيشگيري كرد؟ درنتيجه حادثه، بهسرعت تبديل به فاجعه ميشود.
بحران بهوجود ميآيد و در شرايط بحران سعي ميشود با انجام يك سلسله اقدامات فوري، قالبي، دستوري و پراكنده كه معمولاً مبتني بر تصميمگيريهاي متمركز و بسيار بوروكراتيك و ديوانسالارانه است، بركنار از شرايط زندگي و خواستههاي مردم آسيبديده و با كمترين مشاركت آنها حل بشود. به عبارت ديگر در الگوي سنتي معمولاً فاجعهها مورد بررسي دقيق قرار نميگيرد. همانطور كه من يك مرور كلي نهتنها بر فاجعه بم بلكه روي زلزلههاي ديگر هم دارم. اتفاقات مشابهي رخ ميدهد و ما در مورد آنها بررسي نميكنيم. منظور من بيشتر بررسيهاي اجتماعي است نه بررسيهاي فني. براي نمونه وقتيكه زلزله بم اتفاق ميافتد زمينشناسان و زلزلهشناسان بسياري، از داخل ايران و خارج از كشور شروع به تحقيق كردند. يكي از استادان دانشگاه كه از آشنايان است ميگفت 20نفر از دانشجويان دانشكده تز دكتراي مهندسي سازه را در مورد زلزله بم انتخاب كردهاند. اما جاي تحقيقات اجتماعي بسيار خالي است، چون بدون اينكه ما ابعاد فني حوادث را دستكم بگيريم، ابعاد و عوامل اجتماعياش بسيار مهم است. مسئلهاي كه نبايد فراموش كنيم اين است كه در الگوي نوين مديريت فاجعه در تمام انواع حادثه و فاجعه اعم از فاجعههاي طبيعي، فناورانه يا انساني جاي دست انسان مشخص است. اگر زلزلهاي با همان شدت يا بيشتر در ژاپن يا كشورهاي پيشرفته ديگر رخ بدهد، تعداد تلفات بسيار اندك و ناچيز است و همان در كشور ما تلفات زيادي دارد. اينها نمايانگر اين است كه انسان نقش خودش را آنجا درست ايفا كرده، هر چند حادثه طبيعي بوده است. بنابراين جاي پاي انسان حتي در تمام انواع حوادث غيرانساني ديده ميشود. اما در الگوي سنتي معمولاً اين را يك چيز طبيعي ميدانند حادثه را هم يك چيز غيرمترقبه ميدانند كه اتفاق ميافتد. معمولاً احساس نياز نميشود كه از ديدگاههاي اجتماعي روي آن بررسي بشود. واقعيت اين است كه بررسيهاي اجتماعي خيلي مشكلتر از بررسيهاي فني است، چون شما با رفتار انسان سروكار داريد نه با موجودي بيروح. درنتيجه از آن تجارب هم درسي آموخته نميشود. وقتي تحقيق نشود و فقط به صورت پراكنده در ذهن باشد، هيچوقت روي كاغذ نميآيد، تجزيه و تحليل نميشود و درنتيجه تفسير مناسبي هم بهدست نميآيد. بنابراين در هر فاجعهاي از روش آزمون و خطا (Trial&Error) استفاده ميشود. يعني مرتب حادثهاي رخ ميدهد و ما در همان حادثه به فكر اين ميافتيم كه چه كار كنيم. از حادثههاي قبل درسآموزي نميكنيم كه بتوانيم رشته مرتبط با تمام اينها را از آن نتيجهگيري كنيم و براي حوادث بعدي استفاده كنيم. اما الگوي نوين مديريت فاجعه اساساً مبتني بر مطالعات و تحقيقات فراوان است. خود اين مسئله كه چگونه اين الگو بهوجود آمده قابل بررسي است. اينكه فاجعههاي مختلفي رخ بدهد، ولي تحقيق نكنيم و ندانيم علتهايش چيست، چگونه ميتوان پيشگيري كرد يا آمادگي مناسبي برايش بهوجود آورد، خود اين، موضوع يك تحقيق است. اين كه نقش انسان در آن چگونه ميتواند باشد و آن اجتماعي كه آسيبديده چه نقشي دارد در فرايندهاي مديريت همه مبتني بر مطالعاتي است كه انجام شده.
برمبناي اين تحقيقات و مطالعات به اين الگوي نوين مديريت رسيدهايم كه ميگويد عامل موثر در مديريت فاجعه، مردم آسيبپذير يا حادثهديده است. چرا؟ زيرا آنها هستند كه بايد همكاريهاي لازم را در بررسي دقيق فاجعه و جمعبندي تجربيات متعدد انجام بدهند. ما در بم نبودهايم و اطلاعات دقيقي هم نداريم. از اطلاعات ناقص هم نميشود به نتيجهگيريهاي علمي رسيد. ما حتماً بايد با مردم آنجا صحبت كنيم. البته اين صحبتها بايد روشمند و در عين حال خيلي ظريف باشد. چون ممكن است مردم نگران شوند كه اين پرسشها براي چيست يا دقيقاً جواب ندهند. بنابراين مردم محلي هستند كه ميتوانند در بررسي دقيق فاجعه و جمعبندي تجارب كمك كنند. اصلاً خود آن اجتماع محلي، مردم آسيبديده يا آسيبپذير هستند كه بايد آموزشهاي لازم را فرابگيرند. اگر مردم بم اين آموزشها را فراگرفته بودند حتي با همين خانههاي خشتي و گليشان كه فروريخت ـ من نميتوانم با قاطعيت بگويم، بلكه گمان ميكنم ـ نيمي از آنها زنده ميماندند. آنها بهترين افراد براي اطلاعرساني دقيق در مورد اوضاع قبل و بعد از حادثه هستند. وقتي حادثه رخ ميدهد نيروهاي امداد به شهري ميآيند كه هيچ جاي آن را نميشناسند. بنابراين برايشان دشوار است كه نشانيها را پيدا كنند. مردم محلي هستند كه ميتوانند به شما بگويند كه در خانه بغلي چه كسي زندگي ميكرده، چند نفر در آن بودهاند و كجا مينشستهاند كه شما برويد آنجا را بگرديد و افراد آسيبديده را در بياوريد. اولين نفراتي كه به نجات و امداد ميپردازند طبعاً خود آن مردم هستند. چون هر چقدر هم كه مديريت فاجعه قوي باشد، امكان حضور بلافاصله پس از حادثه وجود ندارد.
بهترين اشخاص براي كمك در توزيع و نظارت بر توزيع كمكهاي جنسي و غيرجنسي همان مردم محل هستند. اين مسئله در بم هم اتفاق افتاد. من به خانوادههايي برخوردم كه اينها ساكن بم بودند. منتها بهدليل آنكه مأمور، اينها را نميشناخت آن دفترچه را صادر نكرد و ممكن بود براي كساني صادر كند كه از بم نبودند. يا خود مردم ميدانستند كه يك خانوادهاي چندنفر جمعيت دارد كه شما بخواهيد اين دفترها را مطابق با جمعيت هر خانواري توزيع كنيد.
مناسبترين افراد براي مشاركت در تصميمگيري براي چگونگي توزيع كمكها، روشهاي اسكان موقت و دائم و امور مربوط به بازسازي، خود مردم هستند. در مورد بم هم ديديم مدتها مسئولان ميخواستند كاري ديگر انجام بدهند، ولي در برابر مخالفتهاي مردم، گاه بالاخره ميپذيرفتند. مردم محل و اجتماع محلي آسيبديده يا آسيبپذير مناسبترين افراد براي اشتغال بويژه در مراحل مقابله و بازسازي هستند. متأسفانه در آغاز بازسازي مهندس، عمله و بنايش را از آن طرف ايران ميآوردند. درحاليكه مردم بم خودشان بيكار شده بودند و اين تخصصها هم وجود داشت. يكي از كارهايي كه براي بازسازي و بازتواني انسانها بايد بشود اين است كه بلافاصله آنها را شاغل كنند. اگر ما بخواهيم آنها را كنار بزنيم، ظلم بزرگي كردهايم.
■گفته ميشد مردم بم اينقدر افسرده شده بودند كه تن به هيچ كاري نميدادند. از بس فاجعه عظيم و طاقتفرسا بود تا مدتي گيج بودند.
□من فكر ميكنم اين به شيوه برخورد ما با مردم برميگردد. اينها مسائل روانشناختي است كه شما چگونه يك فرد آسيبديده را به راه بياوريد. اين كار ظريف مددكار اجتماعي است. طبعاً ممكن است آسيبديده و زلزلهزده تا مدتي اصلاً نتواند كاري بكند. اما به محض اينكه او را راغب كرديم او حتماً وارد گود ميشود. وقتي هم كه وارد گود شود و كاري انجام بدهد و اثراتش را ببيند، بيشتر اشتياق پيدا ميكند. يكي از مسائلي كه ابتدا سازمانهاي غيردولتي در بم انجام دادند، درمان روحي مردم با هنر بود. به بچهها نقاشي و آموزش موسيقي ميدادند يا براي بزرگسالان و بچهها برنامههاي موسيقي ميگذاشتند.
برخي از سازمانهاي غيردولتي نگران بودند كه واكنش اين مردم آسيبديده كه خيليهايشان هم مذهبي بودند، چيست. اما با كمال تعجب ديدند كه خيلي راحت مسئله را پذيرفتند و شروع به يادگيري موسيقي كردند و تقريباً تا آنجايي كه من ميدانم از برنامههاي موسيقي شادي كه در محلهها برگزار ميشد توسط مردم ممانعتي نشد. اين برنامهها روي آنها تأثير گذاشت تا زودتر به حالت روحي عادي برگردند. ما الان شايد تجربه غنياي در بم داشته باشيم. من به كسانيكه در اين مسائل كار كرده بودند ميگفتم تجربياتتان را مكتوب كنيد. اكتفا نكنيد به اين كه تجربهاي كردهايد و عدهاي از مردم را شاد كردهايد و تا حدي به حالت اوليهشان برگرداندهايد، هر آن در هر نقطه كشورمان اين مسئله را خواهيم داشت. شما بايد اين تجربهها را مكتوب نكنيد، چون معلوم نيست كه بلافاصله به آن محل برويد. حتي من به آنها پيشنهاد كردم اينها را به صورت مقاله درآوريد و در همايشها ارائه دهيد.














مطابق بررسی های بعمل امده ایمن سازی سازه ها در اذربایجان عمد تا در رابطه با ساخت وساز های پیمانکاران درساختمان های جدید 1 فونداسیون ها با بتون در صد پایین سیمان بکار رفته 2 از میل گردهای ضعیف استفاد ه شده 3 به نظر می رسد در بتون ها خهک وجود دارد که قدرت بتون را کاهش داده است 4 27 ساعت که باید برای استحکام بتون زمان گذاشت بعد بارگیری مصالح شود رعایت نشده است 5قفل و بست میل گرد خوب رعایت نشده است 6 از خانه های باقی مانده علیرغم فرسودگی ساختمان هایی که سقف ان از حلب و یا قیر گونی شده خصوصا ایزو گام شده کمتر صدمه دیده که میزان تلفات را کاهش داده این صرف نظر از باز سازی با رعایت اسندارد دیگر مناطق زلزله خیز می با شد
مدیریت؟ آنهم مدیریت بحران؟! شــوخی میکنید
مدير دکتر جهاني همانگونه که مناطق زلزله زده بم را با ساختمانهاي مقاوم نوسازي کرد و ارک بم و درياچه اروميه احيا شدند، مناطق آذربايجان را باوام بلاعوض يک ميليوني ظرف دوماه باسازي ضد زلزله خواهد کرد!